تبليغاتX
رویاهای گمشده

رویاهای گمشده

ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد   ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت

ویرانه دل ماست که با هر نگه تو    صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت

+ نوشته شده  یکشنبه 28 مرداد1386   توسط علی   | 

شیراز. پالوده پشت بازار وکیل.

+ نوشته شده  سه شنبه 23 مرداد1386   توسط علی   | 

آجیل مشکل گُشا.

+ نوشته شده  جمعه 19 مرداد1386   توسط علی   | 

شیراز. دریاچه نمک.

جاده شیراز ـ یاسوج. تنگه چله گاه.

+ نوشته شده  چهارشنبه 17 مرداد1386   توسط علی   | 

چند روز قبل از خواستگاری ...

پریوش دو تا پاش را توی یه کفش کرده بود که باید بیایی به خواستگاریم.

گفتم: پریوش یه چیزی بگو بُگُنجه. مثل اینکه یادت رفته کجا زندگی میکنی. اینجا چشم مردم به مدرک آدم هست. برای خواستگاری رفتن یا باید دکتر و مهندس بود و یا پدر پولدار و سرمایه دار داشت.

مگه من پسر اتُول خان رشتی هستم؟ با سُقُلمه هم که نمیشه زن گرفت. من همین دیپلم را هم با هزار بدبختی و تقلب و پارتی بازی گرفتم. تمام سرمایه بابام هم یه رادیو قدیمی شاب لورنس هست که تازه نصف اون هم سوخته.

کسی که به آدم مُفلس به این راحتی زن نمیده. پول داشته باش، رو سبیل شاه نقاره بزن.

پریوش گفت: مهم نیست. کاری به این کارها نداشته باش. فقط بذار بابام ترا ببینه.

فهمیدم که این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست. پیش خودم گفتم مگه از قدیم نگفتند آخر عشق رسوائیه...!!! قبول کردم. جوانی بود و هزار چم و خم.

وقتی به مادرم گفتم که باید بریم خواستگاری، هنوز جمله ام را تمام نکرده بودم که مادرم لباسش را عوض کرده بود و کیفش را زده بود زیر بغلش، ایستاده بود دم در که راه بیافتیم بریم.

تازه توی همین فاصله اسم مهمانهایی را هم که خودمونی بودند و باید برای مجلس عقد می آمدند را از اسم آشناهای دور که فقط باید برای شام دعوتشان میکردیم را از هم جدا کرده بود.

شام عروسی را هم توی حیاط خونه حسین آقو اینا میگیریم که هم جاش وازتره و هم با صفاتره.

باید زنگ بزنم کل جلیل آشپز هواسش باشه جایی قرار نذاره.

حرفش را قطع کردم و گفتم: خانم زیاد عجله نکن. هنوز یک بزرگتر کم داریم.

" شب زفاف کم از صبح پادشاهی نیست   به شرط اینکه پسر را پدر کند داماد "

رفتم سراغ پدرم که توی اتاقش نشسته بود مثل همیشه داشت پیچ و مهره و سیم و آنتن رادیو شاب لورنسش را زیر و رو میکرد.

وقتی جریان خواستگاری را برایش تعریف کردم، خنده ای کرد و گفت: هر کسی که میخواد دخترش را به تو بده باید خونوادگی عقلشون را از دست داده باشند.

گفتم اگر نیایی مجبورم که به اینها بگم بابام مریض بود، برای همین نتونست بیاد.

پدرم جواب داد: اصلا چرا نمیگی بابام مُرده. اینجوری توی مجلس عروسی هم هی ازت نمیپرسند بابات کجاست و چرا نیومده؟

میدانستم بیخودی دارم وقتم را هدر میدهم. این یکی بیدی نبود که با این بادها بلرزد.

چاره ای نداشتم. باید حتما یک بزرگتر دیگه پیدا میکردم.

رفتم منزل میز دوی ممدلی. در زدم و وارد حیاط شدم.

میز دوی ممدلی حیاط را آب پاشی کرده بود و نشسته بود روی تخت، دو تا بالش هم گذاشته بود پشت سرش، لم داده بود داشت پسته میخورد.

سلام کردم و نشستم بغل دستش و داستان خواستگاری رفتن و مخالفت پدرم را برایش تعریف کردم و از او خواستم که به جای پدرم با من و مادرم بیاید.

همینطور که ظرف پسته را به من تعارف میکرد گفت: حتما میام. اصلا اشکالی نداره. خودت خوب میدونی که آینده و خوشبختی تو برای من خیلی مهم هست.

مثل حیدر ملنگ خشت مال داشت دروغ میگفت. یک چیزی توی صداش بود که مرا متقاعد نمیکرد. میدانستم که این حرف را از ته دلش نمیزند. ولی در آن شرایط منطق برای من معنایی نداشت. دستم به جایی بند نبود. باید حرفش باور میکردم.

بعد ادامه داد: در ضمن یک سوال هم دارم. پدرش عرق هم میخوره؟

یک کمی فکر کردم و گفتم: نمیدونم. 

یک دستی به چانه اش کشید و گفت: زنگ بزن بپرس.

گفتم: مرد حسابی، خونه آدم غریبه که نمیشه زنگ زد و گفت داریم میاییم خواستگاری دخترتون، میخواستیم بدونیم که شما عرق میخورید یا نه؟ خواستگاری داریم میریم، نه سیزده بدر.

تازه کسی که خونه آدم غریبه میره و با اونها رودرواسی داره با خودش گل و شیرینی میبره، عرق که نمیبره.

میز دوی ممدلی سرش را پایین آورد و آهسته گفت: نمیخوام که عرق براشون ببرم. میخوام بدونم اگه باباش عرق میخوره، من خودم سهمیه خودم را همرام بیارم.

گفتم میز دوی ممدلی بالا غیرتا، جون هر کی که دوست داری برای یه شب هم که شده جلو خودتو نگه دار. آبرو ریزی نکن.

بعد هم به او تذکر دادم که زیاد هم حرف نزند. گفتم فقط اگر ازت چیزی پرسیدن جواب بده. حرفها و تعریفها را بگذار برای مامانم. شمو فقط بشین و تماشا کن.

التماسش کردم و او هم قول داد که به خاطر من آنشب را معمولی رفتار کند.

تلفن زدیم منزل پریوش و برای عصر جمعه ساعت ۵ قرار گذاشتیم.

صبح روز جمعه ساعت ۷ صبح، من و مادرم و میز دوی ممدلی با اولین پرواز از فرودگاه شیراز بطرف رضائیه پرواز کردیم.

بلاتکلیفی.

بلاتکلیفی یعنی اینکه توی یک مجلس خواستگاری آخر سر بعد از صرف چای و شیرینی و گفتن و خندیدن و شنیدن همه تعریفها و معرفی ها، پدر عروس خانم به خانواده داماد میگه:

ماشاالله پریوش جون حالا دیگه بزرگ شده و باید خودش تصمیمشو بگیره.

پریوش جون هم در حالیکه همه سرشون را با التهاب و هیجان بطرف او چرخاندند و با شوق منتظر جوابش هستند تا صلوات بفرستند و دست و کِل بزنند، اول یه نگاهی به مادر داماد میکنه، بعد سرش را با خجالت زیر میاندازه و جواب میده:

من بدون اجازه بابام هیچ تصمیمی نمیگیرم.

این یعنی بلاتکلیفی جناب علی آقو.

+ نوشته شده  یکشنبه 7 مرداد1386   توسط علی   | 

خلیل آقو.

خلیل آقو برای هر کاری که میخواست انجام بدهد اول استخاره میکرد.

خواستگار برای دخترهایش می آمد، استخاره میکرد.

زنش بهانه ماشین لباس شویی میگرفت، استخاره میکرد.

بچه هایش میخواستند به گردش و مسافرت بروند، استخاره میکرد.

هر وقت دوست و آشنایی از او میخواست که کاری برایش انجام بدهد، خلیل آقو جواب میداد: صبر داشته باش. اول باید استخاره کنم. چشم، حتما انجام میدهم.

بعد انگشتش را بطرف بالا اشاره میکرد و ادامه میداد: انشاالله اگر خودش صلاح بداند، خوب می آید.

خلیل آقو مرد بسیار صبور و ساکت و گوشه گیری بود.

سرش را زیر انداخته بود و کار خودش را میکرد و یک نون بخور و نمیری در می آورد و جلو زن و بچه هایش میگذاشت و از اسرار زندگی اش هم با کسی حرفی نمیزد. 

اهل کوچه و محله و غریبه هم هیچ خبر نداشت که توی چهار دیواری خونه خلیل آقو چه میگذرد.

خلیل آقو صبح که از خواب بلند میشد، نمازش را میخواند، از دکان نانوایی سر کوچه دو تا نون سنگک برای اهل خانه میخرید، ریشش را میتراشید، لباسش را عوض میکرد و پیاده بطرف اداره راه میافتاد.

ساعت دو و نیم بعد از ظهر که از اداره برمیگشت، نهارش را که زنش توی یک سینی برایش یک کناری گذاشته بود، همینطور سرد و گرم میخورد و بعد چرت بعد از ظهرش را میزد.

عصر ها توی حیاط خانه به گلدانهای شمعدانی آب میداد و برگهای خشک توی باغچه را جمع میکرد.

خلیل آقو یک رادیو قدیمی شاب لورنس هم داشت که از بس تعمیرش کرده بود تمام دل و روده اش را بیرون آورده بود.

شب که میشد توی اتاقش اینقدر موج این رادیو ز هوار در رفته را عقب و جلو میکرد تا ایستگاه فارسی بی بی سی یا اسرائیل را یک جوری پیدا میکرد و به اخبار ساعت هشت گوش میداد.

خلیل آقو اهل رفیق بازی و معاشرت و اینور و آنور رفتن نبود.

همکارهای اداری را فقط توی اداره میدید و اگر توی خیابان به دوست و آشنایی برمیخورد، سلامی میکرد و احوالی میپرسید و راهش را میگرفت و رد میشد.

خلیل آقو دو دست کت و شلوار بیشتر نداشت. پیراهنش را خودش اتو میکرد و کفشهایش را هم هر شب خودش واکس میزد و برق می انداخت و هر دو هفته ای یک بار هم به سلمانی میرفت.

اهل خانه باید یک ماه التماسش میکردند تا توی مجلس عروسی آشنایی و یا مهمانی شامی جایی حاضر بشود ولی هر جا که مجلس ختم و سوگواری بود، خلیل آقو برای ادای احترام نفر اول بود که از در وارد میشد.

خلیل آقو یک قوطی خرت و پرت هم داشت و توی این قوطی چیزهای بدرد نخوری که دور نیانداخته شده بود را جمع کرده بود.

دسته عینک قدیمی. سر قوری. ذره بین. میخ، پیچ و واشر. چفت و لولای زنگ زده در و پنجره. پیچ و مهره های اضافی رادیوی شاب لورنس.

تمام سرگرمی خلیل آقو همین رادیو قدیمی اش بود و این قوطی خرت و پرت، که هر وقت میخواست چیزی را تعمیر بکند آن را از بالای قفسه کمدش پایین می آورد و آن را زیر و رو میکرد.

زندگی خلیل آقو اینقدر بی سر و صدا و یواشکی بود که پسرش علی به شوخی به همه میگفت پدرم دارد برای روس ها جاسوسی میکند.

علی میگفت این صدای سوت و جیغ رادیو که هی بالا و پایین میشود برای این هست که بابام دارد یواشکی برای زیر دریایی روس ها پیغام میفرستد.

خلیل آقو فقط میخندید و سرش را تکان میداد.

خلیل آقو سالهای آخر عمرش لاغر و ضعیف شده بود.

روزها دیگر یا به اداره نمیرفت و یا زود از اداره برمیگشت و توی حیاط قدم میزد و یا توی اتاقش روی تختخوابش دراز میکشید و به رادیو گوش میداد.

یک روز همانطور که کنار باغچه توی حیاط ایستاده بود و به گلها آب میداد، یک دفعه حالش به هم میخورد و به زمین میافتد.

آمبولانس خبر میکنند و او را به بخش اتفاقات میرسانند.

دکتر متخصص بعد از دو روز معاینه و آزمایش دستور میدهد که شکم خلیل آقو را باز کنند.

وسط جراحی معلوم میشود که سرطان به تمام شکم خلیل آقو ریشه زده.

دکتر جراح به خلیل آقو میگوید که این سرطان کار یکی دو روز نیست. این باید کار یک عمر درد و زجر باشد و باید خیلی زودتر از اینها پیشگیری میکرده.

بعد به او میگوید که خیلی دیر شده و کاری از دستش ساخته نیست. فقط میتواند با مرفین دردش را کمتر کند.

خلیل آقو قبول نمیکند و از دکتر میخواهد که او را به خانه بفرستد تا روزهای آخر را در خانه خودش بگذراند.

خلیل آقو اینقدر آدم صبور و ساکت و گوشه گیری بود که حتی دردهایش را هم پیش خودش نگه میداشت و آنها را با کسی تقسیم نمیکرد.

شاید خودش دلش میخواست که به همه بگوید که سالهاست دارد درد میکشد ولی روس ها به او این اجازه را نمیدادند که با کسی صحبت کند.

شاید هم استخاره کرده بود که به ما بگوید، ... استخاره اش بد آمده بود.

+ نوشته شده  پنجشنبه 4 مرداد1386   توسط علی   |