نامه ای به معلم قدیمی، آقای حمیدی.
سلام آقای حمیدی،
شاید شما من را به یاد نمی آورید ولی اگر کمی فکر کنید میدانم که من را خوب میشناسید. اجازه بدهید کمکتان کنم من را به خاطر بیاورید:
سال ۱۳۵۵. پنجم دبیرستان. ته کلاس، نیمکت آخر. بغل دیوار... یک بار هم وسط زنگ ریاضی گچ توی دستتان را چنان بطرف من پرت کردید که من جا خالی دادم و خورد توی سر رضا تیغی. بچه ها رضا تیغی را مسخره کردند و شما من را از کلاس بیرون کردید. یادتان آمد؟ ...من هستم. همانی که همیشه میگفتید تو آدم بشو نیستی. دلیل اینکه اینها را برایتان مینویسم این است که دیروز داشتم وسط کاغذهای قدیمی دنبال چیزی میگشتم که چشمم افتاد به کارنامه کلاس پنجم دبیرستان و آن نمره بیست ریاضی که به من داده بودید. آقای حمیدی، این نمره بیست مال من نیست. من آنرا با تقلب از شما گرفتم. اگر یادتان باشد امتحان ریاضی داشتیم. شما آمدید بالای سر مجید. این مجید بود که خراب کرد. دستش را بالا گرفتید و کاغذ مچاله شده را از توی آستینش بیرون کشیدید. بعد هم پس گردنش را گرفتید و از کلاس بیرونش انداختید. وقتی آمدید سراغ من دیگر دیر شده بود. من کاغذی را که داشتم از روی آن کپی میکردم را یک جا خورده بودم. شما همه سر تا پای من را گشتید و چیزی پیدا نکردید. یکی دو شب هم دل پیچه داشتم و مرا بردند پیش دکتر محله، ولی به دردش خیلی می ارزید. فردایش وقتی جواب امتحان را آوردید مجید را تجدیدی کرده بودید و سرتان را نزدیک گوش من آوردید، برگه امتحان را جلویم انداختید و گفتید: نمیدانم چه کار کردی ولی تو این کاره نیستی. برو ولی این را بدان که تو آدم بشو نیستی. و من هم درحالیکه ته دلم میخندیدم، قیافه مظلومانه ای به خودم گرفتم و گفتم آقا به خدا ما نبودیم. ما خیلی درس خواندیم. یک روز هم مجید آمد و مرا سوار ترک موتورش کرد و آمدیم نزدیک خانه شما. ماشین هیلمن شما سر کوچه پارک شده بود. مجید از لجاجتش با کلید روی کاپوت عقب هیلمن شما چند خطی انداخت و در رفتیم. آقای حمیدی، سالها بعد که بازنشسته شده بودید یک روز شما را توی خیابان دیدم که داشتید مسافر کشی میکردید. هر چه دست تکان دادم مرا نشناختید. شاید هم شناختید و اعتنایی نکردید. کاپوت عقب هیلمن شما هنوز هم خط خطی بود. آقای حمیدی، دیروز وقتی این نمره بیست را دوباره دیدم دلم خیلی گرفت. یاد آن روزها و آن بازیگوشی های سر کلاس افتادم و اینکه ای کاش آن روزها یک جوری دوباره برمیگشتند. خیلی دلم میخواهد این نمره بیست را که به من امانتی دادید به شما پس بدهم. حتی حاضرم ماشین هیلمن شما را ببرم با خرج خودم بدهم صافکاری کنند. فقط اگر میتوانستم که دوباره برگردم و بنشینم روی آن نیمکت ته کلاس... آقای حمیدی، اگر بخواهید از چند تایی از همکلاسی های قدیمی هم برایتان خبر دارم: رضا تیغی را چند بار گرفتند و بردنش زندان. شاید هم الان هنوز نشسته جایی پشت دیواری دارد قاپ می اندازد. مجید رفته توی مفازه نشسته پیش دست پدرش پیچ و مهره میفروشد. مرتضی مهندس شده و در تهران توی شرکتی کار میکند. جمشید دکتر هست و در یکی از شهر های آمریکا برای خودش مطب باز کرده... و من... شما حق داشتید آقای حمیدی،... من آدم بشو نیستم.






