داستان گروهبان عباسی. قسمت دوم و آخر.
مبارزه با گروهبان عباسی کار ساده ای نبود.
همه میدانستند که او با اشرار و قاچاقچی های منطقه رفت و آمد دارد و من میدانستم که نباید از خودم جایی ردی میگذاشتم.
باید حساب شده برنامه ریزی میکردم و او در مقابل عمل انجام شده ای قرار میدادم که راه فرار و چاره نداشت.
باید با پای خودش توی باتلاق خودش اسیرش میکردم.
روزهایی بود که عراق تازه به ایران حمله کرده بود. سرباز هایی که از هنگ می آمدند خبرها بد می آوردند. داشتند همه را بی خبر و بی برنامه به جبهه می فرستادند.
دیگر نمیتوانستم روزهایی را که تعطیل بودم به خانه برگردم. بیشتر وقت من در پاسگاه میگذشت.
آن روزها سربازها شیفت شب نگهبانی خود را میخریدند.
من به بهانه اینکه به پول احتیاج دارم، بیشتر شب نگهبانی میدادم.
شبها توی اتاقک نگهبانی بالای برج، تا صبح فکر میکردم و نقشه ای را که در سر داشتم برنامه ریزی میکردم.
گاهی منتظر مینشستم تا همه میخوابیدند و پاسگاه ساکت میشد. بعد آهسته از برج پایین می آمدم.
توی دفتر گروهبان عباسی در تاریکی پرونده هایی را که او با کلک و حقه بازی درست کرده بود مخفیانه میخواندم و از بعضی از نوشته هایش کپی میگرفتم و روز بعد آنها را توی دهکده پشت دیوار باغی زیر خاک پنهان میکردم.
یکی از پرونده هایی که کپی کردم کارنامه خود گروهبان عباسی بود. یکی از عکسهای او را هم برداشتم.
نمیتوانستم و نمیخواستم از او جایی شکایت کنم. هیچ فایده ای نداشت. نقشه ام چیز دیگری بود.
روزهای جنگ میگذشت. شبها کنترل اشرار و دزدان گردنه از دست پاسگاه خارج شده بود. هر شب صدای شلیک گلوله راهزن ها از پشت گردنه به گوش میرسید ولی گروهبان عباسی اعتنایی نمیکرد. عمدا صبر میکرد تا سر و صدا بخوابد بعد برای گشت راه میافتاد.
شبها چراغ های دهکده را خاموش میکردند. امنیتی نبود. مردم آب نداشتند. صف دراز بنزین و نان همه جا پر شده بود. ولی گروهبان عباسی هر شب تفریحاتش را توی خانه راهزن ها و قاچاقچی ها میگذراند و صندوق عقب ماشینش را بار میزد و برای خودش جنس ذخیره میکرد.
وقتی میدیدم که زنی با چشم گریان از دفتر گروهبان عباسی بیرون می آید و چادرش را مرتب میکند و یا پسر بچه های دهاتی بی گناهی که به فقط گوش نکردن به دستورهای گروهبان عباسی و یا به خاطر اذیت های ساده، گوشه زندان پاسگاه گرسنه نشسته بودند و گریه میکردند، نفرت من بیشتر میشد و من به اجرای تصمیم خودم بیشتر نزدیک میشدم.
هیچ کمکی از دستم ساخته نبود. چاره ای نداشتم. فقط باید منتظر مینشستم.
چند ماه دیگر هم گذشت. سربازی من داشت تمام میشد. گروهبان عباسی تا چند روز آخر هنوز مرا نگهبان میگذاشت.
موهای من بلند شده بود. به رسم سربازی آزاد تر میگشتم.
تا اینکه روزی که مدتها انتظارش را میکشیدم، از راه رسید. سربازی من تمام شد. باید نقشه ام را اجرا میکردم.
آن روز از خدا خواستم که با همه رحمت و بزرگی اش مرا به خاطر کاری که داشتم میکردم ببخشد.
وقت رفتن بود. توی خوابگاه وسایلم را جمع کردم. رادیو و ساعت و بعضی از چیزهایی را که دیگر احتیاجی به آنها نداشتم به بقیه سربازها بخشیدم. لباسهایم را توی کیسه ای ریختم و از همه خداحافظی کردم. چند تا از سربازها که با هم رفیق شده بودیم گریه میکردند.
گروهبان عباسی هنوز توی پاسگاه نبود. همه چیز طبق برنامه ام داشت پیش میرفت.
اسلحه و فشنگ هایم را در انبار تحویل دادم و برگه ام را گرفتم و برای همیشه پاسگاه را ترک کردم.
برای گرفتن برگه پایان خدمتم حالا باید به هنگ میرفتم و لباسهای سربازی ام را تحویل میدادم.
برای آخرین بار گشتی در دهکده زدم و از کدخدا و اهالی دهکده خداحافظی کردم. سر راه پرونده هایی را که زیر خاک مخفی کرده بودم برداشتم و سوار اتوبوس شدم و بطرف شیراز راه افتادم.
نرسیده به شیراز، نزدیک قهوه خانه ای از اتوبوس پیاده شدم. همانجا توی دستشویی قهوه خانه، لباسم را عوض کردم و لباس سربازی ام را دوباره پوشیدم و پوتینم را برق انداختم.
بعد رفتم توی یک سلمانی و ریشم را تراشیدم و موهایم را مثل مدل موهای افسرها کوتاه کردم.
بیرون هنگ، کاپشن ارتشی ام را روی لباسم پوشیدم تا درجه ام مشخص نباشد و یقه اش را بالا کشیدم. عینک سیاهی را که معمولا مخصوص افسر ها بود به چشمم زدم و کلاهم را سرم گذاشتم و مثل یک ارتشی مرتب و در حال به خدمت وارد هنگ شدم.
وقتی از جلو دژبان دم در رد شدم و او سلام داد، خیالم راحت شد.
حیاط هنگ خیلی شلوغ بود. استوار و افسرها این ور و آن ور میدویدند. کلاهم را روی صورتم پایین کشیدم تا سرباز آشنایی و یا دژبانی مرا نشناسد.
سرم را پایین انداختم و مستقیم رفتم توی خوابگاه سربازها. آنجا ساکت و خلوت بود. فقط یکی دوتا سرباز زیر پتو خوابیده بودند. کیسه ام را زیر تختی قایم کردم و برگشتم توی حیاط هنگ.
توی حیاط هنگ چادری گذاشته بودند و چند تا استوار بیرون چادر ایستاده بودند و سیگار میکشیدند.
بالای چادر روی پارچه ای نوشته شده بود: تقاضای رفتن به جبهه برای درجه دار و افسر ها.
سرم را زیر انداختم و وارد چادر شدم. رفتم سر میز و یک فرم و پاکت برداشتم و بیرون آمدم.
دوباره برگشتم توی خوابگاه. همانجا روی تخت نشستم و فرم را با دقت با تمام مشخصاتی که خواسته بود پر کردم.
پایین فرم را همانطور که میدانستم امضا کردم و عکس و کپی مدارکی که همراه داشتم داخل پاکت گذاشتم. سر پاکت را بستم و برگشتم توی حیاط.
به استواری که بیرون چادر ایستاده بود سلامی دادم وگفتم: استوار میبخشید، من بالا با یکی قرار ملاقات دارم. دیر شده. لطف کن و این پاکت را برای من توی صندوق بیانداز.
میدانستم که صندوق تقاضای درجه دار ها و افسر ها را مستقیم به مرکز ستاد جنگ میفرستند.
استوار پاکت را از دست من گرفت و نگاهی به آن انداخت و گفت: چشم قربان. همه چیز دست خداست. به امید دیدار.
در حالیکه از او دور میشدم دستی تکان دادم و گفتم: همه چیز دست خداست. به امید دیدار.
لباسهایم را تحویل دادم و از در هنگ بیرون آمدم.
گروهبان عباسی را در جهنمی گذاشته بودم که با همه قدرتش جرات فریاد زدن نداشت.