تبليغاتX
رویاهای گمشده -

رویاهای گمشده

جواب نامه " ننه کاشکی تو هم وب لاگ داشتی."

نور چشم عزیزم را قربان گردم. دستخط پر از مهر و محبتت رسید. اگر از حال من بخواهی ملالی نیست بجز دوری از فرزند دلبندم. از اینکه مرتب از حال و احوالت برایم مینویسی ممنونم. همه دلخوشی من به همین نامه های تو هست.

مثل همیشه اینبار هم مزاحم آقای کعبه پرست شدم و ایشان هم کمک میکنند که این چند خط را برای تو بفرستم. زیاد شرمنده ایشان هستیم. امسال درختهای انار محصول خوبی نداد ولی انشاالله به نحوی جبران میکنیم.

برایم نوشته بودی که من هم وب لاگ راه بیاندازم. قربان شکل ماهت بروم، از من مو سفید خسته دیگر قدرت و بنیه این کارها گذشته. من دیگر یک پایم لب گور هست.

دیروز با معصومه تمام بازار وکیل، بازار ترکش دوزها، سرتُل، بازار مسگرها، دروازه قصابخونه و سر حوض قارچی را زیر پا گذاشتیم تا بلکه یک اسم درست و حسابی که در خور و شان فامیل ما باشد برای وب لاگم پیدا کنیم. ولی دست خالی برگشتیم. هر چه اسم بوده قبلا برداشته اند و استفاده کرده اند.

وب لاگ نوشتن سواد خوب میخواهد. باید از کلمات قلنبه سلنبه استفاده کرد تا مردم وقتی آن را میخوانند بدانند که با آدم فهمیده ای طرف هستند. برای من قدیمی که اکابر رفته هستم و دلم خوش هست که امضاء دارم، وب لاگ نوشتن مایه آبرو ریزی میشود.

تازه اگر من بخواهم وب لاگ داشته باشم چیزی برای گفتن ندارم.

برای وب لاگ نوشتن باید هر روز یک چیزی داشته باشی که بنویسی. باید اسمت همیشه بین چهار نفر بالای لیست قرار بگیرد. وگرنه اگر زیر اسم بقیه بروی کسی به تو اعتنایی نمیکند. من هم که چیز زیادی برای گفتن ندارم.

مگر میتوانم هر روز بنویسم که دیشب چند ساعت خوابیدم و یا نصفه شب کابوس دیدم و از خواب پریدم و داستانش را تعریف کنم. آخر قربان شکل ماهت بروم مگر آدم چند بار کابوس میبیند؟ من اگر همه خوابهایی را که تا حالا در تمام عمرم هم دیده ام روی هم بگذارم، اندازه اش به سر انگشت هم نمیرسد. 

به من میگویی که خودم را لوس کنم و برای اینکه بقیه دلشان برایم بسوزد، بنویسم که چند روزی هست که سرم گیج میرود، دستهایم میلرزد، ضربان قلبم تند شده، زمین خورده ام و یا دل پیچه گرفته ام.

باور کن مردم آنقدر گرفتاری و مشکلات زندگی خودشان را دارند که من اگر همین الان هم کپه مرگم را زمین بگذارم و بمیرم نه کسی دلش به حال من میسوزد و نه کسی ککش میگزد.

از عشق و عاشقی هم اگر بخواهم چهار صفحه داستان دنباله دار و یا بر سر دوراهی بنویسم، که من فقط یک بار عاشق شده ام و آن هم همان پدر خدابیامرزت بود که همه داستانش در یک خط بیشتر خلاصه نمیشود.

اهل سینما رفتن هم نیستم که از فیلم تعریف کنم. با پدرت دو بار فیلم خانه خدا را دیدیم و آخرین باری هم که سینما رفتیم، فیلم سنگام بود.

ما که خودت میدانی همسایه درست و حسابی و مشهوری نداشتیم که مرده باشد و نتواند راست و دروغش را ثابت کند تا من بیایم بنویسم که در مدتی که ایشان در قید حیات بودند با ایشان رفت و آمد خانوادگی داشتیم و با هم در کوچه قدم میزدیم و شعر میخواندیم.

همه دلخوشی پدرت هم که تا آخر عمرش همیشه با افتخار از آن تعریف میکرد به این بود که در جوانی با تیمور خان به شکار میرفت و یک روز هم که تیرش خطا رفته بود قوام السلطنه عصبانی شده بود و جلو جمع به او گفته بود قرمساق.

ما آدمهای ساده و سربزیری بودیم که صورتمان را با سیلی سرخ نگه میداشتیم و سرمان به کار خودمان بود و آزارمان به پشه هم نمیرسید. هیچوقت هم ما را نگرفتند به کلانتری ببرند تا من از شبهای زندان و بازجویی چیزی داشته باشم تعریف کنم.

آن دوربین عکاسی را هم که آقای فالی از سفر مکه برایمان سوغات آورده بودند سالهاست که دیگر کار نمیکند که بخواهم از خودم و از در و دیوار محله عکس بگیرم و به بقیه نشان بدهم.

سگ و گربه هم نداریم که از ادا و اطفارش تعریف کنم. خودت بچه که بودی یک سگی از توی خیابان پیدا کرده بودی و آورده بودی خانه که بیچاره از بس آزارش دادی و گشنگی کشید، خودش یک روز فرار کرد و رفت. لااقل کاشکی یک عکسی از او گرفته بودی.

بعد هم آخر سر مثل دم در عروسی ها، باید دم در وب لاگ یک پاسبان بگذاریم که رفت و آمد مردم را کنترل بکند.

باید هر روز کنتور وب لاگ را چک کنیم که کی از کجا آمده و چند بار آمده. بعد بنشینی و فکر کنی که این که از ابرقو آمده و هیچی نگفته و رفته منظورش چی بوده. چه خیالی داشته. نکنه اومده یه سرکی کشیده ببینه ما خونه هستیم، نیستیم بعدش بیاد همین چندرغازی را هم که جمع کردیم و برای جهاز معصومه کنار گذاشتیم، بردارد و ببرد.

خلاصه عزیزم وب لاگ نوشتن به من نیامده. دست از سر مادر پیرت بردار.

نور چشم عزیزم. برایم نوشته بودی که ماهواره داری و همه برنامه هایی که من اینجا هر شب نگاه میکنم تو هم آنجا نگاه میکنی. از نرگس و باغ مظفر نوشته بودی. گفتی که نون سنگک و دم پخت عدس کلم و آش ماست و دیزی و تس کباب میخوری و شبها قلیون با تنباکوی لاری میکشی و همه چیز آنجا پیدا میشود.

خوب قربان شکل ماهت بروم، تو که میخواستی همین کارهایی را که اینجا میکردی آنجا هم بکنی، مگر مرض داشتی که اینهمه خرج روی دست مادر پیرت بگذاری و به خارجه بروی. خوب همه اینها را که همینجا بر دل خودم مفت و مجانی داشتی.

+ نوشته شده  یکشنبه 22 بهمن1385   توسط علی   |