داستان شناسنامه من.
در یکی از سفرهایم به شیراز تصمیم گرفتم که از فرصت استفاده کنم و شناسنامه ام را که بعد از اینهمه سال کهنه و تکه پاره شده بود را عوض کنم و یک شناسنامه جدیدی بگیرم. یک روز صبح زود بلند شدم و یک تاکسی تلفنی صدا کردم و رفتم دفتر اداره سجل احوال. بعد از یک ساعت معطلی توی راهرو و توی صف ایستادن و گوش دادن به جیغ و داد و فریاد یک بچه ای که هی از در و دیوار بالا میرفت، وارد دفتر یک آقای چاق شکم گنده عینکی شدم که بیخیال و خونسرد، جلو یک پنکه قدیمی هیکلش را اندخته بود روی صندلی پشت میزش و یک حبه قندی هم گذاشته بود توی دهانش و داشت چایی اش را سر میکشید. با احترام سلام کردم و شناسنامه ام را دو دستی گذاشتم روی میزش و گفتم میخواهم شناسنامه ام را عوض کنم. بدون اینکه جواب سلامم را بدهد یک نگاهی به جنازه شناسنامه پاره پوره شده من انداخت عین اینکه موش مرده جلویش گذاشته باشند. بعد بدون اینکه دستی به آن بزند که خدای نکرده دستش نجس بشود، با مدادش آن را زیر و رو کرد و با لحن مسخره ای گفت: یادتون رفته، توی ماشین رختشویی انداختینش؟ گفتم: نه قربان. من خارج زندگی میکنم. سالهاست که ازش استفاده نکردم. تو اسباب کشی اینور و اونور این بلا سرش اومده و به این روز افتاده. گفتم حالا که ایران هستم بهتره که یک شناسنامه جدید برای خودم بگیرم. گوشه شناسنامه ام را گرفت و آن را از روی میز طوری بلند کرد انگار که لته روغنی تو دستش گرفته. بعد همینطوری که به آن زل زده بود پرسید: مگه شمو کجو زندگی میکنید؟ گفتم: کانادا. از بالای عینکش یک نگاهی به من انداخت و گفت: آهان. کانادا... اونجو میگن زمستوناش خیلی سرده؟ گفتم: آره خیلی سرده ولی خوب ما دیگه عادت کردیم. بعد ادامه داد: اونجو که هستید اسکیمو هم داره؟ خندیدم و گفتم: نه بابا. اسکیموش کجاش بود. این داستانها دیگه ماله توی کتابهای تاریخ و جغرافیا هست. اسکیموهاش حالا دیگه همشون ویلا و کشتی دارن. البته میگن توی قطب شمال هنوز یه چند تایی اسکیمو پیدا میشه. گفت: آره شنیدم اونجو خیلی سرده. بعد یک چشمکی زد و ادامه داد: ولی خوب اشکالی نداره. آبجو میخورن، گرم میشن. دیدم کار دارد به جاهای باریک میکشد، گفتم: خوب حالا چقدر طول میکشه که شناسنامه من حاضر بشه. شناسنامه ام را روی میز انداخت و پرسید: خدمت سربازی رفتید؟ گفتم آره. گفت: باید برید حوزه نظام وظیفه تاییدیه بیارید. گفتم: بفرمایید، هم کارت پایان خدمت دارم و هم کارت اضافه خدمت زمان جنگ. در حالیکه میخندید، شناسنامه ام را با همان نوک مدادش از روی میز بطرفم پرت کرد گفت: از این کارت ها تا دلتون بخواد آبادانی ها و افغانی ها سر چهار راه زند گذاشتند دارند میفروشند. بفرمایید اول باید برید حوزه نظام وظیفه تاییدیه بگیرید. با ناراحتی شناسنامه ام را برداشتم و خداحافظی کردم و از در بیرون آمدم. یک تاکسی گرفتم و رفتم حوزه نظام وظیفه. وقتی رسیدیم جلو در اداره نظام وظیفه، کرایه ام شد ۷۵ تومن. یک ۱۰۰ تومنی دادم به راننده تاکسی که برای پس دادن بقیه اش اینقدر لفتش داد که گفتم مهم نیست بقیه اش برای خودت.
ساختمان اداره نظام وظیفه و سربازهایی که کنار دیوار نشسته بودند و خوابگاه و حیاط و آب و هوای دوران خدمت سربازی عین همان سی سال پیش بود. بغل نرده ورودی یک سربازی توی کیوسکش ایستاده بود و داشت خمیازه میکشید. یک سلامی کردم و وارد حیاط شدم. هنوز دو قدم از جلویش دور نشده بودم که یک دفعه سرکار نگهبان انگار سر تنگ آب توی جاده فیروز آباد میخواهد جلو کامیون قاچاق را بگیرد، از توی کیوسکش بیرون پرید و در حالیکه یک دستش را به حالت ایست جلوی سینه ام گرفته بود، با لهجه صابوناتی اش داد زد: هی... مشتی، کجو سرتو انداختی پویین دری میری؟ جوابش دادم دارم میرم دفتر نظام وظیفه تاییدیه بگیرم. گفت: مگه شهر هرته؟ ایجوری بو ای قیافه که نمیشه رفت تو اداره ارتشی. گفتم: منظورت چیه؟ مگه قیافم چشه؟ یک پوزخندی زد و گفت: کاکو آسین پیرهنت کوتاهه. بو آستین کوتاه نمیشه بری تو. بفرمویید اول برید این پیرهنتون رو عوض کنین بعد تشریف بیارید. بعد هم سرش را بالا گرفت و خیلی با افتخار تا بیرون در اسکورتم کرد. توی پیاده رو که رسیدم فکر کردم اگر برگردم خانه و لباسم را عوض کنم اصلا برایم صرف نمیکند. پیش خودم گفتم میروم از یکی از این دست فروش های توی خیابان زند یک پیراهن آستین بلند میخرم و میپوشم و برمیگردم. جلو یک تاکسی خالی را گرفتم و گفتم: ۵۰۰ تومن دربست چهار راه زند. توی خیابان زند از وسط پیراهن و شلوارهایی که روی دیوار آویزان کرده بودند، یک پیراهن سیاهی انتخاب کردم. نوشته بود ۱۵۰۰ تومن. به فروشنده اش گفتم تخفیف هم داره؟ خیلی جدی جوابم داد: مگه داری هندونه میخری؟ مارکش ایتالیایی اصله. تو مرکز تجاری سینا عین همینو گذاشته داره میده ۳۰۰۰ تومن. توی دلم گفتم: آره جون ننت. تو گفتی، منم باور کردم. زیر آفتاب داغ پیراهن سیاه را روی پیراهن آستین کوتاه خودم تنم کردم و همینطوری که داشتم دکمه هایش را میبستم یواشکی به فروشنده گفتم: شنیدم میگن اینجا برگ پایان خدمت هم میفروشند. راسته؟ طرف یک نگاهی به دور و برش انداخت و گفت: کاکو من از ای چیزوی خلاف خبر ندارم. ولی اگر ساعت هشت شب بیویی یه اصغر سبیل کلفتی هست اونور خیابون جلو گاراژ میشینه سیگار و تسبیح و دلار و سی دی میفروشه. میتونی از او بپرسی. ای چیزا رو او میدونه... ۱۵۰۰ تومن دادم و خداحافظی کردم و باز دوباره یک تاکسی دربست گرفتم و برگشتم اداره نظام وظیفه. ۵۰۰ تومن دیگر هم اینجا پیاده شدم.
از جلو کیوسک نگهبان سابوناتی که رد شدم گفت: کاکو حالو شدی عین یه آدم درست حسابی. برو بالو طبقه سوم. ته راهرو، بوگو دفتر سرکار استوار وجدانی. یه سیبیل قیطونی داره. وقتی وارد دفتر استوار وجدانی شدم سه تا استوار نشسته بودند و داشتند صبحانه میخوردند. سلام کردم و جریان ملاقاتم با مسئول دفتر سجل احوال را برایشان شرح دادم. سرکار وجدانی گفت: شمو مگه کجو زندگی میکنید؟ گفتم مقیم کانادا هستم. گفت: آهان. کانادا... اونجو میگن زمستوناش خیلی سرده. دیدم که ای وای که باز دوباره داستان سرمای کانادا و زندگی اسکیموها دارد شروع میشود. اینبار جواب دادم: بله آقا خیلی سرده. اصلا نمیشه زندگی کرد. داریم با بدبختی یه نون بخور نمیری در میاریم که نمیریم. یکی از استوارها با دهن پر همینطور که لقمه نون و پنیر و خیارش را قورت میداد گفت: خوب آقا چرا برنمیگردید همینجو به وطن خودتون خدمت کنید؟ گفتم اتفاقا همین برنامه را هم داریم. برای همین میخوام شناسنامه ام را عوض کنم. سرکار وجدانی یک نگاهی به کارت پایان خدمت من انداخت و بعد سرش را نزدیک گوش استوار بغل دستی اش برد و یک چیزی یواشکی پچ پچ کرد. اون یکی استوار با تعجب گفت: نه بابا. جدی میگی؟ من که نمیدانستم چه خبر هست و اینها دارند به هم چه میگویند پرسیدم: مشکلی پیش اومده قربان؟ استوار وجدانی کارت پایان خدمت من را انداخت روی میز و گفت: این کارت شما دیگه هیچ اعتباری نداره. انگار که یک سطل آب سردی روی سرم ریخته باشند. رنگ و رویم مثل گچ سفید شد و دست و پایم شروع کرد به لرزیدن. توی آن هوای داغ در حالیکه زیر دو تا پیراهن داشتم مثل سگ عرق میریختم گفتم: یعنی چی اعتباری نداره؟ سرکار وجدانی جواب داد: یعنی اینکه این تیمسار مؤیدی که کارت پایان خدمت شما را امضاء کرده خودش طاغوتی بوده و مفسد فی الارض شناخته شده و اعدامش کردند. یعنی این امضاش هست که دیگه هیچ اعتباری نداره. گفتم: سرکار استوار این که دیگه تقصیر من نیست که این بدبخت بیچاره طاغوتی بوده. مگه من طاغوتیش کردم؟ حالو این وسط میگید من چه کار کنم؟ نمیشه که من دوباره برگردم برم سربازی. سرکار وجدانی جواب داد: .والله نمیدونم چی بگم. میتونید نامه بنویسید مرکز و از بالا بپرسید که چه کاری میتونن براتون بکنن. از من میشنوید، بهتر هست که خودتون یه نوک پا تشریف ببرید تهرون شخصا دنبال این مسئله را بگیرید. استوار سومی که تا این لحظه ساکت نشسته بود و فقط لقمه میگرفت و میخورد، مثل اینکه دلش به حال من سوخته بود، سرش را نزدیک گوش استوار وجدانی برد و یک چیزی گفت. استوار وجدانی جوابش داد: اصلا حرفشو هم نزن. دردسر داره آقا. مگه من از جونوم سیر شدم؟ شما هم بفرمایید، همونطوری که گفتم به نظر من این کارت دیگه هیچ اعتباری نداره... با عصبانیت کارت پایان خدمت و کارت اضافه خدمت و شناسنامه کهنه ام را گذاشتم توی جیبم و از در اداره حوزه نظام وظیفه بیرون آمدم.
توی راه همینطور که توی خیابان پیراهن ۱۵۰۰ تومانی ام را مچاله تو دستم گرفته بودم و زیر آفتاب راه میرفتم و عرق میریختم، پیش خودم حساب کردم که تا اینجا که چیزی نزدیک ۳۰۰۰ تومان دور ریخته ام و هنوز هم باید پول بلیط هواپیما و مسافرت به تهران و خرجهای دیگر را هم اضافه اش کنم. تازه آخرش این امکان هم دارد که دوباره سرم را بتراشند و دو سال دیگر هم بفرستندم خدمت سربازی. برای همین از خیر سر عوض کردن شناسنامه ام گذشتم.
در شیراز روز آخر که داشتم چمدانم را میبستم به حسین آقو گفتم: حسین آقو این پیراهنی که من اینجا خریدم یه خورده از بر من تنگه. اگه شمو اندازت میشه بری خودت برش دار. حسین آقو گفت: اتفاقا خیلی ازش خوشم اومده. باشه، ولی پولشو بهت میدم. بعد عین همون راننده تاکسی که برای پس دادن بقیه کرایه ام هی لفتش میداد، هی دستش را توی این جیب و اون جیبش میکرد و دنبال کیف پولش میگشت. خیالش را راحت کردم و گفتم: حسین آقو، این پیراهن مارکش ایتالیایی هست. عین همینو گذاشته تو مرکز تجاری سینا داره میده ۵۰۰۰ تومن. ولی اصلا قابل شمو رو نداره، به عنوان هدیه از من قبولش کن. فوری راضی شد و قبول کرد. خیلی هم خوشحال بود که یک پیراهن جدید با مارک ایتالیایی، آن هم مفتی! گیرش آمده.
این داستان را میتوانید اینجا هم بخوانید.








