بهترین سلمانی دنیا.
جلال آقا توی محله ما سلمانی داشت.
بچه که بودم وقتی با پدرم به سلمانی میرفتم، جلال آقا همیشه یک تخته چوبی روی دو تا دسته صندلی اش میگذاشت و من روی آن مینشستم و موهایم را به سلیقه خودش کوتاه میکرد.
جلال آقا همیشه موهای مشتری هایش را فقط یک مدل کوتاه میکرد. همان مدلی که خودش دلش میخواست.
پدر من سالهای سال مشتری و رفیق جلال آقا بود.
معمولا عصر های پنجشنبه پدرم که از سر کار برمیگشت، سر راه توی سلمانی جلال آقا یک توقفی میکرد و با هم یک چایی میخوردند و همانجا موهایش را کوتاه میکرد.
پدر من عادت داشت همیشه فقط ۵ تومان برای کوتاه کردن موهایش به جلال آقا پول میداد.
میگفتند روزی که جلال آقا این سلمانی را توی محله باز کرده، پدر من اولین مشتری او بوده و از همان روز اول فقط همین ۵ تومان را به او میداده.
یادم می آید یک سال که به شیراز رفته بودم، پدرم را که تکیده و پیر شده بود برای کوتاه کردن موهایش پیش جلال آقا بردم.
موقع خداحافظی وقتی پدرم مثل همیشه ۵ تومان به جلال آقا داد، من رو به پدرم کردم و به شوخی گفتم:
آقا جون مگر خبر ندارید. زمونه عوض شده. آقایون حالا دیگه موهاشون را سشوار میکشن و ژل میزنن. قیمت ها هم عوض شده. باید شما پول بیشتری به جلال آقا بدید.
جلال آقا هم در حالیکه پیشبند سفیدش را توی هوا میتکاند با خنده گفت: ای آقا ما چند ساله که داریم همینو میگیم. مگه ایشون قبول میکنه.
پدرم بدون اینکه به جلال آقا نگاهی بیاندازد به من جواب داد: هم تو غلط کردی هم اونهایی که سشوار میکشن. ایشون هم اگه دوست نداشت از این به بعد من میرم یک جای دیگه موهامو کوتاه میکنم.
جلال آقا خندید و به من چشمکی زد و از در بیرون آمدیم.
سالهای سال گذشت.
چند سال از مرگ پدرم گذشته بود. یک روز داشتم از جلو سلمانی جلال آقا رد میشدم که بی اختیار تصمیم گرفتم به یاد خاطره های گذشته همانجا موهایم را کوتاه کنم.
وارد شدم و بعد از سلام و احوالپرسی جلال آقا گفت: تخته بذارم؟
خندیدم و گفتم نه جلال آقا، دیگه قدم میرسه.
وقتی داشت موهایم را با همان مدل همیشگی خودش کوتاه میکرد، روی آینه روبرویم چشمم به یک ۵ تومانی کهنه افتاد که جلال آقا گوشه بالای آینه چسبانده بود.
وقتی پرسیدم، جلال آقا گفت: این آخرین ۵ تومانی هست که پدر خدا بیامرزت به من داد. به یادش آن را به یادگاری نگه داشتم.
موقع خداحافظی کیف پولم را در آوردم و گفتم جلال آقا چند میشه؟
جلال آقا در حالیکه مثل همیشه پیشبند سفیدش را توی هوا میتکاند با خنده گفت: بفرمایید علی آقا. حساب شده.
با تعجب گفتم مگه میشه... کی حساب کرده؟
جلال آقا گفت: این ۵ تومانی را روی آینه میبینی ...
یک روز پدرت همون روزهای قبل از رفتنش بود که اومد اینجا و گفت این ۵ تومانی را بگیر. اگه یک روز علی اومد اینجا، موهاشو کوتاه کن به حساب من. ... سشوار هم براش بکش.







