خداحافظ شیراز. خداحافظ کوچه باغهای قصرالدشت. دیروز برای اخرین بار به دیدن مشتی کل محمد باغبان رفتم. گلابتون زنش میگوید دکترها جوابش کرده اند ولی خودش این اواخر میگفت نه اینطور نیست. وقتش رسیده. باید رفت. هنوز پوستش کلفت بود. کمرش به این اسانی خم نمیشد. میگفتند جوان که بوده یک شب به تنهایی با یک دسته بیل دوتا گرگ را لت و پار کرده. توی همان اتاق کاهگلی روی تشکی روی زمین درازکشیده بود. چشمش به سقف بود و پوستش تکیده. مرا نشناخت. از اتاق بیرون امدم و توی ایوان روی سکو نشستم. ای کاش اینجا بودی. یادت هست که توی کوچه باغها قدم میزدیم و به اینجا می امدیم. کل محمد برای ما گیلاس میچید و می اورد همینجا توی ایوان روی سکو مینشست و یک سیگار اشنو روشن میکرد واز گذشته و بازیگوشیهای ما در باغ میگفت. دخترش زهرا چای می اورد و تو به زهرا پول میدادی. زهرا حالا بزرگ شده. سه تا دختر دارد. معصومه میگفت درختها امسال گیلاس خوبی ندادند. درخت هم دل شاد میخواهد. شوهر زهرا گفت میخواهند از وسط باغ خیابان رد کنند. دیگر مهم نیست چه کسی امسال برگهای ریخته را جمع کند. ای کاش امسال پاییز زودتر می امد. ای کاش تو اینجا بودی و اخرین برگ ریزان باغ را میدیدی. از در باغ که بیرون امدم میدانستم که دیگر هرگز به این کوچه باغ برنمیگردم.
+ نوشته شده چهارشنبه 9 شهریور1384   توسط علی
|







