روی خط های قالی.
تابستان ها بعد از نهار نمیگذاشتند برویم توی حیاط بازی کنیم.
حاج رحمان همسایه پایینی ما، ظهر ها در حجره اش را که توی بازار وکیل پایین میکشید، برمیگشت خانه و نهارش را که میخورد، عادت داشت توی حیاط زیر سایه درختها، باید چرتش را میزد.
حاج رحمان یکی دوبار چغلی ما را کرده بود و بابای ما هم که هنوز چند تا از قسط های فرش اتاق پذیرایی را به او بدهکار بود، بعد از ظهرها ما را از بازی کردن توی حیاط منع میکرد.
برای همین ناهارمان را که میخوردیم، همانجا توی اتاق پذیرایی با ماشین های کوچک پلاستیکی، روی خط های قالی، اتوبوس سواری میکردیم.
مسافرها را سوار میکردیم و چمدانها را بالای اتوبوس بار میزدیم و راه میافتادیم بطرف تهران.
از زیر دروازه قرآن که رد میشدیم صلوات میفرستادیم.
از پلیس راه که میگذشتیم، زرقان یک توقف کوتاهی میکردیم برای حلوای ارده و بعد همینطور میرفتیم تا شهرضا برای نهار.
مسافرهای اصفهان را که پیاده میکردیم اتوبوس خلوت میشد و بقیه میخوابیدند.
غروب که به قم میرسیدیم وقت نماز بود و خرید سوهان.
و بعد در تاریکی جاده بود که یواش یواش چراغهای تهران از دور پیدا میشد.
به نزدیکی تهران که میرسیدیم باز هم صلوات میفرستادیم.
همه این مسافت دراز یک ساعتی بیشتر طول نمیکشید.
فقط منتظر بودیم تا حاج رحمان از چرت بعد از ظهرش بیدار بشود.
*
سالها گذشت.
بابای ما یک سال قبل از مرگش آخرین قسط بدهی هایش را داد.
ما از آن خانه رفتیم.
ماشین های پلاستیکی همان سال توی اسباب کشی گم شدند.
*
نمیدانم حاج رحمان هنوز توی حیاط زیر سایه درختها چرت بعد از ظهرش را میزند یا نه؟
ما که هنوز روی خط های قالی، سرگردان مانده ایم.