شیراز. در گوشه و کنار شهر.
هر گِردی که گردو نیست.
من همیشه فکر میکردم که من آدم خیلی زرنگی هستم.
تا اینکه یک روز یک آدم غریبه ای که من هیچوقت نفهمیدم اسمش چیست؟ کجا زندگی میکند؟ چه قیافه ای دارد؟ زن هست؟ مرد هست؟ خوشگل هست؟ چند تا بچه دارد؟ و یا بدون اینکه اصلا همدیگر را بشناسیم و یکدیگر را ملاقات کرده باشیم،... یک درسی به من یاد داد که تا عمر دارم هرگز فراموش نمیکنم.
سالهایی که ما در شیراز به مدرسه میرفتیم، امتحانات سال آخر دبیرستان به صورت سراسری در تمام سطح استان فارس انجام میشد و تصحیح کردن و نمره دادن به برگه امتحانات شاگردان، به عهده معلم های باتجربه دبیرستان های مختلف شیراز گذاشته شده بود.
به این صورت که بعد از پایان هر امتحان، برگه های سوال و جواب شاگردها را بسته بندی میکردند و به اداره آموزش و پرورش استان میبردند و آنجا برگه های امتحانات را بین معلم هایی که از قبل انتخاب کرده بودند، تقسیم میکردند.
وزارت آموزش و پرورش استان فارس برای اینکه در نمره دادن به برگه های امتحانی تقلب نشود و کسی نتواند پارتی بازی کرده باشد و یا خدای نکرده معلمی برگه امتحانی شاگرد خودش را تصحیح کند، آمده بود و دست به یک ابتکار بسیار جالبی زده بود.
به این ترتیب که چند نفر بازرس قبل از اینکه برگه های امتحان را بین معلم ها تقسیم کنند، اول قسمت بالای هر برگه امتحانی که اسم و فامیل شاگرد و اسم دبیرستان روی آن نوشته شده بود را از بقیه صفحه جدا میکردند و به جای آن یک شماره روی هر دو قسمت پایین و بالای برگه مینوشتند.
به این ترتیب هر معلمی که یک برگه امتحانی را برمیداشت و تصحیح میکرد و به آن نمره میداد، فقط شماره قسمت پایین صفحه را میدید و در واقع نمیدانست که این برگه امتحانی به چه کسی تعلق دارد و شاگردی که جواب سوالات را نوشته، کیست و از کدام دبیرستان هست.
بعد از اینکه کار نمره دادن تمام میشد و برگه های تصحیح شده به بازرسی اداره برمیگشت، با پیدا کردن شماره مربوطه، قسمت جدا شده بالای صفحه را با قسمت پایین آن دوباره به هم منگنه میکردند و نتیجه امتحانات شاگردان را به دبیرستانها میفرستادند.
البته با تمام این کنترل ها و بازرسی ها، هنوز هم آدم های زرنگی بودند که تقلب میکردند و راه پارتی بازی را بلد بودند.
به آقا زاده بگید پایین برگه بنویسه: یا مقلب القلوب. به کامبیز جون بگید بغل سوال دوم یک ستاره بکشه. به مهوش خانم بگید زیر سوال سوم یک گل نسترن نقاشی کنه... قبلا با آقای علوی مقدم صحبت کردیم، ایشون حواسشون هست.
من روزی که جواب سوالات تاریخ امتحانات نهایی دبیرستان را تمام کردم، قبل از اینکه بلند بشوم و برگه ام را بدهم و از در جلسه بیرون بروم، یک دفعه تصمیم گرفتم که با معلمی که میخواهد سوالات برگه امتحانی من را تصحیح بکند و به من نمره بدهد، یک شوخی هم کرده باشم.
به برگه ام که نگاه کردم میدانستم که جواب اکثر سوالات را نوشته ام و فقط یک یا دو سوال بود که جواب آن را نمیدانستم و جواب ندادن به آن ها هم تاثیر زیادی در نمره من نداشت.
خوب که فکرش را کردم میدانستم که برایم هیچ فرقی ندارد. نه این معلمی که برگه مرا تصحیح میکرد میتوانست من را بشناسد و نه من میدانستم که او چه کسی هست.
بنابر این رفتم سراغ همان سوالی که جوابش را نمیدانستم.
جلو سوال نوشتم: جواب این سوال در پایین صفحه هست.
در پایین صفحه نوشتم: برای جواب سوال به خاطر کمبود جا به پشت صفحه سوم مراجعه شود.
در پشت صفحه سوم نوشتم: جواب سوال در پایین صفحه آخر هست.
و در پایین صفحه آخر بزرگ نوشتم:
اگر جوابش را میدانستم که همان اول مینوشتم.
بعد برگه ام را دادم و در حالیکه از ته دل میخندیدم از در جلسه بیرون آمدم.
روزی که برای گرفتن نتیجه امتحاناتم به مدرسه رفتم، روی دیوار حیاط مدرسه کنار بقیه تجدیدی هایم،... جلو درس تاریخ نوشته شده بود: تجدیدی.
دود از کله ام بلند شد.
امکان نداشت. من باید حداقل ۱۸ را میگرفتم.
وقتی به خانه آمدم و جریان را تعریف کردم پدرم که از بازی من خبر نداشت، اصرار میکرد که باید به اداره آموزش و پرورش نامه ای بنویسیم و شکایت کنیم.
من میدانستم که با نوشتن نامه و شکایت کردن، دست خودم را رو میکنم و خودم را معرفی میکنم، و این درست همان نقشه ای بود که معلمی که برگه مرا تصحیح کرده بود برای من کشیده بود.
برای همین هیچ چاره ای نداشتم بجز اینکه ساکت باشم و این یکی تجدیدی اضافی را هم به عنوان هدیه تابستانی، دو دستی قبول کنم.
قهرمان قهرمانها.
من در سالهای کودکی در رویاهایم قهرمانهای خیالی زیادی داشتم.
از همان روزهایی که دو تا تکه چوب را با یک میخ به هم وصل میکردم و برای خودم شمشیری میساختم و بعد توی باغچه حیاط خانه، پشت درختها سنگر میگرفتم و یک تنه به جنگ یک لشکر میرفتم.
و بعد که شب میشد و همه میخوابیدند، سرم را در زیر تاریکی لحاف پنهان میکردم تا هواپیماهای دشمن نتوانند من را پیدا کنند.
از همان روزهایی که وقتی پیرمرد چرخ فلکی از توی کوچه ما رد میشد و داد میزد: چرخ فلک... چرخ فلک...، پدرم من را روی شانه هایش میگذاشت و توی حیاط خانه میچرخاند تا من بهانه سوار شدن چرخ فلک را فراموش کنم.
و من همانجا روی شانه های پدرم، دستهایم را از دو طرف مثل بالهای هواپیما باز میکردم و خودم را خلبان هواپیمای جنگی خیال میکردم.
از همان روزها من همیشه به دنبال یک قهرمان واقعی میگشتم تا ماجراهای خیالی و داستانهای جنگی ام را با او قسمت کنم.
تا اینکه یک روز در میان همه این پروازهای خیالی، من این قهرمان را پیدا کردم.
اسمش کریم کفتر باز بود.
کریم کفتر باز سر کوچه ما مغازه کفتر فروشی داشت و به غیر از چند نفر از رفیق های لات و گردن کلفت و کفتر باز خودش که عصر ها دور هم جمع میشدند و روی پشت بام مغازه اش کفتر هوا میکردند، بقیه اهالی محل چشم دیدنش را نداشتند.
کریم مرد قد بلند و گردن کلفتی بود با بازو های خال کوبی شده که بیشتر سالهای جوانی اش را به خاطر دعوا و چاقو کشی، در زندان عادل آباد شیراز گذرانده بود.
ما بچه ها محل اجازه نزدیک شدن به در مغازه کریم کفتر باز را نداشتیم.
مرتضی پسر همسایه ما رفیق و همبازی خوب روزهای کودکی من بود.
در یکی از بعد از ظهر های گرم تابستان وقتی با بچه ها توی کوچه بازی میکردیم، یک دفعه مرتضی غش کرد و بیهوش روی زمین افتاد.
صدای جیغ و فریاد من و بقیه بچه ها به گوش کریم کفتر باز رسید.
کریم از توی مغازه اش بیرون دوید.
مرتضی به حالت رعشه روی زمین خاکی افتاده بود و با دهان کف کرده، میلرزید و ناله میکرد.
ما بچه ها کاری از دستمان بر نمی آمد. فقط ایستاده بودیم و جیغ میزدیم و گریه میکردیم.
کریم کفتر باز که از راه رسید اول دست ما را گرفت و از کنار مرتضی دور کرد.
بعد از توی جورابش چاقوی ضامندارش را بیرون کشید و در حالیکه فریاد میزد: یا قمر بنی هاشم، یا قمر بنی هاشم، ... شروع کرد دور مرتضی را خط کشیدن.
یکی از بچه ها میگفت کریم دور بدن مرتضی را برای این با چاقو خط میکشد تا جن ها نتوانند به مرتضی نزدیک بشوند و او را بردارند و با خودشان ببرند.
کریم همانجا بغل دست مرتضی روی زمین نشست و سر مرتضی را روی زانوهایش گذاشت و اینقدر صبر کرد تا حالش بهتر شد. بعد او را بغل کرد و روی شانه هایش انداخت و به خانه شان برد.
آن روز کریم کفتر باز مرتضی را از دست جن ها نجات داد.
بعد از آن روز چند بار دیگر باز مرتضی هنگام بازی کردن زمین افتاد و غش کرد.
هر بار ما بچه ها به طرف دکان کریم کفتر باز میدویدیم و داد میزدیم: کریم آقو، بدو... کریم آقو، بدو... مرتضی غش کرده.
و کریم می آمد و دور مرتضی را با چاقوی ضامندارش خط میکشید و او را نجات میداد.
سالها گذشت.
کریم کفتر باز یک روز در مغازه اش را برای همیشه بست و با همه کفتر هایش یک جایی گم و گور شد.
ما از آن محله اسباب کشی کردیم و رفتیم.
مرتضی چند سال بعد از دنیا رفت.
در سالهای کودکی من قهرمان های زیادی آمدند و رفتند و از خودشان خاطره های شیرین و زیبایی در دنیای کوچک من به یادگار به جای گذاشتند، ولی در میان همه آنها کریم کفتر باز تا مدتها برای من قهرمان همه قهرمانها باقی ماند.
کریم کفتر باز همیشه می آمد و رفیق و همبازی خوب روزهای کودکی من را از دست جن ها نجات میداد.
شیراز. خیابان منوچهری کهنه. مغازه کفتر فروشی کریم آقو.







