۸ قطعه عکس پاسپورتی.
وسط اتاق خالی روی یک کرسی چوبی راست و بی حرکت مینشینی و به دریچه دوربین عکاسی خیره میشوی.
سایه ات توی شیشه نیمه تاریک دوربین آویزان افتاده. لبخند میزنی.
زیر چانه ات میخارد، ولی مقاومت میکنی. هنوز داری لبخند میزنی.
به آگهی دم در و ۸ قطعه عکس فکر میکنی.
چهار تای آن را که باید با کپی بقیه مدارکت بدهی اداره گذرنامه.
چهارتای دیگر را میتوانی دو تایش را بدهی یادگاری به آقای استخری و آقای ایزدی...
نه... فکر خوبی نیست. کی به همکارش عکس یادگاری میدهد؟ مهم نیست که بیست و پنج سال با هم توی زیر زمین بایگانی ارقام نوشتیم و عدد تقسیم کردیم و چای خوردیم و جدول حل کردیم. خوب نیست. مسخره ات میکنند.
یکیش را که میگذاری توی آشپزخانه روی در یخچال. یکی هم میتوانی بفرستی برای مادر بزرگت بندر عباس و یکی هم برای مرضیه به اصفهان.
صدای عکاسباشی از روی پل بند خواجو بیرونت میکشد:
آقا اگر برای پاسپورت هست لبخند نزنید.
لبخندت را پاک میکنی. قیافه جدی به خودت میگیری.
یکیش را میتوانی نگه داری بگذارند برای مجلس ترحیمت روی کارت ختم.
یادت باشد که امشب به قاسم زنگ بزنی و مرگ مادرش را تسلیت بگویی... جایی بوی شله زرد میاید.
یکیش را میدهی بزرگش کنند، میگذاری روی طاقچه اتاق پذیرایی.
جایی بوی شله زرد میاید.
تلق... تلق... تمام شد... گرفتم.
تا پایین یک آب هویج بخورید و برگردید حاضر هست.
توی پله ها پایین که میروی هنوز فکر میکنی،
یک جایی همین نزدیکیها دارند شله زرد تقسیم میکنند.







