تبليغاتX
رویاهای گمشده

رویاهای گمشده

شیراز. ساعت گل. سال ۱۳۵۰.

شیراز. ساعت گل. نوروز ۱۳۸۶.

شیراز. چرخ و فلک.

+ نوشته شده  جمعه 31 فروردین1386   توسط علی   | 

شیراز. کوچه باغ های قصرالدشت.

گفت: بعد از مرگت رویاهای گمشده ات را کجا خاک کنم؟

گفتم: آنها را بسوزان و خاکسترش را به دست باد بسپار. خودشان راه برگشت خود را میدانند. ... به شیراز برمیگردند.

+ نوشته شده  یکشنبه 26 فروردین1386   توسط علی   | 

فرار مغزها.

من از این قاعده مستثنی بودم.

وگرنه زمانی که من قصد ترک دیار و خانه و کاشانه ام را کردم، من نه دکتر و مهندس و جراح و متخصص چیزی بودم که بخواهم تجربه ام را در اختیار کسی قرار بدهم و نه فکر میکنم جایی در یک کشوری، سازمانی و یا بیمارستانی، کسی در انتظار مدرک دیپلم معدل ۷۵/۱۳ من، چشم به راه نشسته بود.

به همین خاطر از مسئولین و هیئت مدیره محترم انجمن " فرار مغزها " تقاضا میکنم که اسم من را از لیست اعضای خود حذف کنند.

من همینجا کتبا اعلام میکنم که بنده هیچگونه ارتباطی با این افراد ندارم. متشکرم.

شیراز. اولین دفتر فروش بلیط هواپیمایی.

یا بقول رهگذر: اولین آژانس خصوصی.

+ نوشته شده  جمعه 24 فروردین1386   توسط علی   | 

شیراز. خیابان قصرالدشت.

با حسین آقو در فرودگاه ترکیه.

یادومه او سالو من به اتفاق والده آق مصطفی و بچامون بری دیدن علی آقو رفتیم ترکیه.

از تو فورودگاه که اومده بود جلو ما به من از راه دور با صدای بلند گفت: حسین  آقو ویسکی از تو گمرک ۲ تا بطری بزرگ بخر بیار تو.

گفتم بری چی چی میخوی؟ گفت اینجو خوب میخرنش.

ما هم خریدیم و بردیم. حالو نگو که مارو هم سر کار گذوشته بود. آخه اونجو کسی خریدار و یسکی با قیمت بیشتر نبود.

خلاصه ئی علی آقو از او شب به بعد هرچی و یسکی بود نشس خورد هر از گاهی یه نصف لیوان هم میداد به من بیچاره که نکنه صدام در بیاد.

جوی همتون خالی ئی چن روزی که اونجو بودیم بهمون خیلی خوش گذشت...

* * * * *

حسین آقو این یکی را راست میگه.

ایشون وقتی داشت با عیال و بچه هاش وارد ترکیه میشد من بهش گفتم از توی فری شاپ فرودگاه ۲ تا بطری ویسکی جانی والکر هم همراش بخره بیاره چون در ترکیه توی بازار آزاد ویسکی خارجی را خوب میخریدند.

بلافاصله یک شوقی توی صداش پیچید و فکر کرد که میتونه خرج سفر دو هفته ای خودش و زن و بچه هاشو با فروش دو تا بطری ویسکی جانی والکر در بیاره.

برای همین گفت: جدی میگی ... حالا که اینطوره ۱۰ تاشو میخرم میارم.

گفتم نه حسین آقو. دستم به دامنت این کارو نکن. پلیس فرودگاه میگیرتت. کار دستمون میدی.

گفت مگه میتونه... میگم مسافریم... هر مسافری یک سهمیه ای داره.

گفتم آخه قربون شکل ماهت برم، دو تا بچه ۹ ساله و ۱۱ ساله و زن مسلمون چادری که نماز و روزه اش ترک نمیشه مگه سهمیه ویسکی داره؟

گفت حالا نمیشه یک کاریش بکنی. این پول بلیط رفت و برگشت ما خیلی خرج انداخته رو دستمون.

گفتم حالا شما ۲ تا بخر و بیار، یک کاریش میکنیم.

بعد رفت و ۳ تا بطری ویسکی خرید. ۲ تاشو خودش گرفته بود تو دستش یکی هم داده بود دست عیالش که زیر چادرش قایم کرده بود و داشت مرتب از ترسش دعا میخوند که نگیرنش.

موقعی هم که رفت جلو مامور گمرک فرودگاه بدون اینکه ازش بپرسند چی همراهش داره، خودش گفت سرکار ما ۲ تا بطری ویسکی همرامون داریم. البته برای مصرف شخصی هست.

خانمش هم بلافاصله گفت: جناب سروان من هم یکی دارم. سوغاتی هست.

مامور گمرک یک نگاهی به دو تاشون انداخت و گفت مهم نیست. خوش بگذره.

وقتی از در فرودگاه بیرون اومدیم حسین آقو به جای سلام و روبوسی شروع کرد به من دعوا کردن که دیدی گفتم خبری نیست چیزی نمیگن. باید ۱۰ تاشو میخریدم. همش تقصیر تو شد. آتیش زدی به زندگیم. خاک تو سرت بکنن. جیگرت پایین بیاد. تو آدم بشو نیستی. هیچوقت حرف گوش نمیکنی.

توی راه خونه، توی تاکسی، برای اینکه آرومش بکنم بهش گفتم حسین آقو خیالت راحت باشه. یک سفر میریم استانبول توی بازار تقسیم برات این سه تا بطری ویسکی را یک جوری آب میکنم.

چشماش گرد شد و گفت یعنی باید پول بلیط قطار و هتل هم بدیم و بریم بازار تقسیم استانبول که اینها را بفروشیم.

گفتم آره. خیالت راحت باشه. بقیه اش با من.

بلافاصله ماشین حسابشو از جیبش در آورد و شروع کرد به حساب کردن و بعد از چند دقیقه گفت نه صرف نمیکنه. نخواستم. خودم میخورمش.

گفتم اقلا یکیشو بده بریم بدیم به این صاحبخونمون که اجاره خونه ما دو ماه هست عقب افتاده. اقلا سر و صداش بخوابه.

گفت: صاحبخونه شمو غلط کرده. کارد بخوره. من ویسکی که با هزار بدبختی از مرز رد کردم به کسی نمیدم.

بعدش هم خودش تنهایی نشست و سه تا بطری ویسکی را خالی کرد. برای همین هست که میگه: " این چند روزی که اونجو بودیم بهمون خیلی خوش گذشت " .

باور نمیکنید از عیالش بپرسید. والده آق مصطفی زن مهربون و ساده ای هست. نماز و روزه اش هم ترک نمیشه... دروغ هم نمیگه.

+ نوشته شده  سه شنبه 21 فروردین1386   توسط علی   | 

شیراز. خیابان قصرالدشت.

شیرازی های قدیمی... یادها و خاطره ها...

 

+ نوشته شده  جمعه 17 فروردین1386   توسط علی   | 

بُدو آقا... بُدو...

سیامک با باباش دعوا کرده بود و از خانه زده بود بیرون.

فرید را از تیم منتخب بسکتبال شیراز بیرون انداخته بودند.

برای همین این دو تا از همه جا درمانده و شکست خورده هم چمدانشان را جمع کرده بودند و با هم راه افتاده بودند آمده بودند ترکیه و تا مدتی با من و حسین زندگی میکردند.

کامبیز را یکی از بستگان نزدیک به من معرفی کرده بود.

ما پنج نفر در یکی از محله های جنوب آنکارا به اسم محله بیسیم، یک خانه کوچک دو اتاقه اجاره کرده بودیم و همه با هم زندگی میکردیم.

هر کدام ما برای خودش برنامه ای داشت. همه منتظر بودیم که کارمان درست بشود و ویزا بگیریم و از ترکیه به طرف کشوری که میخواستیم برویم حرکت کنیم.

روزها هیچ کاری نداشتیم. یکی از سرگرمی های ما این بود که هر روز صبح چشم به در مینشستیم تا پستچی از راه برسد و  نامه ای زیر در بیاندازد. بعد همه به طرف در حمله میکردیم. 

هر روز یک نفر مامور آشپزی بود. یک قوطی حلبی کنسرو خالی توی آشپزخانه گذاشته بودیم و همه یک پولی توی آن میریختیم و آشپز روز میرفت خرید میکرد و برای بقیه غذا میپخت. روزهای شنبه و یکشنبه هر کسی به فکر خودش بود.

حسین آشپزی اش خوب بود. همیشه یک مقدار گوشت و سیب زمینی و کدو و هویج و چند تا مخلفات دیگر را با هم قاطی میکرد و یک معجون جدیدی به خورد ما میداد.

سیامک همیشه خوروش بادمجون بدون گوشت درست میکرد و برنجش هم همیشه دود میزد... کامبیز عاشق ماکارونی بود... من املت سر هم میکردم... فرید با هیکل گنده اش فقط میخورد.

یک روز پول همه ما تمام شد. قوطی حلبی توی آشپزخانه چند روزی بود خالی مانده بود و هیچکدام ما نان خوردن هم نداشتیم.

کار به جایی رسیده بود که شبها از توی سطل آشغال همسایه ها شیشه های خالی پپسی و شیر را جمع میکردیم و صبح روز بعد میبردیم بقالی سر کوچه به جایش نان و تخم مرغ و ماست میگرفتیم.

یک روز عصر که خسته و گرسنه و تشنه به خانه برمیگشتم، از جلو ساندویچ فروشی سر کوچه که رد میشدم، از پشت شیشه حسین را دیدم که داخل مغازه ساندویچی، تنهایی پشت یک میزی نشسته و با خیال راحت دارد همبرگر میخورد.

نامرد داشت به ما کلک میزد. پول داشت و چیزی به کسی نمیگفت.

باید یک جوری ترتیبش را میدادم و ادبش میکردم.

متاسفانه با برنامه ای که برایش ریختم... همه تر و خشک باید با هم میسوخت.

بقیه بچه ها هم در این آتشی که من داشتم به پا میکردم، باید با او میسوختند.

شنبه روز خوبی برای اجرای برنامه ام بود.

عصرهای شنبه مرکز شهر آنکارا Ulus خیلی شلوغ میشد. سربازها از پادگان بیرون می آمدند و با نامزدها و یا خانواده هایشان توی شهر میگشتند. یک پارک بسیار زیبایی هم وسط شهر بود به نام پارک Gençlik Parkı که مرکز گشت و تفریح مردم بود. 

شنبه ها در این پارک غوغایی به پا میشد. از چرخ و فلک و قایق سواری روی دریاچه و نمایش و شعبده بازی گرفته تا قهوه خانه و بساط قلیون و رستوران و بزن و بکوب و آتش بازی همه جای این پارک برقرار بود.

تا روز شنبه صبر کردم. صبح به بچه ها گفتم که میخواهم بروم یکی از دوستهای قدیمی پدرم را که سالهاست در آنکارا زندگی میکند پیدا کنم. خداحافظی کردم و از در بیرون آمدم.

با یک آشنای قدیمی که سالها بود در ترکیه زندگی میکرد و از نقشه ام خبر داشت از قبل قرار گذاشته بودیم که همدیگر را ملاقات کنیم. یک مقدار کمی پول از او خواسته بودم و برایم آماده کرده بود.

پول را گرفتم و به پارک شهر رفتم و یک رستوران مناسب برای اجرای نقشه ام پیدا کردم. تا عصر توی خیابان ها قدم زدم و وقت هدر کردم و نزدیک غروب بود که به خانه برگشتم.

همه با شکم خالی روبروی هم نشسته بودند و به هم نگاه میکردند.

از در که وارد شدم با خوشحالی به آنها گفتم که دوست پدرم را پیدا کردم و از خانه آنها با پدرم تماس گرفتم و دوست پدرم قرار شده که به من پولی بدهد و بعدا با خانواده اش در شیراز حساب میکنند.

اسکناس ها را که به آنها نشان دادم باورشان شد. بعد برای شیرینی دادن این خبر خوب همه آنها را برای شام و گردش به یکی از رستورانهای توی پارک شهر دعوت کردم.

همه حمام کردند و ریش تراشیدند و شیک کردند و قدم زنان و خندان راه افتادیم رفتیم به طرف پارک شهر برای صرف شام و شیرینی.

توی رستوران به آنها گفتم که هرچه دوست دارند سفارش بدهند. اصلا نگران نباشند. همه مهمان من هستند.

ظرفهای دونر کباب و اسکندر و مرغ و سیخ جیگر و سالاد و ماست خیار بود که هی می آمد. همه لقمه میگرفتیم و میخوردیم و میگفتیم و میخندیدیم. جای همه شما خالی بود، خیلی خوش گذشت.

وقتی دسر و چای سفرش دادیم به بچه ها گفتم که میروم پول میز را بدهم.

به کامبیز گفتم که با من بیاید که با هم به دستشویی برویم.

توی دستشویی در حالیکه دستم را زیر آب میشستم به کامبیز جریان ساندویچ فروشی و همبرگر خوردن حسین را گفتم و اینکه همه حرفهایی که در مورد دوست پدرم برایشان تعریف کردم دروغ بوده و این پولی را هم که دارم قرض گرفته ام و باید همین امشب آن را پس بدهم.

بعد به او گفتم که دارم از رستوران فرار میکنم.

کامبیز شروع کرد به خندیدن و حرفهایم را باور نکرد. به کفشهایم اشاره کردم. وقتی کفش ورزشی من را دید رنگش درست مثل ماست توی بشقاب اسکندرش سفید شد.

وقتی فهمید موضوع واقعا جدی هست بلافاصله بطرف میز بچه ها دوید که خبر این فاجعه را به آنها بدهد ولی دیگر دیر شده بود. 

من از دستشویی بیرون آمدم و از گارسونی که دم در ایستاده بود خداحافظی و تشکر کردم و گفتم که صورت حساب ما را سر میز ببرد.

از در رستوران بیرون آمدم و توی شلوغی جمعیت خودم را گم کردم. بعد رفتم یک جای بسیار دوری کنار یک خانواده ای، روی یک نیمکتی نشستم و با خیال راحت از دور رستوران را تماشا کردم.

چند دقیقه گذشت. اولین کسی که از در رستوران بیرون دوید، خود کامبیز بود. خبر را داده بود و در رفته بود.

بعد از چند ثانیه بقیه یکی یکی مثل اینکه در قفس مرغ را باز کرده باشند از در رستوران بیرون میدویدند و هر کدام به یک طرفی فرار میکردند.

صدای بدو ... آقا بدو... داره میاد... بدو... اومد... گرفت... بگیرید...، بود که از همه جا شنیده میشد. گارسونهای رستوران هم با روپوشهای سفیدشان پشت سر آنها از در رستوران بیرون میدویند و داد میزدند.

جلو در رستوران شلم شوربایی شده بود. توی تاریکی همه اینور و آنور میدویدند و به سر و کله هم میزدند. سربازها برای اینکه خودشان را گرفتار نکرده باشند، دست نامزدهایشان را گرفته بودند و میدویدند. همه پارک شهر را به هم ریخته بودم.

آنشب یکی از خطرناک ترین، ترسناک ترین... ولی به یادماندنی ترین شب زندگی ما پنج نفر در ترکیه با هم بود که دیگر هرگز از خاطر هیچکدام ما پاک نمیشود.

من تا دیر وقت توی خیابانهای آنکارا قدم زدم و همان شب توی راه پولی را که قرض گرفته بودم پس دادم و بطرف خانه راه افتادم.

وقتی به خانه رسیدم، حسین و فرید و کامبیز منتظرم بیدار نشسته بودند. فقط سیامک از ترسش هنوز به خانه نیامده بود.

حسین مدتی بعد، یک جای دیگر، با برنامه ای دیگر، انتقام آن شب را از من گرفت.

با فرید یک کتک کاری حسابی کردیم. کی بیشتر زد و کی بیشتر خوردش بماند.

بعد از چند ماه فرید به ایران برگشت و دوباره به اردوی تدارکاتی تیم منتخب بسکتبال شیراز دعوت شد ولی بعد در یکی از تمرینات از ناحیه زانو بشدت آسیب دید و برای همیشه بسکتبال را کنار گذاشت.

کامبیز را چند سال پیش در تهران ملاقات کردم. به خاطر من همه خانواده اش را یک شب دعوت کرده بود. بعد از شام در حالیکه خودش این داستان را برای فامیل و بچه هایش قبلا بارها و بارها تعریف کرده بود، از من خواست که خودم آنرا دوباره با آب و تاب برایشان تعریف کنم.

امروز که این داستان را مینویسم ۲۷ سال هست که از ماجرای آن شب میگذرد.

سیامک....؟

سیامک هنوز دارد میدود.

+ نوشته شده  پنجشنبه 16 فروردین1386   توسط علی   | 

شیراز. در کوچه پس کوچه های پشت بازار وکیل.

شیراز. قم آباد.

رودخونه خشک شیراز.

شیراز. دبیرستان شاهپور.

موضوع انشا: تعطیلات نوروز خود را چگونه گذراندید؟

+ نوشته شده  یکشنبه 12 فروردین1386   توسط علی   | 

شیراز. نوروز ۱۳۸۶. حافظیه. فال فروش ها.

شیراز. ۹ فروردین ۱۳۸۶. دم در بازار وکیل. آقوی عطر فروش.

گربه نوروزی.

چُغله بادومیو

خوب حالو بیذارین برتون ماجروی ای آقوی چغاله بادومی ره برتون بگم... داشتم ازتو خیابونِ مشیر فاطمی رد میشدم و طبق معمول به قول زال زر دوربینم تو جیبم بود که یهو دیدم سر کوچه نصریه هسم...

خواسم همیطوری یی عکس بیگیرم که دیدم ای چغوله بادومیو زل ل ل زده بهمو... رفتم جلو بهش گفتم میخوی ازت عکس بیگیرم؟ گفت ها ا ا ا... می میشه؟ گفتم آره چرا نمیشه؟؟؟ خلاصه یخه اش ره صاف کرد و مثل بچوی خوب نشس...

بعد دیدم اصلا نمیخنده صاف صاف نشسه... بهش گفتم آقا یی کم بخند عکست قشنگتر در میاد... که دیدم یی دفعه چیلش تا بنا گوشش باز شد. منم شکار لحظه ها کردم !!!!!!!!!!!!!

خلاصه بعدش عکسو ره به ای آقوی چغوله بادومی نشونش دادم .. گرفته بود که برم چاپش کن... هی میگفتم نمیشه. میگفت خوب چرو نمیشه؟؟؟؟؟؟؟ گفتم: حالو بیو نگاه کن ببین چه خوش تیپ افتادی!!!!!!! خلاصه به قول علی آقو حالو قراره آدرس رویاهوی گمشده ره بهش بدم شب بره با لپ تاپش عکس خودشه بیبینه....

شیراز. خیابان مشیرفاطمی. کوچه نصریه.

مشنگ مجلس.

معمولا در هر خانواده بزرگ شیرازی, شخصی با یک سری خصوصیات و کارکتر خاص را میتوان پیدا کرد که به این شخص مشنگ مجلس گفته میشود.

مشنگ مجلس دارای کارکتر کُمیک و همچنین بی پرده در گفتار و کردار می باشد. 

دوشتم میگفتم... ایی مشنگووی مجلس, به همه شوخی میکنن, همم دوسش دارن, معمولا عامو یو دویی کوچیک که هنوز مجردن, تو مهمونیا و در و بیرون رفتنا همش, در حال جک و جفنگ گفتن هس, همی اعضووی فامیل از مردا و زنا و حتی بچا بقول معروف میدن دس ایی آقو.

اگه تو خونواده یه کلفت پیری یا یی ننه بزرگ چروکیده ی باشه, ایی سربه سرش میذاره و ادعا میکنه که عاشقشه و میخواد بیاد خواستگاریش. 

دویی عباس من حدود 38 سالش بود. هنوز مجرد بود. خوش بر و رو, اهل مطالعه, ورزیده و سرزنده, درآمد توپ, بین دخترا و زنا از 15 سال تا 70 سال همه یه جورایی دوسش دوشتن. اگه یه سیزه بدری میخاست نیاد, جیغ همه در میومد, صد تو زنگش میزدن و مجبورش میکردن که بیاد.

دویی عباس مشنگ مجلس خونواده ما بود. یا جوک میگفت یا سر بسر خانم دوسی مییذوشت. یا با تنبکش شعرووی بند تنبونی میخووند:

شمسی خانم گفت..... چی گفت؟ در گوش من گفت ..چی گفت .... 

و یا: پدر سگ خانم همدم لقت زد تووی دندم برم دره رو ببندم که باد نخوره تو دندم.

و صدها از ایی جفنگیات که اگه تا شبم میخوند بازم دوشت.

اما یه غم پنهوون ته ته نگاه هاش بود. یه زخم کهنه, اگه یه کم دقت میکردی میتونستی رد پای یه عشق آتشین رو, رو وجودش حس کنی. یه ناکامی, که به لذت دردش عادت کرده بود.

اوون سال سیزده بدر دویی عباس دیگه نبودش, مشنگ مجلس ندوشتیم, سالووی بعدشم, دل و دماغ نبود.

شیراز. ۷ فروردین ۱۳۸۶. حافظیه در زیر باران.

+ نوشته شده  چهارشنبه 8 فروردین1386   توسط علی   | 

عیدی هایی که از حسین آقو گرفتید پس بیاورید.

بنا به گزارشات رسیده از شیراز بعد از ظهر امروز یک موتوری در جاده کفترک به ماشین حسین آقو مالیده و روی در سمت راننده رنو ایشان را خط انداخته و در رفته.

یکی از ساکنین کفترک که شاهد این تصادف بوده اظهار میکند که شدت برخورد موتور به رنو به حدی بوده که نصف در رنو قلمپه شده و تو رفته.

حسین آقو بلافاصله رنو خودش را برای صافکاری و نقاشی به تعمیرگاه رکورد در باسکول نادر میبرد.

ولی متاسفانه به دلیل تعطیلات نوروزی و کمبود کارگر، تعمیر در رنو به این زودی میسر نیست و تلاش شخصی حسین آقو برای شستن و تمیز کردن در رنو نیز بی نتیجه مانده.

تا لحظه انتشار این خبر، هنوز هزینه صافکاری و نقاشی در رنو برآورده نشده.

حسین آقو با اطلاعیه ای تمام عید دیدنی های باقی مانده خود را تعطیل اعلام میکند و همچنین از تمام بستگان، دوستان، آشنایان و کوچولوهای عزیزی که در چند روز گذشته برای عید دیدنی به منزل ایشان رفته اند و عیدی دریافت کرده اند، تقاضا میکند که عیدی هایی را که از ایشان گرفته اند، پس بیاورند.

انشاالله سال آینده از این عزیزان به نحو بهتر و شایسته تری پذیرایی خواهد شد.

به همین منظور نیز تا اطلاع ثانوی تمام برنامه های گردش روز سیزده بدر با ماشین حسین آقو، تق و لق اعلام میشود.

+ نوشته شده  دوشنبه 6 فروردین1386   توسط علی   |