روز عاشق شدن من.
ساعت ۷ صبح پنجشنبه ۲۷ آذر ماه بود که من تصمیم گرفتم عاشق بشوم.
بلافاصله تلفن را برداشتم و به رضا خبر دادم.
رضا باور نکرد و شروع کرد به مسخره بازی در آوردن. فکر میکرد که این هم یکی دیگر از همان شوخی های همیشگی من هست، ولی وقتی فهمید که موضوع جدی هست، گفت بلند شو بیا تو راه مدرسه با هم حرف میزنیم.
توی راه مدرسه همینطور که با بقیه بچه ها کنار هم قدم میزدیم و میرفتیم یک دلتنگی و سکوت غمگینی هم پشت سر ما با ما می آمد.
همه ما میدانستیم که به آخر خط همه بازیگوشی ها و اذیت ها و الواطی ها رسیده ایم. عشق داشت به همین راحتی من را از بقیه بچه ها جدا میکرد.
از امروز من باید بیشتر وقت خودم را با یک نفر دیگر میگذراندم. تصمیم ساده ای نبود. عشق کار خودش را کرده بود. عشق یک فاصله درازی بین من و بقیه بچه ها انداخته بود.
گفتم که فکرهایش را کرده ام. دیگر وقتش رسیده. همه امکاناتش را هم دارم. میخواهم عاشق باشم.
همان روز بعد از مدرسه با رضا به فروشگاه گیلدا توی پاساژ سینما مترو رفتیم و به آقای دادخواه گفتم که جدیدترین ادکلن روز را برایم از توی ویترین بیرون بیاورد.
آقای دادخواه نگاهی به خانمی که برایش کار میکرد انداخت و گفت:
اون شیشه Old Spice جدید را بیارید بدید به ایشون.
۵ تومان کم داشتم. رضا به من قرض داد. ادکلن را خریدم.
بعد از مدرسه با هم به خانه ما رفتیم و کاست نوارهای داریوش را زیر و رو کردیم.
" دستهای تو " آهنگ مورد علاقه من بود. رضا اصرار داشت " یاور همیشه مومن " و یا " عشق من عاشقم باش " را انتخاب کنم.
گفتم از قسمتی که میگه: " یاد تو هر جا که هستم با منه ، داره عمر منو آتیش میزنه " بیشتر خوشم می آید. یک دلتنگی خیلی قشنگی دارد. عشق باید آتش به عمر آدم بزند. باید بسوزاند و خاکستر کند.
رضا گفت یک کمی قدیمی شده. ولی قبول کرد.
بعد برای قرار ملاقات و دیدار همیشگی دنبال یک جای دنج میگشتم.
کافه قنادی لیدو جای خوبی بود. طبقه بالایش را میز و صندلی گذاشته بود و نور چراغهایش را هم کم کرده بود و مثلا خیلی رمانتیک شده بود. ولی خیلی شلوغ بود.
چون توی خط بود همه از راه مدرسه آنجا یک توقفی میکردند و قهوه و پیراشکی میخوردند، از سر چهار راه زند هم شلوغ تر شده بود.
پیتزا شاپ تازه باز شده بود و خیلی هم شیک بود. ولی گران بود.
رستوران هتل اینترنشنال، ماکسیم، کازبا و تاچارا هم بود. ولی دور بود. ماشین میخواست. با دوچرخه ای که چرخ عقبش هم کج شده بود که نمیشد سر قرار رفت.
رستوران لافامی را انتخاب کردم.
لافامی مثل غار بود. پله میخورد پایین میرفت.
یکی از خوبی های لافامی این بود که نزدیک بود و توی راه مدرسه بود و صاحبش هم برادر یکی از همکلاسی هایم بود. اگر پول بستنی و نسکافه کم می آوردم میتوانستم بگویم بگذار به حساب. آخر هفته پولش را میدهم.
برای قدم زدن بعد از مدرسه و یا بعد از سینما، خیابان خیام را انتخاب کردم.
خیابان خیام خیابان عاشق ها بود. عصر ها قدم زدن زیر سایه درختهای پشت دیوار باغ پایدار و گوش دادن به صدای آب که از توی جوب رد میشد، خیابان خیام را خیلی عاشقانه و زیبا میکرد.
تازه نزدیک محله خودمان هم بود. همه من را میشناختند. کسی جرات متلک گفتن و دعوا راه انداختن نداشت.
کوچه پس کوچه هم داشت. اگر آشنا و یا کسی که نباید ما را با هم میدید از راه میرسید، میتوانستیم از هم جدا بشویم و از توی کوچه پس کوچه هایش فرار کنیم و در برویم.
مدرسه دخترانه مهر آیین و رضا شاه و اختر معدل و نشاط هم توی مسیر همین خیابان خیام قرار داشت.
همه چیز برای عاشق شدن من آماده شده بود.
فقط باید دختر مورد علاقه ام را از توی خط پیدا میکردم.
شیرین خوشگل بود ولی اصلا نمیخندید. همیشه با خودش قهر بود.
نگار زیاد میخندید و بلند بلند حرف میزد. اگر طرف دیگر خیابان هم رد میشدی میتوانستی حرفهایش را بشنوی.
مستانه خطرناک بود. پدرش پاسبان بود. یک بار یکی از بچه ها را گرفت برد و سرش را تراشیدند.
سمیرا به دلیلی که هیچوقت نفهمیدم بیخود و بی جهت به من چپ چپ نگاه میکرد. مثل اینکه بین این همه آدم این یکی با من دعوا داشت.
فرح همیشه موهایش را پشت سرش دم اسبی میبست. من دوست داشتم مثل توی فیلم ها وقتی توی پارک شهر دنبال هم میدویم، موهایش را روی شانه هایش بریزد تا با باد بازی کند.
سایه یک بار برایش نامه ای پرتاپ کرده بودم، بی معرفت برنداشته بود. غیرتم اجازه نمیداد دوباره پا پیش بگذارم. اگر دوباره نه میگفت جلو بقیه بچه ها خیلی سه میشد.
شب توی خانه پدرم گفت که فردا روز جمعه میخواهد انباری ته حیاط را مرتب کند و من هم باید به او کمک کنم که اسباب و آشغال های بدرد نخور را دور بریزیم.
گفتم فردا کار مهمی دارم. پدرم عصبانی شد و گفت غلط کردی باید کمکم کنی وگرنه این شنبه از پول هفتگی خبری نیست.
در ضمن این چیزی هم که به خودت زدی بوی گندش همه خونه را گرفته.
یادم افتاد ۵ تومان برای ادکلن Old Spice به رضا بدهکار هستم. چاره ای نداشتم باید حرف پدرم را قبول میکردم.
ساعت ۷ شب پنجشنبه ۲۷ آذر ماه بود که من عشق و عاشقی را فراموش کردم.







