من هیچ دخالتی در مرگ آقای لایق نداشتم.
برای اینکه خیالتان را راحت کرده باشم، روزی که آقای لایق سکته کرد و از دنیا رفت من فرسنگها دور، جایی در جنوب ترکیه کنار دریای مدیترانه، توی تراس رستورانی نشسته بودم و داشتم برای خودم اسکندر کباب لقمه میگرفتم.
اجازه بدهید چند سال شما را به عقب برگردانم و اصل ماجرا را برایتان تعریف کنم تا شما هم در جریان باشید:
اوایل سال ۱۳۵۷ شبکه اول تلویزیون ایران شروع به پخش نمایشی کرد با عنوان " شهر من شیراز " که نویسنده و تهیه کننده آن کیهان رهگذار و کارگردان آن شاهرخ ذوالریاستین بود.
داستان این مجموعه که در نارنجستان قوام شیراز فیلمبرداری میشد، درگیری عشقی یک پسر و دختر جوان بود که در پایان به واسطه بیماری دختر به جدایی می انجامید.
نقش پدر این دختر را در داستان فیلم، آقای محی الدین لایق به عهده داشت.
ولی من آقای لایق را قبل از اینکه روی پرده تلویزیون شاوب لورنس اتاق نشیمن مان ملاقات کنم، از جای دیگری میشناختم.
آقای لایق معلم ادبیات دبیرستانهای شیراز بود و به خاطر شانس بدی که سرنوشت برایش رقم زده بود، یکی از شاگرد هایش من بودم.
رابطه شاگرد و معلمی من و آقای لایق بسیار دوستانه و صمیمانه بود، البته تا جایی که من در مدتی که او مشغول درس دادن بود، وقتم را بیرون از کلاس و توی راهرو مدرسه میگذراندم.
وگرنه حضور هر دو ما در یک زمان و در زیر یک سقف کاری بود غیر ممکن.
نه به خاطر اینکه دشمنی شخصی و یا بدهکاری چیزی از هم داشته باشیم... مشکل من بودم که نمیتوانستم در کلاس مثل یک آدم سالم راحت سر جایم بنشینم.
برای همین هر وقت که آقای لایق وارد کلاس میشد، قبل از اینکه درس را شروع کند، اول تخته را پاک میکرد و بعد از من میخواست که کلاس را ترک کنم.
وقتی هم که از او میپرسیدم: آقا ما که هنوز کاری نکردیم، میگفت: من که میدانم تو مثل بچه سالم راحت سر جایت نمینشینی. چرا من اعصاب خودم را خراب کنم و وسط درس تو را بیرون بیاندازم. همین الان خودت برو بیرون و خیال همه را راحت کن.
و من که میدانستم حرفش منطقی ست، سرم را زیر میانداختم و از کلاس بیرون میرفتم.
دلیل آرام ننشستن من به خاطر تنبلی و درس نخواندن نبود. بلکه به خاطر علاقه ای بود که من به هنرش و بازی اش در داستان فیلم داشتم.
برای همین همیشه سر کلاس خودم را در نقش یکی از بازیکنان فیلم شهر من شیراز قالب میکردم و به سوال هایش با همان لهجه و دیالوگ داستان فیلم جواب میدادم:
پدر به من بگو چرا نمیتوانم عاشق باشم...
همین باعث خنده شاگرد ها و به هم ریختن کلاس میشد و نتیجه اش در آخر، بیرون کردن من از کلاس.
تا اینکه یک روز آقای لایق در خیابان جلو مادرم را گرفت و به او گفت: به پسرت بگو دست از این مسخره بازی ها بردارد. من قبلا خودم یک سکته ای کرده ام. سکته دومی را پسرت برای من می آورد.
روزی که خبر این شکایت توی مدرسه پیچید، از ترس اینکه سکته دومی سراغ آقای لایق بیاید و من خدای نکرده نزدیکش باشم، دیگر سر کلاس ادبیات نرفتم و برای اینکه از درس عقب نیافتم، مجبور شدم که جزوه ها و نوشته های بقیه را قرض بگیرم و توی خانه درسم را بخوانم.
همیشه زنگ ادبیات با نگرانی و دلواپسی توی راهرو مدرسه بالا و پایین قدم میزدم تا آقای لایق درسش را تمام کند و سالم به خانه اش برگردد. این خودش بدترین جریمه برای من بود.
عصر ها هم وقتی که به خانه برمیگشتم به همه میگفتم: شاهد باشید، آقای لایق امروز سالم برگشت خونه.
تا اینکه مدرسه تمام شد و من بدون اینکه در کلاس ادبیات شرکت کنم با هر بدبختی که بود، قبول شدم.
آخرین باری هم که آقای لایق را دیدم روزی بود که نتیجه امتحانات نهایی را به دیوار مدرسه زده بودند.
ایستاده بود دم در حیاط مدرسه و داشت با یکی از معلم ها حرف میزد و من در حالیکه از خوشحالی شلنگ و تخته می انداختم، از پشت بغلش کردم و داد زدم: دیپلم گرفتم. دیپلم گرفتم.
آقای لایق در حالیکه میخندید سرش را برگرداند و به شوخی گفت: خدا را شکر، لااقل من یکی دیگر قیا فه ات را نمیبینم.
و بعد درحالیکه دستم را میفشرد گفت: تو اگر سر کلاس مینشستی هیچوقت قبول نمیشدی.
آن روز فهمیدم که او چگونه با این بازی اش، تمام درس هایش را به من یاد داد.
خبر رفتن آقای لایق را که شنیدم خیلی ناراحت شدم، ولی حقیقتش را بخواهید یک کمی هم خیالم راحت شد.
چون هیچکسی دیگر نمیتوانست تقصیر مرگش را گردن من بیاندازد.