تبليغاتX
رویاهای گمشده -

رویاهای گمشده

 Massimo

قسمت دوم:

من و Massimo در یک شهر کوچک و در دو دانشکده مختلف درس میخواندیم. من روزنامه نگاری میخواندم، او حقوق میخواند.

من آهنگهای Amedeo Minghi را گوش میکردم، او شیفته ترانه های Vasco Rossi بود. من طرفدار اینترمیلان بودم، او عاشق سینه چاک یوونتوس بود. من دفاع وسط بازی میکردم، او خط حمله بود.

گرفتنش کار ساده ای نبود. باید با خطا و پشت پا زدن مهارش میکردم. چند کلمه فارسی از من یاد گرفته بود. کنارم که میرسید، در حالیکه با چشمهایش هنوز توپ را توی هوا دنبال میکرد، سرش را یواشکی نزدیکم می آورد و با طعنه به فارسی میگفت: صب کن، حالتو میگیرم ..... و تا میخواستم تکانی بخورم، توپ را گوشه دروازه گذاشته بود... و حالم را میگرفت.

روزهای ما در دانشگاه و کلاس و کتابخانه میگذشت و عصر ها و شبها را با رفقا در قدم زدن توی پیاتزا، Espresso در بار، دعوا بر سر اینتر و یوونتوس، پیتزا و پاستا در Trattoria، خواندن روزنامه های ورزشی، گوش دادن به آهنگهای فستیوال Sanremo و یا تشویق Alberto Tomba میگذراندیم. گاهی هم با بقیه بچه ها دوچرخه و Vespa را برمیداشتیم و میرفتیم کنار دریاچه.

روزهای آخر هفته که کلاس نداشتیم، Massimo وسایلش را جمع میکرد و میرفت خانه شان در شهر دیگری که با قطار یک ساعتی تا دانشگاه فاصله داشت.

میگفت این رسم و سنت خانوادگی ما هست. فرقی نمیکند هر کجا که باشیم و هر کاری که داریم باید نهار ظهر یکشنبه را در خانه و در کنارفامیل، همه با هم بگذرانیم.

یکی دو بار هم مرا با اصرار با خودش برد. بعد از نهار هم پیراهن یوونتوسی اش را تنش میکرد و میرفتیم توی زمین خاکی پشت خانه پنالتی میزدیم. میگفت: من تیم ایتالیا هستم، تو تیم ایران. فینال جام جهانی هست و کار کشیده به ضربات پنالتی.... و آنجا هم حالم را دوباره میگرفت.

یک سال تعطیلات عید پاک، شهر خالی شده بود. اکثر دانشجوها از چند روز تعطیلی استفاده کرده و به شهر و دیارشان رفته بودند.... روی تخت دراز کشیده بودم و با بی حوصلگی داشتم روزنامه ورق میزدم که متوجه شده یک نفر با سنگ به شیشه پنجره میزند. دریچه را که باز کردم Massimo پایین ایستاده بود.

گفت: جمع کن برویم. دارد دیر میشود. گفتم: کجا بابا، من که دعوت ندارم.

گفت: مگر کسی برای خانه خودش هم دعوت نامه میگیرد.

آن یکشنبه، در آن آشپزخانه قدیمی که بوی و طعم ماهی تازه و میگو و صدف و اسپاگتی همه در و دیوارش را پر کرده بود، کنار آن آتش بخاری دیواری، سر میزی که از هر گوشه اش و از چهره هر کوچک و بزرگی مهربانی و مهمان نوازی میبارید، من برای اولین بار، غم غربت و درد هجرت و دوری و تنهایی را فراموش کردم.

و بعد از آن یکشنبه فراموش نشدنی، برای سالهای سال همیشه به یاد داشتم که فرقی نمیکند هر کجا که باشم و هر کاری که دارم باید نهار ظهر یکشنبه ام را در خانه، کنار فامیل و در آن اشپزخانه قدیمی بگذرانم.

چند سال بعد Massimo دانشگاه را تمام کرد و همانجا توی شهر خودشان در دفتر وکالتی مشغول به کار شد. بعد از دو سال من هم دانشگاه را تمام کردم ودر شهر کوچک دیگری به صورت نیمه وقت در روزنامه ای کاری پیدا کردم.

ارتباط ما همیشه با سفرهای کوتاه و تلفن و کارت پستال ادامه داشت. روزی که برای اولین بار مقاله ای را که نوشته بودم در روزنامه چاپ کردند، او اولین کسی بود که به من زنگ زد و تبریک گفت.

یکسال بعد، Massimo با دختری از شهر خودشان به نام Cristina ازدواج کرد و صاحب دختر زیبایی به نام Mara شد.

بعد از ده سال، زمانی که ایتالیا را ترک میکردم برای خداحافظی به دیدارش رفتم. همه خانواده اش را خبر کرده بود بیایند.

کادوی سر راهی برایم پیراهن تیم اینترمیلان را خریده بود و با خنده میگفت: میخواستم برایت پیراهن یوونتوس را بخرم که حالت را بگیرم ولی خانمم نگذاشت.

آن شب تا دیر وقت گفتیم و خندیدیم، بی خبر از اینکه این آخرین باری بود که من Massimo را میدیدم.

 قسمت بعدی: قسمت آخر.

+ نوشته شده  پنجشنبه 22 تیر1385   توسط علی   |