کفش های حسین آقو.
اون قدیم قدیما مادر بزرگ ما همیشه میگفت: اگه یه نفر اومده خونتون مهمونی و کنگر خورده و لنگر انداخته و جا خوش کرده و به ای زودیا هم خیال رفتن نداره، برید دم در تو کفشش نمک بریزید. مهمونتون بی اختیار دلش شور میزنه و نگران یه چیزی میشه. بعد زود بلند میشه و خداحافظی میکنه از در بیرون میره.
یه روزی من از رو کنجکاوی ای بلا رو سر کفشوی حسین آقو در اووردم. اومده بود نشسته بود تو اتاق زیرزمینی و عین اینکه تخم کفتر خورده باشه، همیطوری داشت یه بند وراجی میکرد و هی لفتش میداد و از سر جاش هم جُم نمیخورد. البته اون فرار از ترس چوب قلیون و دو دو زدن دور حوض تو حیاط و کتک مفصلی که بعدش از دست بابام نوش جون کردم به کنار، ... بیچاره حسین آقو وقتی دم در داشت کفشاشو پاش میکرد، رنگ و روش یه طوری از عصبانیت قرمز شده بود که کم مونده بود همونجو سنگ کُپ بکنه.
یکی نبود به این مادر بزرگ ما بگه خوب وقتی به آدم یه چیزی یاد میدی اقلا اندازشم معین بکن، تا من نصف گونی نمکی رو ایجوری تو کفش مردم خالی نکنم.







