رویا
رویا اولین عشق من بود و تا زنده ام در خونم فرمانروایی خواهد کرد.
پیشنماز مسجد عقیده داشت این مشیت الهی ست. معلم املا با صدای بلند و شمرده تکرار میکرد: اراده و تقدیر و حکمت باریتعالی... سبزی فروش سر کوچه بالای دکانش آویزان کرده بود: یک خدا، یک پیشونی. پدر میگفت: هر چی خیره پیش میاد.
دوران دبیرستان بود و من هم مثل همه همسن و سالهای خودم، قرعه فال به نامم خورده بود و یا بقول مادر بزرگ کبوترش آمده بود و درست نشسته بود لب بامم... و من عاشق شده بودم.
اسمش رویا بود. توی راه مدرسه میدیدمش. موهای بلندش را پشت سرش دمب اسبی میبست و با ناز توی پاده رو می آمد و با ناز میرفت و با هر قدمش زمین و زمان مرا به هم میریخت. چند بار از بغل دستش رد شده بودم. موهایش بوی گل یخ میداد.
صبح ها یک ساعت قبل سر کوچه منتظر میاستادم تا بیاید و عصرها همینکه زنگ مدرسه زده میشد بیقرار از مدرسه بیرون میدویدم. از بس از این و آن پرسیده بودم ایل و تبارش را از خانواده جد و آبادی خودم بهتر میشناختم.
بعضی شبها دوچرخه ام را برمیداشتم و یک گشتی توی کوچه شان میزدم. شاید میخواستم مطمعن بشوم که خانه شان هنوز سر جایش هست. هر وقت پنجره اتاقش روشن بود پیش خودم مجسم میکردم که پشت میز نشسته، موهایش را روی شانه هایش ریخته و دارد درس میخواند. وقتی چراغهایشان خاموش بود، نگران هم میشدم.
روزهای جمعه که نمیدیدمش، روزهای ماتم من بود. امید دیدار صبح شنبه بود که عصر های جمعه را شیرین میکرد. هر روز با هم به مدرسه میرفتیم و برمیگشتیم. او یک طرف خیابان میرفت و من طرف دیگر خیابان.
پدرش توی بازار حجره فرش داشت. هیکل گردن کلفتی داشت و میگفتند که در جوانی توی زورخانه دمبل میزده. مادرش خانه دار بود و یک خواهر و دو برادر هم داشت که همه ازدواج کرده بودند.
توی رویاهایم برایش حانه ای ساخته بودم. عصر ها توی ایوان مینشستیم و هندوانه میخوردیم. گاهی با هم گردو میچیدیم و دستهایمان که سیاه میشد به صورت هم میکشیدیم و میخندیدیم. یک حوض کوچکی هم داشتیم که بچه ها توی آن شنا میکردند.
بعضی وقتها میرفتیم توی پارک قدم میزدیم و بلال میخوردیم و برای بچه ها بادبادک و بستنی چوبی میخریدیم. روزهای خوبی بود. خانواده خوشبختی داشتیم.
عصر ها که از سر کار برمیگشتم میگفت دلش برایم تنگ شده و من برایش گل یخ می آوردم.
همه چیز به خوبی و خوشی داشت پیش میرفت، فقط یک مشکل بسیار کوچکی داشتیم:
رویا هیچ کدام از اینها را نمیدانست.
مدتها میگذشت و من هنوز کلامی با او حرف نزده بودم. همیشه با یکی دوتا از دوستهایش به مدرسه میرفت. هیچوقت تنها نبود.
خرداد ماه بود. فصل امتحانات رسیده بود و مدرسه ها داشت تق و لق میشد و ترس رسیدن تابستان و دوری و ندیدنش داشت آزارم میداد. تصمیم گرفتم که دل به دریا بزنم و سر صحبت را با او باز کنم.
عصر یکی از روزها، صورتم را که چند نخی هم بیشتر نداشت شیش تیغه تراشیدم، از ادکلان پدرم هم چند قطره ای یواشکی کش رفتم و به صورتم پاشیدم، یکی از بهترین پیراهنهایم را پوشیدم و توی شاه چراغ هم یک بسته شمع نذر کردم و با امید اراده و مشیت الهی رفتم دم در خانه شان.
از یک هفته قبل همه حرفهایم را آماده از بر کرده بودم. اگر خودش در را باز میکرد میدانستم که باید چه طوری شروع کنم و اگر مادرش بود که برنامه دیگری داشتم و باید کلک دیگری میزدم.
یقه پیراهنم را مرتب کردم، با انگشت موها و ابروهایم را صاف کردم، نفس عمیقی کشیدم و با هیجان و ترس زنگ در خانه شان را زدم.
پدرش در را باز کرد.
ادامه دارد...






