تبليغاتX
رویاهای گمشده

رویاهای گمشده

شیراز. زمستان ۱۳۸۵.

+ نوشته شده  شنبه 28 بهمن1385   توسط علی   | 

جواب نامه " ننه کاشکی تو هم وب لاگ داشتی."

نور چشم عزیزم را قربان گردم. دستخط پر از مهر و محبتت رسید. اگر از حال من بخواهی ملالی نیست بجز دوری از فرزند دلبندم. از اینکه مرتب از حال و احوالت برایم مینویسی ممنونم. همه دلخوشی من به همین نامه های تو هست.

مثل همیشه اینبار هم مزاحم آقای کعبه پرست شدم و ایشان هم کمک میکنند که این چند خط را برای تو بفرستم. زیاد شرمنده ایشان هستیم. امسال درختهای انار محصول خوبی نداد ولی انشاالله به نحوی جبران میکنیم.

برایم نوشته بودی که من هم وب لاگ راه بیاندازم. قربان شکل ماهت بروم، از من مو سفید خسته دیگر قدرت و بنیه این کارها گذشته. من دیگر یک پایم لب گور هست.

دیروز با معصومه تمام بازار وکیل، بازار ترکش دوزها، سرتُل، بازار مسگرها، دروازه قصابخونه و سر حوض قارچی را زیر پا گذاشتیم تا بلکه یک اسم درست و حسابی که در خور و شان فامیل ما باشد برای وب لاگم پیدا کنیم. ولی دست خالی برگشتیم. هر چه اسم بوده قبلا برداشته اند و استفاده کرده اند.

وب لاگ نوشتن سواد خوب میخواهد. باید از کلمات قلنبه سلنبه استفاده کرد تا مردم وقتی آن را میخوانند بدانند که با آدم فهمیده ای طرف هستند. برای من قدیمی که اکابر رفته هستم و دلم خوش هست که امضاء دارم، وب لاگ نوشتن مایه آبرو ریزی میشود.

تازه اگر من بخواهم وب لاگ داشته باشم چیزی برای گفتن ندارم.

برای وب لاگ نوشتن باید هر روز یک چیزی داشته باشی که بنویسی. باید اسمت همیشه بین چهار نفر بالای لیست قرار بگیرد. وگرنه اگر زیر اسم بقیه بروی کسی به تو اعتنایی نمیکند. من هم که چیز زیادی برای گفتن ندارم.

مگر میتوانم هر روز بنویسم که دیشب چند ساعت خوابیدم و یا نصفه شب کابوس دیدم و از خواب پریدم و داستانش را تعریف کنم. آخر قربان شکل ماهت بروم مگر آدم چند بار کابوس میبیند؟ من اگر همه خوابهایی را که تا حالا در تمام عمرم هم دیده ام روی هم بگذارم، اندازه اش به سر انگشت هم نمیرسد. 

به من میگویی که خودم را لوس کنم و برای اینکه بقیه دلشان برایم بسوزد، بنویسم که چند روزی هست که سرم گیج میرود، دستهایم میلرزد، ضربان قلبم تند شده، زمین خورده ام و یا دل پیچه گرفته ام.

باور کن مردم آنقدر گرفتاری و مشکلات زندگی خودشان را دارند که من اگر همین الان هم کپه مرگم را زمین بگذارم و بمیرم نه کسی دلش به حال من میسوزد و نه کسی ککش میگزد.

از عشق و عاشقی هم اگر بخواهم چهار صفحه داستان دنباله دار و یا بر سر دوراهی بنویسم، که من فقط یک بار عاشق شده ام و آن هم همان پدر خدابیامرزت بود که همه داستانش در یک خط بیشتر خلاصه نمیشود.

اهل سینما رفتن هم نیستم که از فیلم تعریف کنم. با پدرت دو بار فیلم خانه خدا را دیدیم و آخرین باری هم که سینما رفتیم، فیلم سنگام بود.

ما که خودت میدانی همسایه درست و حسابی و مشهوری نداشتیم که مرده باشد و نتواند راست و دروغش را ثابت کند تا من بیایم بنویسم که در مدتی که ایشان در قید حیات بودند با ایشان رفت و آمد خانوادگی داشتیم و با هم در کوچه قدم میزدیم و شعر میخواندیم.

همه دلخوشی پدرت هم که تا آخر عمرش همیشه با افتخار از آن تعریف میکرد به این بود که در جوانی با تیمور خان به شکار میرفت و یک روز هم که تیرش خطا رفته بود قوام السلطنه عصبانی شده بود و جلو جمع به او گفته بود قرمساق.

ما آدمهای ساده و سربزیری بودیم که صورتمان را با سیلی سرخ نگه میداشتیم و سرمان به کار خودمان بود و آزارمان به پشه هم نمیرسید. هیچوقت هم ما را نگرفتند به کلانتری ببرند تا من از شبهای زندان و بازجویی چیزی داشته باشم تعریف کنم.

آن دوربین عکاسی را هم که آقای فالی از سفر مکه برایمان سوغات آورده بودند سالهاست که دیگر کار نمیکند که بخواهم از خودم و از در و دیوار محله عکس بگیرم و به بقیه نشان بدهم.

سگ و گربه هم نداریم که از ادا و اطفارش تعریف کنم. خودت بچه که بودی یک سگی از توی خیابان پیدا کرده بودی و آورده بودی خانه که بیچاره از بس آزارش دادی و گشنگی کشید، خودش یک روز فرار کرد و رفت. لااقل کاشکی یک عکسی از او گرفته بودی.

بعد هم آخر سر مثل دم در عروسی ها، باید دم در وب لاگ یک پاسبان بگذاریم که رفت و آمد مردم را کنترل بکند.

باید هر روز کنتور وب لاگ را چک کنیم که کی از کجا آمده و چند بار آمده. بعد بنشینی و فکر کنی که این که از ابرقو آمده و هیچی نگفته و رفته منظورش چی بوده. چه خیالی داشته. نکنه اومده یه سرکی کشیده ببینه ما خونه هستیم، نیستیم بعدش بیاد همین چندرغازی را هم که جمع کردیم و برای جهاز معصومه کنار گذاشتیم، بردارد و ببرد.

خلاصه عزیزم وب لاگ نوشتن به من نیامده. دست از سر مادر پیرت بردار.

نور چشم عزیزم. برایم نوشته بودی که ماهواره داری و همه برنامه هایی که من اینجا هر شب نگاه میکنم تو هم آنجا نگاه میکنی. از نرگس و باغ مظفر نوشته بودی. گفتی که نون سنگک و دم پخت عدس کلم و آش ماست و دیزی و تس کباب میخوری و شبها قلیون با تنباکوی لاری میکشی و همه چیز آنجا پیدا میشود.

خوب قربان شکل ماهت بروم، تو که میخواستی همین کارهایی را که اینجا میکردی آنجا هم بکنی، مگر مرض داشتی که اینهمه خرج روی دست مادر پیرت بگذاری و به خارجه بروی. خوب همه اینها را که همینجا بر دل خودم مفت و مجانی داشتی.

+ نوشته شده  یکشنبه 22 بهمن1385   توسط علی   | 

ننه کاشکی تو هم وب لاگ داشتی.

ننه الآن که دارم این نامه را برات مینویسم اومدم یه جای خلوتی که کسی منو نبینه.

آخه ننه دوره نامه نوشتن دیگه ور افتاده. دیگه کسی برای کسی نامه نمینویسه. همه دیگه این روزا کامپیوتر و وبلاگ دارن. اینجو اگه بفهمن من دارم نامه مینویسم ازُم میخندن.

دیگه مثل اون وقتا نیست که سه هفته صبر کنی تا دستخط من از راه برسه بعدش چادرتو سرت بندازی بری پیش آقوی کعبه پرست که نامه منو برات بخونه و تو بشینی گریه کنی. 

حالو دیگه مردم حرفها و درد دل هاشونو توی وب لاگشون مینویسن. از غم دوری و تنهایی و دلتنگی هاشون میگن. بعد قوم و خویش و غریب و آشنا میان میخونن و براشون پیغوم میذارن و دلداریشون میدن. 

ننه کاشکی اقلا تو هم یه وبلاگی داشتی و حرفهای دلتو اونجو مینوشتی.

از آدمهایی که زود از دستشون دادی مینوشتی. از چیزهایی که آرزوشون را داشتی ولی هیچوقت به دستشون نیووردی مینوشتی. تو خیالت برای معصومه همون جهازی که خودت همیشه دلت میخواست تهیه میکردی و آخرش هم یه سفری به پابوس امام رضا میرفتی.

بعدش من میومدم برات پیغوم میذاشتم و دلداریت میدادم. ننه من میدونم یه چیزوی تو سینه تو هست که فقط خودت میفهمی چه سنگینه و فقط خودت داری زجرشو میکشی.

ننه نگو وب لاگ چی چی هست. وب لاگ یه چیزی عین همون دفترچه خاطرات معصومه هست که از ترسش زیر بقچه لحاف و متکاها قایمش میکرد که کسی پیداش نکنه. بعد یه روزی بابام پیداش کرد و جرش داد و ریز ریزش کرد. معصومه هنوز یادش نرفته.

حالو همه یه دفترچه خاطرات رنگ و وارنگی دارن و درشو باز گذاشتن و به همه جار میزنن آی مردم ترا به خدا بیویید بخونیدش.

همه زندگیشونو از سیر تا پیاز توش مینویسن. میگن دیشب چی چی خوردیم، دیروز کجو رفتیم، امروز تا لنگ ظهر خوابیدیم، لاغر شدیم، مسافرت رفتیم، لباس نو خریدیم، شوهرمون خیلی مهربونه، بچه مون راه افتاده، ماشینمون پنچر شده و هزارتا حرفای دیگه.

ننه اگه تو هم وب لاگ داشتی میدونستم از هر پنجت یه هنری میبارید. میتونستی برای خودت یک آدم بزرگی بشی. میتونستی یه شبه خبرنگار و دکتر و مهندس بشی. شاعر بشی. خوشگل و با سواد و امروزی بشی. ننه اصلا کی به کیه، میتونستی ماه شب چهارده بشی.

ننه خیلی دلوم میخواد میتونستم بیام یه یه ساعتی بیشینم کنار وب لاگت عین او وقتا که سرمو میذاشتم رو زانوهات، برات یه سیر درد دل کنم. میدونم هر چی بنویسم تو پاکشون نمیکنی. میدونم هر چی بگم تو یکی به دل نمیگیری.

ننه فقط یادت باشه باید خیلی حواست جمع باشه. چون هر چی مینویسی فرداش هزارتا ننه باسوادتر از خودت پیدا میکنی. بهت میگن چه کار بکن چه کار نکن. چی چی بنویس چی چی ننویس. عین مبصر تو کلاس میشن. تازه خبر نداری بعضی ها هم یواشکی میان یک سنگی میزنن تو سرت و در میرن.

ننه روزی که ازت جدا میشدم رفته بودی و برام یه دفتر سفیدی خریده بودی و میگفتی باید روزی یه نامه برات بنویسم.

حالو همه یه کامپیوتری دارن روش یه دوربینی گذاشتن هر وقت دلشون تنگ شد با ننشون مستقیم حرف میزنن. همه اینجو ماهواره و کامپیوتر و تلفن دستی و کارت تلفن دارن. دیگه کسی درد دوری را حس نمیکنه. امروز دیگه اینجو درد تنهایی و غم غربت، کشک و بادمجون شده.

ننه یادت میاد روز آخر رفته بودی برام یک قابلمه کلم پلو درست کرده بودی میگفتی میدونم روزای اول کسی نیست برات غذا درست کنه، نمیخوام شب سر گشنه زمین بذاری.

ننه امروز مردم وقتی وارد غربت میشن یه اتوبوس قوم و خویش و آشنا تو فرودگاه منتظرشونه. تازه براشون خوش اومدی پارتی هم میگیرن.

ننه اصلا نگران من نباش. اینجو همه چی هست. از نون سنگک بگیر تا خرما و خربزه و انار و سیب گلاب و خاکشیر و حلوای ارده تو همه بقالی ها پیدو میشه. دلت شور من اصلا نزنه. برو با خیال راحت بشین وب لاگتو بنویس.

ننه میدونم از فردا باز بعضی ها میان میگن باز نشستی داری آبروی خونوادتو میبری.

اقلا این بار میتونم بهشون بگم: این وب لاگ ننه خودومه. هر چی دلوم خواست میتونم براش بنویسم. 

+ نوشته شده  پنجشنبه 19 بهمن1385   توسط علی   | 

آدمهای سرزمین رویاهای گمشده.

عشق یعنی وقتی روبرویت نشسته خیال میکنی که همه حرفهایی را که باید میگفتی، گفتی. ولی وقتی نیست تازه میفهمی که هنوز خیلی حرفهای زیادی را نگفته کنار گذاشته ای.

آدمهای سرزمین رویاهای گمشده واقعی هستند.

آدمهای سرزمین رویاهای گمشده همان پدر هایی هستند که هر روز صبح سحر عبایشان را روی دوش می اندازند، توی کوچه های برفی از کنار دیوار رد میشوند و از نانوایی سر کوچه نان داغ سنگک میخرند.

آدمهای سرزمین رویاهای گمشده همان مادر هایی هستند که هر شب کنار بخاری علاالدین مینشینند و به آلبوم عکسهای قدیمی تو نگاه میکنند و در حالیکه بغض گلویشان را گرفته، لبخند میزنند.

بعضی از آنها سالهاست که از پیش ما رفته اند.

آدمهای سرزمین رویاهای گمشده همان دخترهای خوش ادای همسایه و همان پسرهای شوخ و شنگ سر کوچه ها هستند.

داستانهای رویاهای گمشده، همان حرفهای نگفته ای هستند که سالهاست گوشه قلب من و تو، با دلتنگی برای همیشه به یادگار مانده اند.

+ نوشته شده  چهارشنبه 18 بهمن1385   توسط علی   | 

سر پل صراط.

ما یک خانم به ظاهر محترمی توی فامیل داریم که هر وقت بچه بودیم و میخواستیم برای عید دیدنی به منزلشان برویم انگار میخواستیم به بازدید موزه کاخ حرمسرای خشایار شاه برویم.

از سه روز قبل مادرمون سفارش میکرد که به چیزی دست نزنیم، دم در کفشهامون در بیاریم، هر چیز که جلومون گرفتند اول اجازه بگیریم، هسته پرتقال روی فرش نریزیم، با دهن صدا در نیاریم و مثل بچه آدم یک جا ساکت سر جایمان بشینیم.

آخر سر هم بعد از اینکه اینهمه جلو خودمان را میگرفتیم تازه سرکار عالیه خانم این پنج تومنی عیدی را یه جوری کف دستمون میگذاشت که انگار دارد یک تکه ای از جگرش را میکند و به ما میدهد.

شما هم حتما توی فامیل خودتان از این احترام خانم، محترم خانم، مینو خانم، زیبا خانم، شهلا خانم و روح انگیز خانم ها زیاد دارید.

از همان سرکار علیا مخدره های محترمه ای که هنوز خیال میکنند محمد خان مصدق السلطنه والی شهر هست و چون ایشان نوه سوگلی خانم زینت السادات و خواهر زاده یکی یک دونه قوام الدوله هستند، بقیه باید همه کار و زندگی شان را زمین بگذارند و بروند برای سرکار عالیه خانم لیمو شیرین آب بگیرند.

از همانهایی که وقتی برای دید و بازدید به خانه تان می آیند، اگر سینی چای و ظرف کلوچه و مسقطی را اول از جلو آنها شروع نکنید و یا خدای نکرده یادتان برود که برایشان پرتقال پوست بگیرید، برای بقیه عمرتان دچار غضب الهی میشوید.

همانهایی که بعد از سالها بی اعتنایی که اصلا تو کی هستی و کجا بودی، یک دفعه یک شب وسط مهمانی، عمدا جلو یک عده غریب و آشنا از تو میپرسند: خوب بفرمایید حالا به سلامتی چه کار میکنید؟

البته در واقع منظور مبارکشان این هست که در این مدت که گم و گور شده بودی چه غلطی میکردی.

اینجا همان سر پل صراط هست که یقه ات را میگیرند و باید جواب پس بدهی.

بهتر هست که دکتر فیزیک و یا جراح مغز شده باشی و یا حداقل اینقدر زرنگ بودی که رفتی و نوه خانم افتخار السلطنه و دختر ایران خانم را عقد کردی و نصفی از باغهای قصرالدشت خانم بدرالملوک به اسمت شده و دو دستی افتادی روی مال و اموال خانم زینت الملوک. 

وگرنه اصلا جواب ندهی خیلی سنگین تری.

برای اینکه بیشتر هم خودت را سبک نکنی، همان بهتر که بلند بشوی و بروی تو آشپزخونه یک لیوان لیمو شیرین برای سرکار علیا مخدره آب بگیری که جگر نازنینشون بیشتر خنک بشه.

+ نوشته شده  شنبه 14 بهمن1385   توسط علی   | 

چگونه همسایه بد اخلاق خود را به تیمارستان بفرستید.

یکی از کارهای دوران جوانی ما سر به سر گذاشتن و اذیت کردن همسایه های بد اخلاق محله بود.

از همان همسایه هایی که با خرید یک خانه پنجاه متری خیال میکردند که همه کوچه را خریده اند. ما توی محله مان از این آدمها یک چند تایی داشتیم.

یکی از آنها آقای قطعی بود که عصرها پیکان تاکسی اش را جلو در خانه شان با آب و صابون میشست و روغن ماشینش را هم همانجا عوض میکرد و همیشه توی کوچه یک دریا لجن جمع شده بود.

یا آقای میراشرافی که همیشه فولکس واگنش را یک طوری توی کوچه پارک میکرد که ما نتوانیم فوتبال بازی کنیم و کسی هم جرات نداشت به سه تا دخترش چپ نگاه کند.

و یا آقای فخر که رفته بود و سر پیری یک دختر هیجده ساله اصطهباناتی را عقد کرده بود و برای اینکه کسی به نو عروسش نگاه نکند، دیوار حیاط خانه شان را هم دو متر بالا آورده بود.

از اقدس خانم پشت دستم را داغ کرده ام که چیزی نگویم. ولی فقط این را بدانید که وقتی شلوارت را بالا میکشیدی، فقط سعدی و حافظ خبردار نمیشدند.

من راه های زیادی برای اذیت کردن به این همسایه های بداخلاق داشتم و بهترین آن را اینجا برای شما تعریف میکنم.

برای این کار به تنها چیزی که احتیاج دارید یک عدد چرخ نخ خیاطی سیاه رنگ هست و چند تکه پارچه ملافه سفید. همین.

این چرخ نخ سیاه را خیلی راحت میتوانید از توی قوطی خیاطی خانم بزرگ بردارید. خیالتان راحت باشد. باور کنید تا حالا هیچکسی هیچ اعتنایی به گم شدن یک چرخ نخ فکسنی نکرده. پارچه ملافه سفید را هم میتوانید خیلی ارزان توی هر مغازه پارچه فروشی پیدا کنید.

بهترین وقت برای اجرای این نمایش، در سکوت و تاریکی بعد از نیمه شب هست. مثلا نزدیک ساعت ۲ یا ۳ صبح که همه در خواب سنگین فرو رفته اند.

حتما یک شبی را انتخاب کنید که مهتابی نباشد. رمانتیک بازی و " بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم " را بگذارید برای یک وقت دیگری.

اگر میبینید که کوچه نورانی هست، خیلی راحت لامپ تیر چراغ برق را با یک تکه سنگ بزنید بشکنید. کوچه باید تاریک و ترسناک باشد.

هیچ نگران نباشید. فردا پدرتان به حسین آقو تو اداره برق یک زنگی میزند و می آیند و لامپ کوچه را همان روز فوری عوض میکنند.

اول برای شروع باید از چند روز قبل طوری با اعصاب این همسایه بد اخلاق بازی کنید که فکر کند خیالاتی شده.

مثلا یک نفر را بفرستید در خیابان اتفاقی جلویش را بگیرد و به او بگوید که چقدر شبیه آشنایی هست که سی سال پیش خانواده اش را ترک کرده و هنوز پدر و مادر پیرش دنبالش میگردند.

یا یک پاکت نامه خالی زیر برف پاکن ماشینش به اسم خودش برایش بگذارید. و یا از تلفن عمومی به او تلفن بزنید ولی هیچ حرف نزنید. اینقدر صبر کنید تا او گوشی را قطع کند. شما گوشی را قطع نکنید. اعتماد به نفس داشته باشید.

تا اینجای این کار خیلی عادی هست. آقای همسایه فکر میکند فقط یک مزاحم معمولی هست. یک فحشی میدهد و برمیگردد سر کار و زندگی اش.

ولی این فقط برای پیش پرده و گرم کردن نمایش شماست. یادتان باشد نقشه اصلی شما چیز دیگری ست.

شب شروع برنامه خیلی خونسرد رفتار کنید. ساعت ۲ یا ۳ صبح برای اجرای پرده نمایش اصلی وارد کوچه بشوید. چند بار در کوچه بالا و پایین بروید و مواظب باشید که همه جا تاریک و ساکت و کوچه در امن و امان هست و همه خوابیده اند.

خیلی آهسته به در خانه او نزدیک بشوید. ملافه های سفید را طوری که به شکل کفن یک آدم مرده دیده بشود، جلو در خانه اش روی زمین پهن کنید.

بعد چرخ نخ سیاه را در دست راستتان بگیرید. خیلی آرام با دست چپ سر نخ را از وسط چفت در خانه اش رد کنید و بعد در حالیکه هر دو سر نخ را توی دستتان دارید، خیلی آهسته از در خانه دور بشوید و از کوچه بیرون بیایید.

حالا سر کوچه پشت دیوار از همان دور، بدون اینکه نزدیک در باشید، کنترل چفت در را در اختیار دارید. چرخ نخ هم که سیاه هست و در تاریکی کوچه اصلا قابل دیدن نیست.

هر دو سر نخ را بگیرید و بکشید.

چفت در بالا و پایین میرود و در میزنند. تق تق... تق تق... تق تق.

همینطور دو سر نخ را هی بکشید. به داد و فریاد آقای همسایه که دارد فریاد میزند: بابا اومدم چته مگه سر اووردی، هیچ توجهی نکنید.

اصلا عجله نکنید. وقت زیادی دارید. همیشه یک چند دقیقه ای طول میکشد تا آقای همسایه از توی رختخواب گرم و نرمش بلند بشود، شلوارش را بالا بکشد، توی تاریکی کفشش را پیدا کند و دم در بیاید.

اینقدر کشیدن نخ را ادامه بدهید تا درست لحظه ای که صدای باز شدن در را بشنوید.

همینکه در باز شد، سر آزاد نخ را که در دست چپ دارید ول کنید و سر دیگرش را که همان چرخ نخ توی دست راستان هست، سریع بکشید.

آقای همسایه همینطور که چفت در را میکوبند، در را باز میکند. کسی جلو در نیست، به غیر از کفن سفید یک آدم مرده که در تاریکی شب روبرویش روی زمین خوابیده.

همسایه تان همینکه کفن سفید را دید وحشت همه وجودش را میگیرد. نگاهی به چفت در میاندازد و بیشتر میترسد. در را میبندد و فرار میکند توی خانه.

صبح روز بعد وقتی از توی کوچه رد میشوید احتمالا میبینید که یک آمبولانس سفیدی جلو در منزل همسایه شما پارک کرده.

اگر آمبولانس تیمارستان دکتر سلامی هست، که خیالتان راحت باشد.

از فردا میتوانید به همه بگویید: بابا من که از همون روز اول میگفتم این مرتیکه عقل درست حسابی نداره. کسی باورش نمیشد.

اگر هم که آمبولانس پزشک قانونی جلو در خانه شان پارک شده، یادتان باشد که همه ما آخرش یک روزی رفتنی هستیم. بعضی ها عجله دارند زودتر بروند.

+ نوشته شده  پنجشنبه 12 بهمن1385   توسط علی   | 

یک لقمه نون و پنیر خوشمزه.

ما همیشه صبح های تابستان توی حیاط خانه یک نمایش چهار پرده داشتیم.

با نسیم خنک صبح بود که از خواب بیدار میشدی. همانجا روی پشت بام برای چند دقیقه سرت را زیر شمد قایم میکردی تا آفتابی که داشت خودش را روی رختخواب پهن میکرد، آرامش چرت صبحگاهی ات را از تو نگیرد.

از توی حیاط صدای جیک جیک گنجشکها که برای خُرده نان های خیسی که مادر کنار حوض ریخته بود به سر و کول هم میپریدند، به گوش میرسید.

از پله ها که پایین میآمدی بوی دیوار کاهگلی و حیاط آب پاشی شده و عطر شیشه مربای آلبالو بود و نسیم خنک صبح تابستانی که صورتت را نوازش میداد.

توی ایوان مادر فرشی پهن کرده بود و نان داغ سنگک و پنیر بلغاری و گردو را توی سفره کنار هم گذاشته بود و بخار سماور قدیمی که توی هوا میچرخید.

کنار سفره مینشستی و همینطور که مادر تسبیح به دست، دعای بعد از نمازش را میخواند، برایت چای میریخت و نصیحت میکرد:

وای پناه بر خدا، بیچاره مینو خانم. پسرشو گرفتن بردن زندان. میگن تو جیباش تریاک پیدو کردن. آخرش معلوم بود یه بلوی سر خودش میاره. بیچاره سنی هم نداره ها. دو سال فقط از تو بزرگتره.

چقد بگم، اینهمه ناشکری نکنید. قدر ای سلامتی تون رو بدونید.

چرو اینقده صورتت سفید شده؟ چرو زیر چشات ورم کرده؟ مگه دیشب خوب نخوابیدی؟ برم برات آب پرتقال بیگیرم؟ جوییت درد میکنه؟ سردیت که نشده؟ پول میدم بیرون که میری حتما یک لیوان عرق شاطره بگیر بخور.

امروز ظهر میخوام برات چلو خوروش بادمجون که دوست داری درست کنم. هر جو رفتی ظهر بی خونه. رضا را هم با خودت بیار.

حبه قندی زیر زبانت میگذاشتی و چای را توی نلبکی میریختی و همینطور که به گنجشکها نگاه میکردی که تکه های خیس نان را از نوک همدیگر با زور بیرون میکشند، گرمی خوشمزه چای شیرین را که با عطر بهار نارنج مخلوط شده بود توی دهانت احساس میکردی.

مادر در حالیکه استکان چای را دوباره برایت پر میکرد ادامه میداد: مادر یه چند روزی هست که میبینم بد عنقی. چرو اخمات تو همه؟ چیزی شده؟

نه مامان. چیزیم نیست. یک چند روزی هست حوصله درست و حسابی ندارم.

ناگهان بدون اینکه انتظارش را داشته باشی عین اینکه زلزله آمده باشد، سقف آسمان میشکافت و یک باران تند و وحشتناکی مثل دانه های تسبیح روی سرت پایین میریخت.

بی خبر از همه جا، یک دفعه همه آن آرامش و لطافت گرم و صمیمی، ۱۸۰ درجه میچرخید و به طوفانی از جیغ و ناله تبدیل میشد:

خدا الهی ذلیلت کنه پسر. همش هی بگیر تا لنگ ظهر بخواب شاید حوصله پیدا کنی.

حوصله نداری آتیش به جونت بگیره. اصلا انگار نه انگار که این همه تجدیدی داری.

خودتو زدی به عالم بی خیالی. بدبخت اگه رد بشی باید بیری سربازی. هی اینهمه علاف تو خیابونا نگرد. ور پریده صبح تا شب کارت شده سینما و الواطی. رضا هم دوست شد پیدا کردی. اگر جرات داره یه بار دیگه پاشو اینجو بذاره.

میخوای که بدبخت و بیچاره بشی؟ میخوای کسی زنت نده؟ دست بردار از عیاشی. تو که دیگه آبرو برای من پیش در و همسایه نذاشتی، خدا ذلیلت بکنه.

و باز دوباره نسیم خنک صبح تابستان بود و لقمه نان داغ سنگک و پنیر بلغاری که همانجا توی دهانت زهر میشد و مثل سنگی از گلویت پایین میرفت.

+ نوشته شده  سه شنبه 10 بهمن1385   توسط علی   | 

شیراز. حافظیه. زمستان ۱۳۸۵.

+ نوشته شده  یکشنبه 8 بهمن1385   توسط علی   | 

من یک بچه بی فرهنگ شهرستانی هستم. تهران جای من نیست.

یک شیرازی که در تهران زندگی میکند، برایم نوشته: همین الان وبلاگت را خواندم. بنظرم در مکانهای عمومی گفتن اینگونه خاطرات شایسته نیست. بیا محیط فرهنگی تری برای وبلاگت بساز.

حقیقتش از کاری که کرده ام خیلی پشیمان هستم. چند روزی هست که خواب و خوراک درست و حسابی ندارم.

فکر اینکه به همین سادگی با نوشتن چند خاطره قدیمی، آبرو و حیثیت و اصل و نسب و تاریخ چندین ساله یک ایل و تبار شیرازی را به بازی گرفته ام، دچار یک ناراحتی وجدانی شدیدی شده ام.

چند روزی هست که دارم توی حیاط راه میروم و با خودم حرف میزنم. خانم بزرگ دلش شور میزند. میگوید چشمم زده اند. رفته و برایم رمال آورده. هی دور سرم اسفند دود میکند. شب تا صبح برای اینکه خدای نکرده کاری دست خودم ندهم، هی در اتاقم را یواشکی باز میکند و از لای در به من نگاه میکند.

اگر همینطور پیش برود فکر کنم آخرش کارم به بیمارستان دکتر سلامی بکشد.

برای همین تصمیم گرفتم که یک کاری بکنم. گفتم خودم میروم تهران. رُک و پوست کنده و رو در رو با او حرف میزنم.

چمدانم را بستم و رفتم گاراژ تی بی تی یک بلیط تک صندلی، پشت سر راننده خریدم که راهی تهران بشوم.

هنوز اتوبوس از زیر دروازه قرآن رد نشده بود که یادم افتاد: ای بابا کجا با این عجله. مگر یادت رفته که ما بچه شهرستانی های بی فرهنگ را که به این آسانی توی تهران راه نمیدهند.

آدم تهران که میرود یک شبه که با فرهنگ نمیشود. مگر به همین سادگی هاست.

شهر هرت نیست که همینطوری سرت را زیر بیاندازی و بدون دعوت وارد بشوی. تهران هست. کارونسروی دم دروازه اصفهون که نیست. فکر کردی حالا که دوره و زمونه عوض شده و تو هم بزرگ شدی، اینها یادشان رفته که تو کی هستی و چی بودی.

مگر یادت رفته همیشه وقتی به تهران میرسیدی باید دم در اُرسی ات را از پایت در میآوردی.

تهرانی ها شیک و امروزی بودند، ولی ما اُمل بودیم. آنها به بله " آره " میگفتند، ما " ها " میگفتیم.

آنها توی فروشگاه بزرگ ایران پله برقی داشتند. ما برای اینکه بالای پشت بوم خودمون هم برویم باید نردبون میگذاشتیم. 

بچه های تهرانی عصرها با شلوار پالمر شیک توی چاتانوگا نشسته بودند نسکافه و پیراشکی میخوردند. ما بچه های پا پتی توی جوب پشت سعدی نشسته بودیم و آش کارده میخوردیم.

آنها استادیوم امجدیه و استخر سرپوشیده داشتند. ما توی زمین خاکی پشت بهداشت فوتبال تیغی بازی میکردیم و خاک میخوردیم و یا توی استخر فرح وسط پونصد تا آدم لخت و پتی، شلنگ و تخته میانداختیم.

آنها بعد از شنا به سونا میرفتند و سرشان را با شامپو میشستند. ما پنج نفر زیر یک لوله آب سرد سرمان را با صابون میشستیم.

زمستانها آنها توی پیست دیزین اسکی بازی میکردند. ما توی جاده اردکون برف به سر و کله هم میزدیم.

آنها کاباره میامی و کاباره باکارا داشتند. کافه عباس اصفهونی و ساندویچ فروشی موسیو پاتوق ما بود و اصغر ماتیکی شبها برای ما شو اجرا میکرد.

حتی اسم محل عیش و عشرتشان هم شیک و مدرن بود. اسمش را شهر نو گذاشته بودند. ما به آنجا شیرین بیان میگفتیم. رییس آنها پری بلنده بود و بی ام و سوار میشد. مال ما دم در باید اول از جلو قاسم سبیل طلا که روی موتور گازی نشسته بود، رد میشدند.

تهرانی ها عصر ها توی خیابان جردن قدم میزدند و یا توی خیابان پهلوی با ماشین باباجون ویراژ میدادند و شب توی دربند توی رستوران پشت میزی نشسته بودند با قاشق و چنگال جوجه کباب و بریانی میخوردند.

ما خوشحال بودیم که جلو بیمارستان پونصد تختخوابی قدم میزنیم و بغل ساعت گل عکس میگیریم و بلال میخوریم. بعد همه میریختیم عقب یک تاکسی بار، میرفتیم فلکه قصرالدشت پشت در باغ گلخون رو زمین پتو میانداختیم، مینشستیم با دست، نون و کباب لقمه میگرفتیم.

شبها مردم در تهران به دیسکوتک مولن روژ میرفتند. ما آخر شب توی تاریکی کوچه قهر و آشتی و کوچه شاشو ها آواز میخواندیم.

آنها ساعت ۵ عصر که روزنامه کیهان منتشر میشد، توی باغ لب استخر پشت میزی نشسته بودند و با یک فنجان قهوه ترک و بیسکویت مادر، روزنامه عصر را ورق میزدند. ما صبح روز بعد دم کل مشیر دو پیازه آلو میخوردیم و اخبار دیروز را میخواندیم.

در تهران کانال ۲ و کانال آموزشی داشتند. ما جعفر را میفرستادیم روی پشت بوم آنتن را بچرخاند تا برفک تلوزیون پاک بشود و شب که همسایه ها جمع میشوند بتوانیم خانه قمرخانم را تماشا کنیم.

آنها تعطیلاتشان را در شمال و ویلاهای کنار دریای خزر میگذراندند و وقتی برمیگشتند ماشینشان را توی کار واش میشستند.

ما میرفتیم اکبر آباد یا بغل دریاچه نمک پتو می انداختیم و نون و کاهو و ترشی میخوردیم و ژیان قراضه مان را هم همانجا میشستیم.

ما به جای ببخشید سرمان را زیر میانداختیم و میگفتیم: ووی روم سیاه... سر جدت نفمیدم چطو شد که ایطو شد. و اگر میخواستند کاری برایشان انجام دهیم، جواب میدادیم: ووی کاکو من و شمو نداره. رو چیشُم... ما هر چی شمو امر بفرموید رو سرمون میذاریم.

عید نوروز هم که از راه میرسید ما باید خوب میشدیم. بهترین میشدیم. گل سرسبد شهرهای دنیا میشدیم. شیراز باید شهر گل و بلبل میشد. عطر نارنج و بوی زعفران همه جا را باید پر میکرد.

باید مهمان نواز میشدیم. در باغ ارم و حافظیه و سعدی را باید چار طاق باز میگذاشتیم. از شیراز تا تخت جمشید را باید چراغانی میکردیم. هیچ کجا بهتر از شیراز نمیشد. " همه جای ایران سرای من است " باید میشدیم.

توی بازار وکیل اگر سوغاتی میخریدند، ووی قابلی نداره... حالو شمو بفرموید هر چی خواسید بدید و برید بود و دم در یک شیشه آبلیمو و یک شیشه گلاب، بار خاطری.

جلو در خانه هایمان را باید جارو و آب پاشی میکردیم. سفره هایمان را پهن میکردیم و دست به سینه میایستادیم و سرمان را مثل نوکر زیر میانداختیم.  

به همین سادگی داشت یادم میرفت که من یک بچه بی فرهنگ شهرستانی هستم. تهران جای من نیست.

+ نوشته شده  جمعه 6 بهمن1385   توسط علی   | 

من را هم با خودتان ببرید.

آن روزها رسم بود که بعد از خواستگاری اگر عروس و داماد آینده میخواستند بیشتر با هم آشنا بشوند، معمولا یکی دو بار برای شام و یا گردشی توی پارک با هم بیرون میرفتند.

البته چونکه هنوز عقد نکرده بودند و با هم محرم نبودند، بزرگترهای فامیل برای اینکه این دو تا تنها نباشند، یکی از بچه های فامیل را هم هر کجا که میرفتند، با آنها میفرستادند.

اینطور از یک طرف هم دهن همسایه های فضول را میبستند و هم اینکه این دو تا مرغ عشق حواسشان باشد که خدای نکرده یک دفعه شیطان گول آنها بزند و جایی توی تاریکی دست همدیگر را بگیرند و یا یواشکی به هم یک ماچی بدهند.

در فامیل ما این ماموریت بسیار مهم و خطیر را من به عهده داشتم.

بچه های دیگر فامیل هم از روی لجاجت و حسودی شان که چرا جای من نیستند روی من اسمهای زیادی گذاشته بودند.

اُلولَک سر لَته، مترسک، جوکر پاسور، تایر زاپاس، آژیر خطر، کبریت بی خطر، نخودی... و خیلی اسمهای دیگه.

ولی من نه تنها اصلا به این حرفها اهمیتی نمیدادم بلکه داشتم از این کار لذت زیادی هم میبردم.

از یک طرف شازده دوماد و عروس خانم خیلی هوای من را داشتند و حسابی به من میرسیدند که من هم لذت ببرم و هم وقتی به خانه برمیگشتیم به کسی چیزی نگویم.

در بهترین رستورانها هر چیزی که دلم میخواست سفارش میدادم و هر غذایی که دوست داشتم میخوردم. بستنی و دسر و شربت و تخمک و آجیل هم که همیشه جای خودش را داشت.

اگر برای گردش به پارک میرفتیم، برای اینکه از دست من یک جوری خلاص بشوند و دوتایی بتوانند با هم تنها باشند، من را سوار تمام اسباب بازی ها و چرخ فلک ها میکردند و تازه بعد از آنکه پیاده میشدم، برایم پشمک و بلال و بستنی ب ب کا و چُسک نمکی هم میخریدند.

یا اگر هم به سینما میرفتیم، فیلم را حتما من انتخاب میکردم. توی ماشین هم هر آهنگی را که من دوست داشتم برایم میگذاشتند.

در واقع انگار اینکه عروسی من بود نه دوران نامزدی آنها.

وقتی هم که به خانه برمیگشتیم، خانم بزرگ و عمه بتول من را توی اتاقی میبردند و یواشکی به من پولی میدادند که من تمام جریان گردش را که کجا رفتیم و چی خوردیم و چه کردیم را از سیر تا پیاز برایشان تعریف کنم.

من هم که نمک خورده جناب داماد بودم و حسابی خرج روی دستش گذاشته بودم، یک داستانی میساختم و با آب و تاب تعریف میکردم که نه سیخ بسوزد نه کباب. 

خلاصه این وسط از هر طرف من مورد لطف و محبت قرار داشتم.

اینها را گفتم که اگر به سلامتی بله برونی تمام شده و تازه عروس و تازه دامادی دارید که میخواهند با هم به گردش بروند و میخواهید کسی را همراه آنها بفرستید که مواظب آنها باشد، حتما روی من حساب کنید و خبرم کنید.

خیالتان هم راحت باشد، قول میدهم که هیچکدامشان دست از پا خطا نکند.

+ نوشته شده  چهارشنبه 4 بهمن1385   توسط علی   | 

لطفا از در عقب وارد نشوید.

دعواهای خانوادگی، زد و خورد های محلی، چاقو کشی، دزدی، قتل و همه جرایم روستای حسن آباد را پاسگاه ژاندارمری مرکزی این روستا پی گیری میکرد.

فرمانده پاسگاه بعد از شکایت و دستگیری متهم، پرونده جرم را تکمیل میکرد و شاکی و متهم دستبند زده را به همراه یک یا دو تا سرباز وظیفه، سوار جیپ پاسگاه میکرد و به دادگستری شیراز میفرستاد.

از میان چهار یا پنج استوار و گروهبانی که در این پاسگاه خدمت میکردند، هیچکدامشان سواد خواندن و نوشتن نداشتند و فرمانده پاسگاه، سروان شایانفر هم که آدم تنبل و گشادی بود، همیشه منزل کدخدا نشسته بود چلو مرغ میخورد و یا تریاک میکشید.

برای همین تمام کارهای دفتری و نوشتن پرونده های بازجویی پاسگاه حسن آباد را سربازهای دیپلم وظیفه این پاسگاه انجام میدادند.

سال ۱۳۵۸ من برای چند ماه در این پاسگاه خدمت سربازی ام را میگذراندم.

یک روز صبح یک زن دهاتی در حالیکه بچه ای به بغل داشت و دو تا بچه کوچک دیگر هم از پشت سر چادرش را میکشیدند، با داد و فریاد از در پاسگاه وارد شد و گفت که میخواهد از شوهرش شکایت کند.

یکی از همان استوارهای بیسواد که آن روز کشیک بود از من خواست که فرم شکایت این زن را برایش بنویسم.

این زن دهاتی با بچه هایش توی دفتر پاسگاه کنار میز من نشست و در حالیکه من کلمه به کلمه هر چی که میگفت مینوشتم، شروع به تعریف داستان شکایتش کرد.

گفت که شوهرش به او خرجی نمیدهد، بچه ها را کتک میزند، شب دیر وقت به خانه می آید، با او بد رفتاری میکند... و ناگهان در میان تعجب من، لحظه ای سکوت کرد، سرش را پایین انداخت و یکی از کفشهایش را از پایش در آورد و آن را وارونه روی میز گذاشت.

من که نمیدانستم منظورش از این کار چیست، کفشش را برداشتم و روی زمین انداختم.

زن دهاتی دوباره لنگه کفش را برداشت و آن را وارونه روی میز گذاشت.

من هنوز داشتم وسط گیجی خودم دنبال جوابی برای این کارش میگشتم که ناگهان گروهبانی که از گوشه اتاق داشت به این صحنه نگاه میکرد نزدیک آمد و به زن دهاتی گفت: بله خواهر. متوجه شدیم. لطفا ادامه بدهید.

وقتی کار نوشتن پرونده تمام شد و زن دهاتی بیرون توی حیاط منتظر نشسته بود که بروند و شوهرش را دستگیر کنند و بیاورند، گروهبان نزدیک من آمد و گفت:

سرکار مثل اینکه نمیدونی جریان لنگه کفش وارونه روی میز گذاشتن چیه.

گفتم: نه گروهبان. نمیدونم. جریان چیه؟

گروهبان گفت: در دهات معمولا وقتی شوهر به همسرش بد رفتاری میکند و شبها که به خانه می آید... از در عقب وارد میشود!... زنش چونکه میخواهد این بد رفتاری را برای تو که غریبه هستی تعریف کند و خجالت میکشد که همه چیز را بگوید، لنگه کفشش را وارونه روی میز میگذارد. تو خودت باید بفهمی که منظورش چیست.

آنجا بود که من تازه یاد گرفتم چرا کفش را وارونه روی میز میگذارند.

چند روز پیش در یکی از دادگاه های خانوادگی تورونتو کانادا، خانم بسیار شیک و زیبایی کنار میز آقای قاضی نشسته بود و داشت در مورد شکایتی صحبت میکرد.

همینطور که داشت تعریف میکرد لحظه ای سکوت کرد، سرش را پایین انداخت و لنگه کفش هزار دلاری  " Dolce & Gabbana " را از پایش در آورد و آن را وارونه روی میز آقای قاضی گذاشت.

آقای قاضی نگاهی به او انداخت و عینکش را جابجا کرد و خیلی خونسرد گفت: بله. متوجه شدم. لطفا بفرمایید ادامه بدهید.

من با دیدن این صحنه بی اختیار به یاد همان زن دهاتی و گروهبان بیسوادی افتادم که سی سال پیش در روستای حسن آباد این زبان بین المللی را به من یاد دادند.

+ نوشته شده  سه شنبه 3 بهمن1385   توسط علی   | 

من وقتی که بچه بودم هر شب از خدا میخواستم که او با همه بزرگی و رحمت الهی اش کاری کند تا من بتوانم یک دوچرخه داشته باشم.

بعد فهمیدم که خدا آنقدر گرفتار گوش دادن و بخشیدن گناه های بقیه بنده هایش هست که وقتی برای دوچرخه من ندارد.

برای همین خودم رفتم و از توی خیابان یک دوچرخه دزدیدم.

بعد من هم مثل بقیه بنده هایش از او خواستم که گناه من یکی را هم ببخشد.

+ نوشته شده  یکشنبه 1 بهمن1385   توسط علی   |