تبليغاتX
رویاهای گمشده

رویاهای گمشده

جناب آقای «علی» از کانادا،
دوست و هموطن گرامی سلام.
مطلب مطرح شده در وبلاگ شما به همراه نامه الکترونیکی‌تان به عرفان نجف آبادی امروز با حضور آقای حاجات‌نیا مدیر و سردبیر روزنامه در جلسه تحریریه تحلیل‌روز مطرح شد. علی‌آقا، عکسی که در صفحه اول روزنامه تحلیل ‌روز یکشنبه دهم شهریور چاپ شده نتیجه جست ‌و جوی واژه «باغ‌های قصردشت» در موتور جست ‌و جوگر گوگل بوده است که کاربر را به وبلاگی غیر از وبلاگ شما رهنمون می‌سازد. هرچند در آن وبلاگ عکس‌ها و مطالبی از شیراز و باغ‌های قصردشت آن درج گردیده و در انتها منبع آن عکس‌ها و مطالب را وبلاگ شما عنوان نموده‌اند، اما عکس مذکور از همان وبلاگ برداشته شده است، چرا که عکسی که در وبلاگ شما قرار دارد از نظر کیفیت و اندازه مناسب چاپ در صفحه اول روزنامه نمی‌باشد. ضمن این ‌که خود شما هم می‌دانید لزوماً هر عکسی که در وبلاگ قرار می‌گیرد توسط صاحب وبلاگ گرفته نشده است. به هر حال از توجه و همچنین همکاری ناخواسته! شما با روزنامه تشکر و قدردانی می‌کنیم و استقبال می‌کنیم از مشارکت شما و سایر هموطنان در هر نقطه‌ای از دنیا در روزنامه تحلیل ‌روز بهره گیریم، چراکه تحلیل‌روز متعلق به همه ایرانیان است.
 
در انتظار عکس‌ها و مطالب زیبایتان هستیم.
هاشم حکمه ، دبیر تحریریه.
 
دست گلی برای روزنامه تحلیل روز در شیراز.
 
امروز چند نفر از شیراز به من زنگ زدند و خبرم دادند که روزنامه تحلیل روز شیراز در صفحه اول شماره امروز خود یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۷ مقاله ای چاپ کرده به عنوان نگاهی به عمر تخریب باغهای شیراز - داغ ناپیدای باغهای قصردشت -  و برای این مقاله عکس سر در سایت رویاهای گمشده را انتخاب کرده و چاپ کرده. یکی دو تا بلاگ در شیراز نیز در اینمورد نوشتند و به من اطلاع دادند. من این عکس را ۳۰ سال پیش در شیراز گرفتم. امروز این باغ مخروب شده و این دیوار و این در باغ دیگر به این صورت وجود ندارد. بلافاصله با دفتر روزنامه تحلیل روز تماس گرفتم و تقاضای گفتگو با سردبیر روزنامه را کردم که متاسفانه ایشان در جلسه بودند و من با یکی دو تا از همکاران ایشان در دفتر تحریه صحبت کردم.  بعد از چند بار تماس و گفتگو توضیحی که به من دادند این بود که این عکس را از سایت گوگل گرفته اند. من نمیدانم که چه اسمی را جستجو کرده اند که به این عکس رسیده اند، چونکه اگر هم که این عکس را در سایت گوگل پیدا کنند باز منبع آن و یا سایت اصلی که از آن لینک گرفته شده مشخص هست. من هیچگونه گلایه ای از همکاران عزیزم در روزنامه تحلیل روز شیراز ندارم و هر زمان که دوست داشتند میتوانند از نوشته ها و عکسهای سایت رویاهای گمشده برای خوانندگان عزیز شیرازی خود استفاده کنند و خیلی هم خوشحال میشوم. فقط خواهش میکنم که فقط لطف و عنایتی بفرمایند و اسم رویاهای گمشده را هم از قلم نیاندازند. 
+ نوشته شده  دوشنبه 18 شهریور1387   توسط علی   | 

افاده های طبق طبق.

بعضی ها هنوز فکر میکنند که تو این مدت ۳۰ سال گذشته هیچ اتفاقی نیافتاده و دنیا همینجوری که داشته برای خودش میچرخیده یه روزی یه دفعه سر جاش وایستاده. لعبت خانم یکی از همین آدمها‌ست که همو روزو از اتوبوس جا مونده. حالا چونکه سرکار علیا مخدره از نواده میرزا اسماعیل، پیشخدمت باشی ایوان قصر قاجار هستند که در مراسم سلام کنار تخت مرمر زانو میزده و نی قلیون دهان فتحعلی شاه میگذاشته، و یا پدر بزرگ ایشون ریاست اداره نظافت حیاط قصر وکیل را به عهده داشته، برای همین سرکارعالیه توقع دارند که هر وقت لب تر کردند همه آب دستشان هست زمین بگذارند و دست به سینه منتظر اوامر سرکار باشند. لعبت خانم هنوز خیال میکنند زمونه عین همون سالهایی هست که ایشون توی خانه پدریشون همیشه کلفت و نوکر داشتند و عصرها که از چُرت بعد از ظهرشون بلند میشدند، طالبی و خربزه خنک تو کاسه گل سرخی براشون قاش میکردند و از کله سحر تا آخر شب هم استکان چایی گرم تو سینی براشون آماده بوده. معمولا ایشون وقتی به یک چیزی احتیاج دارند و یا میخواهند جایی هم تشریف ببرند بقیه افراد فامیل را با نوکر و راننده شخصی خودشون عوضی میگیرند و بدون اینکه فکر کنند مردم هم برای خودشون هزارتا بدبختی و گرفتاری دارند، گوشی تلفن را برمیدارند و هی پشت سر هم برای این و اون دستور صادر میکنند.

حالا با این همه افاده و " این منم، نه این منم، اگر منم شنگ دُلم " کردن، فکر کنید یک بخت برگشته‌ای میخواست به خواستگاری دختر اینها برود. اول که  باید از هفت خان رستم و صد تا چاله چوله رد میشد تا تازه جلو پاشنه در خونه اینها ‌میرسید. اولین شرطی که شما میتوانستید به خانه اینها راه پیدا کنید، اسم و رسم شما بود. اسم فامیل پدر شما، ویزای ورود شما بود. معمولا اینها با کسانی که ایل و تبارشان همشأن و برازنده خانواده آنها نبود، معاشرت و رفت و آمد هم نمیکردند چه برسد به اینکه بخواهند دست دختر رعنا و خوش قد و قامت خودشان را توی دست پسر اتول خان رشتی چلشته خور بگذارند. مثلا اگر پسوند اسم فامیل شما با ...سلطنه، ...سلطان، ...دوله، ...ملک، و یا ...ممالک تمام نمیشد، تا جایی که امکان داشت سعی میکردند در جاهایی نشست و برخاست داشته باشند که با اهل خانواده شما برخوردی نداشته باشند که اگر خدای نکرده روزی روزگاری تو یه کوچه و خیابونی با شما روبرو شدند، مجبور نباشند که با شما سلام و علیکی داشته باشند و احوال پدر و مادر یا عمه تان را از شما بپرسند. شرط دوم مدرک تحصیلی شما بود. اگر خواستگاری شانس میآورد و از خان اول رد میشد و دستش به چفت در منزل اینها میرسید، آقا حتما یا باید مهندس بود یا دکتر. مدرک دیپلم و فوق دیپلم و هنرستان تربیت معلم و برگه پایان خدمت را باید میبردید میگذاشتید دم کوزه آبش رو میخوردید. تازه توی اداره مالیه شروع به کار کرده و یا با رفیقش شریک شده یک مغازه ای باز کرده و آینده روشنی دارد هم بُزک نمیر بهار میاد، کُمبوزه با خیار میاد بود. وگرنه یک بهانه میآوردند و شما را یک جوری دست به سر میکردند. مثلا میگفتند خواهر بزرگتر تهمینه جون هنوز شوهر نکرده، توی فامیل ما هم رسم هست که دختر بزرگتر باید زودتر بره. یا تهمینه جون تا مدرک لیسانس خودشو نگیره فعلا تصمیم به ازدواج نداره. و یا اصلا همون اول آب پاکی روی دستتان میریختند و خیالتان را راحت میکردند و میگفتند: استخاره کردیم، راه نداده. خیلی هم که میخواستند احترام چهار تا آدم ریش سفیدی که جلو انداخته بودید و با خودتان برده بودید را بگذارند، جوابتان میدادند که فعلا عزا دار شوهر دخترعمه‌اش هستیم و امسال نمیتونیم عقد بگیریم، باید یک سال صبر کنید. شما هم اگه پوستون کلفت بود و عین پشه رو دست چکنه سمج بودید و از رو نمیرفتید و میگفتید اشکالی نداره صبر میکنیم، یک سال بعد که برمیگشتید میدید تهمینه خانم به سلامتی یک پسر کاکل زری توی بغلش گرفته و دومی هم تو راه داره لگد میزنه و میاد.

شوهر دختر بزرگ لعبت خانم مهندس بود. ولی اهل دود و دم هم بود. توی هر مجلسی یک دفعه بیخبر برای یک نیم ساعتی غیبش میزد. وقتی هم که برمیگشت میرفت یک گوشه خلوتی تنها برای خودش مینشست و یک سیگاری روشن میکرد و چُرت میزد. بعد هم میگفتند آقای مهندس از صبح کله سحر که بلند میشود یک پایش توی شرکت هست و یک پایش سر ساختمون دارد با پیمانکار و بنا سر و کله میزند. برای همین طفلکی شب که خونه میرسد، خسته و کوفته هست. داماد دختر وسطی ایشون دکتر بود. این یکی هم مثل آفتابه مچد وکیل که همیشه زنجیلش به گردنش آویزون بود، خمره عرقی‌اش را هر جا که میرفت با خودش میبرد. ولی لعبت خانم به این چیزها اصلا اعتنایی نمیکرد. دکتر و مهندس بودن دامادهایش برایش بیشتر از این حرفها اهمیت داشت.

ما آخرش نفهمیدیم شوهر تهمینه جون چه کاره بود. این یکی با اینکه هیچ پُخی هم نبود ولی خدا براش تیلیت کرده بود. ایشون نه از خانواده درست و حسابی بود نه مدرک و مقامی داشت، ولی خوشگل و بلند بالا و خوش چش و ابرو بود. زیر ابروهایش را هم برمیداشت. میگفتند سر و گوشش هم میجنبید. عین کفتر دو برجه هر روز یه جایی بود. در ضمن تو دروغ گفتن و خالی بندی و حرفوی صد تو یه غاز زدن، دست حیدر ملنگ را از پشت بسته بود. هی نشسته بود از خودش حرف درمیاوُرد. ولی هر چه بود همینکه با کلک و دغل بازی خودش را دو دستی انداخته بود رو مال و اموال لعبت خانم، ما هر وقت او را میدیدیم توی دلمون به او ای ول و ماشاالله میگفتیم.

+ نوشته شده  جمعه 15 شهریور1387   توسط علی   | 

آرزوهای توی دل ما.

آرزوهای توی دل ما مثل آدمهایی هستند که جلو در یه دکونی پشت سر هم صف کشیدند و توی نوبت منتظر سرپا ایستادند. با اینکه خیلی از این آدمها میدونند که وقتی به جلو صف رسیدند، شاید دیگه چیزی گیرشون نیاد و مجبورند که دست خالی برگردند، ولی باز امیدوار توی این صف به انتظار میایستند. اینجا هم وقتی یکی از راه میرسه، با عجله یه سری به بقیه تکون میده و یه سلامی میکنه و ساکت میره ته صف منتظر نوبت خودش میایسته. گاهی هم یکی که از ایستادن زیاد خسته میشه، میره کنار باغچه جلو دکون میشینه و یه سیگاری روشن میکنه و منتظر میمونه تا وقتی نوبتش شد بقیه صداش بزنند. بعضی از این آدمها هم بعد از یه مدت زیاد سرپا ایستادن و انتظار کشیدن، وقتی میبینند که صف از سر جاش تکون نمیخوره، پشیمون میشن و از تو صف بیرون میان و بدون اینکه به پشت سرشون نگاهی بکنند، سرشون را میاندازند زیر و از همون راهی که اومدند برمیگردند.

+ نوشته شده  چهارشنبه 6 شهریور1387   توسط علی   | 

عروس شیرازی.

ننه عروس میگه: دوماد جونیم اومد، ننه دوماد میگه: قاتل خونیم اومد.
عروس بدُ بذار زیر دیگ، خوب خوبش هم بُکن تو دیگ و بجوشون.
عروس با لباس سفید میره خونه شوهر، با لباس سفید هم برمیگرده.
عروس جوون باشه، آردت تو سُرمه دون باشه.
عروس تعریفو، شلخته از آب در اومد.
عروس عمه، طلوی تو پنبه. عروس خاله، آتیش تاله.
عروس رفت گل بیچینه، دیگه نیومد.
عروس که به ما رسید، شب کوتاه شد.
عروس بس که خوش پر و پاس ... لُو خزینم میشینه.
عروس نمیتونه برقصه، میگه زمین اتاق کجه.
عروس مُردنی رو گردن مادرشوهر نذارید.
عروس میاد وسمه بکشه، نه وصله بکشه.
عروسی که مادر شوهر نداره، همه اهل کوچه مادرشوهرشن.
عروسی که مادرش ازش تعریف کنه بری دائیش خوبه.

از تو فامیل عروس بیارید. عروس و دوماد باید وصله یه شلوار باشن.
عروس کدبانو آب میریزه، گلاب ورمیداره.
خونه به آب و جارو بنده، عروس به چیش و ابرو.
هر عروس سیاه بختی تا چهل روز سفید بخته.
حالو شمو دو کلُوم هم از ننه عروس بشنو.

+ نوشته شده  شنبه 2 شهریور1387   توسط علی   | 

کفش های حسین آقو.

اون قدیم قدیما مادر بزرگ ما همیشه میگفت: اگه یه نفر اومده خونتون مهمونی و  کنگر خورده و لنگر انداخته و جا خوش کرده و به ای زودیا هم خیال رفتن نداره، برید دم در تو کفشش نمک بریزید. مهمونتون بی اختیار دلش شور میزنه و نگران یه چیزی میشه. بعد زود بلند میشه و خداحافظی میکنه از در بیرون میره.

یه روزی من از رو کنجکاوی ای بلا رو سر کفشوی حسین آقو در اووردم. اومده بود نشسته بود تو اتاق زیرزمینی و عین اینکه تخم کفتر خورده باشه، همیطوری داشت یه بند وراجی میکرد و هی لفتش میداد و از سر جاش هم جُم نمیخورد. البته اون فرار از ترس چوب قلیون و دو دو زدن دور حوض تو حیاط و کتک مفصلی که بعدش از دست بابام نوش جون کردم به کنار، ... بیچاره حسین آقو وقتی دم در داشت کفشاشو پاش میکرد، رنگ و روش یه  طوری از عصبانیت قرمز شده بود که کم مونده بود همونجو سنگ کُپ بکنه.

یکی نبود به این مادر بزرگ ما بگه خوب وقتی به آدم یه چیزی یاد میدی اقلا اندازشم معین بکن، تا من نصف گونی نمکی رو ایجوری تو کفش مردم خالی نکنم.

+ نوشته شده  شنبه 2 شهریور1387   توسط علی   |