تبليغاتX
رویاهای گمشده

رویاهای گمشده

شیراز. باغچه های قصرالدشت.

امیر از تورونتو: یادش بخیر یک دفتر 40 برگی بنام " پیک بهاری" روز آخر مدرسه نزدیک به عید بهمون میدادند که در ایام به اصطلاح تعطیلات و یا نوروز اون را پر کنیم. وای یادم نیار که روز سیزده همین دفتر را با قابلمه کلم پلویی به باغ میبردیم که یعنی تمومش کنیم. درحالیکه ناراحت و دلخور بودیم واسه تمام شدن ایام نوروز یادم میاد از پدر خدا بیامرزمان خواهش میکردم 5 صبح که واسه نماز بلند میشه من را هم بیدار کنه که 40 صفحه مشق را در عرض یک ساعت بنویسم. تازه حالا مگه من از زیر اون لحاف گرم و نرم که 13 روز حسابی گرمش کرده بودم بلند هم میشدم. پدرمان هم چندین بار وسط نماز با صدای بلند الله اکبرش سعی خودش را کرد. ولی وقتی چشمان را باز کردیم میدیدیم ساعت 7 صبح است و .......!!!!

یک شیرازی: یادومه اووختا درتعطیلات عید نوروز با پول عیدیمون هر روز میرفتیم سینموی پارس یا مایاک (توخیابون انوری) یا دم کلی (چارراه موشیر) فیلموی بزن بزن جان واین، گلن فورد، گاری گوپر یا برت لنکاستر و... رو میدیدیم بهمون خیلی خوش میگذشت . ولی وای از روزوی آخر تعطیلات نوروز مخصوصا عصر روز سیزده فروردین که مشقامون رو ننوشته بودیم وفرداش هم باید میرفتیم مدرسه.

زال زر: میهمان ها که به قصد رفتن و خداحافظی بلند می شدند، مامان و آقا برای بدرقه ی آن ها تا دم در کوچه می رفتند. اتاق پذیرائی خالی خالی می شد و ما از پناهگاه می زدیم بیرون. واااای ی ی !!! چقدر آجیل! چقدر شیرینی! چه دنیای بی سر و صاحب خوبی! یک آرمانشهر کودکانه! هول هولکی، مثل قحطی زده ها، هرچه دم دستمان می رسید از شیرینی و ترشی می چپاندیم توی دهنمان!!!

بهرخ: والو ما بچه هم که بودیم از ترس مامانمون جرات ندوشتیم به سالن پذیرایی نزدیک بشیم... ولی وقتی که داشتن شیرینی درس میکردن، ته مونده هاش میدادن به ما که هم اوناره بخوریم هم سینیو پاک بشه. 

خشت مال: ... ولی بهت بگما ایی زنووی شیرازی ره دس کم نگیر, زنوی شیرازی زنوی نمونه هسن, به دوشتن و ندوشتن شوور میسازن, نه به دولت که میرسن مست میشن, نه به فقرکه میوفتن پست میشن.
کاکو جوون من بیشتر جوهوی دنیاره گشتم, ولی یی برق نگووی دختروی شیراز کافیه که دلووی سنگه مث خمیر نون بازاری نرم کنه. سادگی کلامشون میتونه یخووی وجووده هر آدم بی احساسی ره آب کنه,
ها ببم (هانی) همی جادو نیگووی دختروی شیراز بود که حافظ یی عمر خونه نشین کرد و سعدی ره آواره دور دنیا.
همی جمال عبدالناصر که عربا بهش افتخار میکنن, از وجود یی همسر شیرازی افتخار میکرد, یو همی خانم بینظیر بوتو که مادر سیاست پاکستانه, خب همشریمونه.
 

ولی با همی ایی حرفا تو هم نازی, بری ایکه شریک رویوی گم شده شدی.

شیراز. کوچه های قصرالدشت. قم آباد. خیابان خلیلی.

خشت مال: اول که علیک سلام.

دوم ایکه والو با پووی کفش رو قالییا نیو, ایی قسمت نظرات ره واسی ایام عید دادیم قالیاشه شسن, مث وبلاگوی دیگه مبلمان نیس, اگه هر وقت اومدی باید رو زمین بیشینی و خودتم واسی خودت چوویی بیرزی و سر یخچال هرچی میخوی وردار بوخور, اینجو ره علی وقف کرده که بچووی شیرازی که یی حرفی تو دلشوونه بزنن و خلاصه دور هم باشن.

یی کمی به تابلو بالوی سرش نگا کن, نوشته رویاهای گم شده, بعد همی نظرات بوخون, با دقت, اگه چیزی دسگیرت نشد بازم بوخوون و بیبیین اوونوی که اینجو میان دنبال چی چی هسن, و آیا به نظرت با دس خالی بر میگردن؟

ها کاکو ها ببم (هانی) اینجو رویاهای بهرخ, خشت مال, زال زر, صدف, انوش موشو, اختر دیزل, کل محمودبقال, اصغر بیش لیتری, ..... و رویاهای گم شده تو فرشته هس.

شب عیده, فرشته, دم در خوبیت نداره, اینجو خوونی درویشان, بیو تو بیشین,
اتو مانتووت خراب نمیشه و هر کی یی بار بیاد اینجو یی سهمی از اینجو گیرش میاد.

خُسن آقا: آخه تو شیراز اگه رفتی خونی یکی که بهت نمی‌گه کفشاته درار که کاکو. با کفشم اومدی تو اومدی، ای قرتی بازیا مال بچوی ترونه کاکو!

تازه همیتوری ام نمی‌شه بری سریخچال! خود علی آقو میاد میوه و شیرینی می‌گیره جلوت کاکو! آخه ترتبیتم خوب چیزی!

بهرخ: والو ما ننمون هر سال کلفت از پایتخ میاره و حسابی بایس برش خونه ره برق بندازیم دیگه دس کمر برمون نمونده.

 شیراز. هتل هما. نوروز ۱۳۸۶.

زال زر: ... والو بفرموید میل کنین ، ئینار واسه ی قشنگی نیذوشتیم،

ــ حاج میز دوی از ئی برنجکو بوخورین، نرمه باب دندن شمو هس.
_خوردم دوی جون ، هم گندم برشته خوردم هم برنجک. دست درد نکنه از هر سال خوشمزه تر شده.کنجیدم کردی توش بایس احتیاط کنم.

_حاج میز دوی شاچراغ شلوغ بود؟
_خیلی ، روزنومه ی خبر نوشته بود امسال 2 ملیون مسافر میات شیراز.
_ الاهی که خوش به تنشون بگذره، به سلامتی بر گردن سر خونه و زندگیشون.

_ چشم دویی من تارف نم کنم. این جو خونه ی خودمه. ها دوی جون ئی غریبی که گفتین بد دردیه. مخصوصا واسه ی ما شیرازیا که هنوز به زرقون نرسیده دلمون واسه ی شهر تنگ میشه.
_ ها والو گل گفتین حاج دوی !

کل محمود بقال: ميگم بيويد دست تو دست هم بذاريم برا اينا يه كار خير بكنيم. گناه دارن والو علي اقو. شما بيوفت جلو با او حسين اقو كه ميگفتي ماشينشو نميداد دستت ها با او اقو كه تو راه مشهد راهو چاه يادت ميداد سه توي را بيوفتين برين خواستگاري اي دو تا زبون بسته او يادگاري هم بودا كه گوذوشته بودي در مغازه بقالي او نم بكنين مهرشون.

خشت مال: میگما: والو گمونوم اشتباه گرفتی, ما که بزرگی خدا نه پول دوروس حسابی داریم, نه قیافی خوبی داریم, ووووو. تو ایی قبرو که نشسی شیون میکنی, ببم (هانی) مرده نیس. و ای خشت مال امامزادی هس که حاجت که نمده , نمده , به کمرتم میزنه.

لاله: مرحبا به این دوستان. شب سال نو کام این پیر دور از وطن را با حلاوت قلمتان شیرین کردید. کامتان تا ابد شیرین باد.

دختر همسایه: چه خوبه که اینجا این همه شیرازی جمعند.

کل محمود بقال: ميگم ئي مهرانو هم دروغ نگم مهره مار داره. همچي دو سه روزي كه پيداش نيست ادم دلش براش تنگ ميشه. فقط بديش اينه خيلي جديه. كاكو مهران تو هم گاهي يه جفنگي بباف يه كم بخنديم. ايجوري برا قلبت خوب نيسا.

ئی طفلک هویارم خودشو به ابو اتیش میزنه بلکه یکی بگه روز تولدت مبارک. من که عمرا نگم تولدت مبارک نه شیرینی اوورده نه چوی تازه دو قورتو نیمشم باقیه. خدایش شانس اوورده فامیل ئی علیوئه. والو همی حالو میدادمش دست او مادر زن ذلیلو بودا که تو راه مشد علیو گذوشته بودش سر کار. اوقت گمونوم حالیش میشد خربوزه گل توش شیرین تره یا خرمگس روش.

صدف: علی آقو از وب لاگت تو بو کوچه باغوی قصرالدشت به مشاموم رسید. تمام چغله بادوم اومد زیر دندونم و او شلوغی باغ ارمو دیدم. از همه مهمتر صفا و صمیمیت او وقتا رو حس کردم. او صفا و صمیمیتی که میلیون میلیون بدی دیگه گیرت نمیاد.

حسین آقو: اگه قول بدی پسر خوبی باشی سعی میکنم هر وقت اومدی ایرون یه دور ماشینم رو بدم بشوریش ولی نرونیشا اااااااا.

کل محمود بقال: ای ئی حسین اقو هم پیداش شد ولخرجی کرده علیو رو کرده کار واش. میگم حسین اقو خدا نکرده چشت نزنن با ئی ولخرجیا که میکنی.

هویار کاکو بی مایه فطیره یخه ای علیرضو رو بگیر بوگو یه خورده از ئی لوز بادومام بفرسته ایورو او وخت شاید دلوم رحم بیاد بگم تولدت مبارک.

علیرضا: شیراز بیوی و به ما سر نزنی ناراحت می شم. کلوچه نخود و لوز بادام امسال درجه یک شده برای لوز بادم خودم رفتم باغوی پشت مله دنبال بیدمشک. اَی کلوچه نخود و لوز بیدمشکی می خوی مارو فراموش نکن.

زال زر: ها! یادش به خیر! زن داچیم خیلی به ئی چیا علاقه دوشت. دویی! او هم مث خدا بیامرز مادرمون، که شماها بهش میگفتین ننه دوسی، از یی ماه پیش از عید تهیه و تدارک عید نوروز می دید. کار خودشه می کرد یی دستی هم تو راه فامیل میو ورد .
روز اول عید رفتم سر خاکش، یی قاب سبزه ی بزرگ و قشنگی هم واسش سبز کرده بودم بردم .

کل محمود بقال: میگم راستی کاکو علی ماشین ای حسین اقو را که شستی یه سری هم بزن در دکون قدیمی من یه ذره از او یادگاریو مونده گمونم خرجش یه سطل اب باشه خیر ببینی یه ابیم بریز کف پیاده روو میترسم ای اصغر ماتیکیو یهو پاشو بذاره روش سر بخوره دیه اش بیفته گردنت ها. حالو از من گفتن میخوی بشنو میخوی نشنو .

اصغر ماتیکی: من خیلی خطرناکم...... از من بترسین. دارم میام بد. روزهای بدی رو واستون پیش بینی می کنم.

سیاه هفت تنی: میگم شومو اول ئی ماتیکو رو از دور لبات بوشور خدا نکرده عوضی سوارت نکنن تا بعد ببینیم خطرت بابت چیه. از ئی خطو نشونا اینجو زیاد کشیدن بعدش فزرتشون در رفته. شو مو اول یاد بیگیر وارد جوی که میشی سلام کنی بچه با ئی سن و سال خوب نی بی تربیتی کنه. بو گو پوشکتم ننت عوض کنه بو وردوشته.

زال زر: عامو عذذذاب میدن ، آدم سر سام میاره. ـ وی عامو بچه هسن! عیده ! بیذو واسی خودشون قلو بزنن !

عید نوروز با بچه های خوب شیراز.

شما خواننده های رویاهای گمشده، قهرمانهای داستان عید نوروز من هستید.

امسال سفره هفت سین این عید دیدنی را با حرفها و نوشته های خود شما تزیین کردم.

میخواستم همه شما را که با خواندن داستانهای من به نحوی با هم آشنا شدید، برای یک بار هم که شده، با همه صفا و محبت گرمتان، زیر یک سقف جمع کنم.

با سپاس از همه شما که آمدید و این کلبه رویایی را روشن و سبز کردید.

با تشکر از بهرخ که با عکسهای نوروز شیراز این میهمانی را چراغانی میکند.

و با تشکر بی پایان از حسین آقو که این ایده را به من داد.

ای کاش ماشینشو هم میداد که روز سیزده بدر همه با هم بریزیم توش و بریم بالوی تپه تلوزیون و تو خیابون باغ ارم و زیر دروازه قرآن یه دوری بزنیم.

+ نوشته شده  سه شنبه 29 اسفند1385   توسط علی   | 

سفرنامه های من.

همه برنامه خارج رفتن من در یک بعد از ظهر گرم تابستان در شیراز، جلو فروشگاه شهر و روستا، سر فلکه ستاد آغاز شد.

من و سیامک و رضا و فرید و حمید و حسین ایستاده بودیم و داشتیم تصمیم میگرفتیم که به کدام سینما برویم که حرف خارج رفتن به میان آمد.

یک دفعه همه تصمیم گرفتیم که راه بیافتیم و برویم یک جایی دیگر برای خودمان یک زندگی متفاوت بسازیم.

فقط تنها مشکلی که داشتیم این بود که هیچکدام ما نه پاسپورت داشتیم و نه سربازی رفته بودیم.

همانجا قرار گذاشتیم برویم سربازی که بتوانیم پاسپورت بگیریم. قرارمان شد ۲ سال دیگر همانجا، سر فلکه ستاد با پاسپورت.

بعد رفتیم سینما کاپری. فیلم هندی. شعله. بعد از سینما همه با هم راه افتادیم رفتیم توی یک سلمانی نزدیک چهار راه پمپ بنزین و موهای سرمان را از ته تراشیدیم.

۲ سال بعد وقتی که برگشتیم سر فلکه ستاد، فقط من و حسین آمده بودیم.

رضا مثل همیشه دوباره به ما کلک زده بود و رفته بود کنکور داده بود و توی یکی از دانشگاه های تهران داشت درس میخواند. سیامک که بدون اجازه باباش نفس هم نمیکشید توی مغازه بغل دست باباش نشسته بود پیچ و مهره ژیان میفروخت. حمید معتاد شده بود. از فرید کسی خبر نداشت.

من و حسین یک هفته بعد سوار اتوبوس تهران استانبول شدیم و راه افتادیم.

توی راه پولهایمان را روی هم گذاشتیم. به ۵۰۰ دلار هم نمیرسید.

۱۰۰ دلار گذاشتیم کنار برای خورد و خوراک.

بعد از ۱۲ ساعت معطل شدن در مرز ماکو و بازرسی اتوبوس، غروب بود که وارد ترکیه شدیم.

اتوبوس در شهر دوبیازیت " Dogubeyazit " برای شام ایستاد.

من و حسین پشت میزی توی یک رستوران ارزانی، مثل دو تا آدم غریبه توی مجلس ختم، ساکت روبروی هم نشستیم و شام خوردیم.

اولین غذای غربت چیزی شبیه تس کباب آلوی شیرازی خودمان بود. تنها فرقی که داشت این بود که به آن هویج هم زده بودند. 

وسط شام خوردن، حسین کاغذ و قلمی از جیبش در آورد و نوشت: ۲ تا تس کباب آلو با هویج + ۲ تا نوشابه، ۳ دلار.

بعد نگاهی به من انداخت و گفت: علی آقو، کاکو ۳ دلارمونو از دست دادیم.

حسین اشتباه میکرد. خوب که حسابش را میکردی، ما خیلی بیشتر از ۳ دلار از دست داده بودیم.

ما تازه از صفر شروع کرده بودیم.

+ نوشته شده  شنبه 26 اسفند1385   توسط علی   | 

خانم... داری؟

شیراز دو تا گدای سمج داشت.

" آقو... جون سیبیلات یه چی داری بدی برای خودومون " و سید نمکی.

به سید نمکی " خانم... داری؟ " هم میگفتند.

آقو جون سیبیلات، توی " خط " گدایی میکرد. 

" توی خط " از سر خیابان انوری شروع میشد و تا اول خیابان ملاصدرا توی مسیر خیابان قصرالدشت ادامه داشت.

عصر ها که مدرسه ها تعطیل میشد این مسیر محل گشت و گذار جوان های شیراز بود. برای همین برای اینکه آقو جون سیبیلات زیاد مزاحم تفریح آنها نشود، همه همان اول یک چیزی به او میدادند و از دستش خلاص میشدند.

سید نمکی و یا همان خانم... داری؟، توی محله ما پلاس بود.

بچه های قدیمی شیراز و مخصوصا بچه های دم کل مشیر، خیابان قاآنی، دروازه کازرون، خیابان منوچهری، خیابان وصال و فلکه فخرآباد، سید نمکی را خوب میشناسند.

سید نمکی پیرمردی بود که با یک گاری پر از نان خشک و نمک از این محله به آن محله، کوچه به کوچه میرفت و سرش را توی راهرو و حیاط خانه های مردم میکرد و داد میزد: خانم... داری؟

منظورش این بود که خانم نون خشک دارید؟ بعد اگر داشتند، نون خشک میگرفت و به جایش نمک میداد.

سید نمکی پیرمرد بی آزاری بود که چشمهایش هم دیگر خوب نمیدید و تقریبا کور شده بود. بیچاره کاری به کار کسی نداشت ولی اگر کسی اذیتش میکرد و سر به سرش میگذاشت، در حاضر جوابی خیلی زرنگ و همیشه آماده به جواب بود.

حتی یک بار با پدر من در افتاده بود و با هم لفظی درگیر شده بودند. این دو یک بار با هم یک راند رفته بودند.

یک بعد از ظهر تابستان که پدرم توی ایوان خوابیده بود سید نمکی سرش را توی حیاط میکند و داد میزند: خانم... داری؟ پدرم جوابش میدهد: اگر داشتیم وضعمون بهتر از این بود. سید نمکی برمیگردد و میگوید: تو هم که همش مینالی.

از همان روز پدر من دنبال راند دوم بود که حساب سید نمکی را کف دستش بگذارد ولی سید نمکی که ضربه اش را قشنگ و به جا زده بود، این را میدانست و نخ نمیداد. برای همین دیگر نزدیک منزل ما نمی آمد.

ما بچه های محل هم که چند بار او را اذیت کرده بودیم، همه یکی دو بار نیش جوابهای او را خورده بودیم.

معمولا وقتی فوتبال گل کوچیک بازی میکردیم و سید نمکی از راه میرسید باید بازی را متوقف میکردیم که او با گاری اش بیاید و رد بشود. برای همین گاری اش را میگرفتیم و هل میدادیم.

البته حساب من از بقیه جدا بود. سید نمکی به من میگفت تو پسر همونی هستی که همش میناله. کسی از تو توقع بیشتری نداره.

سید نمکی علاوه بر حاضر جوابی اش یک عادت دیگری هم داشت. اگرچه جلو چشمش را خوب نمیدید ولی باز با همان یک کمی هم که میتوانست و میدید، هیز هم بود.

بوی و عطر زنها را خوب حس میکرد. هر وقت دختری و یا زنی از کنارش میگذشت، گاری اش را کنار میزد، سرش را برمیگرداند و چشمانش را تیز میکرد و به تماشای زیبایی قد و بالای خوش اندامی که از کنارش رد میشد میایستاد.

همه چیز داشت به خوبی و خوشی میگذشت تا روزی که سرهنگ میراشرافی به شهربانی شیراز منتقل شد و با خانمش شهدخت خانم به محله ما اسباب کشی کردند.

شهدخت خانم زنی بود تقریبا سی ساله، بسیار زیبا، قد بلند و درشت و چهارشانه که عصر ها دامن رنگ و وارنگی میپوشید، موهایش را روی شانه هایش میریخت، یک کفش پاشنه بلند هم پایش میکرد و برای خرید سر کوچه می آمد و با لبخند و عشوه گری هایش دل همه آقایون و کاسب های محله را را زیر و رو کرده بود.

عصر ها دم در بقالی و نانوایی سر کوچه ما غوغایی به پا شده بود. آقایونی که هفته به هفته خرید نمیکردند و توی محله پیدایشان نبود، عصرها برای دیدن قد و بالای بلند شهدخت خانم جلوی دکان نانوایی صف کشیده بودند و منتظر بودند.

کل محمود بقال که سال به سال پیراهنش را هم عوض نمیکرد حالا هر روز پیراهن تمیز میپوشید و روزی دو بار ریشش را میتراشید. حسن سبزی فروش موهایش را روغن میزد. شاطر دکان نان سنگکی شلوار جین میپوشید. اکبر کفتر فروش رفته بود سبیلش را کلارک گیبلی زده بود.

ولی همه این نمایش ها و پز دادن ها فقط از روی سادگی و مهربانی آنها بود.

اول اینکه شهدخت خانم هم محله بود و از خودی حساب میشد و تازه اینکه از ترس جناب سرهنگ و یا قد و قواره خود شهدخت خانم، هیچکس جرات نداشت به او چیزی بگوید و یا بی احترامی بکند. همه سرشان را زیر میانداختند و فقط سلام میکردند.

یک روز بعد از ظهر با بچه ها مثل همیشه سر کوچه ایستاده بودیم و حرف میزدیم و میخندیدیم که سر و کله سید نمکی با گاری نمکی اش از دور پیدا شد.

درست وقتی که جلو ما رسید شهدخت خانم هم از توی دکان بقالی بیرون آمد و همینکه از جلو سید نمکی رد شد، سید نمکی که بوی خوش عطر زنانه ای زیر دماغش خورده بود سرش را برگرداند و بدون اینکه بداند با کی طرف هست گفت: خانم... داری؟

شهدخت خانم جلو چشم همه آقایون محله، یک دفعه ایستاد، یک دستش را به کمرش زد، سرش را برگرداند و با یک عشوه بسیار زیبایی جواب داد:

آره... معلومه که دارم... خوبشم دارم.

هنوز زیر شوک جواب شهدخت خانم همه ما هاج و واج مانده بودیم که سید نمکی گفت:

قضا و بلات بخوره تو سرم. تو که نمک احتیاج نداری. تو خودت پر از نمکی.

بعد یک نگاهی به ما انداخت، چشمکی زد و در حالیکه سرش را تکان میداد و میخندید، گاری نمکی اش را کشید و رفت.

برای ما بچه های محله که ادعا میکردیم خیلی زرنگ و پر رو هستیم و توی " خط " و توی محله برای خودمان اعتبار و اسمی به هم زده بودیم، یک پیرمرد گدای کوری بیاید و اینطوری روی همه ما را کم کند و برود، خیلی برایمان افت داشت.

تازه یک چیز دیگری که دل همه ما را بیشتر میسوزاند این بود که خانم جناب سرهنگ حقیقتش را گفته بود.

شهدخت خانم داشت... خوبش را هم داشت.

+ نوشته شده  سه شنبه 22 اسفند1385   توسط علی   | 

روزنامه های کثیر الانتشار.

رقیه همیشه دلش میخواست معلم بشود.

برای همین دیپلمش را که گرفت، رفت و اسمش را نوشت و در امتحانات سراسری هنرستان تربیت معلم شیراز ثبت نام کرد.

بعد از امتحان وقتی از جلسه بیرون می آمد از مسئول جلسه پرسید نتیجه امتحان را کجا و چگونه اعلام میکنند.

مسئول جلسه به رقیه گفت شنبه آینده اسامی قبول شدگان را توی روزنامه های کثیر الانتشار چاپ میکنند.

صبح شنبه رقیه با هیجان از خواب بلند شد و در حالیکه همه خانواده با دلشوره منتظر بودند، برای خرید روزنامه از خانه خارج شد.

چند ساعت گذشت. از برگشتن رقیه خبری نبود. همه دلواپس شده بودند. مادرش دم در کوچه چادرش را سرش انداخته بود، ایستاده بود و با نگرانی به خودش سیلی میزد.

پدرش توی حیاط راه میرفت و صلوات میفرستاد. مادرش میگفت اگر تا یک ساعت دیگر رقیه پیدایش نشود به کلانتری خبر میدهیم.

نزدیکهای ظهر بود که سر و کله رقیه از ته کوچه پیدا شد. سرش را زیر انداخته بود و یواش یواش راه می آمد و گریه میکرد. روزنامه ای دستش نبود.

به در خانه که رسید گریه اش بیشتر شد. مادرش پرسید رقیه چی شده؟ کجا بودی؟ قبول شدی؟

رقیه در حالیکه هق هق میکرد و اشک میریخت گفت: تمام روزنامه فروشی های خیابان زند را سر زدم. هر چه نگاه کردم روزنامه کثیر الانتشار روی پیشخون ندیدم.

کیهان بود... اطلاعات بود... ولی روزنامه کثیر الانتشار نبود.!!!

سر چهار راه خیرات از کتابفروشی آقای رئیسی پرسیدم روزنامه کثیرالانتشار دارید؟ آقای رئیسی گفت داشتیم، ولی زود تمام شد. امروز نتیجه آزمون تربیت معلم را زده بودند. همه میخریدند.

*آن سال رقیه در امتحانات سراسری هنرستان تربیت معلم شیراز قبول شد و بعد از پایان یادگیری دوره آموزشی، معلم کلاس اول دبستان شد.

رقیه بعد از آن برای ۳۵ سال در بسیاری از مدارس ابتدایی دخترانه و پسرانه شیراز به شعل معلمی ادامه داد و خواندن و نوشتن را به صدها شاگرد کلاس اول دبستان یاد داد.

در مدت این همه سال بارها و بارها به عنوان یکی از بهترین معلمهای شیراز انتخاب شد و چندین جایزه و لوحه سپاس نیز از طرف وزارت آموزش و پرورش به او تقدیم شد.

رقیه امروز با اینکه بازنشسته شده ولی هنوز به خاطر عشق و علاقه اش به معلمی و شاگردهایش، در یکی از دبستانهای شیراز افتخاری تدریس میکند.

+ نوشته شده  شنبه 19 اسفند1385   توسط علی   | 

نامه های عاشقانه.

+ نوشته شده  پنجشنبه 17 اسفند1385   توسط علی   | 

قصه سفر من به آمریکا.

انجمن ایران و آمریکا توی کوچه بغل سینما آریانا، پایین تر از دبیرستان دخترانه رضا شاه و نرسیده به کوچه لشکری قرار داشت.

من و رضا و سیامک برای اینکه از قافله عقب نمانده باشیم نفری ۷۵ تومان داده بودیم و برای یک ترم کلاس زبان انگلیسی آنجا ثبت نام کرده بودیم.

آن سالها صحبت کردن با معلمهای آمریکایی و فردایش توی حیاط دبیرستان جلو بقیه بچه ها پز دادن خودش یک عالمی داشت.

عصرهای سه شنبه معمولا بین ساعت ۵ تا ۷ نماینده کنسولگری آمریکا، راجر گالانت، می آمد و توی راهرو انجمن قدم میزد و با معلم ها و بچه ها خوش و بش میکرد. سیگار مارلبورو هم میکشید.

بعد میرفت توی راهرو طبقه دوم پشت یک میزی مینشست و چند تا کتابچه و مجله توریستی و مقداری فرم ثبت نام چند دانشگاه آمریکایی را روی میز میگذاشت و برای تحصیل و سفر به آمریکا برای بچه ها تبلیغ میکرد.

ویزای آمریکا هم میداد.

اگر پاسپورت و مدارک لازم را همراه داشتی، همانجا ویزایت را خیلی راحت خودش صادر میکرد.

انگلیسی حرف زدن با معلمهای آمریکایی و تعریفهای راجر گالانت آخرش یک روز من را وسوسه کرد.

یک شب وقتی به خانه برگشتم مستقیم رفتم توی اتاق پدرم که مثل همیشه نشسته بود داشت رادیوی قدیمی اش را تعمیر میکرد.

گفتم: آقا جون اگه من پاسپورت بگیرم پول میدی برم آمریکا؟

پدرم سرش را از روی رادیو بلند کرد و گفت: مگه آمریکا خودش مرده شور نداره؟

حرفی نداشتم بزنم. بیچاره خدابیامرز جوابش مثل همیشه قانع کننده بود.

سرم را زیر انداختم و از در اتاقش Exit شدم.

+ نوشته شده  چهارشنبه 16 اسفند1385   توسط علی   | 

یادآوری و نوشتن خاطره های گذشته برای من بعضی وقتها از رفتن به سینما و تماشای یک فیلم و یا خواندن یک کتاب داستان جالبتر و پر هیجان تر هست.

شاید به این خاطر هست که من قهرمانهای داستانهای خودم را از نزدیک میشناسم و با آنها برخورد داشته ام.

حتی اگرچه میدانم که سرنوشت آنها به کجا میرسد و آخر هر داستانی چطور تمام میشود.

و در آخر اینکه گاهی هم به خودم این دلخوشی را میدهم که به عهدی که روز آخر با آنها بستم هنوز وفادار مانده ام.

گفته بودم که همیشه به یادتان هستم.

+ نوشته شده  سه شنبه 15 اسفند1385   توسط علی   | 

 سخنرانی من.

نمیدانم چرا در هر جشنواره ای هر وقت اسم برنده را برای اهدای جایزه اش اعلام میکنند، شخص انتخاب شده تظاهر میکند که باورش نمیشود که اسمش را اعلام کرده اند و با تعجب نگاهی به دور و برش می اندازد و توی جمعیت دنبال خودش میگردد.

بعد از روی صندلی اش ( که معمولا از خوش شانسی اولین صندلی سر ردیف اول هم هست ) بلند میشود و میرود روی صحنه و از جیبش یک نوشته ای که از یک هفته قبل تهیه کرده بیرون می آورد و با افتخار جایزه اش را تقدیم میکند به یک یک آنهایی که در این مدت مشوق و پشتیبان او بودند.

من اگر جایی جایزه ای برنده بشوم، چون توی بالکنی وسط ردیف آخر نشسته ام، اول که پای یک چند تایی را لگد میزنم و ببخشید ببخشید میگویم و یک نیم ساعتی هم طول هم میکشد تا خودم را به روی صحنه برسانم.

بعد هم جایزه ام را تقدیم میکنم به آنهایی که همیشه دنبال فرصتی میگردم که حرفهایم را رک و پوست کنده به آنها بزنم. این متن سخنرانی من هست:

اجازه بدهید که این جایزه بسیار پر ارزش را به چند نفر که در تمام مدت زندگی ام همیشه به فکرشان بودم تقدیم کنم.

به کل محمود بقال که برای خود شیرینکی یک روز به بابام گفت پسرت یواشکی از من سیگار نخی وینیستون چهار خط میخرد و از همان روز ۱۰ تومان هفتگی من قطع شد.

کل محمود جان. آن کسی که یک روز صبح که سر کار آمده بودی روی قفل در مغازه ات برایت یادگاری گذاشته بود و تو تا یک ساعت شیلنگ آب را گرفته بودی و جلو در مغازه ات را میشستی و به زمین و زمان فحش میدادی... من بودم.

به آقای آذرم مدیر دبیرستان حاج قوام که همیشه پشت پنجره دفترش ایستاده بود و یک دستش توی شلوارش بود.

به آقای علوی مقدم که به جای درس دادن شاگردهایش را هیپنوتیزم میکرد. به آقای انصاری که همیشه یک بطری ویسکی توی کشو میزش قایم میکرد. به آقای جواهری که همیشه یک انگشتش توی دماغش بود.

به آقای شایق که ماشین ژیانش را با بچه ها بلند کردیم و گذاشتیم جلو تابلو توقف ممنوع و عصر که از مدرسه بیرون آمد جریمه اش کرده بودند.

به آقای بامداد که همیشه سر کلاس چرت میزد. به آقای حمیدی که همیشه به من میگفت تو آدم بشو نیستی.

به همه دخترهای دبیرستان های مهرآیین، رضاشاه، نشاط، اخترمعدل، شهدخت، مهدخت و ماندانا که از دست من به مدیرشان شکایت کردند.

به سروان اسدی که موقع امتحان رانندگی پیکانش را توی جوب انداختم و آن روز با عصبانیت همه را رد کرد.

به حسین آقو که جانش را دو دستی به عزرائیل تقدیم میکرد ولی ماشین رنو قراضه اش را به دست کسی نمیداد.

بعد وقتی هم که التماس میکردیم که رنو اش را یک ساعتی بدهد تا با بچه ها برویم یک دوری بزنیم و برگردیم همیشه میگفت:

اگر با یک دستت دنده تاکسی عوض کنی و با یک دست دیگرت هواپیما هدایت کنی، یک پایت روی کلاچ کامیون هیجده چرخ باشد و یک پایت روی پدال گاز اتوبوس ایران پیما توی سربالایی باجگاه ویراژ بدهی، من ماشین رنو عزیزم را دست تو نمیدهم.

به گارسون رستوران ماکسیم که یک شب سر ما کلاه گذاشت و دو تا ماست و موسیر را زیادی حساب کرد.

به مدیر رستوران ماکسیم که یک هفته بعد، شب جمعه تمام رستورانش را برای جشن نامزدی یکی از بچه ها رزرو کردیم ولی نامزدی در کار نبود و همه سفارشات روی دستش ماند.

به سرگرد شایانفر که اصرار داشت من باید حتما بروم و دستم را به دکتر سلامی نشان بدهم.

به همه آنهایی که یک شب بیرون دیسکوتک تاچارا چرخ همه ماشین هایشان را پنچر کردم.

به غلامحسین خان که هیچوقت جورابش را عوض نمیکرد.

به آقایی که بعد از شنا کردن از دریا بیرون آمده بود و همانجا کنار ساحل، شانه اش را توی آب دریا میزد و موهایش را شانه میکرد.

به آقایی که توی اتوبوس تهران مشهد بعد از نهار گرفته بود خوابیده بود و هر وقت که از جلو یک آبادی میگذشتیم من برای اینکه چیزی یاد بگیرم هی از خواب بیدارش میکردم و میپرسیدم: اینجا کجاست؟ اینجا کجاست؟

تا اینکه بعد از آبادی دهم یا یازدهمی بود که عصبانی شد و گفت: اینجا قبرستون هست جانم. قبرستون.

وقتی هم بهش گفتم میرم به مامانم میگم ترسید و رنگش پرید. بعد یک دستی به سرم کشید و به من شکلات و آب نبات هم داد که چیزی به مامانم نگم. بعدش هم دیگه نخوابید و من اسم تمام آبادی های بین تهران تا مشهد را یاد گرفتم.   

به آقایی که عصر های پنجشنبه به زنش میگفت با بچه های اداره دوره دارند و توی باغ یکی از همکاران اداری دور هم جمع میشوند و حکم بازی میکنند.

بعد توی باغ به جای سرباز خشت و شاه و بی بی گیشنیز، حقه وافور و انبر و منقل رو میکرد. 

آس دلش، ذغال سرخ سینه کفتری بود و گاهی هم با دو مثقال تریاک سلطنتی که از توی آستینش بیرون میکشید همه را کُت میکرد و شاد و شنگول به خانه برمیگشت.

و خیلی آدمهای دیگری هم هستند که من همیشه به یادشان هستم و خیلی دلم میخواهد که از آنها هم اسمی بیاورم ولی به من اشاره میکنند که وقتم تمام شده و باید تمام کنم.

+ نوشته شده  جمعه 11 اسفند1385   توسط علی   | 

عروس لاری و ۲۹ فوریه.

میگویند در سالهای قدیم در شهر لار رسم بوده اگر خانواده ای دختر دم بخت داشته و علاقه داشتند که دخترشان با پسر خانواده ای که از قبل آشنایی و رفت و آمد داشتند ازدواج کند، برای اظهار تمایل خود رسم و آیین مخصوصی داشتند.

به اینصورت که وقتی برای دیدنی به خانه خانواده پسر میرفتند، مادر دختر قبل از ترک خانه یواشکی یک شاخه گل زیر صندلی و یا مبلی که مینشسته پنهان میکرده و بعد وقتی صاحبخانه این گل را پیدا میکرده به این معنی بوده که مادر دختر دعوت میکند که اگر به خواستگاری دختر ما بیایید جوابمان بله هست.

در تقویم میلادی برای اینکه تاریخ ۳۶۵ روز تقویم و گردش یک ساله زمین به دور خورشید و چهار فصل سال همزمان و مطابق هم باشد، هر چهار سال یک بار یک روز به ماه فوریه اضافه شده و ماه فوریه جای ۲۸ روز در این سال ۲۹ روز دارد.

به این سال، سال لیپ میگویند.

یکی از مراسم قدیمی و سنتی این سال این هست که دختر ها از پسر ها تقاضای ازدواج میکنند و این سال، سال خواستگاری خانمها از آقایان میباشد.

آغاز این مراسم از قرن پنجم ریشه میگیرد و در سال ۱۲۸۸ نیز مجلس اسکاتلند قانونی را به تصویب رسانید که در صورتی که پسر به تقاضای دختر جواب رد بدهد باید جریمه ای به او بپردازد.

جریمه این نه گفتن و زیر بار ازدواج نرفتن آقایان، یک دست لباس ابریشم و یا یک بوسه هست.

امسال متاسفانه ماه فوریه ۲۸ روز بیشتر ندارد ولی سال آینده سال لیپ میباشد.

+ نوشته شده  سه شنبه 8 اسفند1385   توسط علی   | 

شیراز. ارگ کریم خان زند. روزهای بارانی.

+ نوشته شده  دوشنبه 7 اسفند1385   توسط علی   | 

نمونه فیلم فارسی.

انتظارها به پایان میرسد. پرده ها بالا میروند. نفس ها در سینه حبس میشوند.

برای اولین بار یک اثر جاودان و به یاد ماندنی که تا همیشه در خاطره ها به یادگار میماند.

هدیه ای برای همه خانواده ها. برای همه بزرگترها و برای همه کوچولوها.

قصه یک دیدار. قصه یک عشق نافرجام. یک جدایی. قصه نامردی ها و کینه هایی که میسوزاند و خاکستر میکند. برای آنهایی که عشق و جدایی و نفرت را تجربه کرده اند.

برای اولین بار ستاره های درخشان آسمان پر ستاره وب لاگهای ایران دور هم گرد آمده اند تا این اثر جاودان را روشن تر کنند.

با شرکت مرد هزار چهره وب لاگهای ایران: *****.

چهره ای آشنا. آواره. سرگردان. جنگجو. با کوله باری از یک عشق نافرجام و از دست رفته. همیشه عاشق. همیشه تنها. با آرزوهایی به دست نیامده و غیر ممکن. در انتظار فردایی روشن که هرگز از راه نمیرسد. در آرزوی رویا و سراب فریبنده ای که میسوزد اما نمی یابد.

*****: دختری زیبا. تنها. با شرمی بیگناه. خسته در نیمه راه زندگی. دلواپس یک عصیان. پشت پنجره ای در سکوت شب، نشسته در انتظار. با گیسوانی به سیاهی شبهای بی قراری. قسم به چشم شب که خفته در حریم گیسوان تو.

*****: یک رفیق. یک یار. یک همکلاسی قدیمی. قربانی یک گناه. یک هوس. یک اشتباه. مردی که سکوت را میشکند و دیوارهای کج را فرو میریزد.

*****: نامردی که از پشت خنجر میزند. نفرت نداشتن یک احساس. صدای کینه های یک جلاد. صدای فریاد یک بی رحم.

و با شرکت نمک خنده و شوخی و نقل و نبات وب لاگهای ایران: *****  که میخنداند و سرگرم میکند. با حرفهایش، با کارهایش و با نقدهایش.

و با صدای مرد حنجره طلایی و بلبل همیشه خوش آواز: *****.

بزودی بر پرده وب لاگهای ایران. هدیه نوروزی وب لاگ رویاهای گمشده.

شروع سانس ها: ۳۰/۹  (دو فیلمه) - ۳۰/۲ - ۳۰/۴ - ۳۰/۶ - ۳۰/۸ - ۳۰/۱۰. 

+ نوشته شده  یکشنبه 6 اسفند1385   توسط علی   | 

یادها و خاطره ها.

+ نوشته شده  جمعه 4 اسفند1385   توسط علی   | 

بر سر تربت من چون گذری همت خواه 

که زیارتگه رندان جهان خواهد بود.

+ نوشته شده  چهارشنبه 2 اسفند1385   توسط علی   | 

شبهای شیراز.

+ نوشته شده  سه شنبه 1 اسفند1385   توسط علی   |