<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>رویاهای گمشده</title>
<link>http://lostdreams.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 10 Nov 2009 22:35:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://lostdreams.blogfa.com/post-506.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://%3cobject%20width=/&quot; target=_blank height=&quot;344&quot; 425?&gt;&lt;EMBED height=344 type=application/x-shockwave-flash width=425 src=http://www.youtube.com/v/rvq5vpOzGjE&amp;hl=en_US&amp;fs=1&amp;rel=0 allowfullscreen=&quot;true&quot; allowscriptaccess=&quot;always&quot;&gt;&lt;/EMBED&gt;&lt;/OBJECT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 22:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lostdreams&amp;postid=506</comments>
<dc:creator>lostdreams</dc:creator>
<guid>http://lostdreams.blogfa.com/post-506.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://lostdreams.blogfa.com/post-499.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ff3300 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;جناب آقای «علی» از کانادا،&lt;BR&gt;دوست و هموطن گرامی سلام.&lt;BR&gt;مطلب مطرح شده در وبلاگ شما به همراه نامه الکترونیکی‌تان به عرفان نجف آبادی امروز با حضور آقای حاجات‌نیا مدیر و سردبیر روزنامه در جلسه تحریریه تحلیل‌روز مطرح شد. علی‌آقا، عکسی که در صفحه اول روزنامه تحلیل ‌روز یکشنبه دهم شهریور چاپ شده نتیجه جست ‌و جوی واژه «باغ‌های قصردشت» در موتور جست ‌و جوگر گوگل بوده است که کاربر را به وبلاگی غیر از وبلاگ شما رهنمون می‌سازد. هرچند در آن وبلاگ عکس‌ها و مطالبی از شیراز و باغ‌های قصردشت آن درج گردیده&lt;FONT color=#cc3300&gt; و در انتها منبع آن عکس‌ها&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#cc3300&gt;و مطالب را وبلاگ شما عنوان نموده‌اند&lt;/FONT&gt;، اما عکس مذکور از همان وبلاگ برداشته شده است، چرا که عکسی که در وبلاگ شما قرار دارد از نظر کیفیت و اندازه مناسب چاپ در صفحه اول روزنامه نمی‌باشد. ضمن این ‌که خود شما هم می‌دانید لزوماً هر عکسی که در وبلاگ قرار می‌گیرد توسط صاحب وبلاگ گرفته نشده است. به هر حال از توجه و همچنین&lt;FONT color=#000000&gt; همکاری ناخواسته!&lt;/FONT&gt; شما با روزنامه تشکر و قدردانی می‌کنیم و استقبال می‌کنیم از مشارکت شما و سایر هموطنان در هر نقطه‌ای از دنیا در روزنامه تحلیل ‌روز بهره گیریم، چراکه تحلیل‌روز متعلق به همه ایرانیان است.&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#000000 size=3&gt; &lt;BR&gt;در انتظار عکس‌ها و مطالب زیبایتان هستیم.&lt;BR&gt;هاشم حکمه ، دبیر تحریریه.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#cc3300 size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#cc3300 size=3&gt;دست گلی برای روزنامه تحلیل روز در شیراز.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#000000 size=3&gt;امروز چند نفر از شیراز به من زنگ زدند و خبرم دادند که روزنامه تحلیل روز شیراز در صفحه اول شماره امروز خود یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۷ مقاله ای چاپ کرده به عنوان نگاهی به عمر تخریب باغهای شیراز - داغ ناپیدای باغهای قصردشت -  و برای این مقاله عکس سر در سایت رویاهای گمشده را انتخاب کرده و چاپ کرده. یکی دو تا بلاگ در شیراز نیز در اینمورد نوشتند و به من اطلاع دادند. من این عکس را ۳۰ سال پیش در شیراز گرفتم. امروز این باغ مخروب شده و این دیوار و این در باغ دیگر به این صورت وجود ندارد. بلافاصله با دفتر روزنامه تحلیل روز تماس گرفتم و تقاضای گفتگو با سردبیر روزنامه را کردم که متاسفانه ایشان در جلسه بودند و من با یکی دو تا از همکاران ایشان در دفتر تحریه صحبت کردم.  بعد از چند بار تماس و گفتگو توضیحی که به من دادند این بود که این عکس را از سایت گوگل گرفته اند. من نمیدانم که چه اسمی را جستجو کرده اند که به این عکس رسیده اند، چونکه اگر هم که این عکس را در سایت گوگل پیدا کنند باز منبع آن و یا سایت اصلی که از آن لینک گرفته شده مشخص هست. من هیچگونه گلایه ای از همکاران عزیزم در روزنامه تحلیل روز شیراز ندارم و هر زمان که دوست داشتند میتوانند از نوشته ها و عکسهای سایت رویاهای گمشده برای خوانندگان عزیز شیرازی خود استفاده کنند و خیلی هم خوشحال میشوم. فقط خواهش میکنم که فقط لطف و عنایتی بفرمایند و اسم رویاهای گمشده را هم از قلم نیاندازند.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 07 Sep 2008 22:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lostdreams&amp;postid=499</comments>
<dc:creator>lostdreams</dc:creator>
<guid>http://lostdreams.blogfa.com/post-499.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://lostdreams.blogfa.com/post-498.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#cc3300 size=3&gt;افاده های طبق طبق.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;بعضی ها هنوز فکر میکنند که تو این مدت ۳۰ سال گذشته هیچ اتفاقی نیافتاده و دنیا همینجوری که داشته برای خودش میچرخیده یه روزی یه دفعه سر جاش وایستاده. لعبت خانم یکی از همین آدمها‌ست که همو روزو از اتوبوس جا مونده. حالا چونکه سرکار علیا مخدره از نواده میرزا اسماعیل، پیشخدمت باشی ایوان قصر قاجار هستند که در مراسم سلام کنار تخت مرمر زانو میزده و نی قلیون دهان فتحعلی شاه میگذاشته، و یا پدر بزرگ ایشون ریاست اداره نظافت حیاط قصر وکیل را به عهده داشته، برای همین سرکارعالیه توقع دارند که هر وقت لب تر کردند همه آب دستشان هست زمین بگذارند و دست به سینه منتظر اوامر سرکار باشند. لعبت خانم هنوز خیال میکنند زمونه عین همون سالهایی هست که ایشون توی خانه پدریشون همیشه کلفت و نوکر داشتند و عصرها که از چُرت بعد از ظهرشون بلند میشدند، طالبی و خربزه خنک تو کاسه گل سرخی براشون قاش میکردند و از کله سحر تا آخر شب هم استکان چایی گرم تو سینی براشون آماده بوده. معمولا ایشون وقتی به یک چیزی احتیاج دارند و یا میخواهند جایی هم تشریف ببرند بقیه افراد فامیل را با نوکر و راننده شخصی خودشون عوضی میگیرند و بدون اینکه فکر کنند مردم هم برای خودشون هزارتا بدبختی و گرفتاری دارند، گوشی تلفن را برمیدارند و هی پشت سر هم برای این و اون دستور صادر میکنند.&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 130%&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;حالا با این همه افاده و &quot; این منم، نه این منم، اگر منم شنگ دُلم &quot; کردن، فکر کنید یک بخت برگشته‌ای میخواست به خواستگاری دختر اینها برود. اول که  باید از هفت خان رستم و صد تا چاله چوله رد میشد تا تازه جلو پاشنه در خونه اینها ‌میرسید. اولین شرطی که شما میتوانستید به خانه اینها راه پیدا کنید، اسم و رسم شما بود. اسم فامیل پدر شما، ویزای ورود شما بود. معمولا اینها با کسانی که ایل و تبارشان همشأن و برازنده خانواده آنها نبود، معاشرت و رفت و آمد هم نمیکردند چه برسد به اینکه بخواهند دست دختر رعنا و خوش قد و قامت خودشان را توی دست پسر اتول خان رشتی چلشته خور بگذارند. مثلا اگر پسوند اسم فامیل شما با ...سلطنه، ...سلطان، ...دوله، ...ملک، و یا ...ممالک تمام نمیشد، تا جایی که امکان داشت سعی میکردند در جاهایی نشست و برخاست داشته باشند که با اهل خانواده شما برخوردی نداشته باشند که اگر خدای نکرده روزی روزگاری تو یه کوچه و خیابونی با شما روبرو شدند، مجبور نباشند که با شما سلام و علیکی داشته باشند و احوال پدر و مادر یا عمه تان را از شما بپرسند. شرط دوم مدرک تحصیلی شما بود. اگر خواستگاری شانس میآورد و از خان اول رد میشد و دستش به چفت در منزل اینها میرسید، آقا حتما یا باید مهندس بود یا دکتر. مدرک دیپلم و فوق دیپلم و هنرستان تربیت معلم و برگه پایان خدمت را باید میبردید میگذاشتید دم کوزه آبش رو میخوردید. تازه توی اداره مالیه شروع به کار کرده و یا با رفیقش شریک شده یک مغازه ای باز کرده و آینده روشنی دارد هم بُزک نمیر بهار میاد، کُمبوزه با خیار میاد بود. وگرنه یک بهانه میآوردند و شما را یک جوری دست به سر میکردند. مثلا میگفتند خواهر بزرگتر تهمینه جون هنوز شوهر نکرده، توی فامیل ما هم رسم هست که دختر بزرگتر باید زودتر بره. یا تهمینه جون تا مدرک لیسانس خودشو نگیره فعلا تصمیم به ازدواج نداره. و یا اصلا همون اول آب پاکی روی دستتان میریختند و خیالتان را راحت میکردند و میگفتند: استخاره کردیم، راه نداده. خیلی هم که میخواستند احترام چهار تا آدم ریش سفیدی که جلو انداخته بودید و با خودتان برده بودید را بگذارند، جوابتان میدادند که فعلا عزا دار شوهر دخترعمه‌اش هستیم و امسال نمیتونیم عقد بگیریم، باید یک سال صبر کنید. شما هم اگه پوستون کلفت بود و عین پشه رو دست چکنه سمج بودید و از رو نمیرفتید و میگفتید اشکالی نداره صبر میکنیم، یک سال بعد که برمیگشتید میدید تهمینه خانم به سلامتی یک پسر کاکل زری توی بغلش گرفته و دومی هم تو راه داره لگد میزنه و میاد.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 130%&quot;&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;شوهر دختر بزرگ لعبت خانم مهندس بود. ولی اهل دود و دم هم بود. توی هر مجلسی یک دفعه بیخبر برای یک نیم ساعتی غیبش میزد. وقتی هم که برمیگشت میرفت یک گوشه خلوتی تنها برای خودش مینشست و یک سیگاری روشن میکرد و چُرت میزد. بعد هم میگفتند آقای مهندس از صبح کله سحر که بلند میشود یک پایش توی شرکت هست و یک پایش سر ساختمون دارد با پیمانکار و بنا سر و کله میزند. برای همین طفلکی شب که خونه میرسد، خسته و کوفته هست. داماد دختر وسطی ایشون دکتر بود. این یکی هم مثل آفتابه مچد وکیل که همیشه زنجیلش به گردنش آویزون بود، خمره عرقی‌اش را هر جا که میرفت با خودش میبرد. ولی لعبت خانم به این چیزها اصلا اعتنایی نمیکرد. دکتر و مهندس بودن دامادهایش برایش بیشتر از این حرفها اهمیت داشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 130%&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;ما آخرش نفهمیدیم شوهر تهمینه جون چه کاره بود. این یکی با اینکه هیچ پُخی هم نبود ولی خدا براش تیلیت کرده بود. ایشون نه از خانواده درست و حسابی بود نه مدرک و مقامی داشت، ولی خوشگل و بلند بالا و خوش چش و ابرو بود. زیر ابروهایش را هم برمیداشت. میگفتند سر و گوشش هم میجنبید. عین کفتر دو برجه هر روز یه جایی بود. در ضمن تو دروغ گفتن و خالی بندی و حرفوی صد تو یه غاز زدن، دست حیدر ملنگ را از پشت بسته بود. هی نشسته بود از خودش حرف درمیاوُرد. ولی هر چه بود همینکه با کلک و دغل بازی خودش را دو دستی انداخته بود رو مال و اموال لعبت خانم، ما هر وقت او را میدیدیم توی دلمون به او ای ول و ماشاالله میگفتیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Sep 2008 12:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lostdreams&amp;postid=498</comments>
<dc:creator>lostdreams</dc:creator>
<guid>http://lostdreams.blogfa.com/post-498.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://lostdreams.blogfa.com/post-497.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#cc3300 size=3&gt;آرزوهای توی دل ما.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;آرزوهای توی دل ما مثل آدمهایی هستند که جلو در یه دکونی پشت سر هم صف کشیدند و توی نوبت منتظر سرپا ایستادند. با اینکه خیلی از این آدمها میدونند که وقتی به جلو صف رسیدند، شاید دیگه چیزی گیرشون نیاد و مجبورند که دست خالی برگردند، ولی باز امیدوار توی این صف به انتظار میایستند. اینجا هم وقتی یکی از راه میرسه، با عجله یه سری به بقیه تکون میده و یه سلامی میکنه و ساکت میره ته صف منتظر نوبت خودش میایسته. گاهی هم یکی که از ایستادن زیاد خسته میشه، میره کنار باغچه جلو دکون میشینه و یه سیگاری روشن میکنه و منتظر میمونه تا وقتی نوبتش شد بقیه صداش بزنند. بعضی از این آدمها هم بعد از یه مدت زیاد سرپا ایستادن و انتظار کشیدن، وقتی میبینند که صف از سر جاش تکون نمیخوره، پشیمون میشن و از تو صف بیرون میان و بدون اینکه به پشت سرشون نگاهی بکنند، سرشون را میاندازند زیر و از همون راهی که اومدند برمیگردند.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 26 Aug 2008 23:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lostdreams&amp;postid=497</comments>
<dc:creator>lostdreams</dc:creator>
<guid>http://lostdreams.blogfa.com/post-497.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://lostdreams.blogfa.com/post-494.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;عروس شیرازی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ننه عروس میگه: دوماد جونیم اومد، ننه دوماد میگه: قاتل خونیم اومد.&lt;BR&gt;عروس بدُ بذار زیر دیگ، خوب خوبش هم بُکن تو دیگ و بجوشون.&lt;BR&gt;عروس با لباس سفید میره خونه شوهر، با لباس سفید هم برمیگرده.&lt;BR&gt;عروس جوون باشه، آردت تو سُرمه دون باشه.&lt;BR&gt;عروس تعریفو، شلخته از آب در اومد.&lt;BR&gt;عروس عمه، طلوی تو پنبه. عروس خاله، آتیش تاله.&lt;BR&gt;عروس رفت گل بیچینه، دیگه نیومد.&lt;BR&gt;عروس که به ما رسید، شب کوتاه شد.&lt;BR&gt;عروس بس که خوش پر و پاس ... لُو خزینم میشینه.&lt;BR&gt;عروس نمیتونه برقصه، میگه زمین اتاق کجه.&lt;BR&gt;عروس مُردنی رو گردن مادرشوهر نذارید.&lt;BR&gt;عروس میاد وسمه بکشه، نه وصله بکشه.&lt;BR&gt;عروسی که مادر شوهر نداره، همه اهل کوچه مادرشوهرشن.&lt;BR&gt;عروسی که مادرش ازش تعریف کنه بری دائیش خوبه.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;از تو فامیل عروس بیارید. عروس و دوماد باید وصله یه شلوار باشن.&lt;BR&gt;عروس کدبانو آب میریزه، گلاب ورمیداره.&lt;BR&gt;خونه به آب و جارو بنده، عروس به چیش و ابرو.&lt;BR&gt;هر عروس سیاه بختی تا چهل روز سفید بخته.&lt;BR&gt;حالو شمو دو کلُوم هم از ننه عروس بشنو.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 12:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lostdreams&amp;postid=494</comments>
<dc:creator>lostdreams</dc:creator>
<guid>http://lostdreams.blogfa.com/post-494.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://lostdreams.blogfa.com/post-493.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ff3300 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;کفش های حسین آقو.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اون قدیم قدیما مادر بزرگ ما همیشه میگفت: اگه یه نفر اومده خونتون مهمونی و  کنگر خورده و لنگر انداخته و جا خوش کرده و به ای زودیا هم خیال رفتن نداره، برید دم در تو کفشش نمک بریزید. مهمونتون بی اختیار دلش شور میزنه و نگران یه چیزی میشه. بعد زود بلند میشه و خداحافظی میکنه از در بیرون میره. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;یه روزی من از رو کنجکاوی ای بلا رو سر کفشوی حسین آقو در اووردم. اومده بود نشسته بود تو اتاق زیرزمینی و عین اینکه تخم کفتر خورده باشه، همیطوری داشت یه بند وراجی میکرد و هی لفتش میداد و از سر جاش هم جُم نمیخورد. البته اون فرار از ترس چوب قلیون و دو دو زدن دور حوض تو حیاط و کتک مفصلی که بعدش از دست بابام نوش جون کردم به کنار، ... بیچاره حسین آقو وقتی دم در داشت کفشاشو پاش میکرد، رنگ و روش یه  طوری از عصبانیت قرمز شده بود که کم مونده بود همونجو سنگ کُپ بکنه.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;یکی نبود به این مادر بزرگ ما بگه خوب وقتی به آدم یه چیزی یاد میدی اقلا اندازشم معین بکن، تا من نصف گونی نمکی رو ایجوری تو کفش مردم خالی نکنم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 22 Aug 2008 23:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lostdreams&amp;postid=493</comments>
<dc:creator>lostdreams</dc:creator>
<guid>http://lostdreams.blogfa.com/post-493.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://lostdreams.blogfa.com/post-491.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ff0000 size=3&gt;یه پسر کاکُل زری ... یه دختر لُپ گلی.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;در شیراز قدیم رسم بود وقتی میخواستند پسر یا دختر بودن بچه زن حامله ای را پیشگویی کنند، یک نخ درازی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt; را به حلقه انگشتری گره میزدند و بعد انگشتر را مثل یک شاقول بنایی بالای شکم زن حامله آویزان نگه میداشتند. اگر انگشتر مثل پاندول ساعتهای قدیمی چپ و راست حرکت میکرد میگفتند که بچه پسر هست ولی اگر انگشتر بالای شکم دایره وار میچرخید، یعنی بچه دختر به دنیا میآید.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;چند شب پیش رفته بودیم مهمونی لول اندازون لیلا جون، دختر فرنگیس خانم. البته از مدتی پیش فرنگیس خانم آب پاکی روی دست همه ریخته بود و به همه خبر داده بود که آلتراساند گرفته اند و بچه هنوز به دنیا نیامده لیلا جون، ماشاالله بزنم به تخته،... پسر هست. بعد هم توی یک فروشگاهی که لوازم اتاق خواب و کالسکه و گهواره و قنداق و اسباب بازی بچه ها را میفروشند، یک لیست بالا بلندی که از جهاز خود فرنگیس خانم هم درازتر بود، انتخاب کرده بودند که بقیه فامیل و دوستان و آشنایان بروند و از آنجا کادوهای خودشان را بخرند. البته فرنگیس خانم شب مهمونی برای بقیه آنهایی که هنوز روی پسر بودن بچه لیلا جون شک داشتند، عکس آلتراساند شکم بالا آمده لیلا خانم را با افتخار قاب کرده بود و گذاشته بود روی یک میزی گوشه سالن پذیرایی که همه باورشان بشود که ایشون با کسی شوخی ندارد. یک جا هم یکی از بستگان نزدیک خانواده داماد به قاب عکس اشاره کرد و گفت: ووی ماشاالله چه نازه. انگار انگشتو داره تکون میده... که فرنگیس خانم فوری وسط حرفش پرید و جوابش داد: نه خانم جون، حواستون کجاست... این که انگشتش نیست. این یه چیز دیگه هست... و بعد هر دو زدند زیر خنده.  &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;شب مهمونی لول اندازون لیلا جون واقعا همه سنگ تمام گذاشته بودند. میز شام و شیرینی و دی جی و موزیک زنده و رقص شکم و باسن عربی برای مدعوین تدارک دیده بودند و بادکنک های آبی رنگ و پیامهای مبارک باد روی در و دیوار چسبیده شده بود. گاه گاهی هم یکی دو تا خانم این وسط  بلند میشدند و &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;کف و کل میزدند و برای بقیه واسونک میخواندند:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;آی حنابند آی حنابند این حنا عالی ببند&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;داغ بچت رو نبینی شط مرواری ببند.&lt;BR&gt;یه حمومی سیت بسازم حمومای حاجی رضا&lt;BR&gt;گلش از مکه بیارم آبش از امام رضا.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;ولی با همه این مخلفات و بزن و بکوب و پایکوبی، یک چیزی توی این مجلس کم بود ... و آن هم همان صحبتهای یواشکی و درگوشی خانمهای پا به سن گذاشته قدیمی بود که معمولا توی این مجالس کنار هم مینشستند و به سلیقه و تجربه قدیمی خودشان، دختر و پسر بودن نوزاد را از روی رفتار و شکل و شمایل صورت و شکم بالا آمده خانم حامله، برای بقیه پیشگویی میکردند.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;آن روزها وقتی یکی از خانمهای توی فامیل حامله میشد، برای بقیه بستگان و دوستان، این پیشگویی پسر و یا دختر بودن نوزاد هنوز به دنیا نیامده، یک تفریح و سرگرمی بسیار هیجان انگیزی میشد که برای ۹ماه هم طول میکشید. خیلی ها روی این مسئله برای خودشان دلیل و ایده های جالبی داشتند. مثلا شهلا خانم وقتی حامله شده بود خیلی دلش پسر میخواست. موقع حموم زایمون، ننه معصومه دلاک حموم، وقتی پشت شهلا خانم را کیسه میکشید به او گفته بود اگر ناف شکم زن حامله بیرون بزند و شکم شکل خربزه بشود، بچه پسر هست ولی اگر شکم مثل هندوانه گرد و قلمبه باشد، بچه دختر میشود. بعد یواشکی در گوش شهلا خانم گفته بود: مادر، شمو شکمت درست عین کیسه برنجی پهن و گنده شده. از همین الان شیرینی منو کنار بذار. شمو دو تا پسر میزایی. توت سیاه و انجیر و آش کارده هم نخور، ولی تا میتونی سیب و آش ماست و آش غوره بخور. حواست هم باشه از جلو دکون رنگرزی رد نشی. بچت غشی میشه. از یک طرف دیگر خانم فخرالسادات خواهر شوهر شهلا خانم که همه فامیل از او حساب میبردند میگفت: ننه معصومه کُم گشنه داره آروغ فندوقی میزنه. شماها دل خودتون رو ایقد به حرفوی ای زنیکه کیسه کش داتی خوش نکنید. شهلا چون زیاد میخوره و میخوابه و تنبلی میکنه و هیکلش خیلی شل و وارفته شده و صورتش هم پف کرده، بچه اش حتما دختر هست. بعد هم طعنه زده بود که اگر پسرش میخواد مثل خودش دست و پا چلفتی باشه، همو بهتر که هفت تا دختر کور دنیا بیاره. برای همین هم همیشه هیکل گنده پسر لوس و ننر و ته تقاری خودش را به رخ این و اون میکشید و همه جا میگفت: ماشالو، منم هر وقت سر کوروش جون حامله بودم همیطوری دست و پا دار و زرنگ بودم. البته شهلا خانم چند ماه بعد فارغ شد و دو تا پسر خوشگل ترگل ورگل هم زایید. بعد هم برای لجبازی با فخر السادات رفت سر حموم و یک صد تومنی به ننه معصومه هدیه داد. پریوش خانم بند انداز عقیده داشت اگر زن آبستن هنگام راه رفتن، اول پاي راست خودش را پيش بگذارد و يا هنگام بلند شدن از روی زمين روی دست راست خودش تكيه کند، بچه توی شكمش پسر هست. رقیه خانم میگفت اگر زن آبستن یک چیزهایی مثل  شمشير، خنجر، كارد، چاقو، كليد، كلاه و عرقچين توی خواب ببیند بچه اش پسر هست ولی اگر قيچي، سنجاق، تكمه، روسري، قفل، گردن‌بند و مرواريد توی خواب ببیند بچه اش دختر میشود. خانم بدرالملوک همیشه میگفت من وقتی سر مهندس حامله بودم چند روز پیشترش که مهندس به دنیا بیاد، تو کوچمون سوزن پیدو کردم. ولی عروس خانم مصطفوی اینا که فرنگیه روبرو در آپارتمانشون یه لنگه گوشواره پیدو کرده و دختر زاییده. ولی خوب ای که کاری نداره. شما برید یواشکی از عقب رو سر زن حامله برنج بریزید. اگه دسشو برد رو لب و دهنش، بچه اش پسر هست. اگرم دسشو کشید به موهاش خوب معلومه که دختره.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;عنایت الله خان، همسایه دیوار به دیوار ما پنج  تا دختر داشت. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;همین عنایت الله خان وقتی خانمش برای بار ششم حامله شده بود از او پرسیدند: عنایت الله خان، دوست دارید بچه ششمی شمو پسر باشه یا دختر؟ عنایت الله خان دستی به چانه اش کشیده بود و جواب داده بود: برای من اصلا هیچ فرقی نمیکنه. دختر و پسری اش دست خداست. من همیشه توی آسونه شمع نذر میکنم و از سید علاالدین حسین میخوام که بچه درشت و سالمی باشه. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;از قرار معلوم، سید علاالدین حسین عنایت الله خان را خیلی دوست میداشت. چونکه ۹ ماه بعد دعایش را مستجاب کرد و یک دختر درشت و سالم و تپل مپل، عین یک دسته گل به او هدیه داد. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;اقدس خانم اصرار داشت اگر زن حامله خواب عروسی ببیند، بچه اش پسر به دنیا میآید. ولی اگر خواب ببیند که خانه شان را دزد زده، بچه اش دختر میشود. اگر پیشگویی های اقدس خانم درست از آب در میآمد، معلوم میشد که دزدها راه دیوار خانه عنایت الله خان را خوب یاد گرفته بودند. بیچاره عنایت الله خان... هر شب جمعه خانه اش را دزد میزد. شاید بهتر بود عنایت الله خان به جای اینهمه شمع روشن کردن، یک بنایی میآورد و این دیوار حیاط خانه شان را یک چند متری بالاتر میکشید.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 09 Aug 2008 08:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lostdreams&amp;postid=491</comments>
<dc:creator>lostdreams</dc:creator>
<guid>http://lostdreams.blogfa.com/post-491.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://lostdreams.blogfa.com/post-489.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#cc0000 size=3&gt;کیک های فنجونی.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 130%&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 130%&quot;&gt;کاغذ زیر کیک های فنجونی همیشه سوخته و نم بودند. خود کیک را که میخوردم، کاغذش را توی مشتم قایم میکردم و بعد بدون اینکه کسی مرا ببیند، یواشکی آن را توی دهانم میگذاشتم. وقتی شیرینی خرده کیک هایی که به کاغذ سوخته چسبیده شده  بود روی زبانم خیس میشد، از خود کیک هم خوشمزه تر بود. بعد از ترس  پشت دستی های مادر بود که آن را دور میانداختم و به کسی هم چیزی نمیگفتم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 130%&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;عشق های روزهای کودکی هم مثل همان کاغذهای سوخته و شیرین کیک های فنجونی بودند. حیف که با همه شیرینی و زیبایی، ... یواشکی، دورانداختنی  و نگفتنی بودند.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Jul 2008 00:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lostdreams&amp;postid=489</comments>
<dc:creator>lostdreams</dc:creator>
<guid>http://lostdreams.blogfa.com/post-489.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://lostdreams.blogfa.com/post-485.aspx</link>
<description>&lt;DIV align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 130%&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #cc0000&quot;&gt;شیراز. پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۷ .&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;بلوار چمران. خشکشویی و آبشویی گلابتون. &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 130%&quot;&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;اطوی پیراهن: ۵۰۰ ریال.&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;کت و شلوار: ۳۰۰۰ ریال. &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;لباس عروس: ۷۰۰۰ ریال.&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;سفارشات خیاطی و رفو پذیرفته میشود.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i34.tinypic.com/2j4bp1z.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i37.tinypic.com/711lkp.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Jul 2008 22:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lostdreams&amp;postid=485</comments>
<dc:creator>lostdreams</dc:creator>
<guid>http://lostdreams.blogfa.com/post-485.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://lostdreams.blogfa.com/post-483.aspx</link>
<description>&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 130%; COLOR: #cc0000&quot;&gt;شیراز. یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷.&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 130%&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#000000&gt;بنگاه های معاملاتی. خدمات مسکن پارس.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 130%&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 130%; COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 130%; COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;اینجا آپارتمان ها را کیلویی میفروشند.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i34.tinypic.com/2eejuhe.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;A href=&quot;http://www.mylostdreams.com/&quot;&gt;&lt;FONT color=#cc3300 size=5&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Jul 2008 11:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lostdreams&amp;postid=483</comments>
<dc:creator>lostdreams</dc:creator>
<guid>http://lostdreams.blogfa.com/post-483.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
