تبليغاتX
رویاهای گمشده

رویاهای گمشده

چگونه یک گاری ماشینی بسازیم.

سلام. مدتی هست که بسیاری از کوچولو های عزیز مرتب برای من نامه میفرستند و شکایت میکنند که بابا جون و مامی جون به گریه و التماسهای آنها اعتنایی نمیکنند و برایشان Video Game - Playstation - Xbox - ipod - و Wii نمیخرند.

از من میپرسند که من وقتی به سن اینها بودم بدون این همه امکانات و تفریح، وقت بیکاری خودم را چگونه میگذراندم.

برای همین امروز من طرز ساختن یکی از بهترین سرگرمی های دوران کودکی خودم را که اسمش گاری ماشینی بود، برای این دوستان عزیز کوچولو شرح میدهم:

برای بازی کردن با این گاری به دو نفر احتیاج هست. یک نفر راننده و یک نفر که گاری را بکشد.

وسایل مورد احتیاج:

۱- یک عدد صندوق خالی میوه. این صندوق را میتوانید شب دیر وقت از پشت دیوار مغازه میوه فروشی یا سبزی فروشی محله تان یواشکی بردارید.

فقط حواستان باشد که دکان اکبر میوه فروش در خیابان داریوش سگ دارد.

۲- چهار عدد چرخ. این چرخ ها را میتوانید از توی انباری ته حیاط از زیر کالسکه قدیمی خودتان که مدتهاست بی استفاده مانده یواشکی باز کنید.

۳- یک عدد بشقاب. برای تظاهر کردن که فرمان ماشین هست.

در صورت امکان به ظرفهای چینی گل مرغی خانم بزرگ اصلا دست نزنید. مگر اینکه روغن چرب لنگه کفش، چوب جارو، انبر و یا پشه کش پلاستیکی را قبلا به تنتان مالیده باشید.

۴- دو متر طناب کلفت. میتوانید از بند رخت توی حیاط استفاده کنید.

یادتان باشد که حتما بعد از دو سه بار دور زدن دور باغچه، جایتان را با دوستتان عوض کنید. در غیر اینصورت دعوا میشود و ممکن هست که ماشین شما را از دستتان بگیرند.

سرعت خود را رعایت کنید. یادتان باشد که دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن هست.

با دنده سنگین حرکت کنید. زیاد هم بوق نزنید. فکر کنید حیاط بیمارستان هست.

اگر به صندوق، چرخ و طناب دسترسی ندارید میتوانید از یک قوطی کارتن خالی استفاده کنید. شما توی قوطی مینشینید و دوست شما، شما را میکشد.

معمولا خانم بزرگ قوطی کارتون خالی تلوزیون و یا یخچال را چند سالی هست که توی انباری ته حیاط برای روز مبادا قایم کرده.

اگر از قوطی کارتون استفاده میکنید بهتر هست که توی اتاق و روی فرش ابریشم اصفهان بابا جون رانندگی کنید. چون قوطی کارتن معمولا زود پاره میشود و خدای نکرده ممکن هست به خودتان آسیب برسانید.

اگر هیچکدام از اینها را ندارید برگردید پیش بابا جون و مامی جون و یک بار دیگر التماس کنید.

+ نوشته شده  شنبه 30 دی1385   توسط علی   | 

جایی دست خالی نروید.

اگر روزی روزگاری در ایتالیا شما را به مهمانی، مجلسی، یا جایی دعوت کردند و یا اگرخواستید برای نامزدتان یا همسرتان دسته گلی بخرید، یادتان باشد که هیچوقت گل میخک نخرید.

در ایتالیا از گل میخک بیشتر برای مجالس ختم و تشیع جنازه استفاده میکنند.

من این را نمیدانستم و فکر کردم شیراز هست. رفتم یک دسته گل بزرگ میخک گرفتم و از در وارد شدم.

از شما چه پنهان، شما که دیگه غریبه نیستید. من بعد از این همه سال هنوز دارم قصاص اشتباهم را پس میدهم.

به جایش مثل شیراز خودمان بروید بالوی تپه تلوزیون از بابا بستنی، یک ظرف بستنی و یا فالوده ای تهیه کنید که هم صاحبخانه را خوشحال میکنید و هم خودتان یک لذتی میبرید.

بقیه عمرتان هم از دست شوخی و کنایه بعضی ها در امان هستید.

+ نوشته شده  پنجشنبه 28 دی1385   توسط علی   | 

هدیه ای برای تولد یک قهرمان.  محمد علی کلی. January 17, 1942 

ساعت ۵ صبح چهارشنبه یکی از روزهای پاییز سال ۱۳۵۲ بود.

پدرم صبح کله سحر که برای نماز بلند شد من را هم بیدار کرد. هول هولکی دست و صورتم را یک آبی زدم و تلویزیون سیاه و سفید آر تی آی مان را روشن کردم. هنوز داشت برفک نشان میداد.

قرار بود که از زئیر مستقیم مسابقه بوکس بین محمد علی و جورج فورمن را پخش کنند. فورمن گفته بود که میخواهد علی را تکه تکه کند. علی میخواست عنوان قهرمانی اش را پس بگیرد. اسم مسابقه را غُرش توی جنگل گذاشته بودند.

زنگ بازی را زدند. فقط برای همان راند اول بود که علی حمله میکرد. بعد از آن باران مشت های های فورمن بود که شروع شد. وای که چه میزد.

محمد علی دور راند میگشت و از دستش فرار میکرد. فورمن، دوباره علی را گوشه رینگ گیر می آورد و ضربات مشتهای سنگینش را به سر و شکم او میزد. باز علی از دستش در میرفت و بطرف گوشه دیگر رینگ میرفت.

بعد از همانجا دستهایش را به طرف فورمن تکان میداد و میگفت: بیا...بزن. بعد کمرش روی طناب رینگ لم میداد و صورتش را با دستهایش میپوشاند و جورج فورمن می آمد و چپ و راست به او مشت میزد.

گاهی محمد علی دستهایش را دور گردن جورج فورمن میانداخت و برای اینکه کمتر مشت بخورد، خودش را به او میچسباند و گاهی همانجا از زیر مشتی با هوک راست به چانه فورمن میزد و او را بیشتر عصبانی میکرد.

ترس همه وجود من را گرفته بود. کار علی تمام بود. هر لحظه منتظر بودم که علی روی کف رینگ پرت بشود.

هفت راند همینطور گذشت. علی مثل کوه ایستاده بود و مشت میخورد. هر راند که میگذشت فورمن بیشتر خسته میشد و ضربه هایش آرام تر میشد. علی هم از فرصت استفاده میکرد و گاهی به صورت فورمن ضربه ای میزد.

راند هشتم آغاز شد. فورمن خسته بود. دیگر از ضربه های سنگینش خبری نبود. صورتش ازضربه های مشت علی ورم کرده بود.

۱۰ ثانیه به پایان راند هشتم مانده بود. فورمن با همه خستگی اش علی را گوشه رینگ آورده بود و به او مشت میزد. همانجا بود که فورمن برای یک لحظه گاردش را باز کرد. علی با زرنگی دوباره چند مشتی به او زد و با هوک چپ محکم به چانه اش کوبید. فورمن تعادلش را از دست داد و همانجا علی هوک راستش را وارد کرد.

پاهای فورمن خم شد و ناگهان مثل کوهی زمین افتاد. داور شروع به شمردن کرد.

من به هوا میپریدم و فریاد میزدم. فورمن روی رینگ گیج افتاده بود و به مربی اش نگاه میکرد. از خستگی توان بلند شدن نداشت.

داور تا ده شمرد. فورمن به سختی از جا بلند شد ولی دیگر دیر شده بود. علی عنوان قهرمانی اش را پس گرفته بود.

مسابقه که تمام شد من از خوشحالی تا دم در حیاط مدرسه مان توی کوچه میدویدم.

آن روز صبح محمد علی کلی یک خاطره بسیار هیجان انگیز را در زندگی همه ما برای همیشه به یادگار به جا گذاشت.

+ نوشته شده  چهارشنبه 27 دی1385   توسط علی   | 

برنامه امشب سینماهای شیراز.

۱۳۰۸: تماشاخانه. در محله گود عربان. نمایش فیلمهای صامت. قیمت بلیط درجه یک: یک ریال. درجه دو: ده شاهی. 

۱۳۱۰: سینما جهان نما. به دلیل عدم استقبال مردم تعطیل و به اداره قند و شکر تبدیل شد.

۱۳۱۵: سینما دیده بان. اولین فیلمها: دختر لُر، لیلی و مجنون و چشمهای سیاه. این سینما بعدها به اسم سینما مایاک و در آخر به اسم سینما تاج تغییر نام داد.

۱۳۱۵: سینما خورشید. به سینما خورشید و جهان و سینما پارس تغییر نام داد.

۱۳۲۷: سینما تاتر رکس. سینما تخت جمشید، در خیابان داریوش.

۱۳۳۲: سینما مترو در پاساژ استاندارد. اولین فیلم: پرنس دانشجو.

۱۳۳۴: سینما ایران. ۱۳۳۶: سینما مهتاب. اولین فیلم: دزد دوچرخه.

۱۳۴۰: سینما سعدی. اولین فیلم: پمپی در آتش. ۱۳۴۲: سینما پاسارگاد.

۱۳۴۳: سینما پرسپولیس. اولین فیلم: داستان وست ساید. ۱۳۴۵: سینما پارامونت.

۱۳۴۶: سینما کاپری. اولین سینمای مجهز به دستگاه نمایش ۷۰ میلیمتری و صدای شش باندی. اولین فیلم: اشکها و لبخندها.

۱۳۴۸: سینما پرسیا. و برای اولین بار در شیراز با دستگاه و پرده بزرگ نمایش سینه راما: سینما آریانا. اولین فیلم: راز کیهان. 

+ نوشته شده  یکشنبه 24 دی1385   توسط علی   | 

مرا اعدام کنید. شاید من سزاوار مرگ هستم.

من یک خواهرزاده ای دارم که همیشه به من میگه: خان دایی تو از مار کبری هم بدتری.

مار کبری اقلا این معرفت را داره که وقتی نیشش را میزنه راهش را میگیره و پی کارش میره. تو یکی همینطور روبروی آدم میشینی و هیس هیس میکنی و آدم را زجر میدی.

همه ما این را خوب میدانیم که هر کسی در زندگی اش یک روزی یک کار بدی کرده که زیاد از آن راضی نیست و وجدانش را همیشه آزار میدهد.

منظورم اذیت کردن و شیطنت های سالهای کودکی، مثل از دیوار راست بالا رفتن، چسب روی زنگ در خانه مردم گذاشتن و توی خیابان روی ماشین ها خط انداختن و یا چرخ ماشین همسایه ها را پنچر کردن و از این کارهای معمولی نیست.

از این مردم آزاری ها که همه در کودکی یک کاری کرده اند و خاطره تلخی هم دارند.

من یکی گاهی پایم را از گلیم خودم درازتر گذاشته ام.

یکی از نمونه هایش مثلا بزرگتر هایم را جمع کردن و سوار هواپیما شدن و از شیراز به رضاییه برای خواستگاری رفتن هست، بدون اینکه قصد ازدواج داشته باشم.

و یا یک روز یک آشنایی را برای تعطیلات به ترکیه دعوت کردم و بعد روزی که در کشور غریب از هواپیما پیاده شد، او را تک و تنها در فرودگاه سر پا کاشتم و به جای اینکه به پیشوازش بروم، کنار ساحل دریای مدیترانه بی خیال روی ماسه ها لم داده بودم و سیگار برگ میکشیدم و روزنامه میخواندم.

و یا اینکه یک شب در ایتالیا برای شوخی چند تا از دوستانم را که میدانستم حتی یک لیره هم در جیب ندارند، برای شام به رستوران مجللی دعوت کردم و آخر شب در حالیکه همه با خوشحالی مشغول صرف دسر و کافه اسپرسو بودند، به بهانه دستشویی رفتن از در رستوران بیرون آمدم.

حتی یادم هست که یک روز به عنوان نجات غریق جایی کار گرفتم، بدون اینکه اصلا شنا بلد باشم...

همه این اذیت های من سالها قبل در شیراز و از سینما پرسیا شروع شد.

شیرازی ها سینما پرسیا در خیالان زند را خوب میشناسند. این سینما بعد از انقلاب به اسم سینما آسیا تغییر نام داد.

یادم هست در خروجی سینما پرسیا توی خیابان رودکی باز میشد.

بعد از تمام شدن فیلم، مردم همیشه باید از توی راهرویی که بین محوطه ورودی سینما و در خروجی بود میگذشتند و از سینما خارج میشدند.

معمولا وقتی فیلم تمام میشد، یک نرده آهنی وسط این راهرو میکشیدند و دو نفر هم می ایستادند و مراقبت میکردند تا سالن سینما برای سانس بعدی خالی بشود و تازه اینکه کسی هم با زرنگی دوباره به سالن برنگردد و با یک بلیط فیلم را دو بار تماشا بکند.

من و دوستانم معمولا پنج دقیقه آخر فیلم را توی تاریکی سالن، نزدیک در خروجی راهرو، کنار دیوار میایستادیم و آخر فیلم را همانجا تماشا میکردیم.

اینطور هم وقت خروج از سینما توی راهرو وسط شلوغی گیر نمی افتادیم و هم اول از همه از سینما خارج میشدیم.

ولی ما یک نقشه دیگر هم در سر داشتیم و آن هم اذیت کردن و خراب کردن تفریح بقیه مردم بود.

فیلم که تمام میشد در حالیکه توی راهرو به سمت در خروجی خیابان میرفتیم، سرمان را به طرف مردمی که برای سانس بعدی، ساندویچ به دست منتظر ایستاده بودند میچرخاندیم و داد میزدیم:

آلن دلون آخرش میمیره... و یا، فردین آخرش میره زندان...

و بعد مثل گلوله توی خیابان در میرفتیم.

تا اینکه یک روز در خروجی سینما را هنوز باز نکرده بودند و همانجا پشت در بسته من را گیر انداختند و مثل آراسته، کتک خور فیلمهای فارسی، تا میتوانستم کتک خوردم.

همه اینها را برایتان گفتم که اگر روزی روزگاری ما جایی با هم آشنا شدیم، حواستان خیلی جمع باشد.

چون اصلا به نظر نمی آید، ولی من همچین آدم سالمی هم که فکر میکنید نیستم.

+ نوشته شده  جمعه 22 دی1385   توسط علی   | 

Carlo Ponti 1912 - 2007

Carlo Ponti تهیه کننده و کارگردان ایتالیایی و شوهر Sophia Loren هنرپیشه برجسته سینما، امروز از دنیا رفت.

از کارهای به یاد ماندنی او که مدتها بر پرده سینماهای ایران هم به اجرا در آمدند، میتوان از " دکتر ژیواگو - 1965 " و " دیروز، امروز و فردا - 1963 " نام برد.

یاد از مدرسه جیم شدن ها و دو فیلمه های بعد از ظهر سینما پارامونت، قایم کردن سیگار نخی لای کتاب، ساندویچ کتلت نصفه و نشستن و تماشای لاندو بوزانکا، چیچو و فرانکو و آلبانو و رومینا پاور هم بخیر.  انگاری همین دیروز بود.

+ نوشته شده  پنجشنبه 21 دی1385   توسط علی   | 

بدون تو... هرگز.

بفرمایید دهنتون رو شیرین کنید.

در یک مجلس خواستگاری در شیراز، مادر عروس رو به مادر داماد کرد و گفت:

خُوب به سلامتی حالو بفرموید آقا زاده چه کار میکُنن؟

مادر داماد جواب داد:

بلانسبت شُمو، گلاب به روی مُبارکتون،... ایشون تو کود شیمیایی کار میکُنن.

+ نوشته شده  دوشنبه 18 دی1385   توسط علی   | 

الهی نور به قبرت بباره مادر معصومه.

مادر معصومه زن مهربان و زحمتکشی بود که از روزی که شوهرش را در جوانی از دست داد، به تنهایی سه تا بچه قد و نیم قد را با هزار بدبختی و زجر بزرگ کرده بود و به مدرسه فرستاده بود. 

کارش روزها دلاکی توی حمام زنانه بود و گاهی هم شبها خانه این و آن توی مهمانی و یا عروسی ها، کُلفَتی میکرد و ظرف میشست. آخر شب هم اگر غذایی چیزی اضافه میماند، میدادند برای بچه هایش برمیداشت به خانه میبرد.

مادر معصومه درآمد زیادی نداشت، برای همین مردم همیشه به او انعام خوبی میدادند و گاهی هم لباسی، پالتویی، کفش کهنه ای و یا وسایلی که دیگر به آن احتیاج نداشتند به او و بچه های یتیمش میبخشیدند.

میگفتند شوهر مادر معصومه یک روز برفی روی پشت بام برف پارو میکرده که ناگهان پایش لیز میخورد و به پایین پرت میشود. برای همین بود که بیچاره مادر معصومه همیشه لباس سیاه میپوشید و خودش را "همه عمر عزادار" میدانست.

اهالی محله و آشنا همیشه یک جوری به مادر معصومه کمک میکردند. اگر کسی به مسافرتی و یا جایی میرفت، همیشه کلید خانه را به دست او میداد تا از خانه مراقبت کند و یا به باغچه و گل ها آب بدهد.

اگر کسی دست تنها بود و یا به کُلفَت احتیاج داشت، مادر معصومه اولین کسی بود که چادرش را سر میکرد و میدوید.

توی حمام هم زنها همیشه سفره دلشان را پیش او باز میکردند.

روزی که ناهید خانم با شوهرش کتک کاری کرد و چمدانش را برداشت و با چشم کبود به خانه باباش برگشت، یا شبی که احترام خانم توی عروسی زیبا جون ظرف مرغ را برداشت و توی صندوق عقب پیکان جوانان قایم کرد، و یا حتی روزی که شکم دختر شهلا خانم بالا آمده بود، مادر معصومه اولین کسی بود که خبردار شد.

مادر معصومه محرم راز همه زنهای غریب و آشنا شده بود. همه مادر معصومه را دوست داشتند.

من یکی چشم دیدن مادر معصومه را نداشتم. 

دلیلش را هم فقط خودم میدانستم و خودش.

آن روزها من هم مثل همه بچه های کوچک دیگر همیشه با مادرم به حمام میرفتم.

مادر معصومه معمولا اول من را میشست، کیسه میکشید و با کاسه ای روی سرم آب میریخت و بعد من میرفتم گوشه ای مینشستم و برای خودم آب بازی میکردم.

گاهی هم اینور و آنور توی حمام میگشتم و برای کمک، کاسه آب پر میکردم و روی سر زنها میریختم.

تا اینکه یک روز مادر معصومه مرا غافلگیر کرد و متوجه شد که من زیاد از حد دارم به زنها نگاه میکنم.

هفته بعد که به حمام رفتیم وقتی داشت پشت مرا کیسه میکشید رو به مادرم کرد و با صدای بلند طوری که همه زنهای دیگر هم بشنوند، گفت: فکر میکنم دیگه علی جون ماشالله اینقد بزرگ شده که باید با باباش حموم بره.

ای نور به قبرت بباره مادر معصومه.

مگر من به تو چه بدی کرده بودم که دنیای قشنگ منو با بی رحمی به آب دادی.

+ نوشته شده  شنبه 16 دی1385   توسط علی   | 

بعضی ها فکر میکنند ما دیروز به دنیا اومدیم.

تو ای دوره و زمونه ی که حتی دم در خَلو تموم سوراخ سُنبه هوی بدن شما رو میگردن... 

دسم که بخوی تو دماغت بُکنی چار دُنگ حواسشون بهت هس...

اون هم اونجُوی که همه دنیا نشسه داره چارچشی تماشا میکنه که پا پس و پیش نذاری،

دو نفر به این سادگی تلفون از تو جیبشون در میارن و فیلم میگیرن؟

آخه به عقل جور درمیاد؟

اگه نشون نمیدادن که همه شهر میگفت فقط طنابو رو انداختن گردنش که ما رو سیاه بُکنن.

باید با یه چیزی خیال هممونو راحت میکِردن... که عامو کِردن.

حالو هی من میخوام هیچی نگم... مگه میذارن.

از حرفهای یک راننده تاکسی در شیراز.

+ نوشته شده  جمعه 15 دی1385   توسط علی   | 

شیراز. روزهای بی خیالی.

چار کلوم حرف حساب از ناظم مدرسه. آقوی سی سختی: 

اونوی که میدونن خوب میدونن که من دارم چی چی میگم.

اونویم که نمدونن برن پنبه رو از تو گوششون دربیارن و خوب گوشاشونو واز کُنن بیبینن من دارم چی میگم.

آقایون ای مدرسه قانون داره. حساب کتاب داره. بلانسبت طویله که نیس که هر وقت دلتون خواس هر غلطی که خواسید بُکنید. خونه خاله م نیس که همینجوری سرتون بندازید زیر برید تو.

مث ای هست که میگن آقا تو خیابون باید از جوهوی خط کشیده شده رد بشید. خُب اگه زدید از وسط خیابون رد شدید میان میزنن زیر لنگتون. بعد هم دو قرت و نیمه تون باقیه.

حالو هی برید دعوو راه بندازید. میگیرن میبرنتون کلونتری تا میخورید یک دست کتک حسابی هم بهتون میزنن. بعدش میرید میگید: ووی من چمدونوسم.

برید از بزرگتراتون بپرسید، سر آب جوب سعدی هم که میخوان رختاشونو بشورن اول اجازه میگیرن بعد میرن تو نوبت میزنن تو آب.

آقایون از ما گفتن بود. حالو عین کبک هی سرتون بُکنید زیر برف. بعد بیود بگید: ووی به ما نگفتید که.

نه کاسه داغتر از آش هسین نه عسل هسین که بهتون انگشت بزنن.

اونویم که دوست ندارن همین الان بیان دفتر پروندشون بگیرن برن یک خراب شده دیگه. اینجو جوی ای لات بازیا نیست.

جوی دیگم راتون نمیدن او دیگه مشکل خودتونه.

فردو صُب هم هر کی موهاشو شماره چار نزده خودش اصلا اینجو پیداش نشه.

+ نوشته شده  چهارشنبه 13 دی1385   توسط علی   | 

یک گفتگوی کوتاه با احمد مولا.

سلام احمد آقو. 

سلام چیشُم. امری داشتید؟

احمد آقو. ببخشید مزاحم شدم. میتونم از شُمو چند تا سوال بُکُنم؟ 

بُکُن جونُم. حالو شُمو چرا اینقدر دور وایسادی. بیا اینجو نزدیکتر. بشین کنارُم.

نه احمد آقو. همینجو بهتره. راحت ترم. 

 هر جور دوست داری چیشُم. سوالتو بُکُن.

احمد آقو این علی آقو اومده تو سایت رویاهای گمشدش یه چیزهایی در مورد شُمو نوشته. میخواستم بدونم راسته؟

والله من علی آقو را نمیشناسم. ایشون حتما منو بهتر میشناسه. اگه ببینمش شاید یه چیزهایی یادم بیاد.

نوشته همه اهل شیراز از شُمو میترسیدن. نوشته جریان شُمو به گوش هر کی خورده دیگه خواب راحت نداشته.  

والله علی آقو خیلی عنایت کرده. حتما از من دنبال یک چیز گمشدش میگرده. ایشون از همون بچه گی هاش هم همیشه به من لطف داشت.

احمد آقو یکی دیگه از بچه های شیراز هم به اسم نیک آهنگ کوثر اومده و حرفهای علی آقو را تایید کرده.

خدا در و تخته را به هم جور کرده. به این آقوی نیک آهنگ کوثر بگید اول این کلاه و دستمال یزدی بنده را که برداشتن با خودشون بُردن پس بیارن. بعد هم بگید اینقدر ادای بنده را درنیارن. 

احمد آقو. راسته که میگن شُمو همیشه تو جیبتون آدامس و شکلات دارید؟

والله چی بگم. هر کی که میگه حتما دستشو کرده تو جیب من و خودش بهتر خبر داره. تا اونجایی که یادم میاد من همیشه تو جیبام بلیط سینما و فشفشه هم داشتم.

احمد آقو شُمو این آقای به ظاهر دکتری که مادر علی آقو را زده کشته میشناسی؟

بله خوب میشناسمش. چند بار اومد پیشُم برام شعراشو خوند. بهش گفتم برو عامو تو اینکاره نیستی. بهش آدامس خروس نشان هم دادم. ولی گفت از مرغ بیشتر خوشش میاد. اگر میدونستم تابلو مطبشو خودم میکشیدم پایین.

احمد آقو خبر داری صدام حسین را دار زدند؟

آره چیشُم خبر دارم. از چاه در اومد تو چمبه افتاد. 

میگن وقتی داشتن دارش میزدن داشته "اشهد ان لا الله الا الله" میخونده.

من هم هر روز صبح که از در میزنم بیرون میگم "یا علی".  توبه گرگ مرگه.

خیلی ممنون احمد آقو که وقتتون را به من دادید. دیگه زیاد مزاحمتون نمیشم.

شُمو هیچوقت مزاحم نیستی. مُراحمی. حالو چرا به این زودی؟ تشریف داشتید.

نه احمد آقو باید برم. خداحافظ.

پس اقلا بوگو خونتون کجاست؟

+ نوشته شده  یکشنبه 10 دی1385   توسط علی   | 

مهمونی ختنه سورونی.

یکی از روزهای تابستان سال ۱۳۴۵ بود.

از همان روزهایی که صبح وقتی از خواب بلند میشوی پیش خودت حس میکنی که امروز با بقیه روزها خیلی فرق دارد.

از همان روزهایی که هیچوقت از یادت نمیرود.

توی خانه رفت و آمد زیادی شروع شده بود. همان اول صبح یک تاکسی بار آمد و صندلی و میزهای ارج را دم در کوچه خالی کرد.  

کریم آقای آشپز که آمد و بساطش را توی آشپزخانه ته حیاط راه انداخت، مثل این بود که دوباره یکی از همان سفره های نذری همیشگی برقرار هست.

از همان سفره هایی که زنهای فامیل و همسایه دور هم جمع میشدند، شمع روشن میکردند، آجیل مشکل گشا میخوردند و گاهی هم برای دخترهای آشنای دم بخت شوهر مناسب پیدا میکردند.

ولی آن روز زنهای فامیل به جای چادر و روسری سیاه، همه لباسهای رنگ و وارنگ پوشیده بودند و هفت قلم آرایش کرده بودند.

همه چیز و همه جا بیشتر رنگ و بوی عروسی ها را میداد. همه خوشحال بودند و میخندیدند. 

از شمع روشن کردن و آجیل مشکل گشا خبری نبود. بجایش شربت و شیرینی بود و اسفند دود میکردند.

مهمان ها یکی یکی از در وارد میشدند و هر کسی هم یکی دو تا اسباب بازی با خودش می آورد. اتاق نشیمن پر از اسباب بازی شده بود.

حیاط خانه را فرش انداخته بودند و درختهای باغچه را با لامپ های قرمز و سبز و آبی چراغانی کرده بودند.

دسته مطرب جلال و شکر و منوچهر گوشه حیاط نشسته بود و تار و تنبک میزد و پسر کوری هم با آنها آواز میخواند:

" مجنون نبودُم... مجنونُم کِردی... از شهر خودُم... بیرونُم کِردی... یار. "

کم کم بوی شکر پلو و خوروش قیمه و دود کباب همه خانه را پر کرد. سینی های غذا بود که دست به دست میگشت و از این اتاق به آن اتاق میرفت.

بتول خانم چادرش را به کمرش گره زده بود و با دایره اش وسط زنها میرقصید و در حالیکه بقیه بشکن و کِل میزدند، واسونک میخواند:

" اومدیمُش ببریمُش به خاتونش نمیدیم... این گُل شازده پسرو به کسونش نمیدیم. "

" باز نفهمیدم کُجو به کُجاست... نَقل کُجاست... زن پسر عمه... "

گاهی هم سرش را پایین می آورد و دم گوش زنهای دیگر یواشکی یک چیزی میگفت و همه با هم میخندیدند.

" ووی بتول خانم، روم سیاه. جز بگیری. ور پریده. از ای چیزا نگو. "

همه چیز داشت با خوشی و رقص و خنده میگذشت. 

من با بقیه بچه ها اینور و آنور میدویدیم و از ظرفهای آجیل روی میز مشت مشت نخودچی برمیداشتیم و توی جیب شلوارمان میریختیم. برای اولین بار بود که کسی به ما دعوا نمیکرد.

نزدیک های غروب بود که زنگ در را زدند.

صدای جیغ شادی و کِل همه خانه را پر کرد. همه بچه ها بطرف در دویدند. مثل اینکه عروس را آورده بودند.

من هم پشت سر بقیه بچه ها داشتم با خوشحالی بطرف در میدویدم تا عروس خانم را ببینم که ناگهان پدرم از پشت سر بغلم کرد. 

+ نوشته شده  جمعه 8 دی1385   توسط علی   | 

شیراز. خیابان باغ ارم.

+ نوشته شده  جمعه 8 دی1385   توسط علی   | 

راز یک مرگ.

ما شیرازی ها یک عادت بدی که داریم این هست که خبر بد به کسی نمیدهیم.

برای همین وقتی کسی از دنیا میرود اولین مشکل ما این هست که خبر رفتنش را چطور به آنهایی که دور هستند بدهیم.

بهانه مان هم این هست که میگوییم فلانی که دور هست و کاری از دستش ساخته نیست، پس چرا بیخودی ناراحتش کنیم.

وقتی من مادرم را از دست دادم تا چند روزی به من چیزی نگفتند. وقتی خبردار شدم که شب هفتش تمام شده بود و حلوایش را هم خورده بودند.

مرگ مادر من اگرچه خیلی سخت بود ولی سخت تر از آن راز مرگش بود.

*در شهر ما دکتری بود که در یکی از محله های فقیر نشین شهر مطب داشت.

چون اکثر مریض هایش مردم ساده و فقیر روستایی بودند و نمیدانستند که دردشان فقط یک سرماخوردگی ساده هست و یا هندوانه و توت را با هم خورده اند و سردی شان شده، وقتی با یک لیوان خاکشیر و یا دو تا آسپرین خوب میشدند، فکر میکردند که جناب دکتر شفا داده و واقعا معجزه ای کرده.

برای همین فردایش برای قدردانی یک گوسفند و دو تا مرغ چاق و چله و چند تا شونه تخم مرخ هم برایش هدیه می آوردند.

در واقع آقای دکتر در کنار طبابت برای خودش یک دکان لبنیاتی هم باز کرده بود.

اگر هم که مریض بیچاره دردش جدی بود، آقای دکتر میگفت این موضوع خیلی جدی هست و باید شما را پیش یک متخصص بفرستم و آدرس دکتر دیگری را برایش مینوشت.

در ضمن جناب آقای دکتر شاعر هم بود و در کنار طبابت شعر هم میگفت.

همیشه در طول معاینه رباعیات خیام را برای مریض ها میخواند و وقت نوشتن نسخه، اول یکی دو تا از شعر های خودش را بالای نسخه مینوشت و بعد نظر ادبی مریض بدبخت را که از شدت درد داشت به قبر خیام فاتحه میفرستاد میپرسید.

چطور بود؟ دوست داشتی؟ به به! چه کرده..! این قافله عمر عجب میگذرد.

یادم می آید وقتی بچه بودم یک روز خودم دیدم که درجه تب را که از عقب یک بچه دهاتی بیرون آورده بود با یک دستمال کاغذی پاک کرد و توی دهن مریض بعدی گذاشت.

من که نوبت بعدی بودم با دیدن این صحنه، درد دل پیچی که یک هفته داشت مرا میکشت را فراموش کردم و از پله های مطب دنبال قافله ام بیرون دویدم.

اینطور که میگویند مادر من روز قبل از مرگش برای معاینه سراغ این دکتر شاعر لبنیاتی میرود و شکایت میکند که دست چپش خیلی درد میکند.

آقای دکتر به مادرم میگوید که هیچ نگران نباشد و مهم نیست ولی به جایش شب یک بشقاب رنگینک درست کند که روز بعد که به مطب می آید دست خالی برنگردد.

آنشب مادر من به خانه برگشت و بشقاب رنگینک را برای آقای دکتر درست کرد ولی خودش رنگ صبح روز بعد را هم دیگر ندید.

*سال هاست که مردی سیاه پوش در آرزوی بلند کردن تابوت مادر، از میان کوچه پس کوچه های رویاهای گمشده اش ساکت و آرام میگذرد.

جایی دیگر هر روز پیرمردی با یک عصای چوبی، موهایی بلند و چفیه ای بر گردن، در خیابانهای شهر قدم میزند و زیر لب رباعیات خیام را میخواند.

+ نوشته شده  یکشنبه 3 دی1385   توسط علی   | 

 بازی شب یلدا.

سرزمین رویایی ـ آب و گل ـ دختر همسایه ـ کیشرا ـ من در غربت ، من را وسط گود انداخته اند.

البته من ترجیح میدادم که همه برویم اش تی تی تی بازی کنیم و یا یکی از داستانهای احمد مولا را برایتان تعریف کنم، ولی مثل اینکه چاره ای ندارم.

برای همین فقط یک چیز از خودم مینویسم. 

من استعداد حافظه و یادگیری ام خیلی عالی ست.

هیچوقت شماره تلفن کسی را جایی یادداشت نمیکنم. آن ها را توی ذهنم مینویسم. هنوز شماره تلفن همکلاسی های دوران دبستان و دبیرستان و یا شماره پلاک ماشین پدرهایشان را به یاد دارم.

من اصلا آدم درس خوان و زرنگی نبودم. هرسال تمام مواد تجدید میشدم. شهریور که میرسید شب قبل از امتحان کافی بود فقط یک بار کتاب را بخوانم. صبح تمام کلمات کتاب را از بر بودم.

زبان ایتالیایی را در مدت کمتر از ۶ ماه به صورت کامل یاد گرفتم. در ایتالیا بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشکده روزنامه نگاری، گاهی در روزنامه های شهر داستانهای کوتاه مینوشتم.

به من دیکشنری سیار میگویند. معنی و ریشه تمام کلمات انگلیسی را میدانم. یکی از تفریحات من حل جدول های انگلیسی هست. تا امروز هیچ جدولی را ناتمام کنار نگذاشته ام.

کافی ست که شما را فقط یک بار جایی ملاقات کنم. مهم نیست چند سال بگذرد. چهره شما را هیچ وقت فراموش نمیکنم.

+ نوشته شده  یکشنبه 3 دی1385   توسط علی   |