مرا اعدام کنید. شاید من سزاوار مرگ هستم.
من یک خواهرزاده ای دارم که همیشه به من میگه: خان دایی تو از مار کبری هم بدتری.
مار کبری اقلا این معرفت را داره که وقتی نیشش را میزنه راهش را میگیره و پی کارش میره. تو یکی همینطور روبروی آدم میشینی و هیس هیس میکنی و آدم را زجر میدی.
همه ما این را خوب میدانیم که هر کسی در زندگی اش یک روزی یک کار بدی کرده که زیاد از آن راضی نیست و وجدانش را همیشه آزار میدهد.
منظورم اذیت کردن و شیطنت های سالهای کودکی، مثل از دیوار راست بالا رفتن، چسب روی زنگ در خانه مردم گذاشتن و توی خیابان روی ماشین ها خط انداختن و یا چرخ ماشین همسایه ها را پنچر کردن و از این کارهای معمولی نیست.
از این مردم آزاری ها که همه در کودکی یک کاری کرده اند و خاطره تلخی هم دارند.
من یکی گاهی پایم را از گلیم خودم درازتر گذاشته ام.
یکی از نمونه هایش مثلا بزرگتر هایم را جمع کردن و سوار هواپیما شدن و از شیراز به رضاییه برای خواستگاری رفتن هست، بدون اینکه قصد ازدواج داشته باشم.
و یا یک روز یک آشنایی را برای تعطیلات به ترکیه دعوت کردم و بعد روزی که در کشور غریب از هواپیما پیاده شد، او را تک و تنها در فرودگاه سر پا کاشتم و به جای اینکه به پیشوازش بروم، کنار ساحل دریای مدیترانه بی خیال روی ماسه ها لم داده بودم و سیگار برگ میکشیدم و روزنامه میخواندم.
و یا اینکه یک شب در ایتالیا برای شوخی چند تا از دوستانم را که میدانستم حتی یک لیره هم در جیب ندارند، برای شام به رستوران مجللی دعوت کردم و آخر شب در حالیکه همه با خوشحالی مشغول صرف دسر و کافه اسپرسو بودند، به بهانه دستشویی رفتن از در رستوران بیرون آمدم.
حتی یادم هست که یک روز به عنوان نجات غریق جایی کار گرفتم، بدون اینکه اصلا شنا بلد باشم...
همه این اذیت های من سالها قبل در شیراز و از سینما پرسیا شروع شد.
شیرازی ها سینما پرسیا در خیالان زند را خوب میشناسند. این سینما بعد از انقلاب به اسم سینما آسیا تغییر نام داد.
یادم هست در خروجی سینما پرسیا توی خیابان رودکی باز میشد.
بعد از تمام شدن فیلم، مردم همیشه باید از توی راهرویی که بین محوطه ورودی سینما و در خروجی بود میگذشتند و از سینما خارج میشدند.
معمولا وقتی فیلم تمام میشد، یک نرده آهنی وسط این راهرو میکشیدند و دو نفر هم می ایستادند و مراقبت میکردند تا سالن سینما برای سانس بعدی خالی بشود و تازه اینکه کسی هم با زرنگی دوباره به سالن برنگردد و با یک بلیط فیلم را دو بار تماشا بکند.
من و دوستانم معمولا پنج دقیقه آخر فیلم را توی تاریکی سالن، نزدیک در خروجی راهرو، کنار دیوار میایستادیم و آخر فیلم را همانجا تماشا میکردیم.
اینطور هم وقت خروج از سینما توی راهرو وسط شلوغی گیر نمی افتادیم و هم اول از همه از سینما خارج میشدیم.
ولی ما یک نقشه دیگر هم در سر داشتیم و آن هم اذیت کردن و خراب کردن تفریح بقیه مردم بود.
فیلم که تمام میشد در حالیکه توی راهرو به سمت در خروجی خیابان میرفتیم، سرمان را به طرف مردمی که برای سانس بعدی، ساندویچ به دست منتظر ایستاده بودند میچرخاندیم و داد میزدیم:
آلن دلون آخرش میمیره... و یا، فردین آخرش میره زندان...
و بعد مثل گلوله توی خیابان در میرفتیم.
تا اینکه یک روز در خروجی سینما را هنوز باز نکرده بودند و همانجا پشت در بسته من را گیر انداختند و مثل آراسته، کتک خور فیلمهای فارسی، تا میتوانستم کتک خوردم.
همه اینها را برایتان گفتم که اگر روزی روزگاری ما جایی با هم آشنا شدیم، حواستان خیلی جمع باشد.
چون اصلا به نظر نمی آید، ولی من همچین آدم سالمی هم که فکر میکنید نیستم.







