تبليغاتX
رویاهای گمشده

رویاهای گمشده

پشت نیمکت های چوبی.

کودکستان آسمانی. کسی جرات بالا رفتن از سرسره و یا سوار شدن روی الا کلنگ را نداشت. 

دبستان انوشیروان. مدیر مدرسه گفت یا جای من یا جای تو.

دبستان مولوی. لات خونه بود. گفتند اینجا جای تو نیست. اخلاق بچه ها را خراب میکنی. اصرار که کردیم برایم پاسبان آوردند.

مدرسه راهنمایی آرمان. ناظم مدرسه خودش را به شهرستان منتقل کرد.

دبیرستان حاج قوام. فقط برای ۶ ماه. اخراج شدم.

دبیرستان شاهپور. فقط برای یک سال. اخراجم کردند.

دبیرستان رازی. اسمم را نوشتند توی نوبت. گفتند: برو خبرت میکنیم. پرونده ات را هم با خودت ببر. هنوز خبرم نکرده اند. احتمالا هنوز نوبتم نشده.

دبیرستان نمازی. بعد از یک سال به خاطر تقاضا و التماس مدیر مدرسه دیگر به آنجا برنگشتم.

دبیرستان سلطانی و ایگار و خرد. گفتند جا نداریم.

دبیرستان داریوش. پرونده ام به دلایلی گم شد. هنوز به عباس یک شام بدهکارم.

دبیرستان پیوند. در امتحانات نهایی با معدل ۲۰ قبول شدم و دیپلم گرفتم... داستانش طولانی ست.

+ نوشته شده  سه شنبه 30 آبان1385   توسط علی   | 

غلام سیاه و پوسکاس.

آن سالها، شهربانی وقت شیراز پای چپ غلام سیاه را توقیف کرده بود.

میگفتند در یک مسابقه فوتبال به خاطر قدرت شوت پای چپش، توپ به وسط پیشانی دروازه بان تیم مقابل خورده بود و بیچاره را کشته بود.

برای همین شهربانی شیراز اجازه نمیداد که غلام سیاه با پای چپش شوت بزند.

همه سنگینی شوت های چپ غلام سیاه را از قدرت پای چپ فرانک پوسکاس کاپیتان تیم ملی فوتبال مجارستان هم قوی تر میدانستند.

دیروز فرانک پوسکاس در سن ۷۹ سالگی از دنیا رفت.

پای چپ غلام سیاه ما هنوز در بازداشت است.

+ نوشته شده  یکشنبه 28 آبان1385   توسط علی   | 

به یاد زمستان ها و روزهای برفی در شیراز.

+ نوشته شده  شنبه 27 آبان1385   توسط علی   | 

.Man is least himself when he talks in his own person

.Give him a mask, and he will tell you the truth

Oscar Wilde 

+ نوشته شده  جمعه 26 آبان1385   توسط علی   | 

من هیچ دخالتی در مرگ آقای لایق نداشتم.

برای اینکه خیالتان را راحت کرده باشم، روزی که آقای لایق سکته کرد و از دنیا رفت من فرسنگها دور، جایی در جنوب ترکیه کنار دریای مدیترانه، توی تراس رستورانی نشسته بودم و داشتم برای خودم اسکندر کباب لقمه میگرفتم.

اجازه بدهید چند سال شما را به عقب برگردانم و اصل ماجرا را برایتان تعریف کنم تا شما هم در جریان باشید:

اوایل سال ۱۳۵۷ شبکه اول تلویزیون ایران شروع به پخش نمایشی کرد با عنوان " شهر من شیراز " که نویسنده و تهیه کننده آن کیهان رهگذار و کارگردان آن شاهرخ ذوالریاستین بود.

داستان این مجموعه که در نارنجستان قوام شیراز فیلمبرداری میشد، درگیری عشقی یک پسر و دختر جوان بود که در پایان به واسطه بیماری دختر به جدایی می انجامید.

نقش پدر این دختر را در داستان فیلم، آقای محی الدین لایق به عهده داشت.

ولی من آقای لایق را قبل از اینکه روی پرده تلویزیون شاوب لورنس اتاق نشیمن مان ملاقات کنم، از جای دیگری میشناختم.

آقای لایق معلم ادبیات دبیرستانهای شیراز بود و به خاطر شانس بدی که سرنوشت برایش رقم زده بود، یکی از شاگرد هایش من بودم. 

رابطه شاگرد و معلمی من و آقای لایق بسیار دوستانه و صمیمانه بود، البته تا جایی که من در مدتی که او مشغول درس دادن بود، وقتم را بیرون از کلاس و توی راهرو مدرسه میگذراندم.

وگرنه حضور هر دو ما در یک زمان و در زیر یک سقف کاری بود غیر ممکن.

نه به خاطر اینکه دشمنی شخصی و یا بدهکاری چیزی از هم داشته باشیم... مشکل من بودم که نمیتوانستم در کلاس مثل یک آدم سالم راحت سر جایم بنشینم.

برای همین هر وقت که آقای لایق وارد کلاس میشد، قبل از اینکه درس را شروع کند، اول تخته را پاک میکرد و بعد از من میخواست که کلاس را ترک کنم.

وقتی هم که از او میپرسیدم: آقا ما که هنوز کاری نکردیم، میگفت: من که میدانم تو مثل بچه سالم راحت سر جایت نمینشینی. چرا من اعصاب خودم را خراب کنم و وسط درس تو را بیرون بیاندازم. همین الان خودت برو بیرون و خیال همه را راحت کن.

و من که میدانستم حرفش منطقی ست، سرم را زیر میانداختم و از کلاس بیرون میرفتم.

دلیل آرام ننشستن من به خاطر تنبلی و درس نخواندن نبود. بلکه به خاطر علاقه ای بود که من به هنرش و بازی اش در داستان فیلم داشتم.

برای همین همیشه سر کلاس خودم را در نقش یکی از بازیکنان فیلم  شهر من شیراز قالب میکردم و به سوال هایش با همان لهجه و دیالوگ داستان فیلم جواب میدادم:

پدر به من بگو چرا نمیتوانم عاشق باشم...

همین باعث خنده شاگرد ها و به هم ریختن کلاس میشد و نتیجه اش در آخر، بیرون کردن من از کلاس.

تا اینکه یک روز آقای لایق در خیابان جلو مادرم را گرفت و به او گفت: به پسرت بگو دست از این مسخره بازی ها بردارد. من قبلا خودم یک سکته ای کرده ام. سکته دومی را پسرت برای من می آورد.

روزی که خبر این شکایت توی مدرسه پیچید، از ترس اینکه سکته دومی سراغ آقای لایق بیاید و من خدای نکرده نزدیکش باشم، دیگر سر کلاس ادبیات نرفتم و برای اینکه از درس عقب نیافتم، مجبور شدم که جزوه ها و نوشته های بقیه را قرض بگیرم و توی خانه درسم را بخوانم.

همیشه زنگ ادبیات با نگرانی و دلواپسی توی راهرو مدرسه بالا و پایین قدم میزدم تا آقای لایق درسش را تمام کند و سالم به خانه اش برگردد. این خودش بدترین جریمه برای من بود.

عصر ها هم وقتی که به خانه برمیگشتم به همه میگفتم: شاهد باشید، آقای لایق امروز سالم برگشت خونه.

تا اینکه مدرسه تمام شد و من بدون اینکه در کلاس ادبیات شرکت کنم با هر بدبختی که بود، قبول شدم.

آخرین باری هم که آقای لایق را دیدم روزی بود که نتیجه امتحانات نهایی را به دیوار مدرسه زده بودند.

ایستاده بود دم در حیاط مدرسه و داشت با یکی از معلم ها حرف میزد و من در حالیکه از خوشحالی شلنگ و تخته می انداختم، از پشت بغلش کردم و داد زدم: دیپلم گرفتم. دیپلم گرفتم.

آقای لایق در حالیکه میخندید سرش را برگرداند و به شوخی گفت: خدا را شکر، لااقل من یکی دیگر قیا فه ات را نمیبینم.

و بعد درحالیکه دستم را میفشرد گفت: تو اگر سر کلاس مینشستی هیچوقت قبول نمیشدی.

آن روز فهمیدم که او چگونه با این بازی اش، تمام درس هایش را به من یاد داد.

خبر رفتن آقای لایق را که شنیدم خیلی ناراحت شدم، ولی حقیقتش را بخواهید یک کمی هم خیالم راحت شد.

چون هیچکسی دیگر نمیتوانست تقصیر مرگش را گردن من بیاندازد.

+ نوشته شده  چهارشنبه 24 آبان1385   توسط علی   | 

ته کلاس. نیمکت آخر. تقلب های روز امتحان.

+ نوشته شده  سه شنبه 23 آبان1385   توسط علی   | 

رویا هایم را با تو قسمت میکنم.

سالهایی خیلی دور. توی یک حیاط قدیمی. صبح روز آخر.

پیرمرد استکان چایش را سر کشید و یک پایش را روی لبه تخت گذاشت و درحالیکه با یک دست پاشنه کفشش را بالا میکشید، دست دیگرش را روی شانه ام گذاشت و با بغض غمگینی که گلویش را گرفته بود گفت:

اینجا شده عینهو یک ایستگاه قطار متروکه ای که انگاری هیچ کسی دیگه اینجا خیال توقف نداره. 

این یکی را هم که میبینی ایستاده فقط به خاطر شانس تو هست. بپر بالا و برو و پشت سرت هم دیگه نگاه نکن. اینجا دیگه جای تو نیست.

یک روزی روزگاری اگر تونستی برگرد و ما را هم با خودت ببر. ما که همه امیدمون به تو هست.

چند سال بعد بود که از دنیا رفت. 

ولی کلمه به کلمه حرفهایش در آن صبح تابستان توی آن حیاط قدیمی و زیر سایه آن درخت گردوی پیر، به من نیرویی داد تا بتوانم مردی باشم که امروز هستم.

یادش همیشه با من میماند.

+ نوشته شده  جمعه 19 آبان1385   توسط علی   | 

وقت احتیاج.

نمیدانم چرا هر کسی که قصد مهاجرت از ایران را دارد بلافاصله میخواهد بداند که مخارج زندگی در کشور مورد علاقه اش چگونه است.

شاید به جای وقت صرف کردن و مقایسه قیمت ها، بهتر باشد که سیستم سیاست کاری آن کشور را یاد بگیریم تا بتوانیم شغل خوب و راحتی پیدا کنیم که روز مبادا، خیالمان آسوده باشد.

وگرنه وقت احتیاج، شیاف را چه با پول ایرانی از داروخانه رازی بخریم و چه با دلار از دراگ استور، پولش به درک ...

مهم این است که گره این سد بسته را هر چه زودتر برای ما باز کند.

+ نوشته شده  پنجشنبه 18 آبان1385   توسط علی   | 

قایم موشک بازی.

+ نوشته شده  سه شنبه 16 آبان1385   توسط علی   | 

جمعه ها با شلوار جین.

در اداره ما رسم هست که معمولا روزهای جمعه اگر کسی بخواهد میتواند با لباس نیمه رسمی سر کار بیاید.

یعنی به جای کت و شلوار و کراوات میتواند شلوار جین و پیراهن و یک کاپشن و یا کت راحتی بپوشد.

البته برای این راحتی اهدا شده، یک صندوق خیریه ای در هر بخش اداره هست که باید یک مبلغ ناچیزی، ... هر مبلغی که دوست داشتی، توی این صندوق بریزی.

قیمت این پولی که میپردازی بستگی به میل و وجدان خودت دارد.

معمولا جمعه ها بعضی ها با لباس راحتی سر کار می آیند و هر کسی چیزی نزدیک دو دلار توی این صندوق میریزد.

امروز صبح یکی از همکارانم که من همیشه سر به سرش میگذارم با کت و شلوار و کراوات سر کار آمده بود.

فقط برای اینکه اذیتش کنم از او پرسیدم: فلانی تو توی خانه شلوار جین نداری؟

نگاهی به من انداخت و با زرنگی جوابم داد: چرا اتفاقا زیاد دارم، ... وجدان ندارم.

+ نوشته شده  شنبه 13 آبان1385   توسط علی   | 

تو عصرهای پاییزی ات را، بی شیراز ... کجا پرسه میزنی؟

+ نوشته شده  جمعه 12 آبان1385   توسط علی   | 

فاصله ها را میشکنم ...

+ نوشته شده  سه شنبه 9 آبان1385   توسط علی   | 

نُمره ۱۸

نمره ۱۸ همیشه بهترین نمره توی کلاس بود.

نمره ۲۰ دردسر داشت.

همه پشت سرت حرف درمیاوردند.

یکی میگفت: تقلب کرده. یکی دیگه میگفت: مثل اینکه نوبرشو آورده، خرخون فکر کرده رفته شاخ فیل را شکسته.

بعضی ها هم یواشکی روی دیوار توالت مدرسه برای اهل و فامیلت نامه فدایت شوم مینوشتند و گاهی هم سر و صدا توی مدرسه میپیچید که آقا معلم دوستش داره. 

نمره ۱۹ زور داشت.

مسخره ات میکردند. مثل این بود که آخر مسابقه دو میدانی یک قدم به خط آخر، پشت پات گیر کرده و زمین خوردی.

خودت هم همیشه به خودت فحش میدادی که عجب خریتی کردم این اشتباه را کردم. من که میدونستم عاصی را با سین نمینویسند.

اونی هم که ۲۰ گرفته بود همیشه با طعنه نگاهت میکرد:

دیدی چه قشنگ حالتو گرفتم.

نمره ۱۷ مثل کسی بود که به عنوان همراه، جایی بی دعوت به مهمونی رفته باشه. یک جوری میخواست توی اتاق مهمونی، یک جایی وسط بقیه خودش را جا بده.

آخرش هم گوشه ای یک صندلی خالی پیدا میکرد و تا آخر شب، سر جاش ساکت مینشست.

به نمره ۱۶ به پایین کسی محلی نمیگذاشت.

عین همسایه ها و آشناهای دور مجلس عروسی بودند. اومدن و نیومدنشون برای کسی فرقی نداشت.

فقط تو این جریان اونی که نمره ۱۸ گرفته بود، وسط اتاق پذیرایی سرش را بالا میگرفت و بالا و پایین، مثل شاخ شمشاد قدم میزد.

+ نوشته شده  شنبه 6 آبان1385   توسط علی   | 

گول نخورید ... یا اول بروید با رضا تیغی قاپ بیاندازید.

نزدیک اداره ما یک کافی شاپ "Starbucks" هست که من معمولا صبح های زود قبل از رفتن به اداره آنجا میروم، قهوه ای میگیرم و همانجا چند دقیقه ای مینشینم و روزنامه صبح را ورق میزنم.

امروز صبح نشسته بودم و داشتم گزارش باخت تیم هاکی تورونتو را میخواندم که آقایی جوان، بسیار شیک و مرتب، با کت و شلوار و کراوات و صورت تراشیده و ادکلان زده، در حالیکه یک کیف چرمی مشکی هم در دست داشت نزدیکم شد و به زبان انگلیسی از من سوال کرد: صبح بخیر. ببخشید که مزاحم میشوم. شما اسپانیایی هستید؟

نگاهی به او انداختم. از ظاهرش به نظر نمی آمد که گدا باشد. گفتم شاید مسافر هست و میخواهد آدرس جایی را بپرسد. جواب دادم: نه. متاسفم. ولی کاری داشتید؟

لبحندی زد و ادامه داد: ایتالیایی هستید؟

بلافاصله تمام داستان را تا آخرش خواندم.

در حالیکه میدانستم با زبان ایتالیایی حریفم نمیشود، پیش خودم گفتم چند دقیقه ای وقت دارم، بگذار تا در بازی اش شرکت کنم.

به ایتالیایی جوابش دادم: بله ایتالیایی هستم. چه کمکی میتوانم برایتان انجام بدهم؟

با تعجب لحظه ای مکث کرد و به زبان انگلیسی ادامه داد: حقیقتش را بخواهید نمیخواستم مزاحم شما بشوم ولی چاره ای نداشتم. و از ظاهر شما هم معلوم هست که آدم فهمیده ای هستید و مشکل مرا درک میکنید.

روزنامه را روی میز گذاشتم و گفتم خواهش میکنم. بفرمایید، مشکلتان چیست؟

گفت: برای یک کار اداری به تورونتو آمده ام و قرار هست که تا ۲ ساعت دیگر با هواپیما به شهرم برگردم. دیشب کارت بانکم را در ماشین بانک جا گذاشتم. عجله دارم و نمیتوانم صبر کنم تا بانک باز بشود، ولی یک چک معتبر با خودم دارم که به مبلغ ۲ هزار دلار هست. اگر امکان دارد این چک را من امضا میکنم و شما آن را به حساب خودتان واریز کنید و به من فقط ۵۰۰ دلار بدهید تا من به خانه برسم. این آدرس من هست. من امشب ۵۰۰ دلار را به حساب شما واریز میکنم و شما فردا ۲ هزار دلار را به من برگردانید.

برای این لطف شما و برای زحمتی هم که میدهم، لطفا ۱۰۰ دلار آن را هم به عنوان هدیه کم کنید.

و یک بلیط هواپیما و چکی به مبلغ ۲۰۰۰ دلار را هم که کاملا حقیقی بنظر میرسید از کیفش بیرون آورد و نشانم داد.

گفتم: خواهش میکنم. اصلا زحمتی نیست. فقط یک خواهش هم من دارم.

خوشحال شد و لبخندی زد و گفت: بفرمایید، هر چه بخواهید.

دوربین دیجیتالم را از جیب کتم بیرون آوردم و گفتم: اگر امکان دارد، اول میخواهم که با هم یک عکس یادگاری بگیریم. بعد با هم میرویم اداره، من به شما پول نقد میدهم.

قدمی به عقب برداشت و گفت: عکس برای چه میخواهید؟

گفتم برای یادبودی. مگر اشکالی دارد؟

گفت: مهم نیست. ببخشید که مزاحم شدم. خداحافظ.

گفتم: عزیز جان، صبر کن. نرو.

اول اینکه من ایرانی هستم و بزرگ شده پشت دروازه کازرون شیراز. بعد هم برای اینکه سر من کلاه بگذاری، آدرس میدهم، اول باید بروی شیراز. میروی زیر گذر غلام زنجیر کش. سراغ رضا تیغی را میگیری. سخت نیست. راحت پیدایش میکنی.

آنجا مینشینی و با او قاپ میاندازی. اگر سالم برگشتی، آنوقت بیا با هم معامله میکنیم.

در حالیکه با عجله از در بیرون میرفت دوباره صدایش کردم و گفتم: 

راستی چند روز پیش هم یکی دیگر از اقوامت از نیجریه ایمیل زده بود که مشکل ارث و میراث دارد و میخواهد یکی دو میلیون دلار به حسابم واریز کند. شماره حسابم را میخواست. شرمنده که وقتش را نداشتم.

قهوه ام را که داشت سرد میشد تمام کردم و در حالیکه میخندیدم بطرف اداره راه افتادم.

*مواظب این بازی باشید. این اشخاص شما را چند روزی زیر نظر میگیرند و برایتان نقشه کشیده اند.

اگر این کار را کردید، بدانید که چند روز بعد بانک نامه ای برایتان میفرستد که لطفا تشریف بیاورید و جریمه تان را پرداخت کنید. چونکه چکی را که واریز کرده اید، تقلبی ست.

+ نوشته شده  جمعه 5 آبان1385   توسط علی   | 

کانادا. تورونتو. شبهای زمستان.

اکثر ایرانیانی که در تورونتو زندگی میکنند برای راهنمایی و آشنایی ایرانیان دیگر به اوضاع این شهر، در وب لاگهای خود معمولا از اوضاع سیاسی، اقتصادی و یا فرهنگی تورونتو مینویسند.

پارلمان کشور، قیمت بلیط قطار، وضع آب و هوا، آدرس شهرداری، شماره تلفن سفارتخانه ها، برنامه سینما ها و کنسرت ها و ...

من فکر میکنم برای کسانی که برنامه و قصد زندگی در تورونتو را دارند، شناخت زندگی روزمره و اینکه مردم چگونه وقتشان را میگذرانند، بیشتر میتواند مورد توجه باشد، وگرنه این خبر ها را میتوان هر روز در روزنامه های صبح، در اخبار رادیو و تلویزیون، در اینترنت و در هر گوشه و کنار شهر به راحتی دنبال کرد.

برای همین من اینجا میخواهم گاه گاهی چند کلمه ای در باره زندگی مردم تورونتو بنویسم. و آنچه که در این شهر میگذرد.

برای شروع از چیزی مینویسم که ایرانی ها را در همان اولین قدم ورودشان به تورونتو، به وحشت میاندازد:  

*سرمای زمستان و شبهای تورونتو. 

ماه اکتبر که تمام میشود شهر تورونتو به پیشواز کریسمس و سال نو میرود.

مردم پنجره ها و باغچه جلو خانه هایشان را چراغانی میکنند و خیابان ها و درختهای پیاده رو ها رنگارنگ میشود.

دیدار ها تازه میشود، همه جا همه با هم مهربان میشوند و دوست و فامیل کدورت ها را فراموش میکنند.

بوتیک ها و مغازه های خیابان یانگ و بلور و یورک ویل پر از ازدحام مردم برای خرید هدیه های کریسمس میشود و همه در حال و هوای تعطیلات و شادی با خنده از کنار هم میگذرند.

شبها جلو ساختمان شهرداری، مردم در زیر درختهای چراغانی شده روی پیست یخ اسکیت بازی میکنند، بازی های هاکی به هیجان بیشتری میرسد و کلاب های ورزشی شهر و رستورانهای ایتالیایی خیابان کالج تا دیر وقت از مردم پذیرایی میکنند.

در هر گوشه و کنار شهر که قدم میزنی، درخت کاجی چراغانی شده و ویترین مغازه ها را با کادو های رنگین پر کرده اند.

اداره ها برای کارمندانشان میهمانی های کریسمس برگذار میکنند و کار های اداری تق و لق میشود.

رستورانهای دنج و رمانتیک خیابان کینگ با بخاری های هیزمی دیواری و شمع های روی میز جایی ست بسیار زیبا برای یک شام و یک دیدار فراموش نشدنی.

نشستن در پشت پنجره کافه های قدیمی خیابان کویین شرقی و غربی با یک فنجان قهوه یا چای داغ و تماشای برف ریزان پیاده رو ها بسیار زیباست.

این جشن و سرور در آخر ماه اکتبر آغاز میشود و تا آتش بازی پرشکوه میدان شهرداری تورونتو برای تحویل سال نو میلادی، ادامه دارد.

شبهای زمستان تورونتو یکی از زیباترین شبهای دنیاست. 

تا یکی دو هفته دیگر همه این زیبایی ها دوباره از راه میرسد.

+ نوشته شده  چهارشنبه 3 آبان1385   توسط علی   |