تبليغاتX
رویاهای گمشده

رویاهای گمشده

چرا عکس حاج رحمان را برداشتم.

اگر پدر خدا بیامرزش هنوز زنده بود نمیگذاشت که این پسر بی وجدان از این قرتی بازی ها در بیاورد و دزدکی از من عکس بیاندازد و بعد برود اون سر دنیا و حیثیت و آبروی من پیر مرد را اینطوری به بازی بگیرد.

تا وقتی که اینجا بود از صدای توپ بازی کردن توی کوچه و اذیت و قرتی بازی های این بدبخت بیچاره فلک زده، کسی توی این محله خواب و آسایش راحتی نداشت،

حالا هم که راهش را کشیده و رفته، ما باید آخر عمری اینجا تقاصش را پس بدهیم.

* گوشه ای از سخنان حاج رحمان دیشب در قهوه خانه سر کوچه.

+ نوشته شده  یکشنبه 30 مهر1385   توسط علی   | 

روی خط های قالی.

تابستان ها بعد از نهار نمیگذاشتند برویم توی حیاط بازی کنیم.

حاج رحمان همسایه پایینی ما، ظهر ها در حجره اش را که توی بازار وکیل پایین میکشید، برمیگشت خانه و نهارش را که میخورد، عادت داشت توی حیاط زیر سایه درختها، باید چرتش را میزد.

حاج رحمان یکی دوبار چغلی ما را کرده بود و بابای ما هم که هنوز چند تا از قسط های فرش اتاق پذیرایی را به او بدهکار بود، بعد از ظهرها ما را از بازی کردن توی حیاط منع میکرد.

برای همین ناهارمان را که میخوردیم، همانجا توی اتاق پذیرایی با ماشین های کوچک پلاستیکی، روی خط های قالی، اتوبوس سواری میکردیم.

مسافرها را سوار میکردیم و چمدانها را بالای اتوبوس بار میزدیم و راه میافتادیم بطرف تهران.

از زیر دروازه قرآن که رد میشدیم صلوات میفرستادیم.

از پلیس راه که میگذشتیم، زرقان یک توقف کوتاهی میکردیم برای حلوای ارده و بعد همینطور میرفتیم تا شهرضا برای نهار.

مسافرهای اصفهان را که پیاده میکردیم اتوبوس خلوت میشد و بقیه میخوابیدند.

غروب که به قم میرسیدیم وقت نماز بود و خرید سوهان.

و بعد در تاریکی جاده بود که یواش یواش چراغهای تهران از دور پیدا میشد.

به نزدیکی تهران که میرسیدیم باز هم صلوات میفرستادیم.

همه این مسافت دراز یک ساعتی بیشتر طول نمیکشید.

فقط منتظر بودیم تا حاج رحمان از چرت بعد از ظهرش بیدار بشود.

*

سالها گذشت.

بابای ما یک سال قبل از مرگش آخرین قسط بدهی هایش را داد.

ما از آن خانه رفتیم.

ماشین های پلاستیکی همان سال توی اسباب کشی گم شدند.

*

نمیدانم حاج رحمان هنوز توی حیاط زیر سایه درختها چرت بعد از ظهرش را میزند یا نه؟

ما که هنوز روی خط های قالی، سرگردان مانده ایم.

+ نوشته شده  پنجشنبه 27 مهر1385   توسط علی   | 

شیراز. روزنامه خبر جنوب. دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۵.

+ نوشته شده  چهارشنبه 26 مهر1385   توسط علی   | 

بدرقه شیرازی.
 
ما شیرازی ها آدم های بسیار با احساسی هستیم.
 
مثلا همینکه خبردار میشویم که یک فامیل نزدیکی، آشنایی و یا رفیقی در راه سفر هست، بلافاصله آب دستمان باشد زمین میگذاریم و برای بدرقه اش راه میافتیم. 
 
ماشین را از توی حیاط بیرون میکشیم، موتور همسایه مان را قرض میگیریم و یا عقب تاکسی باری، خودمان را هر جوری که شده به در خانه شان میرسانیم.
 
توی راه هم از یک آجیل فروشی یک بسته پسته ای، تخمکی و یا آجیلی تهیه میکنیم که هم دست خالی نرفته باشیم و هم خدای نکرده مسافرمان توی راه حوصله اش سر نرود.
 
دم در خانه، بعد از سلام و روبوسی و سفارشات لازمه، سر راهی را تحویل میدهیم و دور سرش اسفند دود میکنیم و بعد از اینکه از زیر قرآن با سفر بخیر و صلوات ردش کردیم، آب و برگ نارنج پشت سرش میریزیم و همه با هم راه میافتیم بطرف گاراژ و یا فرودگاه.
 
توی سالن انتظار هم بعد از اینکه با هم چند تا عکس یادگاری تکی و یا گروهی گرفتیم، دوباره سفارشات لازمه را تکرار میکنیم و یک بار دیگر دستی دور گردنش میاندازیم، صورتش را میبوسیم و با خداحافظی و سفر بخیر، سوارش میکنیم تا برود.
 
معمولا هم همانجا آنقدر صبر میکنیم که تابلو فرودگاه بنویسد پرواز کرد و بعد بدون اینکه بخواهیم با کسی حرفی بزنیم، سرمان را زیر می اندازیم و با قدمهای آهسته فرودگاه را ترک میکنیم.
 
توی جاده فرودگاه هم چند بار سرمان را از پنجره ماشین بیرون میکشیم و به آسمان نگاه میکنیم تا خیالمان راحت باشد که هواپیما به سلامتی از روی زمین بلند شده باشد.
 
اگر هم که با اتوبوس میرود که تا یک چند فرسخی بالای دروازه قرآن، همه با ماشین پشت سرش راه میافتیم و یک چند باری هم از اتوبوس سبقت میگیریم که خودمان را برسانیم نزدیک پنجره تا برایش بوق بزنیم و دستی تکان بدهیم.
 
و آخرش سر ماشین را برمیگردانیم و با دلتنگی و چشم گریان برمیگردیم سر کار و زندگی مان.
 
ما شیرازی ها رفتنت را دوست نداریم. چه کنیم، دست خودمان نیست. ما بیشتر اهل ماندنت هستیم.
+ نوشته شده  شنبه 22 مهر1385   توسط علی   | 

به یاد پاییز های شیراز.

ــ   برگ خزان: ویگنــ   اولین دیدار: هوشمند عقیلی.  ــ

+ نوشته شده  دوشنبه 17 مهر1385   توسط علی   | 

من این نیویورک را دوست ندارم.

هر کجای نیویورک که پا میگذاری یک احساس خفه کننده ای هوای شهر را پر کرده.

بی اختیار بعدازظهر های جمعه کودکی ات را به یادت می آورد.

در هر گوشه و کنار شهر، فاجعه ۱۱ سپتامبر سال ۲۰۰۱ هنوز همچون گرد و غبار خاکستری غمگینی، چهره مردم را پوشانده.

همچون لکه ننگی که برای همیشه بر پیشانی مسببین این فاجعه تاریخی به جای مانده.

من این نیویورک را دوست ندارم.

+ نوشته شده  شنبه 15 مهر1385   توسط علی   | 

رویاهای گمشده در نیویورک.

برای یک ماموریت اداری، شرکت در یک سمینار و دیداری با یکی دو تا از همکلاسی های قدیمی، چند روزی را در نیویورک هستم.

همیشه دلم میخواست رسیدن پاییز در سنترال پارک نیویورک را از نزدیک ببینم.

+ نوشته شده  جمعه 7 مهر1385   توسط علی   | 

در کوچه های شیراز.

+ نوشته شده  چهارشنبه 5 مهر1385   توسط علی   | 

مبادا عریان باشی که خود عذابی ست.

دختر یکی از آشنایان ما که پدرش را تابستان امسال به خاطر بیماری سرطان از دست داده بود، امسال به کلاس اول دبستان میرفت.

به همین خاطر چند هفته پیش یک بسته کوچکی تهیه کردم و آن را با چند دفتر و مداد رنگی و خط کش و مداد پاکن و مدادتراش های رنگارنگ پر کردم و یک کفش بسیار معمولی کوچک و یک پیراهن ساده هم داخل آن گذاشتم و برایش به آدرس خانه شان، به شیراز پست کردم. 

دیروز زنگ زدند که بسته رسید و از فرستادن هدایا تشکر کردند.

وقتی گفتند که در بسته را در پستخانه باز کرده بودند، پرسیدم که چه چیزهایی داخل بسته بود؟

گفتند دو تا دفتر و یک خط کش و یکی دو تا مداد پاک کن.

کفش و پیراهن و بقیه مداد رنگی ها را برداشته بودند.

*

آقا و یا خانم عزیزی که ترا نمیشناسم:

میدانم که فرزندت امسال با یک کفش و پیراهن نو به مدرسه میرود و با مداد رنگی های رنگ و وارنگی که برایش برای سال تحصیلی جدید خریده ای بسیار خوشحال هست.

مبارکش باشد.

خیال خودت هم راحت باشد، من از تو هیچ گله ای ندارم.

خوشحالی فرزندت و دیدن چهره خندانش زمانی که این هدیه ها را به او میدادی خودش ارزش فراوانی دارد و خاطره اش تا همیشه برای هر دو شما در زندگی به یادگار میماند. 

مگر من و تو همین را نمیخواستیم؟

+ نوشته شده  شنبه 1 مهر1385   توسط علی   |