شیراز. لحظه های انتظار ...
اقدس خانم از دست من دلخور شده.
از قرار معلوم دختر اقدس خانم دیشب داشته از استرالیا با مامانش احوالپرسی میکرده و به ایشون گفته که علی پسر همسایه یک جایی برداشته نوشته که شما زیاد وراجی میکنید.
اقدس خانم هم چادرش را سرش کرده و رفته پاشنه در خونه ما را از جا کنده و شکایت کرده که به علی بگید سفر بعدی که اومد شیراز دیگه از رنگینک و انجیر خبری نیست.
اقدس خانم، قربونت برم. غلط کردم. انجیر ها را یک کاریش میشه کرد ولی مگه میشه از رنگینک خوشمزه ای که درست میکنید به این آسونی ها دست برداشت.
چند روز پیش داشتم کتاب کهنه ای را ورق میزدم و به لغتی برخوردم که معنی اش را نمیدانستم.
فرهنگ لغات را باز کردم و به کاوشی حیرت آور مشغول شدم.
میخواستم معنی واژه بشر را یاد بگیرم.
بالاخره فهمیدم بشر حیوانی ست ناطق.
به خودم امیدوار شدم. چون من هم حرف میزنم.
به یاد اقدس خانم همسایه دیوار به دیوارمان افتادم. یک بند حرف میزند.
گفتم خوشا به حالش، خیلی بشر است.
مرگ بابام.
بابام درشت و گُنده بود. شوفر ماشین شده بود.
اول کار ماشین مال خودش نبود. صاحب ماشین حاجی بود.
بعد کَم کَمَک، با کلی قرض، فرشهای خونه را فروخت. طلای مادرم به روش، پیش قسط یک قراضه داد.
ای بابا جون، ماشین نبود. طیاره بود.
مرگ بابام یک چیز ساده ای نبود. این آخری لاغر لاغر شده بود.
میگفت سرم گیج میره. میگفت که دل پیچه دارم. شیرخشت و بابونه میخواست.
مادرمون میگفت به خدا چیشش زدن. دعا و رمال میگرفت.
اما بابام یواش یواش مثل یک شمع آب میشد.
بابام که بیمه ای نداشت. تو چنته هم پولی نداشت.
یک قالی را به نصف قیمت فروخت و پیش حکیم رفت و آخرش هم نفهمیدیم چه دردی داشت.
دکتر جراح میگفت سراطونه. باید بره به خارجه.
ای بابا جون، دکتر خوب، معالجه، پول کلونی را میخواست. بابای زحمتکش ما کار میکرد. دزد نبود. پولی نداشت.
اما یک روز، تنگ غروب. عجب غروب نحسی بود. توی شفق خورشید تو خونش می پیچید. انگار میخواست خفه بشه. کلاغها غار غار کنون داشتند میرفتند خونشون.
تمام دنیا یک دفعه، رفتند به سوگ بابامون.
یک کمی بعد مادرمون اومد پیشمون. گفت بهمون: خدا رحمتش کنه. عمرشو داده بهتون.
عجب دروغه گُنده بود.
بابام آخه عمری نداشت.
اگه که داشت، واسه خودش مایه میذاشت.
عمر کوتاه اولین وب لاگ من.
من اولین وب لاگ خودم را ۳۰ سال پیش نوشتم.
البته آن موقع به دلیل اینکه به کامپیوتر دسترسی نداشتم، وب لاگم را روی یک مقوای سفید و به شکل یک روزنامه دیواری درست میکردم و آن را با چهار تا میخ، روی دیوار راهرو مدرسه مان میکوبیدم.
مطالب این وب لاگ اکثرا در مورد سرگرمی، جدول، ورزش، اتفاقات معمولی توی مدرسه و گاهی هم شوخی با شاگردها، معلم ها، و مدیر و ناظم مدرسه بود، که این قسمتش بین همه، خواننده و طرفدار زیادی داشت.
در مورد بخش کامنت گذاری هم اکثر بچه ها نظراتشان را که بیشتر جملات رکیک و طعنه آمیز و یا خط و نشان بود، با خودکار و یا گچ، روی دیوار راهرو مدرسه با اسمهای مستعار برایم مینوشتند.
بعضی ها هم گاهی بعد از زنگ آخر، توی کوچه پشت مدرسه، حضوری و به صورت گروهی، نظراتشان را ابراز میکردند.
تا اینکه یک روز آقای انصاری، ناظم مدرسه، از یکی از نوشته های من که در مورد کمبود نیمکت توی کلاس بود، زیاد خوشش نیامد و وب لاگم را از روی دیوار جر داد و من را هک کرد.
اگرچه عمر اولین وب لاگ من خیلی کوتاه بود، ولی در عوض پایان آن این خوبی را داشت که من دیگر عصر ها از مدرسه با پیراهن پاره و دماغ خونی به خانه برنمیگشتم.
جاچینتو فاکتی کاپیتان و دفاع چپ تیم ملی فوتبال ایتالیا در سالهای ۱۹۷۰ امروز در سن ۶۴ سالگی به خاطر بیماری سرطان از دنیا رفت.
فاکتی در سالهای اخیر ریاست تیم فوتبال اینتر میلان را به عهده داشت.
بازیکنان تیم ملی فوتبال ایتالیا به احترام کاپیتان سابق خود، چهارشنبه آینده، در بازی مقدماتی جام ملتهای اروپا در مقابل تیم فرانسه، با یک بازوبند سیاه بازی خواهند کرد.
این النگو مال من است.
۳۰ سال پیش مادری در میدان راه آهن، النگوی دست خودش را به طلا فروش دوره گردی به قیمت ۷۵۰ تومان فروخت تا بتواند یک بلیط اتوبوس تهران ـ استانبول را تهیه کند و پسرش را که عشق رفتن به خارج را داشت را راهی دیارهای غربت کند.
روز بعد هم در گاراژی در خیابان ویلا، پسرش را سوار اتوبوس کرد و در حالیکه با چشم گریان سفارش او را به راننده میکرد، او را راهی سفر کرد و برای همیشه از هم جدا شدند.
امروز بعد از این همه سال، هنوز در هر گوشه دنیا، من هر وقت از جلو یک مغازه جواهرفروشی میگذرم، بی اختیار نگاهی به ویترین آن میاندازم، شاید آن النگو را دوباره پیدا کنم تا بتوانم به هر قیمتی که باشد، آن را برایش پس بگیرم.
اگر جایی النگویی دیدید که پلاکی با نوشته " یا علی " به آن آویزان شده،
این النگو مال من است.
این کار شدنی ست.
اگر تازه مهاجرت کرده اید و یا در راه سفر و دست یابی به آرزوهای دیرینه خود هستید، بدانید که موفق میشوید و این کار شدنی ست.
آنهایی که کردند و شد، هیچ فرقی با شما نداشتند.
شاید یک کمی پول توی جیبشان بیشتر بوده و یا چند تا کلاس بیشتر از شما درس خوانده باشند، وگرنه آنها هم مثل همه بقیه مردم عادی، شب پیژامه شان را میپوشند و توی رختخواب میروند.
آنچه که دنبالش هستید، جایی همین نزدیکی ها پنهان شده. اگر خوب بگردید، پیدایش میکنید. حتی بیشتر وقت ها هم شده که یک چیز بهتری پیدا میکنید.
آنهایی که با کلمات غلنبه و سلنبه میخواهند به شما ثابت کنند که این کار شدنی نیست و زندگی خودتان را ویران میکنید، فقط میخواهند بهانه ای برای شکست و تنبلی خودشان پیدا کنند.
این کار همت میخواهد و اراده و برای پیداکردنش باید یک زمان محدود برایش معین کنید.
اگر بعد از این مدت، هنوز چمدان به دست، خانه این و آن به دنبال یک سرپناهی هستید و یا هنوز ۸ تان گرو ۹ تان هست، نه وقت خودتان را هدر بدهید و نه عرصه را بر دیگران تنگ کنید.
پیژامه تان را تا کنید و چمدانتان را بردارید و برگردید. شما این کاره نیستید.
وگرنه این کار شدنی ست.







