Massimo
آخرین قسمت:
وقت خداحافظی، Massimo در حالیکه Mara را بغل کرده بود، سرش را تا نزدیک شیشه ماشین پایین آورد و یواشکی به من گفت: یادت باشد، بیشتر اینهایی که امشب اینجا بودند فردا صبح برایشان هیچ فرقی نمیکند که تو کجا میروی و چه کار میکنی. این تصمیم خودت هست و زندگی خودت. اگر دیدی راحت نیستی، برگرد. راه خانه ما را هم که میدانی.
صبح روز بعد من ایتالیا را ترک کردم.
سالها مثل باد می آمد و مثل باد میگذشت. در این مدت ما همیشه با هم در تماس بودیم. هروقت یوونتوس اینتر را شکست میداد، Massimo به من زنگ میزد و سر به سرم میگذاشت و مثل همیشه حالم را میگرفت. بعضی از روزهای یکشنبه که میدانستم همه خانواده دور هم جمع هستند من به آنها زنگ میزدم و احوالپرسی میکردیم.
Massimo منتظر بود تا دخترش کمی بزرگتر شود و میخواست که سفری به کانادا بیاید. میگفت میخواهم آبشار نیاگارا را از نزدیک ببینم. دوری، اثری در دوستی ما به جا نگذاشته بود. حتی یک بار که برای یکی از بستگانم در ایتالیا مشکلی پیش آمده بود به او زنگ زدم که خودش را سریع رسانده بود و مشکل را حل کرده بود.
یکشنبه ۵ فوریه سال ۱۹۹۵، ساعت ۵ صبح بود که تلفن زنگ زد.
با Cristina چند لحظه ای بیشتر حرف نزدم... عصر همان روز با اولین پرواز خودم را به ایتالیا رساندم.
جمعه شب حدود ساعت ۹ Massimo میگوید: Mara برای فردا صبح شیر ندارد. تا بار توی پیاتزا نبسته میروم شیر بگیرم، زود برمیگردم.
فاصله خانه شان که خارج از شهر بود تا پیاتزا ده دقیقه ای بیشتر با موتور فاصله نداشت. باید از دو پیچ تیز سر بالایی کوهستانی رد میشدی. خیلی وقتها ما این مسیر را پیاده تا پیاتزا قدم میزدیم و برمیگشتیم.
سر پیچ دوم یک وانت که از شهر پایین می آمده روی آسفالت یخ زده لیز میخورد و راننده اش برای اینکه به پایین صخره پرتاب نشود، خودش را کنار جاده میکشد و به موتور وسپایی را که کنار دیواره کوهستان بالا میرفته برخورد میکند.
شدت برخورد تصادف، موتور را به شدت به دیواره کوهستان میزند. اگر چه Massimo کلاه ایمنی هم داشته، ولی شدت برخورد بدنش با دیواره کوهستان سینه و دنده هایش را خرد میکند و ریه هایش پاره میشوند.
راننده وانت منتظر نمیماند و بلافاصله پیکر خون آلود Massimo را توی وانت میکشد و به طرف بیمارستان حرکت میکند.
بعدها راننده وانت گفته بود که در راه بیمارستان، Massimo هیچ دردی از خودش نشان نمیداد. سرش را روی شیشه پنجره گذاشته بود و من دستش را گرفته بودم، یکی دو بار چشمهایش را باز و بسته کرد و نفس عمیقی هم بیرون داد.
وفتی به بیمارستان میرسند، Massimo چند دقیقه ای میشد که رفته بود.
مراسم تشیع جنازه و خاکسپاری دوستی که به من درس های زیادی در زندگی آموخت، با شکوه فراوانی برگزار شد.
این مراسم وداع با رفیقی بود که به من یاد داد دوستی واقعی کاری به اختلاف زبان و رنگ و نژاد و مذهب ندارد.
همسرش نوشته کوتاهی آماده کرده بود که آن را با گریه خواند. نوشته بود: از امروز، هر روز برایت یک نامه مینویسم. خودم یک روز همه این نامه ها را برایت خواهم خواند.
بعضی از بچه های قدیمی دانشگاه به یادش پیراهن تیم یوونتوس را به تن کرده بودند.
چند روزی من در ایتالیا ماندم. روزها را با قدم زدن اطراف کوهستان، سالن رستوران دانشگاه، زمین خاکی فوتبالی که میرفتیم و پنالتی میزدیم، توی پیاتزا و یا در کوچه و پس کوچه های شهر پرسه میزدم.
روز آخر به تنها گلفروشی شهر که داخل پیاتزا بود رفتم و شماره حسابش را گرفتم. قرار گذاشتیم که هر سال در تاریخی که برایش نوشتم، برایم به سلیقه خودش دسته گلی را تزیین کند و روی قبر Massimo بگذارد. روی کارتش هم گفتم همیشه بنویسد:
Un Amico Iraniano. یک دوست ایرانی.
بعد از این همه سال هنوز من راه خانه ام را میدانم. گاهی با خانواده به ایتالیا میرویم و سری به همان شهر و دیار قدیمی میزنم و ساعتی را در همان آشپزخانه قدیمی میگذرانم و دوباره در رویا هایم با Massimo دیدار میکنم.
Cristina امروز معلم هست و در همان شهر خودشان در مدرسه ای درس میدهد. Mara حالا ۱۵ سالش شده و در تیم فوتبال دبیرستان کاپیتان تیم هست و خط حمله هم بازی میکند.
وقتی تیم ایتالیا تیم فرانسه را شکست داد و قهرمان جهان شد، به اولین کسی که زنگ زدم Cristina بود. گفت همه رفته اند توی پیاتزا آتش بازی تماشا کنند.
نیم ساعتی با هم حرف زدیم. از فوتبال، از قهرمانی ایتالیا و از مدرسه و از همه جا. ولی ته قلب هر دو ما حرفهای زیادی از کسی دیگری برای گفتن نشسته بود که هر دو میدانستیم با گفتنش، اشک هر دو ما را سرازیر میکند.
موقع خداحافظی برای اینکه کمی بخندد به شوخی گفتم: راستی شنیدم میخواهند تیم یوونتوس را بفرستند دسته سوم.
Cristina مکث کوتاهی کرد و در حالیکه میخندید با بغض گفت: اگر Massimo اینجا بود حالت را میگرفت.
وقتی گوشی را زمین گذاشتم، ته قلبم فقط یک آرزو داشتم:
ای کاش بود و حالم را میگرفت.
حقیقت آدم ها را از هم جدا میکند. این رویا ها هستند که آنها را دوباره به هم پیوند میدهد.







