تبليغاتX
رویاهای گمشده

رویاهای گمشده

آدمهای ندید بدید.

بعضی ها بعد از یک عمر گدایی، شب جمعه خودشون رو هم فراموش میکنند. آن روزها در شیراز ما به این آدمهای تازه به دوران رسیده که وقتی به مقامی، جایی یا چیزی میرسیدند و زود خودشان را گم میکردند و غریبه و خودی به درک، مادر و پدر خودشان را هم دیگر نمیشناختند، آدم ندید بدید میگفتیم. همان آدمهایی که وقتی میخواستند به مسافرت خارج بروند برای اینکه همه شهر خبردار بشود، یک عکس ۶ در ۴ خودشان را پایین صفحه اول روزنامه کیهان یا اطلاعات میانداختند و زیرش هم مینوشتند: اینک که برای دیدار فامیل عازم آمریکا هستم، از کسانی که موفق به زیارتشان نشدم حلال بودی میطلبم و خداحافظی میکنم. یا همانهایی که وقتی تلویزیون میخریدند، بعد از چند سال هنوز مارک پلاستیکی شاوب لورنس بالای شیشه تلوزیونشان چسبیده بود و وقتی توی منزل اینها داشتیم فوتبال تماشا میکردیم، هر جا که توپ شوت میشد یک برچسب پلاستیکی هم هی با توپ اینور و اونور بالا و پایین میرفت. اصلا چرا جای دوری برویم، همین عباس آقوی خودمون همیشه ما وقتی سوار ماشینش میشدیم فوری از پشت فرمون پایین میپرید و در ماشین را برای ما باز و بسته میکرد. ما تا مدتها خیال میکردیم عباس آقو عجب آدم خاکی و با معرفتی هست. تازه بعدها دو زاری مان افتاد و فهمیدیم که ایشون همه معرفتش برای این بوده که ما در ماشینش را شتلق محکم نبندیم.

بابای سیامک همه افتخارش این بود که در شیراز اولین کسی هست که رفته و از آلمان بنز خریده. برای همین شماره پلاک ماشینش را طوری به سپرش وصل کرده بود که شماره آلمانی اش هم از اون زیر معلوم باشه. صبح ها بابای سیامک که به مغازه میرفت، از در خانه شان که بالای فلکه قصرالدشت بود تا منزل برادرش در خیابان برق را رانندگی میکرد. بعد ماشینش را توی حیاط خونه برادرش پارک میکرد و یک چادری هم رویش میکشید و بقیه راه تا فلکه فخرآباد را پای پیاده یا با تاکسی میرفت. میگفت دم در مغازه امن نیست. بچه لات های فخرآباد روی ماشین خط میندازن. یک روز با بچه ها دم در مغازه شان ایستاده بودیم. من به بابای سیامک گفتم: امروز توی خیابون خیام یه بنزی پارک شده بود عین بنز شمو. یک دفعه شاهرگ گردنش چنان ورم کرد که من پیش خودم گفتم این بیچاره الان سکته میکند. بعد با عصبانیت جوابم داد: میدونم. قبلا بهم گفتن. دیگه طوری شده که هر ننه قمری بنز سوار میشه. بعد در ضمن مگه شمو خودت کار و زندگی نداری که همش اینجو پلاسی؟

یادش بخیر، بووی خدابیامرز من همیشه میگفت: مُرده شور او طشت طلویی رو ببرن که یه موش مُرده ای روش باشه.
 
مژده. مژده. یک اُکازیون واقعی.

یک ماشین فولکس واگن در شیراز با شرایط بسیار مناسب، آب بندی شده، با بخاری و کوکر و گرامافون برای صفحه های ۴۵ دوری و زاپاس اضافی، به دلیل مسافرت به خارج، فوری به فروش میرسد. لطفا در صورت نبودن، پیغام بگذارید.
 
کامی در محله ایرانی ها.

دیروز کامی را بردیم محله ایرانی ها. گفتیم اینطوری هم کامی یه مقدار حال و هوای مغازه ها و مردم ایرونی بهش بخوره و یه خورده دلش باز بشه و هم خودمون یک چند تا نون بربری و نون سنگک و یک مقدار خورد و خوراک ایرونی بخریم. برای کامی خیلی جالب بود که اینجا توی مغازه بقالی به غیر از لبنیات، شیرینی و میوه و سبزی و انار و لیمو شیرین و خربزه و چلوکباب و دیزی و آبگوشت و کله پاچه و اصُم و ترشپاله و سیخ و منقل و ذغال سینه کفتری هم میفروشند. و یا ته مغازه تنور هم درست کردند و نون سنگک و بربری هم پخت میکنند. به کامی گفتم اگه دلت هوای شیراز و حموم زمردیان و مشت و مال هم کرده اینجا دلاک و لُنگ و کیسه و سفیدآب و کُنار هم پیدا میشه. کامی از در مغازه که بیرون اومدیم چند تا از این روزنامه های ایرونی را برداشت و گذاشت زیر بغلش و اومد نشست رو صندلی عقب ماشین. توی راه که برمیگشتیم خونه همینطور که نشسته بود و روزنامه ها را ورق میزد گفت: علی آقو، اینها که همش آگهی آرایش عروس و معاملات ملکی و عکس دلال های خونه هست. این چهار تا صفحه ای هم که مقاله نوشته همش اخبار یه هفته پیش هست. بعد یک دفعه انگار که بلیط بخت آزمایی برده باشه یک دادی زد و با لگد طوری به عقب صندلی من کوبید که نزدیک بود من از هولم محکم بزنم به ماشین جلویی. بعد با شوق ادامه داد: ای وای. آخ جون. ... داره از لس آنجلس میاد اینجا و آخر هفته تو یک چلوکبابی ایرونی کنسرت گذاشته. نوشته با شام نفری پنجاه دلار. تازه هر چی هم بخواهید میتونید بخورید. بریم علی آقو؟ بریم؟ خوش میگذره ها. گفتم کامی جون من نفری پنجاه دلار هم بهم بدن اینجور جاها نمیرم. کامی از توی آینه ماشین یه نگاهی به من کرد و گفت: علی آقو شمو ماشاالله خودتون تا سقف اتاقتون پر از نوار و کاست همین خواننده ها هست و هر وقت هم که دارید چیزی مینویسید همش دارید به آهنگوی اینها گوش میدید. چطوره حالا که نوبت ما شد اینجور جاها نمیرید؟ شمو ماشالله واسه همه ننه هستید، واسه ما زن بوو؟

گفتم کامی بذار اول برات یه چیزی تعریف کنم بعد اگه خواستی عین لوطی تُنبک بذار زیر بغلت و بشین به من طعنه بزن. او وقتا که من بچه بودم یه روزی با بابام داشتیم از تو خیابان داریوش رد میشدیم. یه پیرمردی بود که تو پیاده رو جلو سینما تخت جمشید مینشست و تصنیف فیلمهای فارسی و عکس سیاه و سفید هنرپیشه ها را میفروخت. هر تصنیفی یک قرون. وقتی به جلو بساط ای پیرمرد رسیدیم من آستین بابام را گرفتم کشیدم و بهش گفتم که برام تصنیف فیلم گنج قارون را بخره. بابام همینطوری که دست من را گرفته بود و با خودش میکشید و میبرد گفت: علی جون، بابا، کسی که عکس یک آدم غریبه ای را توی جیبش بذاره و با خودش اینور و آنور بچرخونه و بعد هم پول بده و تصنیف آهنگی که تازه تمامش هم از حفظ هست را بخره، ... آدم سالم و عاقلی نیست. بیا این دو زاری را بگیر و برو از حاج غلامحسین وطن پوش یه لیوان عرق شاطره بگیر بخور اقلا جیگرت خنک میشه.

حالا هم کامی جون کسی که چند صد دلار خرج میکنه و میره میشینه و به صدای کسی گوش میده که سالهاست حنجرشو از دست داده و حالا اومده موهای سر و ریش و سیبیلشو رنگ کرده و میخواد خودشو به من و تو سی سال جوون تر نشون بده و یا اون یکی که با جراحی پلاستیک و زیر یک مشت آرایش و پودر و گریم میخواد آهنگهای چهل سال پیش خودشو دوباره نصفه و نیم کاره به خورد مردم بده، ... دست کمی از من ساده و بی خیال او روزها نداره و همچین هم که فکر میکنی آدم سالم و عاقلی نیست. شمو هم این پنجاه دلاری را فعلا نگه دار که ایجوری که بوش داره میاد خیلی جاها هست که اگه نخواستی خسارت سپر جلو ماشین منو باهاش بدی اقلا میتونی بری بدی یه چیزی بگیری بخوری که جیگرت خنک بشه.

کامی یه چیش غُرُنه ای به من رفت و بعد با کف دست توی پیشونی اش زد و گفت: ای پیشونی، منو کجو میشونی؟ میبینی گیر چه آدمی افتادیم ما ...
 
کامبیز " کامی " میشود.

چند شب پیش همه نشسته بودیم و داشتیم شام میخوردیم که یک دفعه کامبیز رو به من کرد و گفت: علی آقا میشه ازتون یه خواهشی بکنم؟ گفتم: بله کامبیز جون. بگو. به چیزی احتیاج داری؟ کامبیز گفت: نه علی آقا. فقط میخواستم ازتون خواهش کنم که اگه میشه دیگه از این به بعد به من کامبیز نگید. لطفا منو با اسم کامی صدا بزنید. گفتم: مگه کامبیز چه عیبی داره. اتفاقا اسم خیلی قشنگی هم هست. کامبیز جواب داد: نه علی آقا. اینطور ها هم که فکر میکنید نیست. من اصلا از همون کوچیکیم از اسم کامبیز خوشم نمیومده. ولی خوب چاره ای نداشتم. اول اینکه مدرسه که میرفتم چون من یه مقدار تُپل مُپل بودم، یکی دو تا بچه بی تربیت و لات ماله محله گودگری و پشت سعدی تو کلاس ما بودند که همیشه به من کامبیز کُمبیزه میگفتند. بعد هم یک روز زنگ ورزش داشتیم و من داشتم از ستون آبرک تو حیاط بالا میرفتم و یه اتقاقی افتاد که البته تقصیر من هم نبود و نتونستم خودمو کنترل کنم. بعد از اون اتفاق بچه ها هی منو کامبیز گوزول صدا میکردند و میخندیدند. برای همین از این اسم کامبیز من همچین خاطره خوشی ندارم. تازه اینجا آدم هر جا که میره اگه اسمش شبیه اسم خود این خارجی ها باشه بیشتر بهش اهمیت میدن و هی چپ چپ هم بهش نگاه نمیکنن. یعنی منظورم این هست که کامی آینده بهتری داره. اگه میشه از این به بعد هر جا که منو به دوستاتون معرفی میکنید نگید کامبیز. بگید این کامی هست. گفتم اشکالی نداره کامی جون. ولی مامان و بابات و غلامحسین خان چی؟ به اونها هم اینو گفتی؟ کامی جواب داد: نه علی آقا. اونها تو شیراز این مسائل را درک نمیکنند. شما هم اگه میشه لطفا به اونا چیزی نگید... قبول کردیم و برای همین قرار گذاشتیم که از این به بعد برای اینکه کامبیز اینجا آینده بهتری داشته باشه همه او رو کامی جون صدا بزنیم.
 
با کامبیز جون در راه خانه.

پسر خواهر شوهر عمه عیال غلامحسین خان را بعد از دو سه ساعت معطلی توی فرودگاه، از مامور اداره مهاجرت تحویل گرفتیم و بعد از سلام و احوالپرسی و ماچ و روبوسی، سوار ماشینش کردیم و چونکه برای چهار تا چمدان اضافی اش جا نداشتیم یک تاکسی هم گرفتیم و اسباب و اثاثیه اش را توی آن ریختیم و همه راه افتادیم بطرف شهر. توی راه همینطور که کامبیز چپ و راست به هوای گرفته و بارانی و اتوبان شلوغ و ترافیک ماشینهایی که بغل دستمان میایستادند خیره شده بود، گوشی آی پادی که از توی فرودگاه آمستردام خریده بود را از توی گوشش بیرون آورد و گفت: علی آقا، ببخشید شما ماهواره هم دارید؟ وقتی گفتم نه کامبیز جون ما ماهواره نداریم، یک دفعه یک لنجی کرد و یک حلقه اشکی هم تو چشمهایش جمع شد انگار که خبر مرگ ننه اش را به او دادم. یک چند لحظه ای سکوت کرد و بعد دوباره پرسید: پس شما برنامه های ایرونی را چطوری تماشا میکنید؟ گفتم: ما برنامه ایرونی تماشا نمیکنیم. با تعجب ادامه داد: پس شما سریال چارخونه و میوه ممنوعه را هنوز ندیده اید؟ با خنده گفتم: نه کامبیز جون. من آخرین سریال ایرونی که تماشا کردم خونه قمر خانوم بود و اون هم آخرش نفهمیدم آقا جلال غلامجو کرایه عقب افتاده اش را آخر ماه به قمر خانوم داد یا قمر خانوم این بیچاره را با اون پای لنگش از توی خونه بیرون انداخت. کامبیز که نمیدانست من از کجا و از کی دارم حرف میزنم و اصلا قمر خانم و جلال غلامجو چه صیغه ای هستند، دوباره گوشی آی پادش را توی گوشش گذاشت و سرش را روی شیشه ماشین تکیه داد و به هوای گرفته و ابری و قطره های بارانی که روی شیشه پایین میریخت خیره شد. در آن لحظه من میدانستم که کامبیز جون ته دلش دارد به قبر اول و آخر غلامحسین خان لعنت و گور به گوری میفرستد که چطوری او را توی کشور غریب اسیر دست یک آدم بیرحم و بی ماهواره کرده.
 
آدم ها چه زود عوض میشوند.
 
از قدیم گفته اند میخواهی کسی را بشناسی یا باهاش همسفر بشو، یا همخونه، یا همخوراک. من نمیدانم چرا بعضی از آدمها اینقدر کینه ای و بد ذات هستند. اگر یکی با شما بد بود و به شما بی احترامی کرد، نباید که جلو بقیه اهل عالم مسخره و خوار و ذلیلش کرد. در شیراز معروف هست میگویند سالها پیش یک داش سیبیل کلفتی از توی کوچه ای رد میشده. متوجه میشود یک پسری کنار دیواری تنها نشسته و دارد برای خودش بازی میکند. به او نزدیک میشود و میگوید: بچه جون، بیا بریم بابا کوهی صنارت میدم. پسرک جواب میدهد: آخه مرد حسابی من به چی چی تو دلم را خوش کنم؟ به این زبون خوشت یا به این پول زیادت و یا به این راه نزدیکت؟ با بعضی ها باید با خونسردی رفتار کرد. همیشه که نباید بدجنسی را با بدجنسی جواب داد. آدم باید گذشت و صبر داشته باشد و اشتباهات دیگران را نادیده گرفت و از کنار خیلی چیزها باید سرش را زیر انداخت و رد شد. وای به وقتی که این آدم قوم و خویش و وصله تن شما هم باشد. این دیگر مثل حصیر کهنه مسجدی میشود که بیخ ریش آدم بسته شده. نه میشود سوزاندش، نه میشود دورش انداخت. بی بی خدا بیامرز ما همیشه میگفت: با آدم پدر دار جرت شد، برو رو پشت بوم هوار بکش. با آدم بی پدر و مادر جرت شد، برو تو پستو در رو خودت ببند. این زندگی کوتاه که ارزش این همه کدورت و دشمنی را ندارد. عقلی که به هفت نیامد به هفتاد هم نمی آید. تازه مگر همیشه نگفته اند که کوه به کوه نمیرسه ولی آخرش آدم به آدم میرسه. دنیا مثل دسته هاونگ، هر دفعه تو دست یکیه.

یکی از بستگان ما که اتقاقا سالهای سال هم با هم دوست نزدیک بودیم و متاسفانه مدت سی سالی هست که همدیگر را اصلا ندیده ایم، با اینکه تا چند سالی هم وقتی که برایش کارت تبریک عید نوروز میفرستادم اصلا جوابم را نمیداد، و روز عروسی اش با اینکه خبرم نداده بود، باز از رو نرفتم و پولی حواله کردم و توسط یک آشنایی برایش دسته گل بزرگی خریدم و فرستادم دم در خانه شان و باز هم انگار بوبوی قصاب و بچه گوشت نخور، محلی به من نگذاشت، و باز یک سال بعد که بچه دار شده بود و من که از سنگ پاماله قزوین هم پر رو تر شده بودم، به خانه شان زنگ زدم و با اینکه صدایش را میشنیدم که میگفت بگو نیستم، تولد آقا زاده را به خانمش تبریک گفتم و همینطوری عین تکه حیدر ملنگ به من بی اعتنایی میکرد،... چند شب پیش بعد از اینهمه سال با من تماس گرفته و بعد از سلام و احوالپرسی که دلم برای دیدن روی گلت یک ذره شده و همیشه برای عیالم از خوبی های تو تعریف میکنم و اینکه چه آدم با صفا و با وفایی هستی... دست آخر میگوید به رسم آشنایی و رفاقت قدیمی هم که شده، چون پسر خواهر شوهر عمه خانمش دارد هفته آینده از ایران به قصد زندگی و کار خارج میشود، به آنها قول داده که خیالشان راحت باشد و خواهش میکند که اگر برای من امکان دارد بروم توی فرودگاه استقبالش و تحویلش بگیرم و مواظبش باشم که در کشور غریب تنها نباشد و با آشنایی و پارتی بازی یک کاری بکنم که این جوان هم یک جوری سر و سامانی بگیرد.
گفتم اصلا اشکاکی ندارد غلامحسین خان. پس فامیل به چه دردی میخورد. خانه من و تو که ندارد. بگو پایش را بگذارد توی فرودگاه اینجا... بقیه اش با من.

دوستان عزیزی که شماره تلفن من را دارند اگر این روزها که به من زنگ میزنند متوجه میشوند که ماشین پیام گیر راه می افتد، لطفا شروع کنند به صحبت کردن. من خانه باشم صدایشان را که شنیدم، گوشی را برمیدارم.
  
پاییز های دلگیر. به بهانه روز معلم.
 
شیرازی ها و مخصوصا فرهنگی های قدیمی شیراز، زنده یاد مُحي الدین لایق را خوب میشناسند. دبیر ادبیات دبیرستان های شیراز و هنرمند با استعداد تاتر و تلویزیون. یکی از بهترین کارهای او بازی در سریال شهر من شیراز بود. این سریال در سال ۱۳۵۶ از کانال اول تلویزیون ایران پخش شد و کارگردان آن شاهرخ ذوالریاستین و نویسنده و تهیه کننده آن کیهان رهگذار بود. داستان این نمایشنامه درگیری عشقی یک پسر و دختر جوان بود که در پایان به خاطر بیماری دختر به جدایی می انجامید. صحنه های این نمایش در باغ ارم شیراز، نارنجستان قوام و در کوچه پس کوچه های قدیمی شیراز فیلمبرداری شده بود. آقای لایق در این فیلم نقش پدر دختر را بازی میکرد. در سال ۱۳۸۰ اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی فارس به خاطر قدردانی از مرحوم لایق، تالار تاتر ابوریحان شیراز را به نام سالن نمایش استاد محی الدین لایق نامگذاری کرد.
من از آقای لایق خاطره های تلخ و شیرین زیادی به یاد دارم. آقای لایق دلش از دست اذیت ها و بازیگوشی های من همیشه خون بود. از در کلاس که وارد میشد، اولین کارش این بود که یا من را از توی کلاس بیرون میکرد و یا از من میخواست که بروم و روی نیمکت اول بنشینم تا موقع درس دادن حواسش به من باشد. حتی یه روز جلو مادر من را توی خیابان گرفته بود و التماس کرده بود که من خودم یک سکته کرده ام ولی این پسر تو هست که سکته دومی را برای من میاورد. ولی با اینهمه من را خیلی دوست میداشت و تنها کسی بود که من را همیشه تشویق میکرد که بیشتر بنویسم و نوشته هایم را جدی بگیرم.
یک روز، آخرین روزی که من آقای لایق را دیدم، زنگ آخر بود و کلاس انشا داشتیم. آقای لایق از ما خواسته بود که درباره پاییز بنویسیم. همینطوری که خودش انشای بچه ها را جمع کرده بود و آنها یکی یکی با صدای بلند میخواند، به یک انشایی رسید که یه دفعه ساکت شد. چند بار سرش را بالا و پایین کرد و بعد به جای اینکه آن را برای بقیه کلاس بخواند، آن را تا کرد و توی جیبش گذاشت و رفت سراغ انشای بعدی. وقتی که زنگ کلاس را زدند و همه از کلاس بیرون رفتیم، آقای لایق توی کلاس ماند. صبح روز بعد وقتی به کلاس برگشتیم آقای لایقی دیگر نبود. ولی روی تخته سیاه کلاس با خط خودش، این را برای همه شاگردهایش به یادگار نوشته بود:

 
یک پاییزی بود که شُر شُر بارونش بند نمی اومد. تو روال همه پاییز هایی که هیچوقت چنگی به دل نزده. اون شب. اون پاییز. ما از بارون نمیترسیدیم. از طاق اتاقمون میترسیدیم. و چاه. چاه حیاط. من یک شب تمام صدای ریزش را میشنیدم و آب توی ساختمون بود. تا صبح لرزیدیم و ترسیدیم. بارون چند روز بعد قصه اش را برامون گفت.
یک پاییز دیگه هم بود. یک پاییز دور. توی یک باغ دراندشت. دم دمای غروب بود که ما بچه ها از هم دور افتادیم. هی اینور و اونور دو دو زدیم. انگار همه درخت ها جن و پری شده بود. دیو شده بود. برگ ریزان درختها همش قصه شد و خش خش اونها زیر پامون صدای اجنه... جیغ زدم. جیغ شنیدم. اون غروب
پاییزی دروغ نبود. یکی از بچه ها هیچوقت پیداش نشد. و بعد ها قصه اش را چاه برامون گفت.
پاییز ها و پاییز ها همه دلگیر اومد و رفت.
 
نون و کباب و یک جفت سیلی داغ.
 
یک شبی مثل بقیه شبهای معمولی دیگر من توی اتاق روی زمین کنار چراغ علاالدین نشسته بودم و داشتم مشقهایم را مینوشتم که زنگ زدند و برایمان مهمان آمد. پدرم پنجاه تومان به من داد وگفت: یک سینی از تو آشپزخونه بردار و برو از سر فلکه اطلسی اول چند تا نون سنگک دو آتیشه بگیر و بعد هم از کبابی بیست تا سیخ کباب بخر و زود هم برگرد.
لباسم را عوض کردم و سینی را برداشتم و راه افتادم رفتم سر فلکه اطلسی نون و سنگک و کباب و گوجه فرنگی را خریدم و همینطور که داشتم برمیگشتم متوجه شدم که یک جمعیتی دور یک ماشین پیکانی جمع شده و همه دارند سوت میزنند و داد و بیداد میکنند. از یک آقایی پرسیدم: آقا چه خبره؟ تصادف شده؟ گفت: نه جانم. تصادف نشده. خانم پوری بنایی هنرپیشه تو این ماشین نشسته. مردم ایستادن دارند تماشا میکنند و دست میزنند.
من هم همانجا با هیجان ایستادم و از دور مشغول تماشای جمعیت شدم. یکی دو بار هم سعی کردم که خودم را از وسط دست و پای ملت جلوتر بکشم شاید بتوانم پوری بنایی را از نزدیک ببینم ولی با سینی داغ کبابی توی دستم و ملتی که هی همدیگر را هل میداد، این کار برایم مقدور نبود. بعد از نیم ساعت انتطار فهمیدم که فایده ای ندارد و کبابها هم دارد سرد میشود، برای همین پشیمان و ناراحت از ندیدن پوری بنایی، شروع کردم به طرف خانه دویدن.
همینکه به خانه رسیدم، پدرم که با عصبانیت منتظرم ایستاده بود شروع کرد به داد و فریاد کردن که کدام گوری بودی؟ مگر نگفتم برو کباب بگیر و زود برگرد. مگه نمیبینی مهمون داریم. گفتم: آقا جون به خدا خیابون شلوغ بود. مردم سر فلکه جمع شدن دارن خانم پوری بنایی را تماشا میکنند. پدرم که فکر میکرد من عمدا دارم دروغ میگویم، گفت: مگه صد بار بهت نگفتم دروغ نگو. همه را اینجا نگران و شکم گشنه منتظر گذاشتی رفتی تو این وقت شب دنبال الواطی و قرتی بازی خودت و حالا اومدی برای من داستان هم میسازی؟ ... و همانجا جلو بقیه مهمانها یک جفت سیلی محکم به من زد.
آنشب پوری بنایی را که از نزدیک ندیدم هیچ، به جای نون و کباب داغ، یک جفت سیلی هم نوش جان کردم.
امروز بعد از این همه سال وقتی به ماجرای آن شب فکر میکنم پیش خودم حساب میکنم اگر واقعا میتوانستم از وسط آن جمعیت خودم را یک جوری نزدیک پیکان خانم پوری بنایی میرساندم شاید داستان کباب خریدن من یک طور دیگری تمام میشد.
پوری بنایی هم آدم هست و هم شکم دارد و هم گشنه اش میشود. حالا آمدیم و من را با این سینی کبابی میدید و به من میگفت: آقا پسر تو این سینی چی داری؟ من که نمیتوانستم دروغ بگویم. میتوانستم؟ باید میگفتم نون سنگک دو آتیشه و کباب و گوجه فرنگی و ریحون تازه. بعد اگر از من میخواست که میخواهد یکی از کباب های من را بردارد، مگر میشد که به پوری بنایی گفت نه، نمیشه. این کباب مهمانهای بابای من هست... خوب نبود. زشت میشد. باید تعارف میکردم. پوری بنایی هم دست میکرد و یک سیخ کباب برمیداشت و میگذاشت لای نان داغ سنگک و شروع میکرد به لقمه گرفتن.
بعد توی خانه چطور میتوانستم به همه ثابت کنم که پوری بنایی را دیدم و از شانس من گشنش هم بود و برای همین من تعارف کردم و ایشون هم یکی از کبابها را برداشت و خورد.
یک جفت سیلی که خوب بود، شاید پدرم من را تکه تکه هم میکرد.
بلایی بود به خیر گذشت. واقعا عجب شانسی آوردم آنشب پوری بنایی را از نزدیک ندیدم.
 
مامانت را هم با خودت بیار.
 
یکی از بلاتکلیفی های من همیشه توی مدرسه این بود که وقتی آقای انصاری به خاطر خلافی که کرده بودم من را توی دفتر خودش صدا میزد، اول همینطور که پشت میزش نشسته بود چند دقیقه درس تربیت و نزاکت به من میداد، بعد یکدفعه اِنگو برج زهر مار از روی صندلی اش بلند میشد و با یک مشت داد و فریاد و فحش و اینکه تو آخرش به هیچ جایی نمیرسی و پس کی میخواهی آدم بشی، دست آخر میخ خودش را میکوبید و میگفت: فردا که اومدی مدرسه مامانت را هم با خودت بیار تا همینجا تکلیف تو را روشن بکنم.
بعد از مدرسه من همینطوری که بطرف خانه قدم میزدم پیش خودم میگفتم:
خوب مرد حسابی مگه تو خودت تنهایی حریف من نمیشی که میخواهی از مامان من کمک بگیری و تکلیف من را روشن بکنی؟ آدم مُفلس تو از هیکل گْنده ات که عین علم یزیده خجالت نمیکشی؟ یک نگاهی اول به خودت و بعدش به من بنداز. من نصف تو هم نیستم. یک کشیده به من بزنی سه متر هوا میپرم. تو خودت پُخی نیستی و زورت به من نمیرسه، دست به دامن مامان من میشی؟ اگه راست میگی و مردی بیا توی کوچه پشت مچّد وکیل مرد و مردونه و تک به تک با هم کشتی میگیریم و منو هر چی خواستی جلو همه زمین بزن. دیگر چه کار به کار مادر بیگناه من داری؟ مگه مردم بیکار هستند که کار و زندگیشون را ول کنند و بلند بشن بیان تو مدرسه که شاهد فیلم و ناظم بازی تو باشن. مثلا خیال کٍردی من به خاطر شوتی که زدم و شیشه صنّار سشّویّه پنجره دفتر تو را داغون کردم، فردا صبح مامانم منو کنار حوض وسط حیاط میخوابونه و سرُم رو گوش تا گوش میبره. یا بعدش به خاطر رضوی دل تو منو وارونه از بالوی درخت مثل گوسفند قربونی آویزون میکنه و پوستم را میکنه و گوشتم را تو تاس دم خونه قوم و خویش و در و همسایه تقسیم میکنه. نه اصلا ایطوری هام که خیال کردی نیست. فکر کردی خیلی زرنگی. وایسادی رو پشت بوم داری واسه خودت کفتر هوا میکنی. بذار آبها از آسیاب بیافته اگر نسپُردم بیان باد چهار تا چرخ هیلمن زهوار در رفتت رو خالی بکنن. پا رو دم سگ گذاشتی و اصلا حواست نیست که با شاخ گاو هم در افتادی. حالو که زوره بوگو یا ابوالفضل و بیو جلو. یه آشی برات بپزم که یه وجب روغن روش باشه. تا تو باشی دیگه روده درازی نکنی. من که فوقش تو خونه یکی دو شب نمیذارن تلوزیون تماشا کنم و یک چند روزی هم اجازه نمیدن که برم با بچه های توی کوچه فوتبال بازی کنم. ولی آخرش میدونی چی میشه؟ یک هفته میگذره همه برمیگردن سر کار و زندگی خودشون و روز از نو روزی از نو میشه و باز همه قربون صدقه من میرن و گل به سر من میزنن. فقط این وسط خجالتش هست که برای تو میمونه و اینکه تو با این هیکل گُنده و دست و پا چلفتی هنوز نمیتونی از عهده من نیم وجبی بر بیویی. اسم خودت رو هم ناظم مدرسه گذاشتی و دلت بری من سوخته، عین انجیر خُسُنده نشسی و دلت شور آدم شدن من میزنه. تازه باید یه چند روزی هم روزنامه کیهان و نایلون به پنجره دفترت بچسبونی.
بعد وارد خانه که میشدم همانجا توی حیاط سرم را زیر میانداختم و میگفتم:
مامان امروز حسن یه توپی عمدا به من شوت کرد که خیلی خدا رحم کرد، اگر سرم را نمیدزدیدم نصف گردنم را با خودش برده بود. برای همین من ترسیدم و جا خالی دادم و توپ رفت خورد تو شیشه پنجره دفتر مدرسه و حالو آقوی انصاری میخواد شمو فردا با من بیویید مدرسه که همه تقصیرا رو گردن من بیچاره بندازه. همه میدونن ایی آقوی انصاری با من بده. دس پیش میگیره، پس نیوفته. هر کی هر کاری میکنه و هر چی میشه، ایی زود به من توپوزی میزنه و هر چی از دهنش در میاد به من بدبخت و مظلوم میگه. انگار دیواری کوتاه تر از دیوار ما پیدو نکرده. شمو حالو با اینکه اصلا تقصیر من هم نیست، فردو بیویید بیگید قول میدیم که ایی دیگه از ایی غلطا نمیکنه، تا او هم از خر شیطون پایین بیاد، دهنشو ببنده و راهشو بکشه بره.
میبینی مامان چه روزگاری شده. مردم هنوز نمیخوان مسؤليت اشتباهوی خودشونو به گردن بگیرن. من نمیدونم اینا کی میخوان آدم بشن؟
 
گلهای پلاستیکی.
 
حتما برای شما هم اتفاق افتاده که منزل قوم و خویشی و یا دوست و آشنایی دعوت هستید و همینطوری که توی اتاق پذیرایی نشسته اید و از اینور و آنور تعریف میکنید و گُل میگویید و گُل میشنوید، یک دفعه چشمتان به گلدان بسیار زیبایی که گوشه اتاق روی میزی گذاشته اند میافتد و خوب که به گلهای رنگارنگ توی گلدان خیره میشوید، متوجه میشوید که همه این گلها پلاستیکی هستند.
همینطور که نشسته اید و به گلدان خیره شده اید، هزار تا فکر و خیال جوراجور از توی سرتان رد میشود. نگاهی به دور و برتان میاندازید و میبینید که با مبلمان آخرین مدل و فرش ابریشم اصفهان و چلچراغی که از بالای سقف آویزان هست و ظرفهای عتیقه گل مرغی روی طاقچه اتاق، همه چیز قشنگ و مرتب انتخاب شده و خرج زیادی هم برای دکوراسیون منزلشان کرده اند. ولی این گلهای پلاستیکی هست که با هیچ چیزی جور در نمیاید.
پیش خودتان میگویید یکی نیست به اینها بگوید خوب مرد حسابی تو که این همه خرج کرده ای و رفتی همه جا را قشنگ و مدرن دکور کردی و با این شامی هم که روی میز برای شکم کارد خورده من چیدی میتوانستی تمام اهالی ده حسن آباد را یک شبه سیر کنی، ... اقلا میرفتی و از توی گلفروشی سر کوچه تان چهار تا شاخه گل درست و حسابی میخریدی و میگذاشتی توی این گلدان گوشه اتاق که برازنده مجلس اعیانی ات باشد.
بعد به خودتان تشر میزنید که این غلطهای زیادی به تو نیامده. مگه خونه تو هست؟ از قدیم گفتند چهار دیواری و اختیاری. دعوتت کرده اند و جلوی شکم گنده ات کلم پلو و چلو و خوروش و مرغ گذاشته اند و دارند محترمانه از تو پذیرایی میکنند، حالا به جای تشکر کردن و قدردانی تازه یک چیزی هم طلبکاری؟ اصلا به تو چه. شاید اینها از چیزهای پلاستیکی بیشتر خوششان میآید. مگر خودت بچه که بودی با سرباز و کامیون و شمشیر و تفنگ پلاستیکی بازی نمیکردی؟... شمو حالو خیلی ناراحت هستی، توی وصیت نامه ات حتما قید کن که سر قبرت گل آفتاب گردون بذارن.
کار دنیا را میبینی. مردم برای عیادت مریضی که موقع سلامتی حتی احوالش را نمیپرسند و تازه پشت سرش هم هزار تا بد و بیراه میگویند، به بیمارستان که میروند برایش گلدان گل ارکیده میبرند. توی خواستگاری که معلوم نیست جواب بله میگیرند یا نه، با دسته گل سرخ از در وارد میشوند و روی سنگ قبر توی دارالرحمه، که همینکه پشتشان را راه کردند و رفتند یکی یواشکی میآید و گلها را برای قبر عمه خودش برمیدارد و میرود، شاخه های گل میخک تازه میریزند... ولی توی گلدان اتاق پذیرایی خانه خودشان گلهای پلاستیکی میگذارند.
اینجور آدمها معمولا دستشان خیلی راحت به جیبشان میرود و از خرج کردن هم هیج ابایی ندارند. مجلس مهمانی هایشان همیشه پر از خورد و خوراک هست و برای تفریح و خوشی خودشان و بقیه مهمانهایشان هم واقعا دست تمام میگذارند. سفر های دور دنیا و گردش و تفریح هایشان سر جایش هست و همیشه هم با ذوق و شوق عکسهایی که توی پارک ها و جنگلها، کنار آبشار و درختهای سر سبز گرفته اند را هی از توی آلبوم بیرون میکشند و به بقیه نشان میدهند. حتی باغچه خانه شان هم پر از گل و سبزه هست. ولی این گلدان گلهای پلاستیکی گوشه اتاق هست که دارد یک جوری همه این تابلو زیبا را به هم میریزد... تازه آب هم توی گلدان ریخته اند که مثلا بیشتر طبیعی جلوه بدهد.
درست عین خال سیاه و درشتی که روی لُپ گُل افشون ما نشسته بود.

بچه که بودیم یک کُلفَت بسیار خوشگل و مهربونی داشتیم که اسمش گُل افشون بود و بعضی وقتها می آمد و یک دستی به سر و روی خانه ما میکشید و از ما هم نگهداری میکرد. گُل افشون صورت بسیار زیبایی داشت و موهایش را که میبافت و پشت سرش میانداخت، عین یک دسته گل میشد. وقتی توی کوچه از دور با ناز و عشوه پایین می آمد، دل همه پسر های سر کوچه و محله را به لرزه میانداخت و آنها هوایی میکرد. ولی نزدیک که میشد و نگاه آقایون به خال سیاه و درشت روی لُپ گُل افشون میافتاد، یک دفعه تمام خیالات هوس انگیزی که همه در سر داشتند، عین حبابی میترکید و نقش بر آب میشد.

بعضی شبها وقتی گُل افشون کنار رختخواب ما مینشست و برای ما قصه و لالایی میگفت که ما خوابمان ببرد، ما از ترس اژدهای دو سر و دزد های دریایی قصه هایش که میآمدند و دختر پادشاه را با زور برمیداشتند میبردند نبود که چشمهایمان را میبستیم و با ترس به خواب میرفتیم... بلکه از ترس خال سیاه و درشت روی لُپ او بود که توی تاریکی زیر لحاف خودمان را قایم میکردیم.
تازه خال سیاه و درشت گُل افشون به آب هم احتیاج نداشت.
 
نوروزهای گمشده.
 
از همه دوستان و سروران گرامی که با ایمیل و کارت های رنگارنگ الکترونیکی و پیامهای آف لاین و غیره ... نوروز و این عید سعید باستانی را به من و خانواده ام تبریک گفته اند، کمال تشکر را دارم و سپاسگزار لطف و محبت گرم همه آنها هم هستم.
ولی خواهش میکنم که در صورت امکان، همانطوری که رسم و رسوم نوروزی هست و باید هم باشد، تبریکات صمیمانه خودشان را ابراز کنند.
مثلا یا قدم رنجه بفرمایند و تشریف بیاورند منزل که من بتوانم افتخار دیدارشان را داشته باشم و روی مبارکشان را ببوسم و پس از صرف چای و شیرینی، هم عیدی خودشان و هم عیدی کوچولوهایشان را دو دستی تقدیم حضورشان کنم. و یا اگر وقت نمیکنند و شاید از من دور هستند، لااقل گوشی تلفن را بردارند و خیلی محترمانه تبریکات نوروزی خودشان را ابراز دارند و از این لوس بازی ها و قرتی بازی های الکترونیکی هم دست بردارند.
اگر هم که آدرس منزل و یا شماره تلفن من را هنوز نمیدانند، معلوم هست که حقیر هنوز افتخار آشنایی و شانس دید و بازدید با آنها را پیدا نکرده و انشاالله به خواست الهی اگر عمری
باشد، یک جوری تا سال آینده با آنها آشنا خواهم شد.
 
کدخدا و پسر دزد.
 
من برای بازی در تاتر کدخدا و پسر دزد که در مدرسه ما برگزار میشد اسم نوشته بودم.
تاتر کدخدا و پسر دزد داستان پسری بود به نام مُراد که یک روز با دوستانش از دیوار باغ کدخدای ده بالا میروند و هنگامی که همه مشغول چیدن و خوردن انجیر بودند، کدخدا از راه میرسد و همه پا به فرار میگذارند. کدخدا مُراد بدبخت را میگیرد و بعد از اینکه یک کتک حسابی به او میزند، دست و پایش را میبندد و او را تحویل پاسگاه ژاندارمری میدهد. در پاسگاه ضمانت و گریه و زاری پدر و مادر دهاتی مُراد اثری نمیدهد و سرکار استوار مُراد را به دادگاه و زندان میفرستد. قسمت جالب و خنده دار این نمایش جر و دعوای پدر و مادر مُراد با کدخدا و زنش در پاسگاه ژاندارمری بود و من دلم میخواست نقش پدر مراد را بازی کنم.
آقای انصاری ناظم مدرسه مسئول جشن های توی مدرسه بود که از شانس بد من، همچین رابطه خوبی با من نداشت. تنها دلیلی هم که من را از توی مدرسه اش بیرون نمی انداخت به خاطر این بود که آن روزها یکی از بستگان نزدیک ما سرپرست خانه معلم و باشگاه کارمندان اداره آموزش و پرورش شیراز بود و آقای انصاری شبهای جمعه خانواده و دوستانش را معمولا برای شام آنجا میبرد و با آشنایی و پارتی که داشت از او و مهمانهایش با دیس های چلو و کباب چرب و مرغ های مخصوص پذیرایی میکردند. وگرنه اگر به خاطر همین نبود، من باید خیلی زودتر از اینها کتاب و دفترم را زیر بغلم میزدم و از در مدرسه برای همیشه بیرون می آمدم.
سناریو تاتر کدخدا و پسر دزد را خود آقای انصاری نوشته بود و برای همین من امید زیادی نداشتم که او با تجربه های تلخی که از اذیت ها و خرابکاری های من در مدرسه داشت، من را برای بازی در این تاتر که تازه خودش هم زحمتش را کشیده بود، انتخاب کند. آقای انصاری همیشه به من میگفت: تو نه اهل درس هستی و نه اهل هیچ کار دیگری. بیچاره بدبخت تو آخر سال اینقدر لیست تجدیدی هایت روی دیوار مدرسه دراز هست که برای کسی دیگه جایی نمیگذاری.
تا اینکه یک روز صبح وارد مدرسه که شدم یکی از بچه ها جلو دوید و گفت: علی آقو تبریک میگم. شما هم توی تاتر هستید. اول باور نکردم، ولی وقتی توی راهرو مدرسه بطرف تابلو اعلانات میرفتم پیش خودم فکر میکردم این نامرد انصاری عمدا من را انتخاب کرده و حتما هم نقش مُراد را به من داده تا من پیش بقیه شاگرد های مدرسه و جلو یک مشت جمعیت غریبه کتک و فحش بخورم و خفت بکشم و مردم از من بخندند. ولی وقتی به جلو تابلو رسیدم از تعجب چشمانم مثل گردو گرد شد. جلو اسم من نوشته بودند: علی در نقش سرباز.
سرباز؟ کدام سرباز؟ سربازی که در نمایشنامه نبود. رفتم سراغ یکی از بچه ها که سناریو نمایش را داشت و با هم نشستیم و سناریو را ورق زدیم تا ببینیم این سرباز توی نمایشنامه از کجا پیدایش شده و اصلا کارش چیست. تا اینکه متوجه شدم که در قسمت آخر نمایشنامه وقتی که سرکار استوار پرونده بازجویی مُراد را تمام میکند، صدای سربازش میزند. سرباز از در وارد میشود و پایش را محکم به هم میکوبد و سلام میدهد و میگوید: امر بفرمایید جناب استوار. استوار به او میگوید این پسره دزد را ببر توی زندان تا فردا صبح بفرسیمش دادگاه. سرباز دست مُراد را میگیرد و به او میگوید: بیا بریم. و هر دو از در خارج میشوند. همینجا پرده پایین می افتد و نمایش تمام میشود. همین.
بله همین. یک صحنه ده ثانیه ای با دو تا کلمه امر بفرمایید جناب استوار و بیا بریم پسر، نقشی بود که به من داده بودند. تازه لباس سربازی ام را هم باید خودم تهیه میکردم.
با اینکه از اجرای نقش کوتاه سرباز ناراحت و دلسرد شده بودم ولی باز رفتن روی سن تاتر و جلو یک جمعیت زیادی نقش بازی کردن و پز و افاده آمدن پیش بقیه شاگردهای مدرسه برای خودش عالمی داشت. برای همین قبول کردم که نقش سرباز را بازی کنم.
یک هفته قبل از شب نمایش با پدرم رفتیم توی خیابان سعدی و از مغازه ای که روبروی سینما پرسپولیس لباس سربازی میفروخت، یک دست لباس سربازی دست دوم به قیمت صد تومان خریدیم و یک کلاه و پوتین سربازی هم از یکی از بچه ها که شوهر خواهرش ارتشی بود قرض کردم و خودم را آماده اولین نقش هنری زندگی ام کردم. هر شب هم لباس سربازی ام را تنم میکردم و جلو آینه توی دستشویی هی دستم را بالا میزدم و تمرین میکردم: امر بفرمایید جناب استوار... بیا بریم پسر.

تا اینکه شب نمایش کدخدا و پسر دزد از راه رسید. جمعیت همه سالن را پر کرده بود. من باید دو ساعتی تا آخر نمایش صبر میکردم تا نوبت ورود من برسد. همینطور پشت صحنه با هیجان قدم میزدم و نقشم را تمرین میکردم. آقای انصاری عین مارتین اسکور سه زه در مراسم اهدای جایزه اسکار، ردیف اول کنار دست مدیر آموزش و پرورش و چند تا از مقامات نظامی و بقیه فرهنگی های شهر نشسته بود و از پشت شیشه عینک دودی اش به کار ارزشمند و هنری اش نگاه میکرد و لبخند میزد و با تایید هی سرش را تکان میداد.

صحنه آخر نمایش رسید. سرکار استوار صدایم زد. نوبت من شده بود. یک نفس عمیقی کشیدم و در را باز کردم و وارد صحنه شدم. سکوت سنگینی همه سالن را فرا گرفته بود. همه از سرنوشت مُراد بدبخت که به خاطر دو تا انجیر باید به زندان میرفت، ناراحت و غمگین بودند. من دو تا پایم را محکم به هم کوبیدم و سلام دادم و گفتم: امر بفرمایید جناب استوار. سرکار استوار گفت: این پسره دزد را ببر توی زندان تا فردا صبح بفرسیمش دادگاه. من دست مُراد را گرفتم و کشیدم و گفتم: بیا بریم پسر. جمعیت هم با من ناله غمگینی کشید. مُراد یک دستش را جلو صورتش گرفته بود و یعنی مثلا داشت گریه میکرد. من همینطور که دست مُراد را گرفته بودم و میخواستیم از در خارج بشویم، ناگهان بی اختیار فکری از کله ام گذشت.
همانجا کنار در بطرف سرکار استوار چرخیدم و گفتم: جناب استوار، میشه این دفعه ای این بیچاره را ببخشیدش؟
سالن نمایش زیر پایم تکان خورد. آقای انصاری مثل اینکه ترقه زیر پایش در کرده باشند از روی صندلی اش بالا پرید. سرکار استوار و کدخدا و زنش و مادر و پدر مُراد عین چوب خشک سر جایشان ایستاده بودند و به من خیره شده بودند. من صدای نفس های تند و صدای دندانهای آقای انصاری که با خشم به هم میخورد را میشنیدم. مُراد از پشت انگشتهایش یواشکی به من نگاه میکرد و میخندید. هیچکس نمیدانست چه کار باید بکند و چه جوابی بدهد. دیگر سناریویی در کار نبود. صحنه دست من بود. سرکار استوار با زرنگی ادامه داد: نه نمیشه. گفتم ببرش زندان. ولی دیگر کار از کار گذشته بود. من راه پس و پیش نداشتم. باید تا آخرش میرفتم.
بطرف جمعیت توی سالن چرخیدم و با صدای بلند داد زدم: حالا امشب شب جشن هست و شادی و سرور. خدا رو خوش نمیاد. اگر کدخدا خودشون کوتاه بیان و رضایت بدن، مُراد هم قول میده که دیگه از ای غلطا نکنه.

در همین وقت یک دفعه تمام جمعیت توی سالن از جا بلند شد و همه شروع کردند به دست زدن و شعار دادن: کدخدا، ولش کن... کدخدا، ولش کن... کدخدا، ولش کن ... کدخدای بیچاره که چاره دیگری نداشت اول یک نگاهی به آقای انصاری انداخت و بعد با ترس و لرز گفت: ولش کن آقو بره. رضایت دادم. جمعیت هورا میکشید و پرده پایین افتاد و نمایش تمام شد.

آن سال آقای انصاری به آرزویش رسید. آخر سال روی دیوار مدرسه، من برای نوشتن تجدیدی بقیه شاگردها، جای زیادی باقی گذاشته بودم. جلو اسم من با رنگ قرمز نوشته شده بود: یک ضرب مردود و اخراج.
اجرای نقش سرباز، اولین و آخرین کار هنری من روی صحنه تاتر در شیراز بود. اگرچه من خیلی خوب میدانستم که حتی اگر کدخدا سند باغ انجیری اش را هم میاورد و برای من گرو میگذاشت، باز هیچکسی قدرت این را نداشت که جلو مردودی و اخراج من را بگیرد.
 
آه چقدر خوب بود ...
بارش برف
سوزش راه یافته تا پشت قوزک پا
زجر پارگی کفشهایم چگونه بود ...
آه چقدر خوب بود مادر کفشهایم را وصله میزد.
.
چقدر خوب بود دستانم کش میآمدند تا زیر زانوهایم.
جایی که دو وصله کهنه مادر، سیامک دوستم را به خنده وامیداشت.
آه چقدر خوب بود سیامک هم وصله ای میداشت.

زری دختر همسایه ، چقدر دلش میخواست تاکستان کوچک خانه شان بجای انگور مروارید میداد.
زری دختر همسایه ، کفشهای پلاستیکی اش را روزی سه بار با رویای برق ورنی میشست.

آه چقدر خوب بود مادر زری بجای هزار خواب کربلا، یک بار به زیارت امام رضا میرفت.
آه چقدر خوب بود ...
 
شیراز. دبستان پسرانه انوشیروان. روزهای آخر.
 
روزهای آخر مثل باد می آمدند و مثل باد هم میرفتند.

ما یک بار دیگر شیراز را قدم زدیم. توی خیابان منوچهری کهنه، جلو درمدرسه قدیمی مان ایستادیم و همه با هم یک عکس دست جمعی گرفتیم. یادگاری هایی که حمید روی دیوار جلو در مدرسه نوشته بود هنوز همانجا روی دیوار دست نخورده باقی مانده بود. از میان همه درختهای توی حیاط مدرسه فقط یک درخت نارنج بود که پا بر جا سرجایش ایستاده بود. بعد همه راه افتادیم و رفتیم بابا کوهی. مجید برای اولین بار، با اینکه یک پایش میلنگید، پا به پای ما از کوه بالا آمد. هر کسی میخواست از خودش یک چیزی و یک خاطره ای پشت سر به یادگار باقی بگذارد. خاطره های بازیگوشی های ما یکی یکی مثل حباب آب میترکیدند و ناپدید میشدند. تنها چیزی که بین ما به جا مانده بود یک رفاقت قدیمی بود و یک دلتنگی تلخی که یواش یواش داشت کنج دل ما ریشه میگرفت و میرفت که مثل همان نوشته های خاکستری روی دیوار حیاط مدرسه، به یادگار برای همیشه پیش ما باقی بماند.

روزهای آخر مثل باد می آمدند و مثل باد هم میرفتند. تن باد بوی نارنج میداد.
 
بچه درسخون های کلاس .
 
توی مدرسه، ما به بچه های درسخون و با سواد "خرخون های کلاس" میگفتیم.

اینها معمولا یک چند نفری بودند که کاری به کار بقیه شاگرد های کلاس نداشتند. نزدیک بچه های تنبل و بازیگوش نمی آمدند و هر وقت هم توی حیاط مدرسه دعوایی راه میافتاد، خودشان را از یواشکی از معرکه دور میکردند. همیشه ریخت و هیکل و لباس مرتبی داشتند و کتابهایشان را زیر بغل میگرفتند، ساکت و آرام وارد کلاس میشدند و عصر ها هم ساکت و آرام از در مدرسه بیرون میرفتند. زنگ های تفریح که ما داشتیم از درخت خرمالوی توی حیاط مدرسه خرمالو میکندیم و پوستش را به سر و کله همدیگر میزدیم، اینها توی کلاس نشسته بودند و خودشان را برای درس زنگ بعدی آماده میکردند. موقع درس دادن هم همیشه یک انگشتشان برای جواب دادن سوال معلم زودتر از بقیه کلاس بالا بود. معمولا پیش خودشان فکر میکردند که چون از بقیه بچه های کلاس درسخون تر هستند و مثلا یکی دو تا سوال آقای معلم را زودتر از بقیه جواب میدهند، برای همین مالک فهم و شعور و سواد بقیه کلاس هم هستند. خرمالو هم بخواهند از میوه فروشی سر کوچه میخرند و مثل بچه آدم توی بشقاب پوست میکنند و نوش جان میکنند.

همانهایی که به جای دفتر کاهی و مداد سوسماری، کلاسور و خودنویس پارکر و خودکار چهار رنگ داشتند و کتابهای خودشان را با نایلون جلد میگرفتند. ما دلمان خوش بود که خودکار بیک داریم و کتاب و دفترمان را با روزنامه اطلاعات و کیهان جلد میگرفتیم.

همانهایی که اول مهر پدرشان یکی دو روز زودتر از بقیه کلاس، کتابهای درسی را با پارتی بازی از اداره آموزش و پرورش میگرفت تا آقا زاده خودش را برای سال جدید آماده کند، در حالیکه بقیه ما جلوی مغازه کتابفروشی آقای بلادی صف میکشیدیم و برای هم شکلک در می آوردیم.

سر کلاس تاریخ وقتی صحبت از جنگ جهانی اول میشد و یا معلم تاریخ از دلاوری های خاندان قشقایی قصه میگفت، یک جوری به دهن آقای معلم زل میزدند و سرشان را به حالت تایید بالا و پایین میکردند که هر کسی که نمیدانست فکر میکرد این جد پدری اینها بوده که توی تنگه قره پیری زانو میزده و یونجه دهن اسب محمد علی خان کشکولی میکرده و این داستان را از بس پدرشان برایشان تعریف کرده، آن را از آقای معلم هم بهتر بلدند. و یا سر امتحان فیزیک یک دفعه یک جوری مدادشان را روی میز می انداختند و برگه امتحانی را تکان میدادند و بطرف میز آقای معلم میدویدند، انگار ارشمیدس توی خیابانهای سیراکوز لخت و پتی دارد میدود و فریاد میزند: یافتم... یافتم.

بعد هم آخرش یک روز بیخبر از همه جا یه دفعه غیبشان میزد و برای همیشه ناپدید میشدند.

رضا عظیم را که یادت میاد؟
نه. رضا عظیم کدوم بود؟
رضا عظیم بابا. همونی که همیشه کت سورمه ای میپوشید. همونی که عینک ذره بینی میزد و تو همیشه میگفتی یه جور راه میره عین اینکه چماق غورت داده.
آهان، همونی که خرخون بود رو میگی. همونی که سر کلاس همیشه یه دستش بالا بود و میگفتیم انگار مامانش تخم کفتر بهش داده خورده.
آره، همونو میگم. تابستونی رفت آمریکا. باباش فرستادش پیش برادر بزرگش واشنگتن که اونجا بره تو کالج خصوصی درس بخونه.
آره یادم اومد. خیلی هم یُبس بود.
.
راستی امروز عصر سینما پارامونت هستی؟ ۲ فیلمه. لاندا بوزانکا و اسپنسر تریسی. به حمید وسیامک هم گفتم بیان.

صبر کن... مگر فردا امتحان تاریخ نداریم؟
ای بابا،... از کی تا حالو شمو تاریخ شناس شدی؟
این هم خودش یه حرفیه... باشه، ساعت ۲، پمپ بنزین، جلو گیشه سینما پارامونت.
 
 
کاروانسراهای قدیمی شیراز:
 
کاروانسرای آقا بابا خان بازار وکیل، کاروانسرای چراغعلی خان در محله بازار مرغ، کاروانسرای حاج محمد کاظم خان در بازارچه محمد کاظم خان جنب شاه چراغ، کاروانسرای دقاقها در بازار مرغ، کاروانسرای زال بیگ در بازار مرغ، کاروانسرای شاه چراغ، کاروانسرای شیخ نصر در بازار مرغ، کاروانسرای فیل جنب بازار وکیل، کاروانسرای گمرک جنب بازار وکیل، کاروانسرای مشیر المک در جنوب بازار وکیل، کاروانسرای روغنی، کاروانسرای وکیلی خارج دروازه اصفهان، کاروانسرای علی بن حمزه و کاروانسرای مشیر.
 
احترام خانم.
.
شب عروسی تهمینه آخرش هیچکس نفهمید چرا سر میز شام این همه مرغ کم اومده بود.

مادر تهمینه توی آشپزخونه همینجوری داشت به خودش سیلی میزد و میگفت: آخ روم سیاه، آبرمون رفت. رقیه خانم چادرشو به کمرش زده بود و جلو کل جلیل آشپز انگو برج زهر مار ایستاده بود و داد میزد: حتما ای همه مرغ پخته بال و پر در آورده و شمو که روت کردی او ور راه افتاده در رفته. کل جلیل بدبخت مات و مبهوت که چه بر سر این همه مرغ پخته اومده سرش را زیر انداخته بود و حرف نمیزد. اقدس خانم میگفت: حالو برید یه جوری جلو مهمونا بیشتر خوروش قیمه و کتلت تعارف بکنید که اقلا کسی شکم گشنه از در بیرون نره که فردو برامون حرف دربیارن... من میدونستم که چه بر سر مرغ ها اومده، ولی میترسیدم. ساکت ایستاده بودم و هیچی نمیگفتم.

بعد تو حیاط بغل دست مامانوم که نشسته بودم و داشتم شکر پلو با خوروش قیمه میخوردم یواشکی به مامانوم گفتم: مامان، مامان، یک ساعت پیش که داشتیم با بچه ها تو کوچه قایم موشک بازی میکردیم خودم دیدم که احترام خانم دو سه تا سینی پر از مرغ را برداشت و یواشکی برد گذاشت تو صندوق عقب ماشین پیکان جوانانشون. مامانم یک دفعه یه پنجیری از رو رونام گرفت و گفت: جلو زبونت را بگیر ور پریده. خفه خون بگیر. اگر یک کلمه دیگه حرف بزنی خونه که رسیدیم بدنت را با چوب جارو سیاه میکنم. برای همین بود که من ساکت شدم و دیگه هیچی نگفتم.

آخر شب موقع خداحافظی وقتی احترام خانم هی ایور و او ور میگشت و یه لنگه کفششو پیدا نمیکرد و به مادر تهمینه شکایت میکرد که حتما یکی از مهموناشون اشتباهی کفش اونو پوشیده با خودش برده، خیلی دلم میخواستم بگم که برید تو کوچه بگردید شاید کفشتون را موقع عمیلات ذخیره سازی مرغ ها تو کوچه گم کردید. ولی بازم ترسیدم و هیچی نگفتم.
.
اونشب من از احترام خانم نمیترسیدم. از پنجیروی مامانوم میترسیدم.
 
یک چهره آشنای قدیمی.
 
چند روز پیش توی سالن یک فرودگاهی نشسته بودم و منتظر اعلام سوار شدن به هواپیما بودم. همینطوری که سرم را زیر انداخته بودم و مشغول حل جدول روزنامه ای بودم، زیر چشمی متوجه شدم که یک آقایی روبروی من نشسته و همینطوری به من زل زده و دارد به من نگاه میکند. یک لحظه سرم را از روی روزنامه بلند کردم و نگاهی به او انداختم. یک دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و داشت با یک لبخند طعنه آمیزی به من نگاه میکرد. سرم را پایین انداختم و یواشکی نگاهی به سر و وضع خودم، زیپ شلوارم و بند کفشم انداختم. همه چیز مرتب بود. گفتم احتمالا مرا با کسی دیگری اشتباهی گرفته، برای همین به او اعتنایی نکردم و مشغول ادامه حل جدول روزنامه شدم.

ولی مثل اینکه دست بردار نبود. همینطور به من خیره شده بود و من را تماشا میکرد. گفتم بهتر هست یک بار دیگر نگاهش کنم شاید واقعا او را میشناسم. سرم را بلند کردم و در حالیکه تظاهر میکردم که در ذهنم دارم به دنبال جواب سوال جدول میگردم اینبار دقیقتر به او نگاه کردم. آقایی مسنی بود که نزدیک شصت سال سن داشت. به نظر هم می آمد که ایرانی باشد. قدش کوتاه و خپله بود و شکم چاق و گنده ای داشت و وسط کله سرش هم کچل شده بود. از طرز لباس پوشیدن و کت و شلوار و کراوات و کفش برق انداخته اش هم معلوم بود که آدم تمیز و مرتبی هست. پیش خودم گفتم اگر او را توی یکی خیابان های شیراز میدیدم میگفتم یا توی خیابان نادر دفتر معاملات ملکی دارد و یا حسابدار اداره برق هست و یا مامور اداره دارایی. حالا هم حتما آمده اینجا اینور دنیا برای گردش و دیدار بچه هایش و دارد برمیگردد سر خانه و کار و زندگی اش. ولی از طرز نگاه کردنش و از توی چشمهایش یک آشنایی دوری مثل یک سایه ای داشت برای من دست تکان میداد. یک حس خیلی عجیبی به من میگفت که من را میشناسد و همدیگر را قبلا یک جایی ملاقات کرده ایم. ولی نمیتوانستم به یاد بیاورم که چطور و کجا؟ دوباره سرم را زیر انداختم و شروع کردم به فکر کردن.

برای من که قیافه آدمها را همیشه خوب به خاطر میسپارم و به این آسانی ها چهره کسی را فراموش نمیکنم این یکی حالا برایم مسئله ای شده بود. حقیقتش هم کنجکاو شده بودم و هم یک کمی ترس برم داشته بود. توی خیالم عین اینکه داشتم آلبوم عکسهای خانوادگی ام را نگاه میکنم، شروع کردم به ورق زدن و فکر کردن. سنش که به من نمیخورد. برای همین چند سالی از دوران زندگی ام را دنده عقب گرفتم و چهره تمام معلم ها و ناظم های دبستان و دبیرستان و تمام آنهایی که روزگاری اذیتشان میکردم و من را از توی کلاس و مدرسه با کتک و لگد بیرون انداختند را یکی یکی به خاطر آوردم. بعد رفتم سراغ چهره سرکار استوار ها و سرگروهبان های دوران خدمت سربازی و پاسگاه های ژاندارمری و در آخر سر هم رفتم توی محله قدیمی خودمان دم در مغازه میوه فروش و سبزی فروش و بقالی و قصابی سر کوچه. آخرش گفتم شاید پدر یکی از همکلاسی های قدیمی ام باشد، یا راننده تاکسی، پستچی که برایمان نامه می آورد، موتوری که روزهای پنجشنبه مجله زن روز زیر در می انداخت، بلیط فروش سینما آریانا، ساندویچی و جیگر فروشی دم دروازه کازرون، چلوکبابی سلطانی، عکاسی کیهان... نه، قیافه اش به هیچکدام از اینها نمیخورد. دوباره یک نگاهی به او انداختم. همینطور بدون اینکه تغییری در لبخند و نگاهش داده باشد همینجوری خیره شده بود و داشت من را نگاه میکرد. پیش خودم گفتم اگر پروازم را اعلام کنند و بلند بشوم و بروم فکر اینکه نتوانستم بفهمم که او را قبلا کجا دیده ام تا مدتی آزارم میدهد و توی راه تمام به قیافه او فکر میکنم و تازه اینکه اگر احیانا به خاطرم بیاید که او چه کسی هست بعدا خودم را سرزنش میکنم که چرا با او سلام و احوالپرسی نکردم، برای همین دل به دریا زدم و سرم را تکان دادم و سلامش کردم.

اول مثل اینکه میخواهد توی بازار برده فروش ها برای خودش نوکر بخرد یک نگاهی از پایین به بالا به سر و وضع من انداخت و بعد با همان حالت سرد و بی تفاوتی که توی صورتش بود سرش را بالا و پایین کرد و همینطوری خشک و خالی جواب سلامم را داد.
خوب، تا اینجایش را خوب پیش آمده بودم ولی هنوز برگ برنده دست او بود. باید یک قدم دیگر جلوتر میرفتم. روزنامه را بستم و به انگلیسی از او پرسیدم: ببخشید، ما همدیگر را میشناسیم؟ اینبار دستش را از زیر چانه اش برداشت و یک پایش را روی پای دیگرش انداخت و انگار که مجبورش کرده باشند جوابم را بدهد با یک انگلیسی بسیار خوبی گفت: شما را نمیدانم، ... ولی من شما را خوب میشناسم. نه مثل اینکه داشت حسابی من را بازی میداد. نباید به این آسانی خودم را بازیچه دست او قرار میدادم و توی تله اش میرفتم. برای همین گفتم: شما ایرانی هستید؟ اینبار به فارسی جواب داد: بله جانم، ایرانی هستم... و بعد ادامه داد: شیرازی هم هستم. اینجا بود که حسابی من را گیج و کله پا کرد. بله، ایشان خیلی خوب من را میشناخت.

مثل بچه ای که جلو در مغازه اسباب بازی فروشی رسیده باشد با یک حالت بسیار هیجان زده ای گفتم: من هم شیرازی هستم... حرفم را قطع کرد و خیلی جدی گفت: بله جانم، میدانم. گفتم: من نزدیک سی سال هست که از شیراز دور هستم. متاسفانه جنابعالی را به جا نمیارم. این بار خندید و گفت: بله اطلاع دارم. گفتم: پس ممکن هست خودتان را معرفی کنید. خودش را جا به جا کرد و خیلی خونسرد جوابم داد: متاسفم. بهتر هست که این کار را نکنم... بعد ادامه داد: البته به صلاح خود شما هست که من خودم را معرفی نکنم. گفتم چطور؟ گفت: اگر من خودم را به شما معرفی کنم شما دیگر وجدان راحتی نخواهید داشت و برای همیشه خودتان را سرزنش میکنید که چرا امروز من را ملاقات کردید.

من را گذاشته بود توی یک جهنمی که راه پس و پیش نداشتم. خیلی کنجکاو شده بودم که بدانم او کیست. گفتم: اگر مرا میشناسید پس چرا خودتان را معرفی نمیکنید. مگر من کار بدی کرده ام و یا به شما بدهکاری چیزی دارم... در همین وقت بلندگوی فرودگاه پروازی را اعلام کرد و او از سر جایش بلند شد و گفت: متاسفانه من باید بروم. از قدیم گفتند کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه. شما هم سفر خوبی داشته باشید. فعلا خداحافظ. بعد فکری کرد و مثل اینکه تصمیمش را عوض کرده باشد ادامه داد: شیراز، چهار راه خیرات یادتان هست؟ گفتم بله، خوب یادم هست. گفت: من همیشه فکر میکردم که شما باید خیلی زرنگتر از اینها باشی. و بعد رویش را برگرداند و راه افتاد و رفت.

همینطور که داشت دور میشد شروع کردم به فکر کردن اینکه سر چهار راه خیرات چه کسانی بودند که من آنها را میشناسم. چهار راه خیرات...؟ چهار راه خیرات...؟ این ور مغازه کتابفروشی آقای رئیسی بود. کنار دستش یک بستنی بندی بود. اون ور چهار راه یک املاکی بود. سر خیابان خیام قنادی باستان بود. یک کفاشی هم بود... و اون آجان چاق سر چهار راه بود .... اون آجان چاق و خپل و کوتاه قد سر چهار راه بود ..... ای وای بر من. این همون آجانه بود .... همون آجانی که ما براش سوت میزدیم و فرار میکردیم.

یک دفعه خاطره بازیگوشی های سر چهار راه خیرات دوباره جلو چشمم زنده شد. سی سال پیش در شیراز یک آجان چاق و خپلی بود که گاهی سر چهار راه خیرات میایستاد و ترافیک آنجا را کنترل میکرد. من و بچه ها همیشه سر این چهار راه جمع میشدیم و با هم به دبیرستان میرفتیم. من یک سوتی خریده بودم و این آجان هر وقت که به ماشین ها دستور ایست میداد همینکه رویش را برمیگرداند من عمدا یک دفعه سوت محکمی میزدم و ترافیک چهار راه را به هم میریختم و همه پا به فرار میگذاشتیم. تا اینکه یک روز شروع کرد به دویدن و تا دو تا خیابان هم دنبالم آمد ولی چون چاق و خپله بود و نمیتوانست خودش را به من برساند زود خسته شد و به هن هن افتاد و ادامه نداد. من هم از ترس تا مدتها دیگر از سر چهار راه خیرات رد نشدم.

میخواستم دنبالش بروم و از او معذرت خواهی بکنم، ولی نرفتم. همانجا سر جایم نشستم و شروع کردم به خندیدن. آه چقدر خوب بود اگر توی جیبم یک سوتی داشتم.
 
تاکسی خالی.
 
ساعت ۲ بعد از ظهر یکی از همان تابستان های داغ شیراز بود.

آقای مؤیدی تازه از اداره بیرون آمده بود و جلو فلکه شهرداری، گشنه و تشنه زیر آقتاب داغ منتظر تاکسی ایستاده بود. یک پاکت پُر انگورعسگری هم توی دست راستش گرفته بود و گره کراواتش را شُل کرده بود و در حالیکه عرق از پیشانی و شقیقه اش قطره قطره پایین میچکید، هی سرش را پایین میآورد و توی پنجره تاکسی هایی که جلوی پای او ترمز میزدند و رد میشدند فریاد میزد: فلکه فخر آباد ۵ تومن.

آقای مؤیدی همینطور داشت برای خودش مسیرش را حساب میکرد: تا فلکه ستاد که یک کورس هست، میشه ۲ تومن. یه کورس هم از فلکه ستاد تا چهار راه فخر آباد دارم میدم، این شد ۴ تومن. یک تومن هم برای این دو قدم راه تا فلکه فخرآباد باید کافی باشه. دیگه نمیدونم چه مرگشون هست. آهای تاکسی، فلکه فخر آباد ۵ تومن.

گرمای داغ آفتاب داشت یواش یواش کلافه اش میکرد. تاکسی ها جلوی پایش یک ترمزی میزدند و باز گاز میدادند و دور میشدند. ته پاکت انگوری کف دستش خیس شده بود وداشت انگشت هایش را چکنه میکرد. آقای مؤیدی کتش را هم در آورد و روی آستین دست چپش انداخت. در همین موقع یک تاکسی خالی از دور پیدا شد. آقای مؤیدی از خوشحالی یک نفس راحتی کشید و دستی تکان داد. تاکسی خالی یک ترمزی زد و سرعتش را کم کرد. آقای مؤیدی سرش را توی پنجره تاکسی برد و با خوشحالی فریاد زد: فلکه فخرآباد ۵ تومن. راننده تاکسی سرش را تکان داد وجواب داد: نه، نمیخوره. بعد پایش را روی پدال گاز گذاشت و ویراژی داد و دور شد. آقای مؤیدی زیر لب فحشی داد و سرش را با عصبانیت تکان داد: بی شرف نامرد. اگر دستم بهت برسه.

نیم ساعت گذشته بود. پیشانی آقای مؤیدی کاملا خیس شده بود.آخرش تصمیم گرفت که چند قدمی را پیاده راه برود. اینطور پیش خودش فکر میکرد که جلوتر، سر چهار راه زند بهتر میتواند تاکسی بیشتری پیدا کند. هنوز چند متری جلوتر نرفته بود که یک دفعه متوجه شد همان تاکسی خالی که سوارش نکرده بود عقب چند تا ماشین دیگر پشت ترافیک گیر کرده. ناگهان آقای مؤیدی تصمیمش را گرفت. نگاهی به دور و برش انداخت و بطرف تاکسی شروع کرد به دویدن. وقتی به تاکسی رسید در عقبش را باز کرد و خودش را روی صندلی عقب تاکسی انداخت و در حالیکه از خستگی و گرما نفس نفس میزد گفت: سلام علیکم. فلکه فخر آباد ۵ تومن.

راننده تاکسی که جوان بیست و سه چهار ساله ای بود با تعجب سرش را به عقب برگرداند و درحالیکه هنوز یک دستش را روی فرمان تاکسی تکیه داده بود با یک حالت بسیار خونسردی جواب داد: نمیخوره قربون. بفرمایید پیاده بشید. آقای مؤیدی یک نگاهی به چپ و یک نگاهی به راست خودش انداخت و با طعنه گفت: من کسی دیگه ای غیر از خودم اینجا نمیبینم که مسیرش به من نخوره. بفرمایید حرکت کنید. فلکه فخر آباد ۵ تومن. فکر کنم خیلی هم عادلانه باشه.

ماشین های جلویی راه افتاده بودند و یکی دوتا ماشین هم از پشت سر شروع کردند به بوق زدن. بیب... بیب... آقو راه بیوفت. جونت بالو بیاد، منتظر چی هستی؟ بیب... بیب...
.
راننده تاکسی بدون اینکه پایش را از روی ترمز بردارد جواب داد: کاکو، حقیقتش را بخواهی مسافر نمیگیریم. کار شخصی دارم. باید برم بیمارستان عیادت عیالوم که امروز صبح فارغ شده. عنایت بفرمایید برید پایین و با تاکسی بعدی تشریف ببرید. آقای مؤیدی که نمیخواست به این سادگی گول داستان ساختگی راننده تاکسی را بخورد با زرنگی جواب داد: عجب. جدی میفرمایید؟ به به. مبارک باشه. قدم نورسیده مبارک. همونطوری که میدونید عیادت و بازدید بسیار کار خیری هم هست. از قدیم گفتن شیرازی جماعت غریب نواز و خودی گََُّّدُازه. هیچ اشکالی نداره. تشریف ببرید بیمارستان. من هم در رکاب هستم. راننده تاکسی همینطوری که به آقای مؤیدی نگاه میکرد لبخندی زد و گفت: باشه. باور نمیکنید؟ اشکالی نداره. پیاده نشید. خودتون خواستید. بعد پایش را روی پدال گاز فشار داد و راه افتاد. آقای مؤیدی در حالیکه میخندید سرش را به عقب صندلی تاکسی تکیه داد و گفت: فلکه فخر آباد ۵ تومن. مسافر هم توی مسیر گرفتی سوار کن. هوا خیلی گرم هست. صواب میکنی.

تاکسی از چهار راه زند گذاشت. راننده تاکسی بدون اعتنا کردن به مردمی که زیر آفتاب داغ داد میزدند و دست تکان میدادند مسیر خیابان زند را هم گذراند. سر فلکه ستاد که رسیدند آقای مؤیدی منتظر بود که تاکسی بطرف خیابان مشیر فاطمی بپیچد ولی راننده تاکسی دور فلکه ستاد را دور زد و راهش را همینطور مستقیم ادامه داد.آقای مؤیدی گفت: اگر یادتون باشه عرض کردم فلکه فخر آباد. راننده تاکسی جوابی نداد و همینطور به راهش ادامه داد. آقای مؤیدی پیش خودش با خودش حرف میزد: اینو نگاه کن. گنجشک امسالی اومده جیک جیک کردن یاد گنجشک پارسالی بده. ارواح شکمت. تو اگر خوندی من روندم. بازی در میاری؟ ها؟ اشکالی نداره. من از ای مارها زیاد خوردم که افعی شدم. هنو جووی سفت نشاشیدی که پشنگه اش تو صورتت بخوره. برو تا بریم. فکر کردی. اینجاشو دیگه کور خوندی.

سکوت سنگینی توی تاکسی برقرار بود. هیچکدام هیچ حرفی نمیزدند. بعد از چند دقیقه تاکسی به فلکه بیمارستان نمازی رسید و راننده تاکسی سر ماشین را کج کرد و وارد محوطه بیمارستان نمازی شد. بعد همانجا جلو در ورودی بیمارستان زیر سایه یک درختی تاکسی اش را پارک کرد و در حالیکه شیشه پنجره اش را بالا میکشید گفت: بفرمایید، رسیدیم. و بعد از تاکسی پیاده شد و قدم زنان بطرف در بیمارستان راه افتاد. آقای مؤیدی پیش خودش گفت: عجب. خیال کردی. حالا نشونت میدم. یه آشی برت بپزم که یه وجب روغن روش باشه. بعد پاکت انگوری اش را همانجا روی صندلی عقب تاکسی گذاشت، کتش را برداشت، از تاکسی پیاده شد و به راننده تاکسی که داشت دور میشد گفت: آهای پسر، کجا داری میری؟ راننده تاکسی بدون اینکه بایستاد سرش را برگرداند و جواب داد: طبقه سوم. بخش زایمان. اطاق ۲۲ . در ضمن اگر بالا تشریف میارید دست خالی نیایید. معمولا اگر کسی تو بیمارستان ملاقات کسی میره دست خالی نمیره. خوب نیست. اگر خواستید یه گلفروشی همینجا نزدیک فلکه هست. بعد در بیمارستان را باز کرد و وارد سالن ورودی شد.

ساعت ۳ بعد از ظهر یکی از همان تابستان های داغ شیراز بود.

آقای مؤیدی جلو فلکه بیمارستان نمازی زیر آفتاب داغ ایستاده بود و در حالیکه عرق از پیشانی و شقیقه اش قطره قطره پایین میچکید، هی سرش را پایین میآورد و توی پنجره تاکسی هایی که جلو پای او ترمز میزدند و رد میشدند فریاد میزد: فلکه فخر آباد ۱۰ تومن.
 
برفک های خطرناک.
.
وقتی برای اولین بار تلویزیون به شیراز آمده بود ما تا یک چند هفته ای همینطور شب و روز گریه و التماس میکردیم تا پدر برای ما هم تلویزیون بخرد.
.
اولین کسی که توی کوچه ما تلویزیون خرید اقدس خانم اینها بودند. همان همسایه دیوار به دیوار ما که یک بند حرف میزد. شبهای دوشنبه هم همه اهل کوچه شام و غذایشان را برمیداشتند و میرفتند منزل اقدس خانم که سریال خانه قمرخانم را تماشا کنند. گاهی وقتها هم آخر شب اقدس خانم میگفت: بچه ها فردا عصر ساعت پنج بیایند کارتون و توسن تماشا کنند.
.
گریه و التماس های ما آخر کار خودش را کرد و پدر برای ما یک تلویزیون آر تی آی خرید. از همانهایی که در و قفل و کلید هم داشت. همان آقایی که تلویزیون را آورد خودش هم رفت روی پشت بام و برایمان آنتنش را هم وصل کرد. سیم آنتن تلویزیون که از بالای دیوار پشت بام به پایین آویزان شد، ما رسما به همه اهل محله اعلام کردیم که بله ما هم تلویزیون خریدیم .

آن روزها تلویزیون یک کانال بیشتر نداشت. تمام روز فقط برفک نشان میداد و برنامه هایش از ساعت پنج عصر شروع میشد. اولش یک نیم ساعتی چند تایی عکس و گل نشان میداد و بعد سرود شاهنشاهی میزد و یک خانمی هم میامد و برنامه های امشب را اعلام میکرد. اولین برنامه اش برای کوچولوهای عزیز بود و برای بچه ها کارتون نمایش میداد و بعد هم نوبت اخبار شیراز و راز بقا و موسیقی ایرانی و سریال مراد برقی و سرکار استوار و یا تلخ و شیرین میرسید. بعضی شبها هم نوبت غرب وحشی وحشی، کهکشان، و یا سرزمین عجایب و آدم کوچولو ها بود. آخر شب هم که بچه ها میخوابیدند برای بزرگتر ها یک فیلم سینمایی خارجی پخش میکرد و باز در آخر دوباره با همان سرود شاهنشاهی برنامه هایش را تمام میکرد و میرفت تا عصر روز بعد که دوباره فقط برفک نشان میداد.
یادش بخیر اقدس خانم همش به شوخی میگفت: ووی پناه بر خدا. مردم شب ها نشستن از ای شاه تا او شاه فقط تلویزیون تماشا میکنن.
خانم بزرگ هم وقتی تلویزیون روشن بود زود چادرش را روی سرش میکشید که مرد غریبه ای موهایش را نبیند.

پدر به تربیت ما خیلی اهمیت میداد. برای همین صبح ها که از در بیرون میرفت، در تلویزیون را هم قفل میکرد و کلیدش را هم با خودش میبرد.

شاید پدر از این میترسید که ما به جای درس و مشق تمام روز بنشینیم پای تلویزیون و تا شب برفک تماشا کنیم. شاید پدر از این میترسید که برفک ها هم اخلاق ما را فاسد کنند.
پدر ما از غرب وحشی وحشی و سرزمین عجایب نمیترسید. از برفک ها میترسید.
 
کوچه شاشوها.
 
شهر شیراز دو تا کوچه معروف داشت: کوچه قهر و آشتی و کوچه شاشوها.
.
داستان کوچه قهر و آشتی را همه اهل شیراز بلد بودند. یک کوچه بسیار تنگ و باریکی بود که جای عبور دو نفر با هم را نداشت. برای همین اگر شما با رفیق و آشنایی از دست هم به خاطر یک سوءتفاهمی کدورت داشتید و با هم قهر بودید و یک دفعه یک روز بر حسب اتقاق در یک زمان مسیرتان در این کوچه به هم میافتاد، حتما یکی از شما باید کنار میکشید تا دیگری بتواند رد بشود و برای همین یک " شما اول بفرمایید " و ببخشید و یک خیلی ممنونی به هم میگفتید و اینطوری دوباره با هم حرف میزدید و خلاصه به سلامتی با هم آشتی میکردید.
.
کوچه شاشوها را همه کسی بلد نبود. این کوچه توی خیابان زند قرار داشت. کوچه ای بود بالا تر از چهار راه زند نزدیک پاساژ استاندارد که خیابان زند را به خیابان اهلی وصل میکرد. از خیابان زند که وارد این کوچه میشدی اول ساندویچ فروشی " اول ساندویچ بعد سینما " قرار داشت و بعد از جلو محوطه پاساژ استاندارد و پشت سینما مترو رد میشد و بعد همینطور ادامه پیدا میکرد تا آخرش که میرسید به خیابان اهلی.
.
فاصله بین همین پشت سینما مترو و خیابان اهلی را کوچه شاشوها میگفتند. دلیلش هم این بود که درهای خروجی سینما مترو توی این کوچه باز میشد و شبها هنگامی که سینما تعطیل میشد ومردم توی این کوچه میریختند، چونکه آقایون عجله داشتند که به دستشویی بروند، همانجا روبروی دیوار کاهگلی یک باغی قدیمی که آنجا بود میایستادند و زیپ شلوارشان را پایین میکشیدند و خودشان را راحت میکردند.

البته کوچه شاشوها فقط برای استفاده مشتری های سینما مترو نبود. خیلی پیشتر از اینکه سینما مترو ساخته بشود هم آقایون شیرازی که در خیابان زند پرسه میزدند از این کوچه به عنوان دستشویی عمومی استفاده میکردند. یکی اینکه در خیابان زند که مرکز و محل گشت و گذار مردم شیراز بود تعداد زیادی ساندویچ فروشی و رستوران باز شده بود ولی حتی یک دستشویی عمومی هم در تمام سرتاسر این خیابان وجود نداشت و بعد ها هم یک اغذیه فروشی به نام اقبالی بغل سفارت ایران و انگلیس مغازه باز کرده بود و هر وقت مشتری هایش از او سراغ دستشویی میگرفتند به آنها میگفت: برو اونور خیابون پایین تر توی اون کوچه روبرویی.
.
شهر شیراز دو تا کوچه معروف داشت: کوچه قهر و آشتی و کوچه شاشوها.

بعضی از بچه های قدیمی شیراز از توی این دو تا کوچه بارها رد شده اند و این دو کوچه را خوب میشناسند. خیلی ها بودند که از رفیق خود قهر کرده بودند و بعد یک روز بر حسب اتفاق توی همین کوچه قهر و آشتی دوباره به هم رسیده اند و برای هم کنار کشیده اند و با سلام و علیکی دوباره با هم آشتی کرده اند. بعد هم یک شب دیر وقت شاد و شنگول توی کوچه شاشوها جلو دیوار کاهگلی همان
باغ قدیمی ایستاده اند و در حالیکه نفس راحتی میکشیدند گفتند: آخیش ... راحت شدیما. 
 
شبی که حسین اقو من را فیتیله پیچ کرد.
 
حتما شما هم بین فامیل و آشناهای خودتان یک نفر را دارید که همیشه دنبال بهانه ای میگردد تا زور بازو و قدرتش را به همه نشان بدهد و توی خیالات خودش فکر میکند که از بقیه مرد های فامیل گردن کلفت تر هست.
از همانهایی که توی سرمای زیر چهل درجه زمستان عمدا جلو بقیه با زیر پوش رکابی، نیمه لخت اینور و آنور میگردد و تابستانها هم که میداند دخترهای همسایه روی پشت بام هستند، گوشه حیاط خانه دمبل بالا پایین می اندازد. و یا همینکه جایی چند نفر غریبه دور و بر خودش میبیند، زود آسینش را بالا میزند و خودش را روی زمین می اندازد وجلو آنها یک دستی شنا بالا و پایین میرود.
.
همه قوم و خویش و دوست و آشنا های دور و نزدیک ما میدانستند که حسین آقو همیشه آرزو داشت برای یک بار هم که شده با من کشتی بگیرد. برای همین بود که همیشه توی هر مجلسی که همه اهل فامیل جمع بودند، یک جوری سعی میکرد که من را تحریک کند تا با هم گلاویز بشویم و من که میدانستم حسین آقو به این سادگی ها حریف من نمیشود، همیشه سرم را تکان میدادم و میخندیدم و صلواتی میفرستادم و با یک بهانه ای خودم را کنار میکشیدم. وگرنه زیر کمر حسین آقو را گرفتن و بلندش کردن و چهار دست و پایش را توی هوا چرخاندن و به زمین کوبیدنش از خوردن یک لیوان آب خنک هم برای من ساده تر بود.
حتی حاضر بودم یک دستم را از پشت ببندند و یک دستی با او کشتی بگیرم. باز هم راحت میتوانستم مثل یک گونی سیب زمینی روی زمین پهنش کنم. ولی حسین آقو مگر دست بردار بود؟ از هر بهانه ای استفاده میکرد که من را وسط این گود خطرناکی که برای خودش کنده بود بکشد. چند بار هم یواشکی به او التماس کردم که حسین آقو بابا ول کن. ای مرغی که گرفتی بالش پیش منه، بالا غیرتا دست از سر ما بردار. حالو آبرو ریزی و خفتش به کنار، میترسم از بد شانسی بزنم یک جاییت را ناقص بکنم و بعد یک عمر باید شرمنده عیال و بچه هات بشم. ولی حسین آقو میخندید و میگفت: او که میره پشت پرده، بیشتر میزنه تیکه تو ارده. شمو غصه اونجاشو نخور. بیا وسط گود تا نشونت بدم.
.
مثلا یادم هست یک جمعه ای با همه اهل فامیل رفته بودیم بالای فلکه قصرالدشت، باغ سرهنگی. فقط برای اینکه به من نشان بدهد که قدرت بازویش از من بیشتر هست، از ماشین که پیاده شدیم، دیگ بزرگ پلویی را دو دستی روی سرش گرفته بود و جلوتر از همه راه افتاده بود و مرتب میگفت: بنازم قدرت بازو را... بازو که نیست ماشاالله... درخته گردو هست. بچه ها امروز طناب آبرک رو به درخت نبندید... به این بازو ببندید که از تنه درخت محکمتره.
و یا یکی از افتخاراتش که همیشه از آن تعریف میکرد این بود که یک شب از سینما برمیگشته و توی کوچه پشت سینما مترو با دو تا لات چاقو کش دعوایش میشود و حسین آقو یقه یکی از آنها را میگیرد و چنان به دیوار باغ میکوبدش که دیوار باغ تَرَک برمیدارد و لات بیچاره از درد به گریه و التماس کردن میافتد و دومی هم از ترس پا به فرار میگذارد. بعد یک نگاهی به من می انداخت و با طعنه ادامه میداد: اونهایی که باورشون نمیشه برن خودشون یه نگاهی به دیوار ای باغو بندازن. هنوز بعد از اینهمه سال که گذشته، ای تَرَکو هنوز سر جاش مونده. و اهل فامیل هم برای او دست میزدند و به به و چه چه میکردند و حسین آقو هم زیر چشمی باز به من نگاه میکرد که یعنی علی حواست باشه که این دست زدن ها برای من هست.
یادم هست صبح فردای شب عروسی رقیه خانم، وقتی داشتیم با بچه ها صندلی ها را جمع میکردیم، حسین آقو فقط برای اینکه قدرت بازویش را به بقیه نشان بدهد چند تا صندلی ارج را روی هم گذاشت و همه را با هم روی سرش بلند کرد. من فقط برای شوخی گفتم: حسین آقو، مواظب باشید روز اول عروسی تون هست. یه دفعه کمرتون درد نگیره. اینجا بود که حسین آقو به ریشه قبایش برخورد. یک دفعه همه صندلی ها را روی زمین ریخت، آستین پیراهنش را بالا زد و با صدای بلند که همه بتوانند بشنوند گفت: ای تو بمیری ازو تو بیمیری یا نیس. خیلی راست میگی همینجا و همین آلان با هم کشتی میگیریم تا نشونت بدم که ای کمر آدم ترسو هست که همیشه سالم میمونه. و من باز مثل همیشه صلوات فرستادم و خودم را کنترل کردم و سرم را زیر انداختم و رفتم.
داستان شاخه شونه کشیدن های حسین آقو و صبر و مقاومت من که در مقابل تحریک ها و التماسهای بقیه بچه های فامیل که مرتب میخواستند برای یک بار هم که شده با حسین آقو کشتی بگیرم و این قضیه طولانی را تمامش کنم، تا شب آخری که من شیراز بودم همینطور ادامه پیدا کرد.
آن شب همه اهل فامیل برای خداحافظی با من به خانه ما آمده بودند. مردها توی حیاط گوشه ای جمع شده بودند و مثل همیشه داشتند به داستانهای پهلوانی حسین آقو گوش میدادند. حسین آقو داشت تعریف میکرد که چطوری چرخ ژیان رفیقش توی جاده فیروز آباد پنچر شده بوده و چونکه جک همراه نداشتند او عقب ژیان را بالا میگیرد تا رفیقش چرخ پنچری را عوض کند. من ساکت گوشه ای ایستاده بودم و به داستان حسین آقو گوش میدادم و تمام در این فکر بودم که من وقتی از شیراز رفتم داستانهای بزن بهادری حسین آقو هم به آخر خط خودش میرسد. چونکه بعد از من دیگه کسی نبود که او برایش شاخ و شونه بکشد. میدانستم که با رفتن من تمام حماسه های پهلوانی حسین آقو هم تمام میشود.چقدر حیف بود که داستانهای حسین آقو اینطور به پایان برسد. خاطره های حسین آقو باید ادامه پیدا میکرد.

یک دفعه بی اختیار فکر جالبی به سرم زد. پیراهنم را از تنم در آوردم و جلو چشمان متعجب همه اهل فامیل گفتم: حسین آقو شمو هم ماشالله دیگه شورشو در آوردی. شب آخری هم دست از سر ما برنمیداری. با دسته کورها که تیلیت نمیخوری. بلند شو بیا وسط تا نشونت بدم.
یک دفعه یک برقی توی چشمهای حسین آقو درخشید که شب عروسی اش هم تو چشمهایش ندیده بودم. باورش نمیشد که من دعوا را شروع کرده باشم. صدای فریاد و جیغ بچه های فامیل، همه زن و مرد و کوچک و بزرگ را توی حیاط خانه کشاند. آی بیایید که دعوا شروع شد.

حسین آقو بدون یک لحظه مکث که خدای نکرده من تصمیمم را عوض کرده باشم، امان نداد که من خودم را تکان بدهم. مثل مرغی که در قفسش را باز کرده باشند بلافاصله بطرف من حمله کرد و زیر پاهای من رفت و با هم گلاویز شدیم.
صدای فریاد زنها که جیغ میزدند بابا از هم جدایشان کنید با صدای کف زدن و تشویق مردها قاطی شده بود. یکی میگفت علی زیر یه خمشو بگیر . یکی میگفت حسین آقو زیر شکم نزن. پسر حسین آقو داد میزد بابا امونش نده ، لنگش کن. رقیه خانم گریه میکرد. مادرمن دو دستی توی سر خودش میزد. ولی من و حسین آقو به هم میپیچیدیم.

تمام کشتی من و حسین آقو دو دقیقه هم بیشتر طول نکشید. در میان تعجب همه حسین آقو زیر یک خم من را گرفت و تاب داد و بعد من را فیتیله پیچ کرد و پشتم را محکم به خاک زد. بعد هم مثل اینکه مدال طلای وزن فوق سنگین کشتی قهرمانی جهان را گرفته باشد، با افتخار بالای سر من ایستاد و در حالیکه هن هن میزد گفت: یادت باشه دفعه دیگه جلو توپچی ترقه زمین نزنی.

حسین آقو از ماجرای کشتی گرفتن آن شب و فیتیله پیج کردن و زمین زدن من برای خودش داستانی ساخت تا بتواند سالهای سال از آن با آب و تاب برای بچه ها و کوچک و بزرگ فامیل تعریف کند و زور بازویش را به بقیه نشان بدهد. امروز با اینکه سالها از ماجرای آن شب میگذرد، حسین آقو هنوز از خاطره های پهلوانی اش یاد میکند و هر جا هم که اسم من به میان می آید زود میگوید: این آقا را اینجوری نگاش نکنید. من یه شب جلو همه همچون زدمش زمین که صورتش مثل لبو سرخ شده بود.

داستانهای پهلوانی حسین آقو باید ادامه پیدا میکرد. حیف بود که با رفتن من این داستانها هم به پایان برسد... و چه چیزی بهتر از زمین زدن کسی که او سالها برایش خط و نشان کشیده بود.
 
نامه ای از یک دوست قدیمی.
 
سلااااام علی دیوووووووونه... چقدر دلم واست تنگ شده. واسه وبت. واسه نوشته هات. واسه خنده ها و خوندنا... می بینی هر چه میگذره آدم افسوس بیشتری میخوره! اومدم به خونه قدیمی سر بزنم که هنوز بوی صفا و یکرنگی داره... دنبال اون سفره افطاری میگردم و اون شله زرد و رنگینک... دلم گرفته علی... مثل همیشه. نمی خوام گریه کنم... خودش بی اختیار می باره... می خوام کوچیک بشم... می خوام نادون بشم... می خوام نفهم بشم تا نفهمم... تا نمیرم.
.
خداحافظ آقای چُلاق فا !
 
بعد از چند سال اجاره نشینی و خون جیگر خوردن، آخرش ما هم برای خودمان صاحب یک چهار دیواری مستقل شدیم.
روز آخری که داشتیم اسباب و اثاثیه ها را بار میزدیم و توی وانت میریختیم، گفتیم دم آخری برای احترام هم که شده برویم و از این آقای چُلاق فا یک خداحافظی بکنیم و یک حلال بودی بطلبیم. راستش را بخواهید ما آدم نمک نشناسی نیستیم ولی بین خودمان بماند، این صاحبخانه قبلی ما، آقای چُلاق فا، خیلی ما را زجر داد.
ما توی منزل ایشان یک اتاقی اجاره کرده بودیم و نشسته بودیم داشتیم مثلا زندگی میکردیم، ولی به هر کجای این خانه که پا میگذاشتیم یک جایش یک لنگی داشت.
چه شبهای زیادی که تا دیر وقت نشستیم و خروار خروار داستان نوشتیم و یک دفعه بی خبر از همه جا هر چیزی که نوشته بودیم برای خودش پاک شد و مثل دود به هوا رفت. چه پیغامها و نامه هایی که فامیل و دوستان برایمان نوشتند و هیچکدام آنها به دست ما نرسید. چه شبهایی که خسته و کوفته با هزار امید و آرزو به خانه رسیدم و همینکه کلید را توی قفل در اتاق انداختیم جوابمان داد: فعلا خارج از سرویس هست. برای همین وقتی یادمان آمد که ما زیر سقف خانه ایشان چه دردسرها و چه زجر ها که نکشیدیم و چه ها که بر سر ما نیامد، از خیر خداحافظی کردن از ایشان هم گذشتیم.
تازه اینکه این اتاقی که به ما اجاره داده بود همیشه سقفش چکه میکرد و ما مجبور بودیم هر شب یک قابلمه ای، یک لگنی یا دیگی بگذاریم وسط اتاق که همین قالی که الان پیش بانک برای خانه جدید مان به امانت گذاشته ایم را آب با خودش نبرد. تازه مگر صدای چیلیک چیلیک آب میگذاشت " خبرمان " سرمان را زمین بگذاریم.

چند بار هم به آقای چُلاق فا نامه نوشتیم و التماس کردیم که جناب چُلاق فا یک کاری برای این اتاقت بکن، ولی کو گوش شنوا؟ مگر محل میگذاشت. اصلا انگار نه انگار که ما داریم با ایشان حرف میزنیم. هر وقت هم که سر و صدای همسایه ها درمیامد بلافاصله جواب میداد: اصلا دارم این خانه را میفروشم. حرف زیادی هم بزنید باید تخلیه کنید.

این اواخر هم آمده بود و یک پارچه درازی مثل یک پرچم آویزان کرده بود بالای سر در ورودی حیاط خانه و برای خودش تبلیغ هوا کرده بود و داشت جنس این و آن را خرید و فروش و معامله میکرد. آگهی هم داده بود که اگر این پرده را دوست ندارید خبرم بدهید . برش میدارم. یکی دو تا نامه فرستادیم که نخیر ما دوستش نداریم، بیا برش دار. اول اینکه جلو آفتاب را گرفته و بعد هم اینکه ما اصلا احتیاجی نداریم که یک ماهه اسپانیایی یاد بگیریم. ما همین فارسی خودمان را هم به زور یاد گرفته ایم و تازه برای نوشتنش هم داریم همه جا در جا میزنیم.
دلمان خوش بود که وقتی می آید و جوابمان را میدهد همانجا یقه اش را میگیریم و مشکل سوراخ سقف اتاقمان را که یک سال بود داشت چکه میکرد را پیش میکشیم و دعوا راه میاندازیم، ولی ایشان زرنگتر از این چیز ها بود. یواشکی از توی دو تا کوچه بالاتر رد میشد که کسی او را نبیند.
از شما چه پنهان، همسایه هایمان هم آدمهای عجیب و غریبی بودند.
اتاق سمت راستی ما یک جوانی بود که هر شب تا صبح بساط بزن و بکوب راه انداخته بود. تمام شدنی هم نبود. عین اینکه عروسی دختر خسرو خان قشقایی هست. از شانس ما از همه جور آهنگی هم خوشش می آمد. یک روز فیلش یاد هندوستان میکرد و آهنگ فیلم سنگام و شعله را پخش میکرد. یک روز عاشق آژدا پکان میشد. یک روز هم صوفی میشد و صدای شجریان را هوا میکرد.
کارهای اتاق سمت چپی یک مقداری مشکوک بود. یک آقای مجردی بود که خودش میگفت معلم هست. آدمهای عجیب و غریبی پیش او می آمدند و میرفتند. یک بار میگفت دختر عمه ام از خارج آمده و چند روزی میهمان من هست. یک روز بعد دختر خاله اش به میهمانی می آمد. یک روز دختر برادرش از شهرستان آمده بود کنکور امتحان بدهد و چند روزی مسافر ایشان بود. خلاصه هر وقت که مهمان داشت چند نفر از بقیه معلمهای مدرسه اش را هم دعوت میکرد که بیایند و همگی با هم کمک کنند که دختر خاله و یا دختر عمه اش در کنکور قبول بشود.
ماشاالله خدا زیادشان کند، قوم و خویش زیادی هم داشت. بیچاره مادر و عمه و خاله اش برای تهیه جهاز این همه دختر باید تا حالا به روز سیاه نشسته باشند.

یک اتاق دو دهنی هم آنور حیاط بود که هر شب بساط منقل و کباب و بخور بخور راه انداخته بود. نمیدانم که به این کبابهایشان چه معجونی و چه ادویه ای میزدند که شبها وقتی دودش توی دماغ ما میرفت، صبح کله سحر عین اینکه یک سال هست غذای درست و حسابی نخورده ایم، گشنه و تشنه از خواب بلند میشدیم.
خدا سفره شان را همیشه پر نگه دارد. ما که بخیل نیستیم. ولی برای یک بار هم که شده ما را دعوت نکردند بگویند بفرمایید شما هم یه لقمه ای نوش جان کنید.

آخرش اینقدر زجر کشیدیم که با هزار بدبختی و دردسر فرش زیر پایمان را توی یک بانکی به امانت گذاشتیم و قسط اول این خانه را دادیم و با هزار مکافات از آن خراب شده فرار کردیم.
البته اینجا هنوز در و دیوارش بوی رنگ تازه میدهد، بعضی از پنجره هایش خوب بسته نمیشود و هزارتا خرده ریزه کاری های دیگر هم دارد که یواش یواش داریم به آنها سر و سامان میدهیم.
ولی در مجموع خیالمان راحت هست که دیگر نه التماس آقای چُلاق فا میکنیم که بیا شیر آب گرم توی حمام را عوض کن، نه شب ها صدای مطرب و ساز و ظرب اذیتمان میکند و نه صبح کله سحر شکم گرسنه از خواب بلند میشویم.

راستش را بخواهید فقط گاهی یک کمی دلمان برای ناز و عشوه های دختر عمه و دختر خاله آقا معلم اتاق سمت چپی تنگ میشود... ولی خدا بزرگ هست. با دوری آنها یک جوری میسازیم.
+ نوشته شده  سه شنبه 14 خرداد1387   توسط علی   |