تبليغاتX
رویاهای گمشده

رویاهای گمشده

 پشت پنجره های بسته. 

روزگار شده ساعت ۱۰ صبح یکی از روزهای خرداد سال ۱۳۴۷.  

آقای آل عُصفور توی کلاس بالا و پایین قدم میزند و زیر چشمی تظاهر میکند که حواسش همه جا هست.

من مثل همیشه نگاهی به دور و برم میاندازم. 

بعضی ها اصلا اینجا نیستند. مثل یک تکه چوب خشک به پشت صندلی تکیه داده اند و نگاهشان روی دیوار خیره مانده.

یکی دارد با مدادش بازی میکند. گاهی چند کلمه ای مینویسد و بعد از چند لحظه آن را پاک میکند. باز همان را دوباره مینویسد.

دو نفر دارند از روی دست هم مینویسند. بعد نگاهی به هم میاندازند. یعنی خودم هم شک دارم. شاید همین باشد.

بعضی ها برایشان تفاوتی ندارد. الکی یک چیزی مینویسند. کار دنیا را چه دیدی، شاید شد.

یکی پشت سر هم به ساعت شکسته روی دیوار نگاهی میاندازد و با آستین عرق روی پیشانی اش را پاک میکند.  

بعضی ها جواب اوّلین سؤال را هنوز نصفه نیم کاره ول کرده اند.

بعضی ها میخواهند جواب سؤالشان را از توی سوال بعدی بیرون بکشند.

من یکی حتی جرات نگاه کردن به سؤال اوّلی را هم ندارم.

+ نوشته شده  پنجشنبه 30 آذر1385   توسط علی   | 

جسدی بر آب است.

ماهی کوچک قرمز بر خاک، چه مصیبت بار است.

خواهرم میگرید.

گربه در کنج کمین خوشحال است.

خواهرم با انگشت در کنار گل لاله عباسی مقبره میسازد.

پدرم پیش قناری هایش زیر لب میخواند: وه عجب دنیایی ست!

مادرم در غم پنهانی خود و تبسم بر لب، فکر یک ماهی دیگر دارد.

چه مصیبت بار است.

+ نوشته شده  چهارشنبه 29 آذر1385   توسط علی   | 

آقای حسن روشن، تکلیف ما را روشن کن.

رسول آقا توی هر مجلسی که مینشیند به قول خودش این خاطره تاریخی! را که از افتخاراتش هم هست، با آب و تاب برای کوچک و بزرگ و دوست و فامیل تعریف میکند.

در حالیکه ما میخندیم، بقیه هم سرشان را با ناباوری از تعجب تکان میدهند و پیش خودشان میگویند ای بابا، امکان ندارد. رسول آقا ما را گذاشته سر کار.

با اینکه نزدیک سی سال از این خاطره تاریخی! گذشته هنوز رسول آقا پایش را توی یک کفش کرده و روی حرفش ایستاده و اصرار میکند که همچین جریانی برایش اتفاق افتاده.

رسول آقا میگوید هنگامی که جوان بوده، یک روز بعد از ظهر دو تا گل کوچیک را از خانه برمیدارد و میرود توی کوچه که با بقیه بچه های محله فوتبال بازی کند.

در حالیکه منتظر بقیه بچه ها بوده و برای خودش توی دروازه خالی شوت میزده، یک دفعه یک ماشینی از راه میرسد و توی کوچه پارک میکند. 

راننده ماشین پیاده میشود و به رسول آقا میگوید دوست داری با هم چند تا پنالتی بزنیم؟

رسول آقا نگاهی به او میاندازد و یک دفعه متوجه میشود این شخص آقای حسن روشن بازیکن تیم ملی فوتبال ایران هست.

رسول آقا از خوشحالی به هوا میپرد و بعد از سلام و احوالپرسی با هم شروع به پنالتی زدن میکنند و جالب اینکه حسن روشن را هم ۳ به ۲ شکست میدهد.

حسن روشن سرش را پایین میاندازد، خداحافظی میکند و سوار ماشینش میشود و میرود.

از آن تاریخ تا امروز توی هر مجلسی که رسول آقا حضور دارد ما برای اینکه سر به سرش بگذاریم و بخندیم، میگوییم رسول آقا داستان رو کم کردن حسن روشن را تعریف کن و رسول آقای از خدا خواسته هم بلافاصله بالای منبر میرود.

فقط یک نفر هست که میتواند راست و یا دروغ این داستان رسول آقا را برای همه ما روشن کند. آن هم خود حسن روشن هست.

+ نوشته شده  سه شنبه 28 آذر1385   توسط علی   | 

شیراز. خیابان وصال. یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۵.

+ نوشته شده  سه شنبه 28 آذر1385   توسط علی   | 

آقو ... جیگر سیخی چند؟

اولین بار که من ساواک را دیدم یکی از روزهای اردیبهشت ماه بود. با دوستم کریم داشتیم از مدرسه برمیگشتیم.

به در خانه مان که رسیدیم دو تا ماشین خیلی شیک جلو در پارک شده بود.

کریم گفت علی مهمون دارید.

وارد خانه که شدم مادرم سینی چای را دستم داد و گفت این را ببر تو اتاق بابات. سلام بکن و سینی را بذار روی میز و بیا بیرون. در را هم پشت سرت ببند.

در اتاق پدرم را باز کردم و رفتم تو. سه تا آقای همسن و سال بابام و یکی دیگر که یک کمی جوانتر بود نشسته بودند داشتند حرف میزدند.

همینکه من وارد اتاق شدم همه ساکت شدند. سلام کردم.

پدرم نشسته بود گوشه اتاق، سرش را پایین انداخته بود و داشت سیگار میکشید.

سینی چای را روی میز گذاشتم و بیرون آمدم.

یک ساعت بعد مهمانهای پدرم خداحافظی کردند و رفتند. دم در که بیرون میرفتند یکی از آنها به پدرم گفت پس منتظر هستیم. خبر از شما.

پدرم جواب داد: همانطور که گفتم یک هفته باید وقت بدهید. نتیجه اش را خبر میدهم.

پدرم برای یک هفته خواب و خوراک نداشت. روزها به جای رفتن به اداره، توی حیاط پشت درختها قدم میزد و سیگار میکشید. شبها چراغ اتاقش تا صبح روشن بود.

پدر من سالها سال برای اداره پست کار میکرد.

بعد ها فهمیدم که ساواک از پدرم خواسته بود که لیست چند نفر را که در خارج دانشجو هستند در اختیارش میگذارند و او باید نامه هایی را که این افراد به خانواده و دوستانشان در ایران میفرستند قبل از پخش، اول برای بازرسی و کنترل به دفتر ساواک بفرستد.

مهلت یک هفته ای پدرم تمام شد.

آن روز صبح پدرم ریشش را تراشید. کت و شلوارش را پوشید و بدون اینکه صبحانه بخورد به سوی اداره راه افتاد.

۲ ساعت بیشتر نگذشته بود که او به خانه برگشت.

آن روز پدرم بعد از ۳۵ سال شب و روز بیخوابی و زحمت کشیدن و عرق ریختن، از همه آینده و پاداش و عواید بازنشستگی اش دست کشید و برای همیشه از کارش استعفا داد.

 * آفا جون از این جیگرکی برای ما یک سیخ جیگر میخری؟

*من جیگر خودمو سر سیخ میزنم ولی از هر جیگرکی که جیگر نمیخرم.

+ نوشته شده  شنبه 25 آذر1385   توسط علی   | 

علی خوش شانس.

شاید به خاطر دعای همان زن کولی بود که وقتی مادرم داشت سر چهار راه خیرات از او برایم پرپرک رنگی میخرید، دستی به سر من کشید و به مادرم گفت:

خواهر خدا خیرت بده. یک صدقه ای چیزی به من بده، میدونم این بچه آخرش خوش شانس میشه.

یا شاید هم به خاطر آب دادن توی روضه های خونه آقای فالی بود یا سفره های حضرت عباس و حلوا های نذری و شمع هایی که شبهای دوشنبه توی سقاخونه آسونه سید علاءالدین حسین برایم روشن کرده بودند.

هر چی بود، خوب کار خودش را کرد. چون من از همون کوچیکی تا مدتها پسر خوش شانسی شده بودم.

روزهایی که پسر های هم سن و سال من داشتند توی کوچه فوتبال گل کوچیک بازی میکردند و از تیر چراغ برق بالا میرفتند و یا زنگ در خونه شما را میزدند و فرار میکردند، من توی مدرسه های دخترانه، سر کلاس وسط این همه دختر، نشسته بودم گل میگفتم و گل برمیداشتم.

چطور چنین چیزی ممکن هست؟ جوابش خیلی ساده هست.

مادر من سالهای سال معلم و ناظم دبستان ها و دبیرستان های دخترانه بود و برای اینکه من اوقات بیکاری ام را توی کوچه با بچه های بد و بی تربیت نگذرانم، دست من را میگرفت و با خودش به مدرسه میبرد.

بعد همانجا مرا مینشاند سر کلاس که هم حواسش به من باشد و هم من یک درسی چیزی یاد بگیرم.

برای همین بیشتر دخترهای مدرسه با من دوست شده بودند.

اول اینکه من پسر خانم معلم بودم. 

بعد هم اینکه من برایشان کاردستی درست میکردم و یا انشا برایشان مینوشتم. گاهی هم زنگ تفریح برایشان ادا در میاوردم و آنها میخنداندم. 

من تا مدتها فکر میکردم که دوستی و علاقه آنها به من فقط به خاطر کاردستی و انشا نوشتن و هنر تاتری من هست.

در حالیکه آنها هم فکر میکردند که اگر هوای پسر خانم معلم را داشته باشند، آخر سال خانم معلم موقع نمره دادن توی رودرواسی قرار میگیرد و هوای آنها را دارد.

تا اینکه یک روز آخر سال وقتی مهناز در امتحان انشا صفر گرفت، هم در باغ خوش شانسی من تخته شد و هم پرده نمایش های مرا برای همیشه پایین کشیدند.

بقیه دختر های کلاس هم فهمیدند که خانم معلم بیدی نیست که به این آسونی با این بادها بلرزد.

+ نوشته شده  پنجشنبه 23 آذر1385   توسط علی   | 

من احمد مولا را نمی شناسم.

یکی از شخصیت های فراموش نشدنی، معروف و خطرناک شیراز، احمد مولا بود.

آن روزها آدمهای زیادی نظیر سیروس قهرمانی، خلیل عقاب، عباس مالو، آسو دهبزرگی، سید محمود گود عربونی، حسن چراغعلی، حبیب فسایی، رضا تیغی، رسول شپش، غلام زنجیرکش، .... در کوچه و محله های قدیمی شیراز میگشتند و برای خودشان اسم و رسمی به هم زده بودند.

ولی اسم احمد مولا که به میان می آمد، از وحشت و ترس مو را بر اندام تمام بچه های شیراز سیخ میکرد.

تنها خاطره من از احمد مولا به زمانی برمیگردد که من ۱۱ سالم بود. با دوستم رضا رفته بودیم دروازه کازرون انار بخریم.

موقع برگشتن درست جلو در اداره بهداشت بود که داشتیم میگفتیم و میخندیدیم که یک دفعه رضا ایستاد، پاکت اناری را روی زمین انداخت و فریاد زد: یا ابوالفضل. یا قمر بنی هاشم...

و بعد عین اینکه استارت فینال دو صد متر قهرمانی جهان را شلیک کرده باشند، مثل گلوله شروع به دویدن کرد.

من که احساس کرده بودم جایی چیزی خطری در حال وقوع هست، بی اختیار پشت سر رضا شروع به دویدن کردم.

در حالیکه میدویدیم، هر چه من التماس میکردم رضا، رضا چی شده، رضا بدون اینکه سرش را بچرخاند، فقط جواب میداد: بدو علی. بدو.

بعد سه تا کوچه پایین تر وقتی برای نفس تازه کردن پشت دیواری ایستادیم، رضا در حالیکه پشتش را محکم به دیوار چسبانده بود و سرش را پایین انداخته بود و نفس نفس میزد، با انگشتش به سر کوچه اشاره کرد و گفت: ا... ا... احمد. ا... ا... احمد مولا. خیلی خدا رحم کرد، علی. ... خیلی به خیر گذشت.

بیچاره رضا احمد مولا را دیده بود که داشت دو قدمی اش از در اداره بهداشت بیرون می آمد.

احمد مولا کاری به کار کسی نداشت ولی جریانات و داستانهایی که از او تعریف کرده بودند او را برای همه شهر معروف و خطرناک کرده بود.

پاتوق احمد مولا اکثرا جلو دبستان های پسرانه شیراز بود. یک قوطی خالی روغن نباتی زیر پایش میگذاشت و همانجا توی باغچه مینشست و آجیل و تخمک میخورد. توی جیبش هم همیشه آدامس و شکلات داشت.  

راست و دروغ افسانه های احمد مولا برای همیشه در پشت پرده ابهام باقی ماند، چرا که هیچکس جرات نداشت داستانهای احمد مولا را تایید کند و بگوید که هرچه در مورد او میگویند راست هست و خودش آنها را از نزدیک دیده.

برای ما بچه های آن روزها مهم نبود که این داستانها حقیقت دارد یا نه. احمد مولا برای ما هیولایی بود که ما اجازه نداشتیم به او نزدیک بشویم، با او حرف بزنیم و یا حتی به او نگاه کنیم. سایه اش را میدیدیم باید فرار میکردیم.

مردم شیراز اسم احمد مولا را خوب به خاطر دارند. هنوز هم بعد از گذشت این همه سال، اگر از کوچه پس کوچه های دروازه کازرون شیراز رد بشوید میتوانید اسم احمد مولا را روی دیوارهای کهنه و کاهگلی قدیمی که با ‌‌‌ذغال و میخ نوشته اند پیدا کنید.

بچه های قدیمی شیراز هم هنوز در میهمانی ها گاهی از داستانهای احمد مولا برای یکدیگر تعریف میکنند و از یکدیگر احوالش را میپرسند ولی هیچکس شخصا جرات نمیکند که بگوید احمد مولا را از نزدیک ملاقات کرده و یا با او جایی برخوردی داشته.

یکی از شوخی های بچه های شیراز این است که از هم میپرسند: آقا شما که شیرازی هستید، جریان احمد مولا به گوشتون خورده؟ اینجاست که شخص باید زرنگ باشد و برای حفظ آبروی چندین ساله خودش، بدون فکر کردن باید جواب بدهد: نخیر قربان. بنده ایشان را اصلا نمیشناسم.

من خودم تا حالا نه احمد مولا را از نزدیک دیده ام و نه با او آشنایی چیزی دارم.

چند سال پیش وقتی با بچه های قدیمی یک شب در شیراز دور هم جمع شده بودیم و از گذشته ها تعریف میکردیم، به رضا گفتم: رضا یادت هست چطور از دست احمد مولا در رفتی. رضا با خنده جواب داد: راستش را بخواهی من بیشتر نگران تو بودم. بین ما دو تا، تو یکی تپل مپل و خوشگل بودی.

شما چطور؟ کسی از شما ها احمد مولا را میشناسد؟

+ نوشته شده  دوشنبه 20 آذر1385   توسط علی   | 

 بهترین سلمانی دنیا.

جلال آقا توی محله ما سلمانی داشت.

بچه که بودم وقتی با پدرم به سلمانی میرفتم، جلال آقا همیشه یک تخته چوبی روی دو تا دسته صندلی اش میگذاشت و من روی آن مینشستم و موهایم را به سلیقه خودش کوتاه میکرد. 

جلال آقا همیشه موهای مشتری هایش را فقط یک مدل کوتاه میکرد. همان مدلی که خودش دلش میخواست.

پدر من سالهای سال مشتری و رفیق جلال آقا بود. 

معمولا عصر های پنجشنبه پدرم که از سر کار برمیگشت، سر راه توی سلمانی جلال آقا یک توقفی میکرد و با هم یک چایی میخوردند و همانجا موهایش را کوتاه میکرد.

پدر من عادت داشت همیشه فقط ۵ تومان برای کوتاه کردن موهایش به جلال آقا پول میداد.

میگفتند روزی که جلال آقا این سلمانی را توی محله باز کرده، پدر من اولین مشتری او بوده و از همان روز اول فقط همین ۵ تومان را به او میداده.

یادم می آید یک سال که به شیراز رفته بودم، پدرم را که تکیده و پیر شده بود برای کوتاه کردن موهایش پیش جلال آقا بردم.

موقع خداحافظی وقتی پدرم مثل همیشه ۵ تومان به جلال آقا داد، من رو به پدرم کردم و به شوخی گفتم:

آقا جون مگر خبر ندارید. زمونه عوض شده. آقایون حالا دیگه موهاشون را سشوار میکشن و ژل میزنن. قیمت ها هم عوض شده. باید شما پول بیشتری به جلال آقا بدید.

جلال آقا هم در حالیکه پیشبند سفیدش را توی هوا میتکاند با خنده گفت: ای آقا ما چند ساله که داریم همینو میگیم. مگه ایشون قبول میکنه.

پدرم بدون اینکه به جلال آقا نگاهی بیاندازد به من جواب داد: هم تو غلط کردی هم اونهایی که سشوار میکشن. ایشون هم اگه دوست نداشت از این به بعد من میرم یک جای دیگه موهامو کوتاه میکنم.

جلال آقا خندید و به من چشمکی زد و از در بیرون آمدیم.

سالهای سال گذشت.

چند سال از مرگ پدرم گذشته بود. یک روز داشتم از جلو سلمانی جلال آقا رد میشدم که بی اختیار تصمیم گرفتم به یاد خاطره های گذشته همانجا موهایم را کوتاه کنم.

وارد شدم و بعد از سلام و احوالپرسی جلال آقا گفت: تخته بذارم؟

خندیدم و گفتم نه جلال آقا، دیگه قدم میرسه.

وقتی داشت موهایم را با همان مدل همیشگی خودش کوتاه میکرد، روی آینه روبرویم چشمم به یک ۵ تومانی کهنه افتاد که جلال آقا گوشه بالای آینه چسبانده بود.

وقتی پرسیدم، جلال آقا گفت: این آخرین ۵ تومانی هست که پدر خدا بیامرزت به من داد. به یادش آن را به یادگاری نگه داشتم.

موقع خداحافظی کیف پولم را در آوردم و گفتم جلال آقا چند میشه؟

جلال آقا در حالیکه مثل همیشه پیشبند سفیدش را توی هوا میتکاند با خنده گفت: بفرمایید علی آقا. حساب شده.

با تعجب گفتم مگه میشه... کی حساب کرده؟

جلال آقا گفت: این ۵ تومانی را روی آینه میبینی ...

یک روز پدرت همون روزهای قبل از رفتنش بود که اومد اینجا و گفت این ۵ تومانی را بگیر. اگه یک روز علی اومد اینجا، موهاشو کوتاه کن به حساب من. ... سشوار هم براش بکش.

+ نوشته شده  جمعه 17 آذر1385   توسط علی   | 

دایه مهربان تر از مادر.

در روزنامه ای آگهی زده بودند که کار ندارید، پول ندارید، هیچ اعتباری ندارید، ورشکست شده اید، ... اصلا مهم نیست. ما تا ۵۰۰۰ دلار نقد به شما وام میدهیم.

من که سرم درد میکند برای این بازی ها و دنبال بهانه میگردم، تلفن را برداشتم و زنگ زدم.

بعد از چند دقیقه ای که برایم سمفونی موتزارت را اجرا کردند، آقایی گوشی را برداشت.

بعد از یک مشت سلام و احوالپرسی با یک حالت افسرده ای گفتم کار ندارم، پول ندارم، کارت اعتباری ندارم، ورشکست شده ام، ... به ۱۰۰۰ دلار هم احتیاج دارم.

گفت هیچ اشکالی ندارد. مشکل شما را حل میکنیم.

گفتم بفرمایید چه کار باید بکنم.

گفت باید تشریف بیاورید شرکت، یک مقدار فرم هست باید پر کنید و امضا کنید. فرم را میفرستیم پیش رییس و بعد از تایید ایشان پول را پرداخت میکنیم.

البته باید مبلغ ۲۰۰ دلار نقد هم برای سرویس با فرم تحویل بدهید.

گفتم قربان شکل ماهت بروم اگر من ۲۰۰ دلار نقد داشتم که به شما زنگ نمیزدم.

گفت متاسفانه این شرایط شرکت و پرداخت وام هست و کاری نمیتواند بکند.

گفتم پس من یک پیشنهاد دارم. گفت بفرمایید.

گفتم من میایم و شما به من ۸۰۰ دلار بدهید. من امضا میکنم و انگشت میزنم که شما به من ۱۰۰۰ دلار داده اید. این ۲۰۰ دلار این وسط را بگذارید به حساب سرویس فرم.

چند لحظه ای مکث کرد و گفت حقیقتش تا حالا همچین جریانی برایمان پیش نیامده. گوشی را چند لحظه داشته باشید تا برگردم.

بعد از اینکه دوباره چند دقیقه ای به بقیه سمفونی موتزارت گوش دادم، برگشت و گفت باید با رییس مشورت کنم. شما شماره تلفن خودتان را بگذارید تا به شما زنگ بزنیم.

شماره تلفن را دادم و خداحافظی کردیم.

یک هفته ای هست که از این جریان میگذرد. تا حالا که زنگ نزده اند.

من فکر میکنم دارند ۱۰۰۰ دلار مرا آماده میکنند.

+ نوشته شده  چهارشنبه 15 آذر1385   توسط علی   | 

اولین جشنواره سالانه بلاف.

حتما میدانید که هر ایرانی مقیم خارج وقتی برای گردش و تعطیلات به ایران برمیگردد، در خیابان که راه میرود روی پیشانی اش نوشته شده: من از خارج آمده ام.

چندی پیش با دوستم رضا داشتیم در خیابان زند شیراز قدم میزدیم. 

نزدیک پاساژ سینما مترو که رسیدیم یک دفعه دو تا پسر جوان کمربندها یشان را از شلوار شان بیرون کشیدند و افتادند به جان یکدیگر، همدیگر را کتک زدن.

دست رضا را کشیدم و از روی باغچه پریدیم و رفتیم آنطرف دیگر خیابان.

رضا گفت ای بابا چه کار داری... داشتیم یک دعوای با حال نگاه میکردیم.

گفتم رضا جان ساده نباش. دعوایی در کار نبود. همه این بزن بزن برای این بود که نفر سومی بیاید و کیف پول من را بزند.

من همیشه ایده های عجیب و غریب زیادی در زندگی داشته ام.

مثلا عقیده دارم به جای به زندان انداختن و مجازات کردن جیب برها و شارلاتان هایی که با کلک و حقه بازی، مردم ساده را فریب میدهند و پول و اموال آنها را بالا میکشند، باید این مردم ساده و گول خورده را گرفت و توی زندان انداخت.

اول اینکه تنبیه میشوند و مجازات ساده بودن خودشان را میپردازند.

و دوم اینکه توی زندان از تجربه های یکدیگر یاد میگیرند و دفعه دیگر حواسشان بیشتر جمع هست و به این سادگی ها گول نمیخورند.

بعد هم باید آمد و از این همه فکر و تلاش و زحمت این شارلاتان ها و جیب برها به یک نحوی قدردانی کرد.

مثلا باید جشنواره ای و یا فستیوالی راه انداخت و کارهای آنها را به نمایش عموم گذاشت و در آخر هم به رای داوران، یک کاپ و لوحه ای به آنها تقدیم کرد.

زیاد سخت نگیرید. اگر به دور و بر خودتان خوب نگاه کنید، حتما خود شما هم یکی دو تا کاندیدا برای این جشنواره سراغ دارید.

+ نوشته شده  چهارشنبه 15 آذر1385   توسط علی   | 

سر قبر پدر من بلیط سینما میفروشند.

آن سالها وقتی به پدر خدا بیامرزم میگفتم آقا جون میشه یک پولی بدی، میخوام با بچه ها برم سینما.

همیشه جوابم میداد: برو بچه ... ندارم. ... برم از سر قبرم بیارم؟

+ نوشته شده  دوشنبه 13 آذر1385   توسط علی   | 

 من ترکی بلد نیستم.

این را باید همان اول به آنها میگفتم و خیال همه را راحت میکردم.

ولی یک چیزی ته دلم باز نمیگذاشت راحت باشم.

بعد از ده سال زندگی در ایتالیا، همه زبان ترکی را که در مدت سه سال آوارگی در ترکیه یاد گرفته بودم فراموش کرده بودم که یک روزی یک بنده خدایی آمد و گفت این کارخانه تراکتور سازی توی شهرک ما به یک مترجم ترکی احتیاج دارد و پول خوبی هم میدهند.

گفت که یک کشاورز پولدار ترکی از آنها ده تا تراکتور خریده و پسرش را برای یک هفته فرستاده ایتالیا که طرز استفاده از تراکتورها را یاد بگیرد و بعد برود ترکیه به بقیه نشان بدهد.

من که بعد از سه سال عیاشی در آنکارا و استانبول فقط آهنگ های آژدا پکان و امل ساین و زکی مورن را یاد گرفته بودم، وقتی اسم پول و یک هفته خورد و خوراک و زندگی در هتل به میان آمد اول که نتوانستم جلو شکم خودم را بگیرم و بعد هم تازه صحیح نبود که نه بگویم.

آن روز صبح وقتی راننده کارخانه جناب مصطفی گوزل را از فرودگاه آورد و توی لابی هتل تحویل من داد تازه فهمیدم که من زبان ترکی بیلمیرم.

آژدا پکان و ابراهیم تاتلیسس هم از در وارد میشدند، کاری از دستشان برایم ساخته نبود.

داستان یک هفته آموزش استفاده از تراکتور و توضیح اینکه این سیخ را کجا میگذارند و این پیچ را در کدام سوراخ قرار میدهند، میان دو نفر که زبان یکدیگر را نمیفهمند، داستان تراژدی درازی دارد.

خودم هم نمیدانم که آن یک هفته چطور گذشت، ولی این را خوب میدانم که همین آلان که شما دارید این نوشته را میخوانید، یک جایی در ترکیه توی یک گاراژی، ده تا تراکتور نو و دست نخورده جایی زیر گرد و خاک پارک شده و کسی هم طرز استفاده از آنها را بلد نیست.

+ نوشته شده  یکشنبه 12 آذر1385   توسط علی   | 

یک یادگار همیشه به یاد ماندنی.

+ نوشته شده  شنبه 11 آذر1385   توسط علی   | 

یک احساس خوب.

در هر شرکت و اداره ای همیشه یک کارمندی هست که نه تنها خودش هیچ کار مفیدی انجام نمیدهد، بلکه به جای کمک کردن به بقیه، تمام روز از این دفتر به آن دفتر سرک میکشد و بهانه میگیرد و شکایت این و آن را میکند.

شما هم حتما با همچین آدمی بارها برخورد داشته اید.

یکی از این آدمها امروز نصیب من شده بود:

وارد شرکت که شدم وقتی گفتند فلانی بی صبرانه سراغت را میگیرد، پیش خودم گفتم خدا آخر و عاقبت ما را بخیر کند.

هنوز کتم را در نیاورده بودم که دیدم با یک مشت کاغذ و برگه روبرویم نشسته.

شکایتش این بود که یک کار ساده ای انجام داده و در آخر حساب و کتاب باید یک ۲۰ دلاری بیشتر میگرفته که نگرفته.

میگفت خودش رفته و تمام حساب ها را زیر و رو کرده و این ۲۰ دلار را باید به او اضافه میدادند.

شکایت و داد و بیدادش بالا بود که همه جا رفته و شکایت همه را هم کرده ولی کسی به کارش رسیدگی نمیکند.

نگاهی سطحی که به کاغذ هایش انداختم، متوجه شدم که اشتباهی نشده ولی او با همه زرنگی اش یک جایی درسش را خوب خوانده و میتواند ۲۰ دلار دیگر هم این وسط اضافه بگیرد.

برای اینکه خوشحال از دفترم بیرون برود با کمی حساب و کتاب، به همان روشی که خودش میخواست، راضی اش کردم و زنگ زدم که ایشان می آید و ۲۰ دلار دیگر هم به او بدهید.

خیلی خوشحال و خندان تشکر کرد و از دفترم بیرون رفت.

بعد هم رفته بود پیش همه و تعریف کرده بود که خدمت فلانی بودم و ایشان با حوصله و دقت کار من راه انداخته.

احتمالا امشب هم در خانه اسم مرا به لیست افرادی که باید هدیه کریسمس برایشان بخرد اضافه کرده.

بیخود نیست که از قدیم میگویند کار را باید به دست کاردان بسپارید.

هر کسی راه و چاه کار مخصوص خودش را بلد هست و میداند که پیچ و خم مشکل کاری که میکند، چگونه حل میشود.

این شخص اگر به جای این رفتارش و به جای این ور و آن ور رفتن و شکایت کردن و خراب کردن آبرو و کار بقیه، همان اول مثل یک آدم سالم آمده بود و مشکلش را به دست من سپرده بود، من یک طور دیگری کارش را راه می انداختم.

به قول شیرازی ها، برایش یک جوری از توی کوچه پس کوچه ها میان بر میزدم، که ۲۰ دلار که خوب بود، میتوانست مقدار بیشتری هم اضافه بگیرد.

ولی چیزی نگفتم و گذاشتم که با همان ۲۰ دلاری که راضی اش میکرد خوشحال باشد و خندان از در بیرون برود.

حالا شما ممکن هست بگویید که من آدم بدجنسی هستم.

من اسمش را یک احساس خوب میگذارم.

تازه یک هدیه کریسمس هم میگیرم.

+ نوشته شده  جمعه 10 آذر1385   توسط علی   | 

میره.

شیرازی ها از گذشته های دور از کلمه میره برای معنی های مختلفی استفاده میکردند.

مثلا در مراسم خواستگاری برای تعریف از داماد میگفتند که ایشون خدا را شکر دستش به دهنش میرسه و پولش از پارو بالا میره.

یا به بچه ای که زیاد اذیت میکرد میگفتند: این بچه کرم تو شلوارش بالا میره.

میره در ضرب المثل ها نیز استفاده های زیادی داشت:

شنا بلد نیست زیر آبی هم میره. مال به یک جا میره، ایمون به هزار جای دیگه میره. قاتل با پای خودش پای دار میره.

آدم بیگناه پای دار میره ولی سر دار نمیره. اسباب خونه به صاحبخونه میره. خر پاش یک بار به چاله میره. درد کوه کوه میاد، مو مو میره.

مردم شیراز سالهای سال به خاطر علاقه زیاد به مهمان نوازی شان، به کلمه میره که همان رفت و آمد و نزدیکی با آشنا و غریبه بود، توجه بیشتری نشان میدادند و میره در گفتگو های روزمره شیرازی از اهمیت زیادی برخوردار شده بود.

بعدها میره در میان مردم کوچه و بازار شیراز یواش یواش معنی خود را تغییر داد و به صورت تکیه کلامی رایج شد.

اینبار مردم از میره برای مسخره کردن و طعنه زدن به یکدیگر هم استفاده میکردند.

در گفتگوهای عادی وقتی کسی ماجرای غیر قابل باوری را از کسی میشنوید کافی بود که بگوید: میره.

این میره به جای گفتن این بود که تو داری دروغ میگی، ای بابا راستشو بگو، باورم نمیشه، اصلا امکان نداره، مگه میشه، ما را گذاشتی سر کار، ... 

یا در مجلس سخنرانی وقتی آقای رییس پشت بلندگو با قیافه خیلی جدی داشت سخنرانی میکرد و کسی با حرفهایش مخالفتی داشت، کافی بود که به جای بلند شدن و اعتراض کردن فقط از ته سالن یک دفعه فریاد بزند: میره. 

شدت درد و سوزش این میره که از گلوله هم بدتر بود نه تنها جناب آقای رییس را برای تمام شب ساکت میکرد بلکه تمام مجلس را هم بهم میریخت.

و یا اگر کسی را که به او علاقه ای نداشتید جایی ملاقات میکردید و طرف میگفت که از ملاقات شما بسیار خوشحال است و شما میدانستید که تظاهر میکند، خیلی راحت جوابش میدادید: میره.

میره تا مدتها در قدرت بود تا اینکه عده ای که در مقابل این حمله تمسخر آمیز توان ساکت نشستن را نداشتند شروع به پیدا کردن دفاع و جوابی دندان شکن برای آن کردند و در نتیجه ایده ها و جمله ها ی زیادی مثل نقل و نبات به گفتگوهای روزمره شیرازی اضافه شد.

استفاده میره و جواب دادن به میره در مجالس میهمانی و در جمع دوستان با شوخی و خنده تمام میشد ولی در کوچه و محله گاهی به دعوا و کتک کاری و چاقو کشی و بیمارستان و زندان هم میکشید.

کلمه میره فقط در شیراز قدرت داشت و اگر یک شیرازی در تهران و یا در شهر دیگری از آن استفاده میکرد مخاطب را مورد تعجب قرار میداد که چه چیزی و کجا قرار است برود.

اینها را گفتم که اگر روزی روزگاری جایی با کسی برخورد کردید و وسط مکالمه یک دفعه به شما گفت: میره، بدانید که طرف شیرازی هست و منظورش این است که از ملاقات شما بسیار خوشحال شده.

احتمالا هم میخواهد شما را به شام و برای چلو خوروش بادمجون با سالاد شیرازی به خانه شان دعوت کند.

حتما بروید. خوش میگذرد.

+ نوشته شده  یکشنبه 5 آذر1385   توسط علی   | 

داستان گروهبان عباسی. قسمت دوم و آخر.

مبارزه با گروهبان عباسی کار ساده ای نبود.

همه میدانستند که او با اشرار و قاچاقچی های منطقه رفت و آمد دارد و من میدانستم که نباید از خودم جایی ردی میگذاشتم.

باید حساب شده برنامه ریزی میکردم و او در مقابل عمل انجام شده ای قرار میدادم که راه فرار و چاره نداشت.

باید با پای خودش توی باتلاق خودش اسیرش میکردم.

روزهایی بود که عراق تازه به ایران حمله کرده بود. سرباز هایی که از هنگ می آمدند خبرها بد می آوردند. داشتند همه را بی خبر و بی برنامه به جبهه می فرستادند.

دیگر نمیتوانستم روزهایی را که تعطیل بودم به خانه برگردم. بیشتر وقت من در پاسگاه میگذشت.

آن روزها سربازها شیفت شب نگهبانی خود را میخریدند.

من به بهانه اینکه به پول احتیاج دارم، بیشتر شب نگهبانی میدادم.

شبها توی اتاقک نگهبانی بالای برج، تا صبح فکر میکردم و نقشه ای را که در سر داشتم برنامه ریزی میکردم. 

گاهی منتظر مینشستم تا همه میخوابیدند و پاسگاه ساکت میشد. بعد آهسته از برج پایین می آمدم.

توی دفتر گروهبان عباسی در تاریکی پرونده هایی را که او با کلک و حقه بازی درست کرده بود مخفیانه میخواندم و از بعضی از نوشته هایش کپی میگرفتم و روز بعد آنها را توی دهکده پشت دیوار باغی زیر خاک پنهان میکردم.

یکی از پرونده هایی که کپی کردم کارنامه خود گروهبان عباسی بود. یکی از عکسهای او را هم برداشتم.

نمیتوانستم و نمیخواستم از او جایی شکایت کنم. هیچ فایده ای نداشت. نقشه ام چیز دیگری بود.

روزهای جنگ میگذشت. شبها کنترل اشرار و دزدان گردنه از دست پاسگاه خارج شده بود. هر شب صدای شلیک گلوله راهزن ها از پشت گردنه به گوش میرسید ولی گروهبان عباسی اعتنایی نمیکرد. عمدا صبر میکرد تا سر و صدا بخوابد بعد برای گشت راه میافتاد.

شبها چراغ های دهکده را خاموش میکردند. امنیتی نبود. مردم آب نداشتند. صف دراز بنزین و نان همه جا پر شده بود. ولی گروهبان عباسی هر شب تفریحاتش را توی خانه راهزن ها و قاچاقچی ها میگذراند و صندوق عقب ماشینش را بار میزد و برای خودش جنس ذخیره میکرد.

وقتی میدیدم که زنی با چشم گریان از دفتر گروهبان عباسی بیرون می آید و چادرش را مرتب میکند و یا پسر بچه های دهاتی بی گناهی که به فقط گوش نکردن به دستورهای گروهبان عباسی و یا به خاطر اذیت های ساده، گوشه زندان پاسگاه گرسنه نشسته بودند و گریه میکردند، نفرت من بیشتر میشد و من به اجرای تصمیم خودم بیشتر نزدیک میشدم.

هیچ کمکی از دستم ساخته نبود. چاره ای نداشتم. فقط باید منتظر مینشستم.

چند ماه دیگر هم گذشت. سربازی من داشت تمام میشد. گروهبان عباسی تا چند روز آخر هنوز مرا نگهبان میگذاشت.

موهای من بلند شده بود. به رسم سربازی آزاد تر میگشتم.

تا اینکه روزی که مدتها انتظارش را میکشیدم، از راه رسید. سربازی من تمام شد. باید نقشه ام را اجرا میکردم.

آن روز از خدا خواستم که با همه رحمت و بزرگی اش مرا به خاطر کاری که داشتم میکردم ببخشد.

وقت رفتن بود. توی خوابگاه وسایلم را جمع کردم. رادیو و ساعت و بعضی از چیزهایی را که دیگر احتیاجی به آنها نداشتم به بقیه سربازها بخشیدم. لباسهایم را توی کیسه ای ریختم و از همه خداحافظی کردم. چند تا از سربازها که با هم رفیق شده بودیم گریه میکردند.

گروهبان عباسی هنوز توی پاسگاه نبود. همه چیز طبق برنامه ام داشت پیش میرفت.

اسلحه و فشنگ هایم را در انبار تحویل دادم و برگه ام را گرفتم و برای همیشه پاسگاه را ترک کردم.

برای گرفتن برگه پایان خدمتم حالا باید به هنگ میرفتم و لباسهای سربازی ام را تحویل میدادم.

برای آخرین بار گشتی در دهکده زدم و از کدخدا و اهالی دهکده خداحافظی کردم. سر راه پرونده هایی را که زیر خاک مخفی کرده بودم برداشتم و سوار اتوبوس شدم و بطرف شیراز راه افتادم.

نرسیده به شیراز، نزدیک قهوه خانه ای از اتوبوس پیاده شدم. همانجا توی دستشویی قهوه خانه، لباسم را عوض کردم و لباس سربازی ام را دوباره پوشیدم و پوتینم را برق انداختم.

بعد رفتم توی یک سلمانی و ریشم را تراشیدم و موهایم را مثل مدل موهای افسرها کوتاه کردم.

بیرون هنگ، کاپشن ارتشی ام را روی لباسم پوشیدم تا درجه ام مشخص نباشد و یقه اش را بالا کشیدم. عینک سیاهی را که معمولا مخصوص افسر ها بود به چشمم زدم و کلاهم را سرم گذاشتم و مثل یک ارتشی مرتب و در حال به خدمت وارد هنگ شدم.

وقتی از جلو دژبان دم در رد شدم و او سلام داد، خیالم راحت شد. 

حیاط هنگ خیلی شلوغ بود. استوار و افسرها این ور و آن ور میدویدند. کلاهم را روی صورتم پایین کشیدم تا سرباز آشنایی و یا دژبانی مرا نشناسد.

سرم را پایین انداختم و مستقیم رفتم توی خوابگاه سربازها. آنجا ساکت و خلوت بود. فقط یکی دوتا سرباز زیر پتو خوابیده بودند. کیسه ام را زیر تختی قایم کردم و برگشتم توی حیاط هنگ.

توی حیاط هنگ چادری گذاشته بودند و چند تا استوار بیرون چادر ایستاده بودند و سیگار میکشیدند.

بالای چادر روی پارچه ای نوشته شده بود: تقاضای رفتن به جبهه برای درجه دار و افسر ها. 

سرم را زیر انداختم و وارد چادر شدم. رفتم سر میز و یک فرم و پاکت برداشتم و بیرون آمدم.

دوباره برگشتم توی خوابگاه. همانجا روی تخت نشستم و فرم را با دقت با تمام مشخصاتی که خواسته بود پر کردم.

پایین فرم را همانطور که میدانستم امضا کردم و عکس و کپی مدارکی که همراه داشتم داخل پاکت گذاشتم. سر پاکت را بستم و برگشتم توی حیاط.

به استواری که بیرون چادر ایستاده بود سلامی دادم وگفتم: استوار میبخشید، من بالا با یکی قرار ملاقات دارم. دیر شده. لطف کن و این پاکت را برای من توی صندوق بیانداز.

میدانستم که صندوق تقاضای درجه دار ها و افسر ها را مستقیم به مرکز ستاد جنگ میفرستند.

استوار پاکت را از دست من گرفت و نگاهی به آن انداخت و گفت: چشم قربان. همه چیز دست خداست. به امید دیدار.

در حالیکه از او دور میشدم دستی تکان دادم و گفتم: همه چیز دست خداست. به امید دیدار.

لباسهایم را تحویل دادم و از در هنگ بیرون آمدم.   

گروهبان عباسی را در جهنمی گذاشته بودم که با همه قدرتش جرات فریاد زدن نداشت. 

+ نوشته شده  شنبه 4 آذر1385   توسط علی   | 

داستان گروهبان عباسی.

من و گروهبان عباسی سایه یکدیگر را از پشت با تیر میزدیم.

دوران سربازی بود. سه ماه بیشتر به پایان خدمتم نمانده بود که من را به یکی از پاسگاه های ژاندارمری اطراف شیراز منتقل کردند.

این پاسگاه به دست گروهبانی اداره میشد که سالها در حسرت استوار شدن مانده بود، ولی کنترل تمام دهکده و اطرافش را به عهده داشت.

اسمش گروهبان عباسی بود و زندگی اش شبها پشت گردنه، با چراغ سبز نشان دادن به کامیونها و اتوبوسهایی که از بوشهر و بندر عباس جنس قاچاق وارد میکردند تامین میشد.

شبها وقتی همه میخوابیدند، گروهبان عباسی جیپ پاسگاه را به بهانه گشت برمیداشت و میرفت پمپ بنرین و باکش را پر میکرد.

بعد برمیگشت و توی حیاط پاسگاه با یک لوله پلاستیکی، بنزین را از توی باک جیپ مک میزد و میریخت توی پیکان خودش و فردایش میافتاد توی خیابانهای شیراز مسافر کشی.

گاهی وقتها هم مقداری از گندم های خرمن شده زارعین را کیسه میکرد و میبرد بقالی دهکده و به جایش سیگار میگرفت.

اگر زنی از دست شوهرش شکایت داشت و به پاسگاه می آمد، گروهبان عباسی در دفترش را میبست و خصوصی از او بازجویی میکرد.

اهالی دهکده هم از دست او دل خوشی نداشتند. همه از کارهایش خبر داشتند ولی هیچکس جرات حرف زدن نداشت.  

گروهبان عباسی با اون سه تا هشتی که روی آستینش دوخته شده بود، صدای همه را خفه کرده بود. میگفتند توی هنگ شیراز پارتی گردن کلفتی دارد.

من تا مدتها کاری به کار گروهبان عباسی نداشتم. شب و روز نگهبانی ام را میدادم و سرم به کار خودم گرم بود.

با کدخدای دهکده دوست شده بودم. گاهی عصر ها توی قهوه خانه با هم قلیان میکشیدیم و تخته نرد بازی میکردیم. کدخدا هم دلش از دست گروهبان عباسی پر بود.

روزهایی که نگهبان نبودم، یا در کوچه باغهای دهکده برای خودم میگشتم و یا کوله پشتی ام را برمیداشتم و جلو پاسگاه منتظر مینشستم تا اتوبوسی از راه برسد و من را برای چند ساعت هم که شده به شیراز برساند.

و شب دوباره به پاسگاه برمیگشتم.

توی خانه وقتی برای پدرم از کارهای گروهبان عباسی تعریف میکردم، پدرم میگفت: سه ماه بیشتر نداری. دخالت نکن. به تو مربوطی نیست. سرت به کار خودت باشد و سربازی ات را تمام کن.

تا اینکه یک صبح جمعه، تازه نگهبانی ام تمام شده بود و داشتم کوله پشتی ام را پر میکردم تا به خانه برگردم که دیدم اسمم را روی تابلو برای نگهبانی ذخیره نوشته اند.

رفتم توی دفتر گروهبان عباسی. نشسته بود پشت میزش. بالا زدم و گفتم: سرگروهبان، من دیشب نگهبانی دادم. امروز را مرخص هستم.

بدون اینکه سرش را بلند کند گفت: تو سربازی. اینجا من تصمیم میگیرم. مملکت قانون داره. مرخصی بی مرخصی. امروز آماده ای. برو بیرون.

از دفترش که بیرون آمدم ژ۳ ام را روی دوشم انداختم و رفتم توی حیاط پاسگاه روی نیمکتی نشستم.

بیخوابی چند روزه از یک طرف و خشم و نفرت از یک طرف دیگر تمام وجودم را گرفته بود. میدانستم که دیگر نمیتوانم ساکت و آرام بنشینم.

پشت دیوار سینه ام، انتقام مثل ذغال سرخ زیر خاکستر مانده، داشت یواش یواش شعله میگرفت.  

تصمیم گرفتم که حرفهای پدرم را نادیده بگیرم. باید کاری میکردم. 

برگشتم به همان دوران دبیرستان. برگشتم به همان شاگردی که پشت نیمکت چوبی ته کلاس مینشست و هیچکس از دستش آسایش نداشت.

گروهبان عباسی با همه قدرتش هنوز نمیدانست که با چه آتش خطرناکی دارد بازی میکند.

ادامه دارد.

+ نوشته شده  پنجشنبه 2 آذر1385   توسط علی   |