تبليغاتX
رویاهای گمشده

رویاهای گمشده

رخت و لباس ها.

+ نوشته شده  جمعه 29 تیر1386   توسط علی   | 

صدایی که همیشه با من میماند.

یکی از بعد از ظهر های گرم تابستان بود.

من و رضا پایدار توی خلوت خیابان فردوسی، جلو پاسگاه مرکزی ژاندارمری، لب جوب آب، زیر یک درختی ایستاده بودیم و برای هم از اینور و آنور تعریف میکردیم.

رضا نگهبان بود. من ذخیره بودم. هر دو منتظر بودیم تا نگهبانی رضا تمام بشود و برویم یک جایی یک غذایی بخوریم.

نمیدانم که درباره چه موضوعی داشتیم حرف میزدیم که یک دفعه رضا گفت: این یک غریزه طبیعی بشر هست. کاریش نمیشود کرد.

مثلا همین تفنگ ژ۳ من را نگاه کن. با اینکه خالی هست و ضامن ماشه اش را هم قفل کرده ام، ولی هنوز سردی لوله اش روی پوست بدنت، لرزه بر اندامت می اندازد.

بعد لوله اسلحه اش را روی شقیقه من گذاشت و با انگشتش چند بار روی ماشه آن فشار داد.

رضا راست میگفت.

اسلحه اش اگرچه خالی بود و ضامنش را هم قفل کرده بود ولی باز سردی لوله آن روی شقیقه ات، از وحشت مو را روی پوست بدنت راست میکرد.

با دستم اسلحه را کنار زدم و گفتم: قبول کردم بابا. دست بردار.

هنوز چند دقیقه از این کار ما نگذشته بود که یک تاکسی با صدای ترمز شدیدی جلو پای ما ایستاد و مجید کازرونی از آن بیرون پرید.

مجید بدون اینکه به ما چیزی بگوید بغل جوب آب نشست، سیگاری روشن کرد و در حالیکه قطره های عرق از پیشانی اش میچکید، سرش را روی تنه درخت پشت سرش تکیه داد و دود سیگارش را هوا داد.

من و رضا با تعجب نگاهی به هم انداختیم و رضا گفت:

مجید چی شده؟ نگهبانی تو امشب ساعت هشت شروع میشه. این وقت ظهر اینجا چکار میکنی؟

مجید خیلی آهسته و با صدایی لرزان جواب داد:

امروز صبح که نگهبانی ام تمام شد و رفتم خانه، سر میز نهار یه دفعه یادم افتاد صبح که تفنگم را تحویل تو دادم، یادم رفته بود که فشنگ داخل اسلحه را خالی کنم.

رضا...، این اسلحه ای که تو توی دستت گرفته ای، پُر هست.

عرق سردی روی پیشانی من نشست.

بلافاصله اسلحه را از دست رضا گرفتم، خشاب آن را جدا کردم و دستگیره ای که گلوله را از خشاب داخل اسلحه میفرستاد را عقب کشیدم.

گلوله مثل سکه ای که توی هوا می اندازی، سوتی کشید و از بغل شکاف لوله اسلحه بیرون پرید.

...

امروز با این که سی سال از این ماجرا میگذرد، من هنوز صدای افتادن آن گلوله سرد را که روی آسفالت داغ خیابان فردوسی میچرخید و پایین و بالا میرفت را پشت گوشم میشنوم.

شیراز. خیابان فردوسی. حوزه نظام وظیفه و پاسگاه مرکزی ژاندارمری.

+ نوشته شده  چهارشنبه 27 تیر1386   توسط علی   | 

سر سفره یک شیرازی:

کلم پلو. بخورید... بر سر گوشتش دعوو نکنید...!!! 

دوغ محلی.

رنگینک.

آش رشته.

مثل یک روز تعطیل در پارک.

وب لاگ نوشتن درست مثل تعطیلی یک روز جمعه و یا گردش رفتن روز سیزده بدر هست.

صبح کله سحر پتو و بالش و قابلمه و دمکش و قوری تان را جمع میکنید و میروید توی یک پارکی و یا وسط یک دشت سر سبزی، یک درختی پیدا میکنید و اسباب و اثاثیه تان را زیر سایه آن پهن میکنید.

زنهای فامیل روی پتو مینشینند و خیار پوست میکنند و سالاد نهار ظهر را آماده میکنند و کاهو و سرکه و ترشی میخورند.

گاهی هم یواشکی با هم دم گوشی حرف میزنند و غیبت کارهای بقیه را میکنند.

مرد ها هم یک کمی بالاتر روی یک فرشی بساط حکم و تخته نرد راه میاندازند و از زرنگی و لات بازی های خودشان برای همدیگر تعریف میکنند.

میز دوی ممدلی هم طبق معمول کنار رودخانه فارغ از همه چیز و همه جا با یک سطلی که از خانه آورده، روی پیکانش آب میریزد.

یکی دو تا هم از اینور و آنور چوب جمع میکنند و یک آتشی را میاندازند و سیخ کباب و گوجه فرنگی را که از شب قبل آماده کرده اند را روی آن میچرخانند و دودش را هوا میکنند.

همه اهل فامیل و دوست و آشنا برای هم داستان تعریف میکنند و میخندند و خوش میگذرانند.

چند دقیقه بعد ماشین یک خانواده دیگری از راه میرسد و آنها هم بساطشان را زیر سایه درخت بغلی پهن میکنند.

یک کمی بعد یک ماشین دیگری از راه میرسد و همینطور نزدیکهای ظهر پارک پر از جمعیت میشود.

هر خانواده ای برای خودش و روی فرش خودش نشسته و تفریح میکند و گاهی هم بزرگتر های خانواده سرشان را میچرخانند و با شما یک سلام و علیکی هم میکنند و مخلصیم و چاکریم و بفرما هم میگویند.

اگر کسی نداند فکر میکند که شما انگار سالهاست که همدیگر را میشناسید و با هم رفت و آمد خانوادگی هم دارید.

اگر کبریت ندارید و یا خانم بزرگ یادش رفته که قند با خودش بیاورد، به سفره خانواده بغل دستی نزدیک میشوید، سلام میکنید و از آنها کبریت و چند حبه قند هم قرض میگیرید.

حالا اگر پسر بچه خانواده بغل دستی یک دفعه توپش را اشتباهی وسط سفره شما انداخت، این دلیل نمیشود که شما توپ این بیچاره را بردارید و آن را توی رودخانه شوت کنید.

اگر توپش را بردارید و خیلی قشنگ به او پس بدهید، احتمالا پدرش که تا حالا حواسش نبوده متوجه میشود و نزدیک شما می آید و از شما معذرت خواهی هم میکند.

اینطور بچه های شما و بچه های آنها با هم دوست میشوند و یک کمی بعد متوجه میشوید که همه دارید با هم فوتبال بازی میکنید.

وگرنه اگر توپ این بچه را برداشتید و توی رودخانه پرت کردید و یا با چاقوی هندوانه بُری توپش را از وسط جر دادید، بچه بیچاره که حسابی هم از شما ترسیده، دست به دامن پدرش میشود و گریه و زاری راه می اندازد.

بعد پدرش لوله قلیان و یا سیخ کبابی را برمیدارد و مثل گرگ تیر خورده بطرف شما می آید.

البته فراموش نکنید که همیشه توی پارک یک چند تایی بیکار هم هستند که چون حوصله شان سر رفته و هیچ سرگرمی و تفریح دیگری ندارند، فقط نشسته اند و منتظر یک همچین جنجالهایی هستند تا از سر جایشان بلند بشوند و خودشان را وارد معرکه کنند.

یک دفعه متوجه میشوید که وسط بیابان برهوت، این پسر بچه نیم وجبی چهار تا وکیل و وصی و شیش هفت تا دایه بهتر از مادر هم پیدا کرده.

و اینطور هست که دعوا شروع میشود.

آخرش اینکه نه تنها اعصاب خودتان را به خاطر هیچ و پوچ خرد میکنید، بلکه روز تعطیلی چهار تا خانواده دیگر را هم که بلا نسبت آمده اند از هوای آفتابی یک روز زیبا استفاده بکنند و لذت ببرند را هم خراب میکنید.

همان اول کار توپ این بچه را خیلی قشنگ و خونسرد به او پس بدهید و از او خواهش کنید که برود و نزدیک بساط خودشان با بچه های خودشان بازی کند.

بعد از نهار هم وقتی که چرت بعد از ظهرتان تمام شد و چایی و هندوانه و خربزه تان را خوردید، بساطتان را جمع کنید و راه بیافتید برگردید شهر که توی ترافیک جاده اسیر و گرفتار نشوید.

چون در راه برگشتن به خانه از شانسی که شما دارید، ماشین جلویی که توی ترافیک جاده عمدا یواش میرود که شما را بیشتر عصبانی کند، پدر همان پسر بچه ای هست که توپش را توی سفره شما انداخته بود.

+ نوشته شده  شنبه 16 تیر1386   توسط علی   | 

 در کوچه پس کوچه های شیراز. دبیرستان سلطانی.

 

 

+ نوشته شده  یکشنبه 10 تیر1386   توسط علی   | 

تصنیف های یک قِرانی. 

سالها پیش در خیابان داریوش شیراز یک پیرمردی بود که توی پیاده رو جلو سینما تخت جمشید روی زمین مینشست و عکس های سیاه و سفید هنرپیشه های فیلمهای فارسی را به مردم میفروخت.

عکس فردین و رضا بیک ایمانوردی و فروزان و ناصر ملک مطیعی و گرشا و سپهرنیا و متوسلانی و ... 

روزهای آخر هم عکسهای آلن دلون و مرلین مونرو. ... 

هر عکسی ۲ قران.

تصنیف هم میفروخت. تصنیف ترانه های فیلمهای فارسی.

هر تصنیفی یک قران.

یک روز من با پدرم از توی خیابان داریوش میگذشتیم.

وقتی به جلو بساط این پیرمرد رسیدیم، من آستین پدرم را گرفتم و کشیدم و به او التماس کردم که برایم تصنیف فیلم گنج قارون را بخرد.

پدرم در حالیکه دست من را گرفته بود و با خودش میکشید و میبرد، گفت: 

کسی که عکس یک آدم غریبه ای را توی جیبش بگذارد و با خودش اینور و آنور بچرخاند و بعد هم پول بدهد و تصنیف آهنگی که تازه تمامش را هم از حفظ هست را بخرد، ... آدم سالم و عاقلی نیست.

دو روز بعد وقتی از جلو در اتاق پدرم میگذشتم، دیدم خودش نشسته روی زمین و بساط آینه و تیغ ریش تراشی و کاسه صابونی اش را جلویش گذاشته و در حالیکه ریشش را میتراشد، آواز میخواند و چهچهه میزند که:

ز هشیاران عالم هر که را دیدم غمی داره

بزن بر طبل بیعاری که آنهم عالمی داره.

+ نوشته شده  چهارشنبه 6 تیر1386   توسط علی   | 

شیراز. چهار راه سینما سعدی.

چهار راه پمپ بنزین. سینما پارامونت.

خُلدِ برین.

+ نوشته شده  یکشنبه 3 تیر1386   توسط علی   |