تبليغاتX
رویاهای گمشده

رویاهای گمشده

روز عاشق شدن من.

ساعت ۷ صبح پنجشنبه ۲۷ آذر ماه بود که من تصمیم گرفتم عاشق بشوم.

بلافاصله تلفن را برداشتم و به رضا خبر دادم.

رضا باور نکرد و شروع کرد به مسخره بازی در آوردن. فکر میکرد که این هم یکی دیگر از همان شوخی های همیشگی من هست، ولی وقتی فهمید که موضوع جدی هست، گفت بلند شو بیا تو راه مدرسه با هم حرف میزنیم.

توی راه مدرسه همینطور که با بقیه بچه ها کنار هم قدم میزدیم و میرفتیم یک دلتنگی و سکوت غمگینی هم پشت سر ما با ما می آمد.

همه ما میدانستیم که به آخر خط همه بازیگوشی ها و اذیت ها و الواطی ها رسیده ایم. عشق داشت به همین راحتی من را از بقیه بچه ها جدا میکرد.

از امروز من باید بیشتر وقت خودم را با یک نفر دیگر میگذراندم. تصمیم ساده ای نبود. عشق کار خودش را کرده بود. عشق یک فاصله درازی بین من و بقیه بچه ها انداخته بود.

گفتم که فکرهایش را کرده ام. دیگر وقتش رسیده. همه امکاناتش را هم دارم. میخواهم عاشق باشم.

همان روز بعد از مدرسه با رضا به فروشگاه گیلدا توی پاساژ سینما مترو رفتیم و به آقای دادخواه گفتم که جدیدترین ادکلن روز را برایم از توی ویترین بیرون بیاورد.

آقای دادخواه نگاهی به خانمی که برایش کار میکرد انداخت و گفت:

اون شیشه Old Spice جدید را بیارید بدید به ایشون.

۵ تومان کم داشتم. رضا به من قرض داد. ادکلن را خریدم.

بعد از مدرسه با هم به خانه ما رفتیم و کاست نوارهای داریوش را زیر و رو کردیم.

" دستهای تو " آهنگ مورد علاقه من بود. رضا اصرار داشت " یاور همیشه مومن " و یا " عشق من عاشقم باش  " را انتخاب کنم.

گفتم از قسمتی که میگه: " یاد تو هر جا که هستم با منه ، داره عمر منو آتیش میزنه " بیشتر خوشم می آید. یک دلتنگی خیلی قشنگی دارد. عشق باید آتش به عمر آدم بزند. باید بسوزاند و خاکستر کند.

رضا گفت یک کمی قدیمی شده. ولی قبول کرد.

بعد برای قرار ملاقات و دیدار همیشگی دنبال یک جای دنج میگشتم.

کافه قنادی لیدو جای خوبی بود. طبقه بالایش را میز و صندلی گذاشته بود و نور چراغهایش را هم کم کرده بود و مثلا خیلی رمانتیک شده بود. ولی خیلی شلوغ بود.

چون توی خط بود همه از راه مدرسه آنجا یک توقفی میکردند و قهوه و پیراشکی میخوردند، از سر چهار راه زند هم شلوغ تر شده بود.

پیتزا شاپ تازه باز شده بود و خیلی هم شیک بود. ولی گران بود.

رستوران هتل اینترنشنال، ماکسیم، کازبا و تاچارا هم بود. ولی دور بود. ماشین میخواست. با دوچرخه ای که چرخ عقبش هم کج شده بود که نمیشد سر قرار رفت.

رستوران لافامی را انتخاب کردم. 

لافامی مثل غار بود. پله میخورد پایین میرفت.

یکی از خوبی های لافامی این بود که نزدیک بود و توی راه مدرسه بود و صاحبش هم برادر یکی از همکلاسی هایم بود. اگر پول بستنی و نسکافه کم می آوردم میتوانستم بگویم بگذار به حساب. آخر هفته پولش را میدهم.

برای قدم زدن بعد از مدرسه و یا بعد از سینما، خیابان خیام را انتخاب کردم.

خیابان خیام خیابان عاشق ها بود. عصر ها قدم زدن زیر سایه درختهای پشت دیوار باغ پایدار و گوش دادن به صدای آب که از توی جوب رد میشد، خیابان خیام را خیلی عاشقانه و زیبا میکرد.

تازه نزدیک محله خودمان هم بود. همه من را میشناختند. کسی جرات متلک گفتن و دعوا راه انداختن نداشت.

کوچه پس کوچه هم داشت. اگر آشنا و یا کسی که نباید ما را با هم میدید از راه میرسید، میتوانستیم از هم جدا بشویم و از توی کوچه پس کوچه هایش فرار کنیم و در برویم.

مدرسه دخترانه مهر آیین و رضا شاه و اختر معدل و نشاط هم توی مسیر همین خیابان خیام قرار داشت.

همه چیز برای عاشق شدن من آماده شده بود.

فقط باید دختر مورد علاقه ام را از توی خط پیدا میکردم.

شیرین خوشگل بود ولی اصلا نمیخندید. همیشه با خودش قهر بود.

نگار زیاد میخندید و بلند بلند حرف میزد. اگر طرف دیگر خیابان هم رد میشدی میتوانستی حرفهایش را بشنوی.

مستانه خطرناک بود. پدرش پاسبان بود. یک بار یکی از بچه ها را گرفت برد و سرش را تراشیدند.

سمیرا به دلیلی که هیچوقت نفهمیدم بیخود و بی جهت به من چپ چپ نگاه میکرد. مثل اینکه بین این همه آدم این یکی با من دعوا داشت.

فرح همیشه موهایش را پشت سرش دم اسبی میبست. من دوست داشتم مثل توی فیلم ها وقتی توی پارک شهر دنبال هم میدویم، موهایش را روی شانه هایش بریزد تا با باد بازی کند.

سایه یک بار برایش نامه ای پرتاپ کرده بودم، بی معرفت برنداشته بود. غیرتم اجازه نمیداد دوباره پا پیش بگذارم. اگر دوباره نه میگفت جلو بقیه بچه ها خیلی سه میشد.

شب توی خانه پدرم گفت که فردا روز جمعه میخواهد انباری ته حیاط را مرتب کند و من هم باید به او کمک کنم که اسباب و آشغال های بدرد نخور را دور بریزیم.

گفتم فردا کار مهمی دارم. پدرم عصبانی شد و گفت غلط کردی باید کمکم کنی وگرنه این شنبه از پول هفتگی خبری نیست.

در ضمن این چیزی هم که به خودت زدی بوی گندش همه خونه را گرفته.

یادم افتاد ۵ تومان برای ادکلن Old Spice به رضا بدهکار هستم. چاره ای نداشتم باید حرف پدرم را قبول میکردم.

ساعت ۷ شب پنجشنبه ۲۷ آذر ماه بود که من عشق و عاشقی را فراموش کردم.

+ نوشته شده  دوشنبه 31 اردیبهشت1386   توسط علی   | 

من توی باغ ارم شیراز بزرگ شدم.

من و مجتبی با هم یک وجه مشترک بسیار نزدیکی داریم.

البته من این مجتبی خان را نه اصلا دیده ام و نه میشناسم، ولی میدانم که باید یک پسر شیرازی بسیار شوخ و زرنگی باشد.

داستان من و مجتبی به این قرار هست:

مجتبی سالها پیش در یکی از دانشگاه های ایتالیا درس میخوانده.

یک روز یکی از همکلاسی های دانشگاه را که یک دختر خانم ایتالیایی بوده، برای صرف نهار به منزلش دعوت میکند تا برای او کلم پلو شیرازی درست کند.

موقع نهار خوردن چشم دختر خانم ایتالیایی به یک عکس بسیار زیبای باغ ارم شیراز که روی دیوار اتاق پذیرایی آویزان شده بوده میافتد و از مجتبی میپرسد:

چه ساختمان زیبایی... چه باغ قشنگی... اینجا کجاست؟

مجتبی خان که متوجه میشود دختر خانم ایتالیایی از ساختمان باغ ارم شیراز خوشش آمده، زرنگی میکند و جواب میدهد:

اینجا منزل ما در شیراز هست.

سالها از این جریان میگذرد و هر دو از دانشگاه فارغ التحصیل میشوند و هر کدام به دنبال کار و زندگی خودش میرود.

یک شب به خاطر جشن تولد یکی از بچه های اداره، یک مهمانی گرفته بودیم و از شانس خوب جناب مجتبی خان، همین دختر خانم ایتالیایی هم منزل ما مهمان بود.

همه نشسته بودیم و داشتیم آلبوم عکسهای قدیمی را نگاه میکردیم که یک دفعه همین دختر خانم با تعجب نگاهی به عکسی که یک روز با بچه های مدرسه در باغ ارم شیراز گرفته بودیم انداخت و گفت:

ا... ا... صبر کن... صبر کن...، شما مگر مجتبی را میشناسید؟ اینجا منزل مجتبی چه کار میکنید؟

من هم که تمام داستان را یک دفعه تا آخرش خوانده بودم، جواب دادم:

مجتبی راست گفته. اینجا خونه اونهاست. ولی داستانش یک چیز دیگه هست.

حقیقتش اینجا اولش خونه ما بود. اینقدر این پدر مجتبی اومد خونه ما پیش بابام نشست گریه زاری کرد که بابام آخرش دلش رحم اومد و خونمون را به اونها فروخت.

+ نوشته شده  شنبه 22 اردیبهشت1386   توسط علی   | 

گل دقیقه ۹۰.

هیجان بازی فینال همه جا را فرا گرفته بود.

تمام خیابانهای شهر را چراغانی کرده بودند و همه خودشان را برای جشن و آتش بازی بعد از مسابقه آماده میکردند.

کوچه ها خالی شده بود و مغازه ها به حالت نیمه تعطیل درآمده بود.

مردم از ساعتها قبل در خانه جلو تلویزیون، یا توی مغازه ها و پیاده رو ها کنار رادیو، نگران و مضطرب نشسته بودند و ثانیه شماری میکردند.

خیلی ها آرزو داشتند برای یک لحظه هم که شده میتوانستند تیتر صفحه اول روزنامه های فردا صبح را در خیالشان پیدا کنند و بخوانند.

بیشتر از صد هزار نفر داخل استادیوم و صدها نفر که نتوانسته بودند بلیط تهیه کنند، پشت درهای بسته در انتظار نشسته بودند.

ما در گروه خودمان با ایتالیا و انگلستان مساوی کرده بودیم و کره جنوبی را به سختی ۲ - ۱ شکست داده بودیم و به عنوان تیم دوم با انگستان که سرگروه شده بود، صعود کرده بودیم.

از گروه دوم برزیل و شیلی بالا آمده بودند.

در نیمه نهایی در یک شب پر خاطره و پر هیجان، تیم شیلی را بعد از وقت اضافی در ضربات پنالتی شکست دادیم و به فینال رسیده بودیم.

حریف ما در فینال برزیل بود که انگلیس را به راحتی شکست داده بود. 

بازی برابر برزیل برای ما ساده نبود. همه ترس ما از دروازه بان برزیل بود که هنوز در هیچکدام از بازی ها گل نخورده بود.

فدریکو ساموئل ... و یا همان گربه سیاه.

بازی فینال آغاز شد.

نیمه اول بدون هیچ حادثه ای گذشت. یک بازی با احتیاط و دفاع بسته از هر دو طرف.

چند کرنر و چند ضربه کاشته که به راحتی توسط فدریکو ساموئل مهار شد.

نیمه دوم فریاد و تشویق صدهزار تماشاگر که یکصدا فریاد میزدند: بچه ها ما گل میخواهیم و بچه ها متشکریم، ما را بیشتر دلگرم و داغ میکرد.

برای همین برزیلی ها بیشتر محتاط و آرام بازی میکردند.

در اواسط نیمه دوم خستگی در پاهای بچه های ما یواش یواش خودش را نشان داد.

همه تاکتیک برزیلی ها این بود که بازی را به وقت اضافی و ضربات پنالتی برسانند. با داشتن یک دروازه بان خوب و خستگی بچه های ما، قهرمانی آنها راحت تر بود. 

دقیقه ۹۰ ما صاحب یک ضربه کرنر شدیم. داور به ساعتش نگاه کرد و نقطه کرنر را نشان داد.

کرنر را زدند.

توپ به روی دروازه برزیل آمد. من و دو دفاع برزیلی با هم از روی زمین بلند شدیم.

توپ روی سر من پایین آمد و من با ضربه ای توپ را بالای گوشه راست دروازه برزیل فرستادم.

مردم با فریاد از سر جای خودشان بالا پریدند.

دروازه بان برزیل مسیر توپ را شناخت و با یک شیرجه بطرف بالای دروازه رفت و توپ را مهار کرد و پایین آورد.

استادیوم آهی کشید و نفس میان سینه های همه ایستاد. بعضی ها دو دستی توی سر خودشان زدند.

هنوز دروازه بان برزیل روی زمین نرسیده بود که توپ از دستش رها شد و جلو پای من و یک مدافع برزیلی افتاد.

من و مدافع برزیلی هردو با هم بطرف توپ دویدیم. من یک قدم جلوتر بودم.

چشمانم را بستم و همانجا با تمام قدرتی که در پایم داشتم به زیر توپ زدم.

توپ از بالای دستهای دروازه بان برزیل که هنوز روی زمین دراز کشیده بود، گذشت و به زیر سقف دروازه برزیل چسبید.

استادیوم منفجر شد.

من همانطور که چشمهایم را بسته بودم، دستهایم را بالا گرفته بودم و بی هدف میدویدم و فریاد میزدم: گل... گل... گل... گل...

صدای فریاد من و صدای انفجار و شوق صدهزار تماشاگر که روی پا ایستاده بودند و همدیگر را بغل میکردند و میبوسیدند با یک صدای وحشتناک دیگری بهم خورد.

صدای شکستن و پایین ریختن شیشه پنجره اتاق پدرم...!!!

بعد از آن روز پدرم دیگر هیچوقت به من اجازه نداد که با توپ پلاستیکی ام توی حیاط خانه، تنهایی با خودم فوتبال بازی کنم.

+ نوشته شده  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386   توسط علی   | 

من شما را خیلی دوست دارم.

عزیز آقو مردی ساده و مهربان و خوش قلب بود که در سن ۳۲ سالگی هنوز با مادرش زندگی میکرد.

عزیز آقو همه چیز داشت... پول، ثروت، خانواده بزرگ، مادری مهربان و فداکار، دوست هایی دلسوز، اخلاق خوب و قلبی پاک. ...  فقط یک چیز کم داشت.

عزیز آقو از لحاظ ثروت و مال و آینده هیچ نگرانی و مشکلی نداشت و برای همین احتیاجی به کار کردن هم نداشت. 

پدر عزیز آقو در کودکی او و مادرش را تنها گذاشته بود و برای همیشه از خانه رفته بود، برای همین تمام ارث و میراث خانواده مادری عزیز آقو فقط به او که تنها فرزند خانواده بود و مادرش رسیده بود.

نصف باغهای قصرالدشت شیراز و بیشتر زمین های زیر کشت گندم مرودشت و حسن آباد به اسم عزیز آقو بود و در تهران و شیراز دو تا خانه بزرگ که بیشتر به قصر شبیه بود تا به خانه مسکونی، با استخر و گاراژ و ماشین و راننده و نوکر در اختیارش بود.

هر سال کفش و پارچه کت و شلواری اش را از ایتالیا برایش می آوردند و هر چه دلش میخواست برایش فراهم بود. شیک میگشت و همیشه ریشش تراشیده و مرتب بود و ادکلن درجه یک ایتالیایی و فرانسوی به خودش میزد.

تمام تابستان سفر و گردش و تفریح در هتل های درجه یک اروپا جزو برنامه تابستانی اش بود و با تمام آدمهای معروف و مشهور هم رفت و آمد داشت.

عزیز آقو با تمام اینها فقط یک مشکل داشت.

اول اینکه بلد نبود حرف بزند و توی هر مهمانی و مجلسی جلو بقیه مردم، بیخود و بی جهت میخندید و سر و صدا و شکلک از خودش در می آورد.

کت و شلواری که میپوشید همیشه دو شماره از قد و قواره اش بزرگتر بود و زیپ شلوارش هم همیشه باز بود.

و مهمتر از همه این که هر کجا که میرفت، مادرش هم همراه او بود.

بله درست حدس زدید... عزیز آقو همه چیز داشت... فقط عقل نداشت.

تمام پول و ثروت و تلاش ها و سفرهای خارج و ویزیت های دکترهای متخصص دور دنیا کاری برای عزیز آقو نتوانستند انجام بدهند... عزیز آقو عقلش کم بود.

مادرش هیچوقت راضی نشده بود که او را در تیمارستانی یا آسایشگاهی بستری کند. برای همین مسئولیت بزرگ کردن و تربیت عزیز آقو را خودش به تنهایی به عهده گرفته بود.

عزیز آقو مدرسه و کلاسی نرفته بود و چیزی بلد نبود و تنها حرفی که یاد گرفته بود و میتوانست بگوید: " من شما را خیلی دوست دارم " ، بود.

مثلا توی هر مهمانی و دید بازدیدی وقتی مادرش به او میگفت:

عزیز آقو، احترام خانم لطف کردند و برای شما پرتقال پوست گرفتند. باید چی بگی؟

عزیز آقو جواب میداد: ا... ا... احترام خانم. من شما را خیلی دوست دارم.

عزیز آقو، شهلا خانم براتون از ایتالیا کراوات سوغاتی آوردند.

ش... ش... شهلا خانم، من شما را خیلی دوست دارم.

عزیز آقو، از روی مبل بلند بشو تا خانم بزرگ راحت باشند.

خ...خانم گلی... خ... خانم گلی. من شما را خیلی دوست دارم.

و همه برای عزیز آقو دست میزدند و تشویقش میکردند.

این جمله " من شما را خیلی دوست دارم " عزیز آقو، اگرچه برای خیلی ها جالب بود و همه از روی ترحم و خوشحال کردن عزیز آقو، دست میزدند و میخندیدند، ولی برای خیلی ها که عزیز آقو را نمیشناختند گاهی هم باعث دردسر میشد.

مثلا یک بار توی یک مجلس ختم، وقتی حاج رحمان از در وارد میشود و همه به احترام او از جا بلند میشوند و سلام میکنند، عزیز آقو بی خیال روی صندلی نشسته بوده و پالوده اش را میخورده.

حاج رحمان که از وضع عزیز آقو خبر نداشته، اول به این بی احترامی او هیچ اعتنایی نمیکند ولی وقتی متوجه میشود که زیپ شلوار عزیز آقو پایین هست، به رسم مردی و مردانگی نزدیک عزیز آقو میشود و یواشکی میگوید:

قربان سلام. خیلی مخلصیم. جسارت میشه. ولی مثل اینکه امروز که از در بیرون اومدید یادتان رفته و در گاراژ را باز گذاشتید.

و عزیز آقو جواب میدهد: ح... ح... حاج رحمان. من شما را خیلی دوست دارم.

که اگر به خاطر وساطت و پادرمیانی بقیه نبود، معلوم نیست همانجا حاج رحمان چه بلایی به سر عزیز آقو می آورد.

و یا همین حسین آقوی خودمون وقتیکه به خواستگاری رقیه خانم رفته بود و مثلا داشتند مراسم شیرین نامزدی خودشان را میگذراندند،... یک شب توی یک مجلس مهمانی، وقتی حسین آقو پشت یک ستونی ایستاده بوده و با دوستش حرف میزده، عزیز آقو به رقیه خانم نزدیک میشود و در حالیکه یک تکه سوسیس هم توی دستش گرفته بوده و گاز میزده، به رقیه خانم میگوید:

رقیه خانم من شما را خیلی دوست دارم.

رقیه خانم هم برای اینکه دل عزیز آقو را نشکند، جواب میدهد: عزیز آقو، من هم شما را خیلی دوست دارم.

و همانجا حسین آقو که از پشت ستون این گفتگوی عاشقانه را میشنود، بدون اینکه بداند چه خبر هست، از پشت ستون بیرون می آید و جلوی همه خشتک عزیز آقو را روی سرش میکشد و بعد از کتک کاری و بهم ریختن مجلس، از در بیرون میرود.

با وساطت بزرگون خانواده و گریه و التماس های رقیه خانم، یک چند روزی طول کشید تا حسین آقو متقاعد شد که عزیز آقو و رقیه خانم هیچ رابطه عاشقانه ای با هم ندارند.

حسین آقو امروز بعد از گذشت سالها، هنوز وقتیکه اسم عزیز آقو را میشنود، یک دفعه بی اختیار رگ غیرتش بالا میزند.

+ نوشته شده  شنبه 8 اردیبهشت1386   توسط علی   | 

به یاد پدرم... که با همه ناباوری هایش، رویاهای من را باور کرد.

پدر من و گوگوش.

پدر من از گوگوش بدش می آمد.

نه اینکه فکرکنید پدر من آدم بد اخلاقی بود و اهل موسیقی و خوشگذرانی و تفریح نبود.

نه اصلا اینطور نیست.

خلیل آقو خیلی هم به موسیقی و بزم و بساط و عشق و شادی علاقه داشت.

پدر من تمام صفحه های آهنگهای قدیمی قمر الملوک وزیری و عبدالوهاب شهیدی و دلکش و بنان را جمع کرده بود و با گرامافون دست دوم قدیمی اش که با پول اولین حقوقش، با چونه و سلام و صلوات از سر سه راه پهلوی از جلال مطرب به قیمت ۱۴ تومان خریده بود، توی اتاقش برای دل خودش دنیایی از موسیقی و ترانه راه انداخته بود:

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
 

همیشه هم وقتی توی حیاط راه میرفت و به باغچه و گلدانهای شمعدانی اش آب میداد، آهنگهای مرضیه را زیر لب زمزمه میکرد:

فردا دوباره پاییز میشه باز
دلش زغصه لبریز میشه باز
ای آسمون بهش بگو پشیمون میشی
به سوز عاشقی قسم که دلخون میشی

هر روز بعد از نهار وقتی چرت بعد از ظهرش را میزد، صدای رادیو قدیمی اش را بلند میکرد و اینقدر همینطور به برنامه گلهای تازه و یک شاخه گل و صدای خانم روشنک و آواز ایرج و گلپا و حمیرا گوش میداد تا خوابش ببرد:

به چه کار آیدت ز گل طبقی
از گلستان من ببر ورقی
گل همین پنج روز و شش باشد  
این گلستان همیشه خوش باشد

بین خودمان بماند،... از هایده هم خیلی خوشش می آمد.

فقط وسط این همه خواننده چشم دیدن گوگوش را نداشت. 

عصر های جمعه که همه پای تلوزیون مینشستیم، همینکه برنامه چشمک شروع میشد و پدرم میدانست که گوگوش هم پیدایش میشود، سیگار و زیر سیگاری اش را برمیداشت و از اتاق بیرون میرفت.

توی ماشین هم هر وقت آهنگ گوگوش را پخش میکردند، بلافاصله موج رادیو را به یک بهانه ای عوض میکرد.

از روزی هم که من از فروشگاه شهر و روستا یک پوستر بزرگ گوگوش را خریدم و توی اتاقم روی دیوار چسباندم، پدرم دیگر پایش را توی اتاق من نگذاشت.

همه اهل خانواده و فامیل و دور و آشنا میدانستند که خلیل آقو با گوگوش میانه خوبی ندارد.

یک روز با دوستم رضا ته حیاط داشتیم ماشین میشستیم و به آخرین نوار گوگوش گوش میدادیم که یک دفعه رضا گفت:

علی هیچ متوجه شدی بابات هیچوقت اسم گوگوش را به زبون هم نمیاره.

گفتم منظورت چیه؟

رضا گفت: بابات به گوگوش همه چیز میگه. مثلا میگه: این زنیکه، این رقاصه، این خوانندهه، ... ولی گوگوش نمیگه.

گفتم جدی میگی؟ مطمئنی؟

رضا گفت: آره. باورت نمیشه. میگی نه. امتحان میکنیم.

پدر من به جدول حل کردن علاقه زیادی داشت. جدول روزنامه کیهان، اطلاعات، سپید و سیاه، جوانان و هر روزنامه و مجله ای که به دستش میرسید، اول صفحه جدولش را برمیداشت و میرفت یک گوشه ای مینشست و مشغول میشد.

رضا روزنامه ای پیدا کرد و آن را تا زد و با هم رفتیم سراغ پدرم که نشسته بود توی ایوان داشت چایی میخورد.

رضا به پدرم گفت: خلیل آقو... این جدوله خیلی سخته. یک جاییش هست گیر داده. نمیتونیم حلش کنیم. کمک میکنی؟

پدرم بادی به غبغب انداخت و گفت: بپرس جانم... بپرس تا بهت بگم.

رضا گفت: میگه شاه ماهی هنر ایران... پنج حرفه... اینجور شروع میشه: گو گو ...

پدرم همانطوری که استکان چایی اش را سر میکشید جواب داد:

این که کاری نداره... خیلی هم ساده هست... بنویس... حرف آخرش ز هست.

+ نوشته شده  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386   توسط علی   |