تبليغاتX
رویاهای گمشده

رویاهای گمشده

اینجا غربت است.

مهم نیست که بزرگ شده خاندان صولت الدوله ملک منصور خان قشقایی هستی و پدر بزرگت هر روز جمعه در رکاب محمد قلی خان و بهادر خان به شکار میرفته،

و یا عمو جان سردار اسماعیل خان، با یک تلفن شهردار و فرماندار شهر را عوض میکرده و همیشه چهار تا نوکر دست به سینه داشته،...

وقتی که پسر یک جاروکش مراکشی، دو تا حرف سریع تر و بیشتر از تو تایپ میکند و کاری که سه سال هست دنبالش هستی به همین آسانی از دستت میگیرد،

اسب بهادر خان را هم سوار شوی به گرد ش نمیرسی.

اینجا غربت است.

+ نوشته شده  سه شنبه 31 مرداد1385   توسط علی   | 

دیدارهای من و شاه.

ما بچه های شیراز هر سال دو سه روزی بیشتر از بچه های تهرانی تعطیلات داشتیم.

دلیلش هم این بود که وقتی شاه به شیراز می آمد، مدرسه ها را تعطیل میکردند که همه بروند برای استقبال اعلیحضرت همایونی توی خیابان، که وقتی ماشین ایشان وسط صد تا افسر موتور سوار رد میشد، همه هورا بزنند و دست تکان بدهند.

برای همین همه شاگردها را صبح اول وقت به صف میبستند و میبردند کنار باغچه های خیابان زند طرف سمتی که ماشین شاه از فرودگاه میامد و به طرف باغ ارم میرفت، و همانجا ساعتها زیر آفتاب منتظر نگه میداشتند.

میگفتند ناهارتان را هم با خودتان بیاورید. ولی خوردن ساندویچ کالباس و کتلت دستفروش ها و دو پیازه آلو لذتش خیلی بیشتر بود.

گاهی هم که یک ماشین و یا موتورسیکلت پلیسی از دور می آمد یکی داد میزد: شاه اومد... شاه اومد... و همه به اشتباه شروع میکردیم به دست زدن و هورا کشیدن.

البته بعضی از بچه ها که زرنگ بودند بعد از یکی دو ساعت وقتی آقای ناظم حواسش نبود یواشکی فرار میکردند و میرفتند سینما تخت جمشید، دو فیلمه. بالکنی.

آخرش هم بعد از ساعتها انتظار ماشین سیاه سرپوشیده شاه می آمد و با سرعت رد میشد و تنها چیزی که از شاه دیده میشد یک سایه ای بود که از پشت یک پنجره دودی دست تکان میداد.

من خودم هر سال دو سه بار شاه را میدیدم و ایشان هم همیشه برایم دست تکان میدادند.

+ نوشته شده  سه شنبه 31 مرداد1385   توسط علی   | 

ایتالیا. رم. سال ۱۹۸۸.

یک بستنی و یک کاپوچینو در Cafe De Paris در خیابان ونتو.

۲۶۰۰۰ لیره. چیزی نزدیک ۲۰ دلار.

+ نوشته شده  یکشنبه 29 مرداد1385   توسط علی   | 

گمشده.

مژدگانی دریافت کنید.  

یک چمدان محتوی مقدار زیادی خاطره و دلخوشی، نزدیک چهارراه دلتنگی، نبش کوچه دلواپسی ها، گم شده.

از یابنده تقاضا میشود دلخوشی ها را به عنوان مژدگانی و هدیه برداشته و خاطره ها را پس بیاورد.

متشکرم.

+ نوشته شده  چهارشنبه 25 مرداد1385   توسط علی   | 

این نوشته روایت یک گفتگوی تلفنی ست.

انگاری که همین دیروز بود.

* آقا فردا صبحانه با بچه ها داریم میریم بابا کوهی. ساعت ۶ بیا سر فلکه ستاد همون جای همیشگی، روبروی شهر و روستا.

مجید تو راه از سر خیابون برق، آش میگیره میاره. رضا هم از تو رودکی کله پاچه میگیره. سر راه هم نون سنگک داغ میگیریم و میریم بالا.

اگر هم کسی نخواست میگیم همونجا مش جعفر برامون چندتا تخم مرغ دو زرده اهلی نیمرو بزنه...

* جان قدرت نمیتونم. گرفتارم. خودت میدونی که هفته دیگه مسافرم.

* ای بابا، صبح به این زودی چه کار داری؟  

* اول که باید بروم بانک ملی دلار بخرم...

* راستی دلار چنده؟

 * امروز صبح رادیو میگفت همون ۷ تومن مونده.

بعد هم باید برم دفتر هواپیمایی بلیط بخرم برای تهران. اون هم گرون شده... ۵۵۰ تومن یک طرفه.

* ای بابا، چرا دو طرفه نمیگیری، ارزونتره که،... میشه ۸۰۰ تومن. 

* نه، یک طرفه باید بگیرم. پسر داییم رفته تهران یک ژیان نو خریده. میخواد تا شیراز رانندگی کنه که آب بندی بشه. باید کمکش کنم خوابش نبره.

* حالا ژیان نو را چند خریده؟  

* ۱۵ هزار تومن...

* ای بابا، گولش زدن. میبردمش پیش حاج دهقان سر فلکه فخرآباد یک پیکان جوانان قرمز گذاشته، داره میده ۲۵ هزارتومن. ضبط هم داره.

* حالا دیگه گذشته. دیپلم گرفته، باباش براش ماشین خریده. از تهران برگشتم زنگ میزنم.

* آقا زنگ بزن قبل از اینکه بری یک شب بریم کازبا یا لافامی دور هم باشیم.

* حتما، زنگ میزنم. به بچه ها سلام برسون. بابا کوهی خوش بگذره.

+ نوشته شده  سه شنبه 24 مرداد1385   توسط علی   | 

ایست. ایست. ایست.

دوران سربازی افسری داشتیم که به ما تیراندازی یاد میداد.

میگفت: شب هنگام نگهبانی، اگر غریبه ای به پاسگاه نزدیک شد باید اول ۳ تا ایست بدهید.

با ایست اول باید تفنگ را از پشت شانه تان به جلو بیاورید و نشانه بگیرید.

با ایست دوم باید فشنگ را از خشاب توی لوله بفرستید و بعد از ایست سوم اگر غریبه همچنان به آمدن ادامه داد، باید بطرف پایین بدنش و سمت پاهایش شلیک کنید.

البته اصرار داشت که این قدرت فریاد ایست شماست که باید غریبه را متوقف کند.

برای همین از ما سربازها که دور او دایره زده و نشسته بودیم خواست که بلند شویم و با صدای بلند ۳ بار فریاد بزنیم: ایست. ایست. ایست.

بچه ها یکی یکی بلند شدند و هر کدام میخواست که به بقیه نشان بدهد که صدای ایست من از ایست بقیه بهتر و قوی تر هست.

تا اینکه نوبت محسن شد.

محسن پسری بود بسیار خاکی، باوفا، یکرنگ و صمیمی. در رفاقت و شوخی و خنده هیچکسی در خوابگاه حریفش نمیشد.

فقط تنها مشکلی که داشت این بود که لکنت زبان داشت.

محسن بلند شد و با صدای بلند شروع کرد به ایست دادن:

ای.... ای.... ای.... ست. ای.... ای.... ای.... ست.

افسر تیراندازی نگاهی به او انداخت و گفت:

پسرم، تو با همان ایست اول شلیک کن.

+ نوشته شده  شنبه 21 مرداد1385   توسط علی   | 

تجدیدی های من.

امروز بعد از گذشت ۳۰ سال هنوز من پای حرفم ایستاده ام:

من رد نشدم. من را رد کردند.

+ نوشته شده  جمعه 20 مرداد1385   توسط علی   | 

موضوع انشاء:

نامه ای به عموی خود بنویسید و از او بخواهید که برای تعطیلات تابستان به شیراز بیاید.

* آقای معلم، تابستان پارسال عمو و بابام بر سر چراغ نفتی عتیقه مادر بزرگ با هم دعوا کردند. عمویم موقع رفتن گفت اگر کارد هم زیر گردنم بگذارید من دیگر پایم را توی این خانه نمیگذارم. میترسم دعوت کنیم، بیایند، خون راه بیافتد.

* عمویم اینها وقتی میایند ما باید برویم توی پستو بخوابیم. کریم هم تا صبح لگد میزند.

* آقای معلم، عموی ما خیلی گداست. هیچوقت سوقاتی نمیدهد. میشود خواهش کنیم که این بار از دایی مظفر دعوت کنیم بیایند.

* چند روز پیش مامانم به بابامون میگفت هر سال تابستان برادرت به شیراز میاید. امسال ما باید برویم تهران روی سر آنها خراب بشویم. خدا بخواهد امسال تعطیلات را تهران هستیم. 

* ما عمو نداریم.

* عموی ما دعوا کرده، زندان هست. فقط چهارشنبه ها ملاقاتی دارد.

* آقای معلم. به خدا، به پیر، به پیغمبر ما سنگ توی دریچه دفتر نیانداختیم. مهدی تپل از این کارها میکند. دیروز هم داشت تقلب میکرد. ترا به خدا نگویید اینها را ما نوشتیم.

* ما پارسال هم نوشتیم، نیامدند. چشم، باز هم مینویسیم.

* عموی ما چند ماه پیش بود که مُرد. ما امسال تعطیلات نداریم.

+ نوشته شده  چهارشنبه 18 مرداد1385   توسط علی   | 

Italia, 09 Agosto 1986 ore 04:45

بیست سال گذشت.

از سر کار برمیگشتم. آسمان هنوز تاریک بود. خسته بودم. خوابم برد.

تو چاله ای وسط جاده پیدا کردی و از روی آن رد شدی تا من بیدار شوم.

در آن جاده کوهستانی مرا از افتادن توی دره و از مرگ نجات دادی.

هشت سال با هم بودیم. گفته بودم که همیشه به یادت هستم.

+ نوشته شده  چهارشنبه 18 مرداد1385   توسط علی   | 

خُرمالو.

ما توی حیاط خانه مان درخت خرمالو نداشتیم.

انار داشتیم. گردو داشتیم. نارنج و پرتقال داشتیم، ولی خرمالو نداشتیم.

حتی آقامون توی کار خلقت خدا یک جادو و جنبلی کرده بود که یکی از درختها هم پرتقال میداد و هم نارنگی، ولی خبری از خرمالو نبود.

خوب آقاجان، اون روزی که این همه درخت میکاشتی یک جوانه خرمالو هم به خاطر دل ما میکاشتی. کار دنیا که برعکس نمیشد.

ولی در عوض حیاط خانه همسایه بغلی ما هیچ چیز که نداشت یک درخت خرمالوی بزرگی داشت که از سر لجبازی آمده بود و درست پشت دیوار ما کاشته شده بود و شاخه هایش را میریخت روی سر دیوار حیاط.

ما هم که طبق معمول رسم روزگار که همان چیزی را که نداریم بیشتر از همه چیز دوست داریم، هر روز این خرمالو ها را میدیدیم و خون جگر میخوریم.

چند بار هم به رسم همسایگی یک ظرف پر از انار یا پرتقال بردیم و دادیم دم در خونشون که یک خرمالویی بگذارند توی بشقاب و پس بیاورند... اینها حتی توپ مان را هم پس نمیدادند، خرمالو که جای خود داشت.

البته توی حیاط مدرسه یک درخت خرمالویی داشتیم، ولی جرات نزدیک شدن به درخت را نداشتیم. مش اصغر بابای مدرسه، زنگ های تفریح یک صندلی ارج میگذاشت زیر درخت و همانجا مینشست که کسی خدای نکرده بخواهد چشم بد به خرمالو هایش بیاندازد. کافی بود که اسمت را مینوشت.

من که در خانه وسوسه خوردن خرمالو نمیگذاشت مثل بچه آدم راحت سر جایم بنشینم، رفته بودم و یک طناب بلندی پیدا کرده بودم و توی انباری پشت قرابه های آبغوره قایم کرده بودم.

روزهایی که کسی خانه نبود یک سر این طناب را به دسته یک سطل پلاستیکی میبستم و پرت میکردم توی درخت خرمالوی خانه همسایه. سطل توی شاخه ها که گیر میکرد سر دیگرش را میکشیدم.

خرمالو بود که مثل تگرگ زمین میریخت.

تا اینکه یک روز زن همسایه رفت و برایم پاسبان آورد و مرا گرفتند و بردند کلانتری.

داد و فریاد و لگد و سیلی های آقاجان توی دفتر کلانتری یک طرف، اگر به خاطر وساطت و پارتی بازی دایی سرهنگ مان نبود، معلوم نبود به خاطر چهارتا خرمالو کارم به کجاها که نمیکشید. 

شما اگر توی حیاط خانه تان خرمالو دارید، به یاد بچه های همسایه هم باشید، که من به خاطرش تا دم در زندان هم رفتم.

+ نوشته شده  یکشنبه 15 مرداد1385   توسط علی   | 

من از تو میترسیدم.

توی گهواره بود. یادت هست؟

برایم لالایی میخواندند و من خوابم نمیبرد.

بخواب. وگرنه لولو میاد میخورتت.

من همانجا چشمانم را بستم و در دنیای خالی خیالم، تو را ساختم که بیایی و من از تو بترسم و بخوابم.

و تو از آن روز به بعد برای همیشه، پشت سر من بودی.

نزدیک حوض نرو. لولو میاد هولت میده تو حوض. میری زیر آب خفه میشی.

روزها نزدیک حوض جایی پشت درختها خودت را پنهان میکردی و شبها توی انباری ته حیاط میخوابیدی.

هوا تاریک شده. بیا تو. مگه میخواهی که لولو از تو انباری بیاد بیرون؟

قاسم از تو نمیترسید. همیشه میخندید و میگفت تو دروغ هستی.

قاسم را که یادت هست؟ همونی که بابا نداشت. مادرش هر روز صبح میاوردش خانه ما که با هم بازی کنیم و خودش میرفت توی بازار خیاطی.

یک روز صبح جمعه همه ریختند توی کوچه. مادرش وسط کوچه نشسته بود و خاک روی سرش میریخت و زار زار گریه میکرد.

جسد قاسم را روی آب پیدا کرده بودند.

قاسم زودتر از خواب بلند شده بود و رفته بود که برای ماهی گلی های توی حوض نان بریزد و تو از پشت سرش یواشکی آمده بودی و هولش داده بودی توی آب.

قاسم را بردند خاک کردند. ماهی گلی ها را بردند انداختند توی آب حوض سعدی.

مادر قاسم دق کرد و مُرد و حوض خانه هم برای همیشه خالی ماند.

من از تو میترسیدم... تو دروغ نبودی.

+ نوشته شده  شنبه 14 مرداد1385   توسط علی   | 

یک روز جمعه. 

نشستن در کافه ای در میدان نووانای شهر رم و کاپوچینو خوردن، دلپذیر است.

چشم خود را بستن و نیت کردن و سکه ای در آب چشمه ترروی انداختن، خاطره انگیز هست. 

قدم زدن در خیابان شانزه لیزه پاریس و خرید کردن از بوتیک های شیک، جالب است.

ایستادن کنار آبشار نیاگارا و طبیعت ناباور را تماشا کردن، فراموش نشدنی ست.

توی کازینوهای شهر لاس وگاس روی عدد سیزده شانس خودم را امتحان کردن و صدای جرینگ جرینگ سکه ها که از توی سوراخی بیرون میریزند و هوا پریدن و غریبه ای را بغل کردن و داد زدن: بردم! بردم! شادی آور هست.

نزدیک آتش نشستن کنار آبهای ریودوژانرو و تماشای رقص سامبا، زیباست.

سفر با کشتی در کنار جزایر کارابین، قشنگ و تفریحی ست...

شما ها را نمیدانم ولی من،

نهار یک روز جمعه در باغهای قصرالدشت، با پتو و بالش و منقل و قابلمه و دم کش و قوری و کاهو و سرکه و ترشی و حکم و تخته نرد را،

با هیچکدام از اینها، عوض نمیکنم.

+ نوشته شده  سه شنبه 10 مرداد1385   توسط علی   | 

کاردستی.

اگر دوباره به کلاس سوم برمیگشتم،

این بار خانه کاردستی ام را با آهن میساختم،

تا طیاره های جنگی نتوانند سقفش را ویران کنند.

+ نوشته شده  سه شنبه 10 مرداد1385   توسط علی   | 

به بهانه سالگرد رویاهای گمشده.

یک سال پیش همین روزها بود که رویاهای گمشده را شروع کردم.

اولین عکسش، تصویر در خانه قدیمی خودمان بود.

همان اولین عکسی که روز آخر، وقتی که برای همیشه میرفتم، از آن خانه گرفتم و بعدها هم آخرین عکسی شد که از آنجا برایم برای همیشه به یادگار ماند.

امروز جای آن خانه قدیمی، پاساژ و آپارتمان و دفتر و شرکت و پارکینگ ساخته اند.

جای آن درخت گردویی که روزی میان شاخه ها و پشت برگهایش، برای من امن ترین جای دنیا بود و وقتی که خودم را آنجا پنهان میکردم، هیچکس نمیتوانست مرا پیدا کند، امروز آسانسوری بالا و پایین میرود وتابلویی که نوشته شده:

آپارتمان سه خوابه. آماده برای فروش.

به جای آن دیواری که روی آن با زغال یادگاری می نوشتیم، امروز یک نرده آهنی بلند کشیده اند و چراغهای سبز و قرمزی که بالای آن روشن و خاموش میشود و فلاشی که ماشین ها را توی پارکینگ میفرستد.

گفته بودم:

رویاهای گمشده گذرگاهی ست برای آنهایی که در مسیر زندگی روزمره خود از کنار لحظه های به ظاهر ساده و معمولی بی اعتنا میگذرند و آنها را به سادگی به فراموشی میسپارند.

لحظه هایی که همچون رویاهایی گمشده، نشسته در تاب زورقی سرگردان، در اعماق خیالمان، برای همیشه شناور مانده اند.

آنروز وقتی که آن در قدیمی را پشت سرم بستم، این را میدانستم که همانجا در هزاران خاطره و یادگار را هم پشت سرم قفل کرده ام،

ولی این را نمیدانستم که کلید آن را هم باید تحویل بدهم.

حقیقت ها را باید پذیرفت. واقعیت ها را باید قبول کرد.

سختی ها را باید شناخت. درد ها را باید حس کرد.

خیلی از در ها را باید بست. خیلی از کلید ها را باید گم کرد...

ولی رویاهای ما گم شدنی نیستند. 

+ نوشته شده  شنبه 7 مرداد1385   توسط علی   | 

خُشک.

چنان کیسه را محکم روی کمرم میکشید که سوزش آن را تا زیر پوستم حس میکردم.

همانطوری که نشسته سرم را پایین انداخته بودم، از بالای پشت گردنم با کاسه ای مسی، مشت آب داغی پایین میریخت، کمی سفیدآب روی کیسه میمالید و دوباره شروع میکرد به کشیدن.

چد بار کیسه را از پشت گردنم تا بالای کمرم بالا و پایین میکشید و بعد با پشت دستش روی شانه ام میزد، یعنی که بخواب.

همانجا روی کاشی های گرم دراز میخوابیدم، دستهایم را زیر سرم میگذاشتم و از میان روزنه کوچک سقف حمام، به آسمانی که تازه داشت روشن میشد، خیره میشدم.

جمعه ها، صبح های زود بلند شدن و پشت سر پدر خواب آلوده در کوچه های تاریک خمیازه کشیدن و به حمام رفتن همیشه زجرآور و دردناک بود،

وگرنه سحر خودش چیز خوبی بود.

از گوشه ای، صدای فریادی که داد میزد خشک، مرا از خواب عریانی که همانجا برای خودم ساخته بودم بیدار میکرد.

خشک میخواست. یعنی که تمام شدم.  

پاها و زانوهایم را که کیسه میکشید، بی اعتنایی تمام صورتش را پر میکرد. گاهی هم نصفه سیگار اشنویی گوشه لبش بود و یکی از چشمهایش را هم بسته نگه میداشت تا دودش اذیتش نکند.

بابا، چرا این آقا دلاکه هیچوقت سیگارش خیس نمیشه؟

نوبت آرنج و پشت دستهایم که میرسید خوشحال میشدم. دیگر نزدیکهای آخرش بود.

بعد نوبت کُنار بود و سطل آب داغ و سر شستن.

زیر دوش آب ولرم بود که پدر همیشه سرش را از لای در داخل میکرد و میگفت: توی گوش هایت را هم بشور.

و بعد با صدای بلند داد میزد: خشک. یعنی که تمام شد.

خشک که میشدم، سر بینه، پاهای لختم را توی آب یخ خزینه ای که همیشه لوله آبش باز بود میزدم، کفشک هایم را پا میکردم و گوشه ای مینشستم تا پدر هم دوش بگیرد و بیاید.

باز همانجا بود که دوباره میدیدمش، روی سکویی نشسته، لنگش را دور گردنش انداخته و دارد چایی قند دم پهلو میخورد. هنوز هم یکی از چشمهایش را بسته نگه میداشت.

پدر که می آمد، پولهای خرد توی جیبش را همانجا دم در توی سینی برایش انعام میگذاشت و دست مرا میگرفت و از در حمام بیرون میزدیم.

در راه خانه همیشه چند قدم جلوتر از پدر میدویدم.

تا کله پزی اصغر آقا دو تا کوچه بیشتر راه نبود.

+ نوشته شده  جمعه 6 مرداد1385   توسط علی   | 

یه مهمون نوازی شیرازی.

موقع خدافظی، دم در. که دست خالی از در بیرون نرید.

+ نوشته شده  پنجشنبه 5 مرداد1385   توسط علی   | 

خواستگاری.

اون قدیم قدیما تو محله ما رسم بود که دختر بزرگتر باید اول میرفت.

یعنی اگر شما خواستگار دختر وسطی و یا دختر کوچکتر خانواده بودید باید صبر میکردید تا دختر بزرگتر اول سر و سامان میگرفت و شوهر میکرد تا شما میتوانستید بزرگتر ها را جلو بندازید و با سلام وصلوات راه بیافتید.

البته همون اول خیلی محترمانه جوابتون میدادند که الهه جون حالا حالا قصد ازدواج نداره و میخواد اول درساشو تموم کنه.

ولی مادرتون چند روز بعد توسط معصومه خانم تو حموم و یا مادر رقیه تو سفره حضرت عباس منزل حاج تقی میفهمید که حقیقت اینه که سمیه رو دستشون مونده و تا از در بیرون نره کسی جرات نزدیک شدن به الهه جون را نداره.

از طرفی این خودش این فرصت را به شما میداد که بروید و مدرک دکتری یا مهندسی را تهیه کنید و برگردید.

حالا مهم نبود که شما بیست و هشت سالتون هست ولی هنوز شبها رختخواب خودتون را خیس میکنید و یا اینکه چنان بست تریاک را روی سر وافور میچسبونید که سبیل ناصرالدین شاه خط برنداره، ولی باید مدرک قاب گرفته دکتری و یا مهندسی تو اتاق پذیرایی رو دیوار آویزون بود.

البته اگر اسم فامیلی شما هم با ...زاده و یا ...پور و یا ...نژاد تموم میشد بد هم نبود. اگر هم نسبتی با خانم فخرالملوک و یا زینت الملوک داشتید که چه بهتر.

 یک سفر خارجه هم باید رفته بودید.

هند و ترکیه سفر خارج حساب نمیشد. اروپا را هم میشد یک جوری زیر سبیلی رد کرد، ولی آمریکا اون هم برای یک هفته، کار را محکم میکرد.

ماشین شخصی، خانه مجزا به شرطی که حداقل چهار بلاک از خانه پدر داماد دور باشه، سفر ماه عسل، تابستان ها سفر شمال و مشهد، جواهر و قالی و شام و رستوران هفتگی بیرون و جمعه ها باغ هم جزو برنامه بود.

اگر مادر تهمینه را هم که از کوچیکی بزرگتون کرده بود با خودتون میاوردید که کارهای خانه را مرتب کند که دیگه حرف نداشت.

در آخر هم باید مهریه الهه جون را بیشتر از مهریه سمیه جوری زمین میزدید که حرفی توش نباشه.

در مورد شام عروسی هم چون خرج با خانواده عروس بود باید همونجا توی حیاط خونه خودشون گرفته میشد.

چونکه خانم بزرگ زیاد خوب نمیتونستند قدم بردارند و همونجا تو خونه براشون راحت تر بود...

بیچاره یک مظفری بود که این وسط خاطرخواه الهه شده بود.

خانواده پدریش کفترباز بودند و خانواده مادریش هم متکادوزی داشتند.

خودش هم با قرض و بدبختی دیپلم گرفته بود.

فقط منتظر نشسته بود که اول سمیه ازدواج کند. 

+ نوشته شده  چهارشنبه 4 مرداد1385   توسط علی   | 

دردسر کچلی.

اولین چاره ای که آقایان برای مبارزه با این بلای زودرس آسمانی پیدا میکنند، گذاشتن ریش پروفوسوری و یا همان ریش بزی خودمان هست.

البته با این تاکتیک از قبل حساب شده قدیمی میخواهند مسیر توجه و دید شما را از روی سر شفاف و براق شده شان منحرف کرده و حواس شما را بطرف چانه تازه دکور شده خودشان کج کنند.

یک راه دیگر هم بلند گذاشتن موهای پشت سرشان هست،

اینطور تمام مسئولیت کمبود بالای پیشانی شان را به گردن عقب سرشان میاندازند و برای اینکه هم شما و هم خودشان را متقاعد کرده باشند، طرفدار مدل ها و دگرگونی های سالهای دهه ۶۰ میشوند و شروع میکنند به گوش کردن آهنگهای " بیتل ها ".

کلاه بیس بال هم فکر بدی نیست،

ولی مگر میشود که هر روز با کلاه بیس بال سر کار رفت و یا توی مجلس عروسی پسر خاله جان، جلو این همه دختر ناز دم بخت، با کت و شلوار و کلاه بیس بال از در وارد شد؟

بعضی از آقایان گاهی دست به دامن در و همسایه میشوند و از پشت و بغل سرشان با التماس، از آن قسمتهایی که هنوز سرسبز مانده یک تکه دسته مویی قرض میگیرند و با آن قسمت آفت زده را میپوشانند.

البته این کار برای روزهای بادی و بارانی فکر خوبی نیست.

کلاه گیس هم میتوتند چاره خوبی باشد،

ولی باید آنقدر پوستتان کلفت باشد که توجهی به خنده ها و نگاه های طعنه آمیز مردم توی خیابان و متلک بچه های سرکوچه نداشته باشید.

در آخر بعضی ها که تحمل این همه دردسر را ندارند و حاضر نیستند این فاجعه دردناک را که برای بقیه عمر سرگیرشان شده قبول کنند، به سیم آخر میزنند و سرشان را با تیغ از ته میتراشند.

وقتی هم که از آنها دلیلش را میپرسی جوابت میدهند: هوا گرم بود، اذیتم میکرد. تازه مد هم هست.

پدر یکی از بچه ها همیشه میگفت: من کچل نیستم. پیشانی ام بزرگ هست.

میگویند آدمهای کچل در زندگی آدمهای خوش شانسی هستند.

باورش بسیار آسان هست،

البته به شرط اینکه موهایتان به تازگی شروع به ریختن کرده باشد.

+ نوشته شده  سه شنبه 3 مرداد1385   توسط علی   | 

بعضی وقتها هیچکسی حرفی برای گفتن ندارد.

+ نوشته شده  یکشنبه 1 مرداد1385   توسط علی   |