راز یک مرگ.
ما شیرازی ها یک عادت بدی که داریم این هست که خبر بد به کسی نمیدهیم.
برای همین وقتی کسی از دنیا میرود اولین مشکل ما این هست که خبر رفتنش را چطور به آنهایی که دور هستند بدهیم.
بهانه مان هم این هست که میگوییم فلانی که دور هست و کاری از دستش ساخته نیست، پس چرا بیخودی ناراحتش کنیم.
وقتی من مادرم را از دست دادم تا چند روزی به من چیزی نگفتند. وقتی خبردار شدم که شب هفتش تمام شده بود و حلوایش را هم خورده بودند.
مرگ مادر من اگرچه خیلی سخت بود ولی سخت تر از آن راز مرگش بود.
*در شهر ما دکتری بود که در یکی از محله های فقیر نشین شهر مطب داشت.
چون اکثر مریض هایش مردم ساده و فقیر روستایی بودند و نمیدانستند که دردشان فقط یک سرماخوردگی ساده هست و یا هندوانه و توت را با هم خورده اند و سردی شان شده، وقتی با یک لیوان خاکشیر و یا دو تا آسپرین خوب میشدند، فکر میکردند که جناب دکتر شفا داده و واقعا معجزه ای کرده.
برای همین فردایش برای قدردانی یک گوسفند و دو تا مرغ چاق و چله و چند تا شونه تخم مرخ هم برایش هدیه می آوردند.
در واقع آقای دکتر در کنار طبابت برای خودش یک دکان لبنیاتی هم باز کرده بود.
اگر هم که مریض بیچاره دردش جدی بود، آقای دکتر میگفت این موضوع خیلی جدی هست و باید شما را پیش یک متخصص بفرستم و آدرس دکتر دیگری را برایش مینوشت.
در ضمن جناب آقای دکتر شاعر هم بود و در کنار طبابت شعر هم میگفت.
همیشه در طول معاینه رباعیات خیام را برای مریض ها میخواند و وقت نوشتن نسخه، اول یکی دو تا از شعر های خودش را بالای نسخه مینوشت و بعد نظر ادبی مریض بدبخت را که از شدت درد داشت به قبر خیام فاتحه میفرستاد میپرسید.
چطور بود؟ دوست داشتی؟ به به! چه کرده..! این قافله عمر عجب میگذرد.
یادم می آید وقتی بچه بودم یک روز خودم دیدم که درجه تب را که از عقب یک بچه دهاتی بیرون آورده بود با یک دستمال کاغذی پاک کرد و توی دهن مریض بعدی گذاشت.
من که نوبت بعدی بودم با دیدن این صحنه، درد دل پیچی که یک هفته داشت مرا میکشت را فراموش کردم و از پله های مطب دنبال قافله ام بیرون دویدم.
اینطور که میگویند مادر من روز قبل از مرگش برای معاینه سراغ این دکتر شاعر لبنیاتی میرود و شکایت میکند که دست چپش خیلی درد میکند.
آقای دکتر به مادرم میگوید که هیچ نگران نباشد و مهم نیست ولی به جایش شب یک بشقاب رنگینک درست کند که روز بعد که به مطب می آید دست خالی برنگردد.
آنشب مادر من به خانه برگشت و بشقاب رنگینک را برای آقای دکتر درست کرد ولی خودش رنگ صبح روز بعد را هم دیگر ندید.
*سال هاست که مردی سیاه پوش در آرزوی بلند کردن تابوت مادر، از میان کوچه پس کوچه های رویاهای گمشده اش ساکت و آرام میگذرد.
جایی دیگر هر روز پیرمردی با یک عصای چوبی، موهایی بلند و چفیه ای بر گردن، در خیابانهای شهر قدم میزند و زیر لب رباعیات خیام را میخواند.







