خواستگاری.
اون قدیم قدیما تو محله ما رسم بود که دختر بزرگتر باید اول میرفت.
یعنی اگر شما خواستگار دختر وسطی و یا دختر کوچکتر خانواده بودید باید صبر میکردید تا دختر بزرگتر اول سر و سامان میگرفت و شوهر میکرد تا شما میتوانستید بزرگتر ها را جلو بندازید و با سلام وصلوات راه بیافتید.
البته همون اول خیلی محترمانه جوابتون میدادند که الهه جون حالا حالا قصد ازدواج نداره و میخواد اول درساشو تموم کنه.
ولی مادرتون چند روز بعد توسط معصومه خانم تو حموم و یا مادر رقیه تو سفره حضرت عباس منزل حاج تقی میفهمید که حقیقت اینه که سمیه رو دستشون مونده و تا از در بیرون نره کسی جرات نزدیک شدن به الهه جون را نداره.
از طرفی این خودش این فرصت را به شما میداد که بروید و مدرک دکتری یا مهندسی را تهیه کنید و برگردید.
حالا مهم نبود که شما بیست و هشت سالتون هست ولی هنوز شبها رختخواب خودتون را خیس میکنید و یا اینکه چنان بست تریاک را روی سر وافور میچسبونید که سبیل ناصرالدین شاه خط برنداره، ولی باید مدرک قاب گرفته دکتری و یا مهندسی تو اتاق پذیرایی رو دیوار آویزون بود.
البته اگر اسم فامیلی شما هم با ...زاده و یا ...پور و یا ...نژاد تموم میشد بد هم نبود. اگر هم نسبتی با خانم فخرالملوک و یا زینت الملوک داشتید که چه بهتر.
یک سفر خارجه هم باید رفته بودید.
هند و ترکیه سفر خارج حساب نمیشد. اروپا را هم میشد یک جوری زیر سبیلی رد کرد، ولی آمریکا اون هم برای یک هفته، کار را محکم میکرد.
ماشین شخصی، خانه مجزا به شرطی که حداقل چهار بلاک از خانه پدر داماد دور باشه، سفر ماه عسل، تابستان ها سفر شمال و مشهد، جواهر و قالی و شام و رستوران هفتگی بیرون و جمعه ها باغ هم جزو برنامه بود.
اگر مادر تهمینه را هم که از کوچیکی بزرگتون کرده بود با خودتون میاوردید که کارهای خانه را مرتب کند که دیگه حرف نداشت.
در آخر هم باید مهریه الهه جون را بیشتر از مهریه سمیه جوری زمین میزدید که حرفی توش نباشه.
در مورد شام عروسی هم چون خرج با خانواده عروس بود باید همونجا توی حیاط خونه خودشون گرفته میشد.
چونکه خانم بزرگ زیاد خوب نمیتونستند قدم بردارند و همونجا تو خونه براشون راحت تر بود...
بیچاره یک مظفری بود که این وسط خاطرخواه الهه شده بود.
خانواده پدریش کفترباز بودند و خانواده مادریش هم متکادوزی داشتند.
خودش هم با قرض و بدبختی دیپلم گرفته بود.
فقط منتظر نشسته بود که اول سمیه ازدواج کند.