تبليغاتX
رویاهای گمشده -

رویاهای گمشده

رویا

قسمت آخر:

پدر رویا یک نگاهی به سر تا پای من انداخت و گفت: بفرمایید. امری داشتید؟

من که عشق و عاشقی و فکر گردو چیدن و خوردن بلال و بستنی توی پارک از سرم پریده بود و فقط میخواستم از گرفتاری که برای خودم درست کرده بودم جان سالم به در ببرم، زود برنامه ای را که گذاشته بودم که اگر مادر رویا در را باز میکرد را اجرا کردم و جواب دادم: سلام. دنبال منزل اقای گلچین میگردم. گفتند توی این کوچه هست.

پدر رویا مکثی کرد و گفت: گلچین یا گلخون؟ چون منزل آقای گلخون اون در روبرویی ست و با انگشت به در آبی رنگ پشت سر من اشاره کرد. و ادامه داد: ولی فکر نمیکنم منزل باشند. حالا شما یک امتحانی کنید.

 گفتم خیلی ممنون و برگشتم رفتم سراغ در روبرویی و به امید اینکه کسی منزل نباشد، زنگ در را زدم.

در آن چند لحظه بدون اینکه سرم را برگردانم، تمام گوشم به این بود که صدای بسته شدن در منزل رویا را پشت سرم بشنوم،... صدایی که هرگز نیامد.... پدر رویا هم مثل من مشتاق بود ببیند آقای گلخون منزل هستند یا نه.

پیرمرد خمیده ای با عصا در را باز کرد. راهرو خانه خالی بود. سلامی کردم و گفتم: منزل آقای گلخون؟ گفت: بله. بفرمایید. گفتم: ببخشید شما یک پسر همسن و سال من ندارید که دبیرستان هم میرود. 

گفت: چرا. شما مهدی هستید؟ دروغ گفتم و جواب دادم بله. دستم را گرفت و مرا کشید توی خانه و در را بست. 

پیرمرد گفت پسری که دنبالش میگردم مصطفی نوه اش هست و سه روز پیش همه خانواده ایران را ترک کرده اند و رفته اند فرانسه و او هم اینجا آمده که باغچه را آب بدهد. گفت مصطفی هفته پیش یک روز تمام بازار را دنبال مغازه پدر من میگشته که از من خداحافظی کند و پیدا نکرده. 

با هم توی حیاط چند دقیقه ای نشستیم و حرف زدیم. برایم چایی هم آورد. آخرش هم آدرس مصطفی در فرانسه را روی کاغذی نوشتم و از در بیرون آمدم.

تا مدتها ناراحت بودم. دروغ گفتن به پیرمردی که با مهربانی و با صمیم قلب در خانه اش را برویم باز کرده بود و به خیال اینکه من رفیق نوه اش هستم از من پذیرایی کرده بود، وجدانم را آزار میداد.

چند روز بعد نامه ای کوتاه به آدرس مصطفی فرستادم و جریان را برایش نوشتم و عذر خواهی کردم. از او خواستم کردم که به پدر بزرگش چیزی در اینمورد نگوید.

یک ماه بعد نامه ای از مصطفی برایم رسید که نوشته بود از خواندن نامه ام بسیار خندیده و گفت که در مورد پدر بزرگش هم خیالم راحت باشد.

دبیرستان تمام شد. تابستان از راه رسید. هنوز من گاهی رویا را در خیابان میدیدم.

پاییز سال بعدش من به خدمت سربازی رفتم و یک بار وقتی برای مرخصی به خانه برگشتم، رویا رفته بود. گفتند در یکی از دانشگاه های تهران قبول شده و به تهران رفته. یک سال بعد فهمیدم که از ایران هم خارج شده.

من هم سربازی ام را تمام کردم و از ایران خارج شدم. عشق رویا و همه رویا های دیگری را که با او برای خودم ساخته بودم، در خاطراتم برای همیشه مثل رویایی به یادگار ماند.

بیست و پنج سال گذشت. یک سال تابستان هم وقتی در پاریس بودم آدرس مصطفی را از وسط آدرسهایم بیرون کشیدم و نشان دوستم دادم و از او خواستم که مرا به نشانی که داشتم ببرد. یک خانم فرانسوی آنجا بود و گفت این خانه را سالها قبل از خانواده ای که شاید هم ایرانی بودند خریده و هیچ اطلاعی دیگری از آنها ندارد.

سال گذشته بود که برای تعطیلات به ایران رفتم. موقع ترک تهران ساعت چهار صبح بود و پرواز من تاخیر داشت. در سالن ترانزیت فرودگاه مسافرین پروازهای مختلف بودند که می آمدند و میرفتند.

نشسته بودم داشتم روزنامه ای را ورق میزدم که مادری با دخترش آمدند و نشستند درست روبروی من. نگاهی به آنها انداختم ولی زیاد توجهی نکردم.

چند لحظه بعد شوهرش با پسر جوان دیگری در حالیکه چای خریده بودند آمدند و نشستند کنار آنها و همگی با هم مشغول صحبت شدند.

من در عالم خودم بودم که پدر خانواده از خانمش پرسید: رویا، دوربین را آوردی؟

با شنیدن اسم رویا سرم را بالا کردم و این بار با دقت بیشتری به چهره مادر بچه ها نگاه کردم.

رویا بود.

آن دختری که با ناز توی پیاده رو می آمد و میرفت با خودش بوی گل یخ می آورد و زمین و زمان پسری که برای اولین بار در زندگی عاشق شده بود را به هم میریخت، نشسته بود درست روبرویم، داشت کیفش را مرتب میکرد.

بلندگوی فرودگاه شماره پروازشان را اعلام کرد و آنها هم در حالیکه میگفتند و میخندیدند، وسایلشان را برداشتند و رفتند.

وقتی که از پشت پنجره فرودگاه هواپیمایشان را نگاه میکردم که داشت آسمان تهران را ترک میکرد، در حالیکه اشک در چشمانم حلقه زده بود داشتم به این فکر میکردم که اگر در آن بعدازظهر خرداد ماه رویا خودش در خانه شان را باز کرده بود...

که بی اختیار به یاد حرف پدرم افتادم که همیشه میگفت:

هر چی خیره پیش میاد.

+ نوشته شده  یکشنبه 25 تیر1385   توسط علی   |