پدر و مادر من در مدت ۴۵ سال زندگی زناشویی فقط یک بار با هم دعوا کردند.
متاسفانه این دعوا ۴۵ سال طول کشید.
پدر و مادر من در مدت ۴۵ سال زندگی زناشویی فقط یک بار با هم دعوا کردند.
متاسفانه این دعوا ۴۵ سال طول کشید.
یک سوءِتفاهم سیاسی.
خواستم برایتان این توضیح را داده باشم که اگر شبی جایی در یک مجلس مهمانی شامی، من و شما با هم آشنا شدیم، خدای نکرده بین ما سوءِتفاهمی پیش نیاید.
از همان مهمانی هایی که معمولا صندلی کم می آوردند و من و شما مجبوریم بشقابمان را پر کنیم و برویم گوشه ای کنار دیوار، سر پا بایستیم و شاممان را ایستاده بخوریم.
شما در حالیکه توی یک دست بشقاب پر باقله پلو با ماهیچه و توی دست دیگرتان یک کاسه سالاد شیرازی در دست گرفتید، میایید و کنار من میایستید.
آنجاست که من و شما با هم آشنا میشویم و بلافاصله بعد از سلام و احواپرسی، یک دفعه شما شروع میکنید با من از سیاست حرف زدن.
بی خبر از اینکه من اهل سیاست نیستم و از سیاست هم چیزی سر در نمی آورم.
البته من برای اینکه هنوز ما با هم غریبه هستیم و نمیخواهم که به شما بلانسبت بی احترامی کرده باشم، عرض ادب را به جا می آورم و همه حرفهای شما را قبول میکنم و هر چه هم که شما بگویید به علامت تایید سرم را تکان میدهم.
آنقدر کاملا درست هست و راهش همین هست و واقعا حق دارید جوابتان میدهم که فکر میکنید من از شما واردتر و بیشتر از شما دو آتشه ترم.
طوری که اگر شما خواهان جنگ مسلحانه باشید اینطور برداشت میکنید که من اولین کسی هستم که با اولین دستور حمله، صبح سحر ناشتا، تفنگ برنو پدر بزرگم را از توی گنجه برمیدارم و پای برهنه میزنم توی خیابان.
یا اگر طرفدار محاصره اقتصادی هستید، فکر میکنید من زودتر از شما شب قبل توی صف پشت دیوار اداره سازمان ملل متحد خوابیده ام.
تازه پتو و چای و آجیل هم با خودم میاورم که بنشینیم و تا صبح چند دست حکم بزنیم.
اگر جایی طوماری آماده کرده اند، فقط بگویید کجاست تا بروم امضا کنم.
فقط یک مشکلی در مورد اعتصاب غذا دارم که آن هم خدا کریم هست.
و در آخر یادتان باشد که وقتی دارید تکه گوشت ماهیچه را با سالاد شیرازی یک لقمه پایین میفرستید و با دهان پر از ایده ها و آینده روشنتان صحبت میکنید، چشم و گوش من به شماست،...
ولی در اصل تمام فکر و حواس من به این هست که یکی زودتر از من نیاید و این آخرین تکه مرغی را که توی دیس روی میز شام مانده را بردارد و برود.
باور نکنید.
آنهایی که میگویند ترک سیگار کار مشکلی ست، بیخود میگویند.
من خودم پنجاه بار این کار را کرده ام.
۸ قطعه عکس پاسپورتی.
وسط اتاق خالی روی یک کرسی چوبی راست و بی حرکت مینشینی و به دریچه دوربین عکاسی خیره میشوی.
سایه ات توی شیشه نیمه تاریک دوربین آویزان افتاده. لبخند میزنی.
زیر چانه ات میخارد، ولی مقاومت میکنی. هنوز داری لبخند میزنی.
به آگهی دم در و ۸ قطعه عکس فکر میکنی.
چهار تای آن را که باید با کپی بقیه مدارکت بدهی اداره گذرنامه.
چهارتای دیگر را میتوانی دو تایش را بدهی یادگاری به آقای استخری و آقای ایزدی...
نه... فکر خوبی نیست. کی به همکارش عکس یادگاری میدهد؟ مهم نیست که بیست و پنج سال با هم توی زیر زمین بایگانی ارقام نوشتیم و عدد تقسیم کردیم و چای خوردیم و جدول حل کردیم. خوب نیست. مسخره ات میکنند.
یکیش را که میگذاری توی آشپزخانه روی در یخچال. یکی هم میتوانی بفرستی برای مادر بزرگت بندر عباس و یکی هم برای مرضیه به اصفهان.
صدای عکاسباشی از روی پل بند خواجو بیرونت میکشد:
آقا اگر برای پاسپورت هست لبخند نزنید.
لبخندت را پاک میکنی. قیافه جدی به خودت میگیری.
یکیش را میتوانی نگه داری بگذارند برای مجلس ترحیمت روی کارت ختم.
یادت باشد که امشب به قاسم زنگ بزنی و مرگ مادرش را تسلیت بگویی... جایی بوی شله زرد میاید.
یکیش را میدهی بزرگش کنند، میگذاری روی طاقچه اتاق پذیرایی.
جایی بوی شله زرد میاید.
تلق... تلق... تمام شد... گرفتم.
تا پایین یک آب هویج بخورید و برگردید حاضر هست.
توی پله ها پایین که میروی هنوز فکر میکنی،
یک جایی همین نزدیکیها دارند شله زرد تقسیم میکنند.
نامه ای به معلم قدیمی، آقای حمیدی.
سلام آقای حمیدی،
شاید شما من را به یاد نمی آورید ولی اگر کمی فکر کنید میدانم که من را خوب میشناسید. اجازه بدهید کمکتان کنم من را به خاطر بیاورید:
سال ۱۳۵۵. پنجم دبیرستان. ته کلاس، نیمکت آخر. بغل دیوار... یک بار هم وسط زنگ ریاضی گچ توی دستتان را چنان بطرف من پرت کردید که من جا خالی دادم و خورد توی سر رضا تیغی. بچه ها رضا تیغی را مسخره کردند و شما من را از کلاس بیرون کردید. یادتان آمد؟ ...من هستم. همانی که همیشه میگفتید تو آدم بشو نیستی. دلیل اینکه اینها را برایتان مینویسم این است که دیروز داشتم وسط کاغذهای قدیمی دنبال چیزی میگشتم که چشمم افتاد به کارنامه کلاس پنجم دبیرستان و آن نمره بیست ریاضی که به من داده بودید. آقای حمیدی، این نمره بیست مال من نیست. من آنرا با تقلب از شما گرفتم. اگر یادتان باشد امتحان ریاضی داشتیم. شما آمدید بالای سر مجید. این مجید بود که خراب کرد. دستش را بالا گرفتید و کاغذ مچاله شده را از توی آستینش بیرون کشیدید. بعد هم پس گردنش را گرفتید و از کلاس بیرونش انداختید. وقتی آمدید سراغ من دیگر دیر شده بود. من کاغذی را که داشتم از روی آن کپی میکردم را یک جا خورده بودم. شما همه سر تا پای من را گشتید و چیزی پیدا نکردید. یکی دو شب هم دل پیچه داشتم و مرا بردند پیش دکتر محله، ولی به دردش خیلی می ارزید. فردایش وقتی جواب امتحان را آوردید مجید را تجدیدی کرده بودید و سرتان را نزدیک گوش من آوردید، برگه امتحان را جلویم انداختید و گفتید: نمیدانم چه کار کردی ولی تو این کاره نیستی. برو ولی این را بدان که تو آدم بشو نیستی. و من هم درحالیکه ته دلم میخندیدم، قیافه مظلومانه ای به خودم گرفتم و گفتم آقا به خدا ما نبودیم. ما خیلی درس خواندیم. یک روز هم مجید آمد و مرا سوار ترک موتورش کرد و آمدیم نزدیک خانه شما. ماشین هیلمن شما سر کوچه پارک شده بود. مجید از لجاجتش با کلید روی کاپوت عقب هیلمن شما چند خطی انداخت و در رفتیم. آقای حمیدی، سالها بعد که بازنشسته شده بودید یک روز شما را توی خیابان دیدم که داشتید مسافر کشی میکردید. هر چه دست تکان دادم مرا نشناختید. شاید هم شناختید و اعتنایی نکردید. کاپوت عقب هیلمن شما هنوز هم خط خطی بود. آقای حمیدی، دیروز وقتی این نمره بیست را دوباره دیدم دلم خیلی گرفت. یاد آن روزها و آن بازیگوشی های سر کلاس افتادم و اینکه ای کاش آن روزها یک جوری دوباره برمیگشتند. خیلی دلم میخواهد این نمره بیست را که به من امانتی دادید به شما پس بدهم. حتی حاضرم ماشین هیلمن شما را ببرم با خرج خودم بدهم صافکاری کنند. فقط اگر میتوانستم که دوباره برگردم و بنشینم روی آن نیمکت ته کلاس... آقای حمیدی، اگر بخواهید از چند تایی از همکلاسی های قدیمی هم برایتان خبر دارم: رضا تیغی را چند بار گرفتند و بردنش زندان. شاید هم الان هنوز نشسته جایی پشت دیواری دارد قاپ می اندازد. مجید رفته توی مفازه نشسته پیش دست پدرش پیچ و مهره میفروشد. مرتضی مهندس شده و در تهران توی شرکتی کار میکند. جمشید دکتر هست و در یکی از شهر های آمریکا برای خودش مطب باز کرده... و من... شما حق داشتید آقای حمیدی،... من آدم بشو نیستم.
رویا
قسمت آخر:
پدر رویا یک نگاهی به سر تا پای من انداخت و گفت: بفرمایید. امری داشتید؟
من که عشق و عاشقی و فکر گردو چیدن و خوردن بلال و بستنی توی پارک از سرم پریده بود و فقط میخواستم از گرفتاری که برای خودم درست کرده بودم جان سالم به در ببرم، زود برنامه ای را که گذاشته بودم که اگر مادر رویا در را باز میکرد را اجرا کردم و جواب دادم: سلام. دنبال منزل اقای گلچین میگردم. گفتند توی این کوچه هست.
پدر رویا مکثی کرد و گفت: گلچین یا گلخون؟ چون منزل آقای گلخون اون در روبرویی ست و با انگشت به در آبی رنگ پشت سر من اشاره کرد. و ادامه داد: ولی فکر نمیکنم منزل باشند. حالا شما یک امتحانی کنید.
گفتم خیلی ممنون و برگشتم رفتم سراغ در روبرویی و به امید اینکه کسی منزل نباشد، زنگ در را زدم.
در آن چند لحظه بدون اینکه سرم را برگردانم، تمام گوشم به این بود که صدای بسته شدن در منزل رویا را پشت سرم بشنوم،... صدایی که هرگز نیامد.... پدر رویا هم مثل من مشتاق بود ببیند آقای گلخون منزل هستند یا نه.
پیرمرد خمیده ای با عصا در را باز کرد. راهرو خانه خالی بود. سلامی کردم و گفتم: منزل آقای گلخون؟ گفت: بله. بفرمایید. گفتم: ببخشید شما یک پسر همسن و سال من ندارید که دبیرستان هم میرود.
گفت: چرا. شما مهدی هستید؟ دروغ گفتم و جواب دادم بله. دستم را گرفت و مرا کشید توی خانه و در را بست.
پیرمرد گفت پسری که دنبالش میگردم مصطفی نوه اش هست و سه روز پیش همه خانواده ایران را ترک کرده اند و رفته اند فرانسه و او هم اینجا آمده که باغچه را آب بدهد. گفت مصطفی هفته پیش یک روز تمام بازار را دنبال مغازه پدر من میگشته که از من خداحافظی کند و پیدا نکرده.
با هم توی حیاط چند دقیقه ای نشستیم و حرف زدیم. برایم چایی هم آورد. آخرش هم آدرس مصطفی در فرانسه را روی کاغذی نوشتم و از در بیرون آمدم.
تا مدتها ناراحت بودم. دروغ گفتن به پیرمردی که با مهربانی و با صمیم قلب در خانه اش را برویم باز کرده بود و به خیال اینکه من رفیق نوه اش هستم از من پذیرایی کرده بود، وجدانم را آزار میداد.
چند روز بعد نامه ای کوتاه به آدرس مصطفی فرستادم و جریان را برایش نوشتم و عذر خواهی کردم. از او خواستم کردم که به پدر بزرگش چیزی در اینمورد نگوید.
یک ماه بعد نامه ای از مصطفی برایم رسید که نوشته بود از خواندن نامه ام بسیار خندیده و گفت که در مورد پدر بزرگش هم خیالم راحت باشد.
دبیرستان تمام شد. تابستان از راه رسید. هنوز من گاهی رویا را در خیابان میدیدم.
پاییز سال بعدش من به خدمت سربازی رفتم و یک بار وقتی برای مرخصی به خانه برگشتم، رویا رفته بود. گفتند در یکی از دانشگاه های تهران قبول شده و به تهران رفته. یک سال بعد فهمیدم که از ایران هم خارج شده.
من هم سربازی ام را تمام کردم و از ایران خارج شدم. عشق رویا و همه رویا های دیگری را که با او برای خودم ساخته بودم، در خاطراتم برای همیشه مثل رویایی به یادگار ماند.
بیست و پنج سال گذشت. یک سال تابستان هم وقتی در پاریس بودم آدرس مصطفی را از وسط آدرسهایم بیرون کشیدم و نشان دوستم دادم و از او خواستم که مرا به نشانی که داشتم ببرد. یک خانم فرانسوی آنجا بود و گفت این خانه را سالها قبل از خانواده ای که شاید هم ایرانی بودند خریده و هیچ اطلاعی دیگری از آنها ندارد.
سال گذشته بود که برای تعطیلات به ایران رفتم. موقع ترک تهران ساعت چهار صبح بود و پرواز من تاخیر داشت. در سالن ترانزیت فرودگاه مسافرین پروازهای مختلف بودند که می آمدند و میرفتند.
نشسته بودم داشتم روزنامه ای را ورق میزدم که مادری با دخترش آمدند و نشستند درست روبروی من. نگاهی به آنها انداختم ولی زیاد توجهی نکردم.
چند لحظه بعد شوهرش با پسر جوان دیگری در حالیکه چای خریده بودند آمدند و نشستند کنار آنها و همگی با هم مشغول صحبت شدند.
من در عالم خودم بودم که پدر خانواده از خانمش پرسید: رویا، دوربین را آوردی؟
با شنیدن اسم رویا سرم را بالا کردم و این بار با دقت بیشتری به چهره مادر بچه ها نگاه کردم.
رویا بود.
آن دختری که با ناز توی پیاده رو می آمد و میرفت با خودش بوی گل یخ می آورد و زمین و زمان پسری که برای اولین بار در زندگی عاشق شده بود را به هم میریخت، نشسته بود درست روبرویم، داشت کیفش را مرتب میکرد.
بلندگوی فرودگاه شماره پروازشان را اعلام کرد و آنها هم در حالیکه میگفتند و میخندیدند، وسایلشان را برداشتند و رفتند.
وقتی که از پشت پنجره فرودگاه هواپیمایشان را نگاه میکردم که داشت آسمان تهران را ترک میکرد، در حالیکه اشک در چشمانم حلقه زده بود داشتم به این فکر میکردم که اگر در آن بعدازظهر خرداد ماه رویا خودش در خانه شان را باز کرده بود...
که بی اختیار به یاد حرف پدرم افتادم که همیشه میگفت:
هر چی خیره پیش میاد.
رویا
رویا اولین عشق من بود و تا زنده ام در خونم فرمانروایی خواهد کرد.
پیشنماز مسجد عقیده داشت این مشیت الهی ست. معلم املا با صدای بلند و شمرده تکرار میکرد: اراده و تقدیر و حکمت باریتعالی... سبزی فروش سر کوچه بالای دکانش آویزان کرده بود: یک خدا، یک پیشونی. پدر میگفت: هر چی خیره پیش میاد.
دوران دبیرستان بود و من هم مثل همه همسن و سالهای خودم، قرعه فال به نامم خورده بود و یا بقول مادر بزرگ کبوترش آمده بود و درست نشسته بود لب بامم... و من عاشق شده بودم.
اسمش رویا بود. توی راه مدرسه میدیدمش. موهای بلندش را پشت سرش دمب اسبی میبست و با ناز توی پاده رو می آمد و با ناز میرفت و با هر قدمش زمین و زمان مرا به هم میریخت. چند بار از بغل دستش رد شده بودم. موهایش بوی گل یخ میداد.
صبح ها یک ساعت قبل سر کوچه منتظر میاستادم تا بیاید و عصرها همینکه زنگ مدرسه زده میشد بیقرار از مدرسه بیرون میدویدم. از بس از این و آن پرسیده بودم ایل و تبارش را از خانواده جد و آبادی خودم بهتر میشناختم.
بعضی شبها دوچرخه ام را برمیداشتم و یک گشتی توی کوچه شان میزدم. شاید میخواستم مطمعن بشوم که خانه شان هنوز سر جایش هست. هر وقت پنجره اتاقش روشن بود پیش خودم مجسم میکردم که پشت میز نشسته، موهایش را روی شانه هایش ریخته و دارد درس میخواند. وقتی چراغهایشان خاموش بود، نگران هم میشدم.
روزهای جمعه که نمیدیدمش، روزهای ماتم من بود. امید دیدار صبح شنبه بود که عصر های جمعه را شیرین میکرد. هر روز با هم به مدرسه میرفتیم و برمیگشتیم. او یک طرف خیابان میرفت و من طرف دیگر خیابان.
پدرش توی بازار حجره فرش داشت. هیکل گردن کلفتی داشت و میگفتند که در جوانی توی زورخانه دمبل میزده. مادرش خانه دار بود و یک خواهر و دو برادر هم داشت که همه ازدواج کرده بودند.
توی رویاهایم برایش حانه ای ساخته بودم. عصر ها توی ایوان مینشستیم و هندوانه میخوردیم. گاهی با هم گردو میچیدیم و دستهایمان که سیاه میشد به صورت هم میکشیدیم و میخندیدیم. یک حوض کوچکی هم داشتیم که بچه ها توی آن شنا میکردند.
بعضی وقتها میرفتیم توی پارک قدم میزدیم و بلال میخوردیم و برای بچه ها بادبادک و بستنی چوبی میخریدیم. روزهای خوبی بود. خانواده خوشبختی داشتیم.
عصر ها که از سر کار برمیگشتم میگفت دلش برایم تنگ شده و من برایش گل یخ می آوردم.
همه چیز به خوبی و خوشی داشت پیش میرفت، فقط یک مشکل بسیار کوچکی داشتیم:
رویا هیچ کدام از اینها را نمیدانست.
مدتها میگذشت و من هنوز کلامی با او حرف نزده بودم. همیشه با یکی دوتا از دوستهایش به مدرسه میرفت. هیچوقت تنها نبود.
خرداد ماه بود. فصل امتحانات رسیده بود و مدرسه ها داشت تق و لق میشد و ترس رسیدن تابستان و دوری و ندیدنش داشت آزارم میداد. تصمیم گرفتم که دل به دریا بزنم و سر صحبت را با او باز کنم.
عصر یکی از روزها، صورتم را که چند نخی هم بیشتر نداشت شیش تیغه تراشیدم، از ادکلان پدرم هم چند قطره ای یواشکی کش رفتم و به صورتم پاشیدم، یکی از بهترین پیراهنهایم را پوشیدم و توی شاه چراغ هم یک بسته شمع نذر کردم و با امید اراده و مشیت الهی رفتم دم در خانه شان.
از یک هفته قبل همه حرفهایم را آماده از بر کرده بودم. اگر خودش در را باز میکرد میدانستم که باید چه طوری شروع کنم و اگر مادرش بود که برنامه دیگری داشتم و باید کلک دیگری میزدم.
یقه پیراهنم را مرتب کردم، با انگشت موها و ابروهایم را صاف کردم، نفس عمیقی کشیدم و با هیجان و ترس زنگ در خانه شان را زدم.
پدرش در را باز کرد.
ادامه دارد...
Massimo
آخرین قسمت:
وقت خداحافظی، Massimo در حالیکه Mara را بغل کرده بود، سرش را تا نزدیک شیشه ماشین پایین آورد و یواشکی به من گفت: یادت باشد، بیشتر اینهایی که امشب اینجا بودند فردا صبح برایشان هیچ فرقی نمیکند که تو کجا میروی و چه کار میکنی. این تصمیم خودت هست و زندگی خودت. اگر دیدی راحت نیستی، برگرد. راه خانه ما را هم که میدانی.
صبح روز بعد من ایتالیا را ترک کردم.
سالها مثل باد می آمد و مثل باد میگذشت. در این مدت ما همیشه با هم در تماس بودیم. هروقت یوونتوس اینتر را شکست میداد، Massimo به من زنگ میزد و سر به سرم میگذاشت و مثل همیشه حالم را میگرفت. بعضی از روزهای یکشنبه که میدانستم همه خانواده دور هم جمع هستند من به آنها زنگ میزدم و احوالپرسی میکردیم.
Massimo منتظر بود تا دخترش کمی بزرگتر شود و میخواست که سفری به کانادا بیاید. میگفت میخواهم آبشار نیاگارا را از نزدیک ببینم. دوری، اثری در دوستی ما به جا نگذاشته بود. حتی یک بار که برای یکی از بستگانم در ایتالیا مشکلی پیش آمده بود به او زنگ زدم که خودش را سریع رسانده بود و مشکل را حل کرده بود.
یکشنبه ۵ فوریه سال ۱۹۹۵، ساعت ۵ صبح بود که تلفن زنگ زد.
با Cristina چند لحظه ای بیشتر حرف نزدم... عصر همان روز با اولین پرواز خودم را به ایتالیا رساندم.
جمعه شب حدود ساعت ۹ Massimo میگوید: Mara برای فردا صبح شیر ندارد. تا بار توی پیاتزا نبسته میروم شیر بگیرم، زود برمیگردم.
فاصله خانه شان که خارج از شهر بود تا پیاتزا ده دقیقه ای بیشتر با موتور فاصله نداشت. باید از دو پیچ تیز سر بالایی کوهستانی رد میشدی. خیلی وقتها ما این مسیر را پیاده تا پیاتزا قدم میزدیم و برمیگشتیم.
سر پیچ دوم یک وانت که از شهر پایین می آمده روی آسفالت یخ زده لیز میخورد و راننده اش برای اینکه به پایین صخره پرتاب نشود، خودش را کنار جاده میکشد و به موتور وسپایی را که کنار دیواره کوهستان بالا میرفته برخورد میکند.
شدت برخورد تصادف، موتور را به شدت به دیواره کوهستان میزند. اگر چه Massimo کلاه ایمنی هم داشته، ولی شدت برخورد بدنش با دیواره کوهستان سینه و دنده هایش را خرد میکند و ریه هایش پاره میشوند.
راننده وانت منتظر نمیماند و بلافاصله پیکر خون آلود Massimo را توی وانت میکشد و به طرف بیمارستان حرکت میکند.
بعدها راننده وانت گفته بود که در راه بیمارستان، Massimo هیچ دردی از خودش نشان نمیداد. سرش را روی شیشه پنجره گذاشته بود و من دستش را گرفته بودم، یکی دو بار چشمهایش را باز و بسته کرد و نفس عمیقی هم بیرون داد.
وفتی به بیمارستان میرسند، Massimo چند دقیقه ای میشد که رفته بود.
مراسم تشیع جنازه و خاکسپاری دوستی که به من درس های زیادی در زندگی آموخت، با شکوه فراوانی برگزار شد.
این مراسم وداع با رفیقی بود که به من یاد داد دوستی واقعی کاری به اختلاف زبان و رنگ و نژاد و مذهب ندارد.
همسرش نوشته کوتاهی آماده کرده بود که آن را با گریه خواند. نوشته بود: از امروز، هر روز برایت یک نامه مینویسم. خودم یک روز همه این نامه ها را برایت خواهم خواند.
بعضی از بچه های قدیمی دانشگاه به یادش پیراهن تیم یوونتوس را به تن کرده بودند.
چند روزی من در ایتالیا ماندم. روزها را با قدم زدن اطراف کوهستان، سالن رستوران دانشگاه، زمین خاکی فوتبالی که میرفتیم و پنالتی میزدیم، توی پیاتزا و یا در کوچه و پس کوچه های شهر پرسه میزدم.
روز آخر به تنها گلفروشی شهر که داخل پیاتزا بود رفتم و شماره حسابش را گرفتم. قرار گذاشتیم که هر سال در تاریخی که برایش نوشتم، برایم به سلیقه خودش دسته گلی را تزیین کند و روی قبر Massimo بگذارد. روی کارتش هم گفتم همیشه بنویسد:
Un Amico Iraniano. یک دوست ایرانی.
بعد از این همه سال هنوز من راه خانه ام را میدانم. گاهی با خانواده به ایتالیا میرویم و سری به همان شهر و دیار قدیمی میزنم و ساعتی را در همان آشپزخانه قدیمی میگذرانم و دوباره در رویا هایم با Massimo دیدار میکنم.
Cristina امروز معلم هست و در همان شهر خودشان در مدرسه ای درس میدهد. Mara حالا ۱۵ سالش شده و در تیم فوتبال دبیرستان کاپیتان تیم هست و خط حمله هم بازی میکند.
وقتی تیم ایتالیا تیم فرانسه را شکست داد و قهرمان جهان شد، به اولین کسی که زنگ زدم Cristina بود. گفت همه رفته اند توی پیاتزا آتش بازی تماشا کنند.
نیم ساعتی با هم حرف زدیم. از فوتبال، از قهرمانی ایتالیا و از مدرسه و از همه جا. ولی ته قلب هر دو ما حرفهای زیادی از کسی دیگری برای گفتن نشسته بود که هر دو میدانستیم با گفتنش، اشک هر دو ما را سرازیر میکند.
موقع خداحافظی برای اینکه کمی بخندد به شوخی گفتم: راستی شنیدم میخواهند تیم یوونتوس را بفرستند دسته سوم.
Cristina مکث کوتاهی کرد و در حالیکه میخندید با بغض گفت: اگر Massimo اینجا بود حالت را میگرفت.
وقتی گوشی را زمین گذاشتم، ته قلبم فقط یک آرزو داشتم:
ای کاش بود و حالم را میگرفت.
حقیقت آدم ها را از هم جدا میکند. این رویا ها هستند که آنها را دوباره به هم پیوند میدهد.
Massimo
قسمت دوم:
من و Massimo در یک شهر کوچک و در دو دانشکده مختلف درس میخواندیم. من روزنامه نگاری میخواندم، او حقوق میخواند.
من آهنگهای Amedeo Minghi را گوش میکردم، او شیفته ترانه های Vasco Rossi بود. من طرفدار اینترمیلان بودم، او عاشق سینه چاک یوونتوس بود. من دفاع وسط بازی میکردم، او خط حمله بود.
گرفتنش کار ساده ای نبود. باید با خطا و پشت پا زدن مهارش میکردم. چند کلمه فارسی از من یاد گرفته بود. کنارم که میرسید، در حالیکه با چشمهایش هنوز توپ را توی هوا دنبال میکرد، سرش را یواشکی نزدیکم می آورد و با طعنه به فارسی میگفت: صب کن، حالتو میگیرم ..... و تا میخواستم تکانی بخورم، توپ را گوشه دروازه گذاشته بود... و حالم را میگرفت.
روزهای ما در دانشگاه و کلاس و کتابخانه میگذشت و عصر ها و شبها را با رفقا در قدم زدن توی پیاتزا، Espresso در بار، دعوا بر سر اینتر و یوونتوس، پیتزا و پاستا در Trattoria، خواندن روزنامه های ورزشی، گوش دادن به آهنگهای فستیوال Sanremo و یا تشویق Alberto Tomba میگذراندیم. گاهی هم با بقیه بچه ها دوچرخه و Vespa را برمیداشتیم و میرفتیم کنار دریاچه.
روزهای آخر هفته که کلاس نداشتیم، Massimo وسایلش را جمع میکرد و میرفت خانه شان در شهر دیگری که با قطار یک ساعتی تا دانشگاه فاصله داشت.
میگفت این رسم و سنت خانوادگی ما هست. فرقی نمیکند هر کجا که باشیم و هر کاری که داریم باید نهار ظهر یکشنبه را در خانه و در کنارفامیل، همه با هم بگذرانیم.
یکی دو بار هم مرا با اصرار با خودش برد. بعد از نهار هم پیراهن یوونتوسی اش را تنش میکرد و میرفتیم توی زمین خاکی پشت خانه پنالتی میزدیم. میگفت: من تیم ایتالیا هستم، تو تیم ایران. فینال جام جهانی هست و کار کشیده به ضربات پنالتی.... و آنجا هم حالم را دوباره میگرفت.
یک سال تعطیلات عید پاک، شهر خالی شده بود. اکثر دانشجوها از چند روز تعطیلی استفاده کرده و به شهر و دیارشان رفته بودند.... روی تخت دراز کشیده بودم و با بی حوصلگی داشتم روزنامه ورق میزدم که متوجه شده یک نفر با سنگ به شیشه پنجره میزند. دریچه را که باز کردم Massimo پایین ایستاده بود.
گفت: جمع کن برویم. دارد دیر میشود. گفتم: کجا بابا، من که دعوت ندارم.
گفت: مگر کسی برای خانه خودش هم دعوت نامه میگیرد.
آن یکشنبه، در آن آشپزخانه قدیمی که بوی و طعم ماهی تازه و میگو و صدف و اسپاگتی همه در و دیوارش را پر کرده بود، کنار آن آتش بخاری دیواری، سر میزی که از هر گوشه اش و از چهره هر کوچک و بزرگی مهربانی و مهمان نوازی میبارید، من برای اولین بار، غم غربت و درد هجرت و دوری و تنهایی را فراموش کردم.
و بعد از آن یکشنبه فراموش نشدنی، برای سالهای سال همیشه به یاد داشتم که فرقی نمیکند هر کجا که باشم و هر کاری که دارم باید نهار ظهر یکشنبه ام را در خانه، کنار فامیل و در آن اشپزخانه قدیمی بگذرانم.
چند سال بعد Massimo دانشگاه را تمام کرد و همانجا توی شهر خودشان در دفتر وکالتی مشغول به کار شد. بعد از دو سال من هم دانشگاه را تمام کردم ودر شهر کوچک دیگری به صورت نیمه وقت در روزنامه ای کاری پیدا کردم.
ارتباط ما همیشه با سفرهای کوتاه و تلفن و کارت پستال ادامه داشت. روزی که برای اولین بار مقاله ای را که نوشته بودم در روزنامه چاپ کردند، او اولین کسی بود که به من زنگ زد و تبریک گفت.
یکسال بعد، Massimo با دختری از شهر خودشان به نام Cristina ازدواج کرد و صاحب دختر زیبایی به نام Mara شد.
بعد از ده سال، زمانی که ایتالیا را ترک میکردم برای خداحافظی به دیدارش رفتم. همه خانواده اش را خبر کرده بود بیایند.
کادوی سر راهی برایم پیراهن تیم اینترمیلان را خریده بود و با خنده میگفت: میخواستم برایت پیراهن یوونتوس را بخرم که حالت را بگیرم ولی خانمم نگذاشت.
آن شب تا دیر وقت گفتیم و خندیدیم، بی خبر از اینکه این آخرین باری بود که من Massimo را میدیدم.
قسمت بعدی: قسمت آخر.
Massimo
قسمت اول:
دانشجوهای ارشد دانشگاه ۱۰۰۰ لیره پول یک وعده غذای دانشگاه را میدادند. برای دانشجوهای سال اول و دانشکده های دیگر ۳۰۰۰ لیره بود و برای مهمان ها ۵۰۰۰ لیره. دم در ورودی رستوران جلو گیشه، کارت دانشجویی ات را نشان میدادی و پول را توی صندوق میانداختی و رد میشدی.
بعضی از دانشجوها، کارت دانشجوهای قدیمی که فارغ التحصیل شده بودند را میگرفتند، عکسش را عوض میکردند و معمولا ساعت ۱۲ ظهر و یا ۷ شب که صف جلو گیشه طولانی بود، وسط شلوغی کارت را سریع نشان میدادند، ۱۰۰۰ لیره توی صندوق میانداختند و یواشکی رد میشدند.
این کار را چند روزی ادامه میدادی تا مامور گیشه خوب قیافه ات را میشناخت ... و بعد راه برای همیشه باز بود.
همان روز اول، روبرتو مامور گیشه، جلو من را گرفت.
کارت را گرفته بود زیر نور چراغ بالا و پایین میکرد و شروع کرد به سوال کردن...
من که از ترس تا پشت کمرم عرق نشسته بود، داشتم با ایتالیایی دست و پا شکسته که نصفش ایتالیایی بود و نصف دیگرش شیرازی، دروغ سر و پا میکردم که یک دفعه پسر دانشجویی که پشت سرم ایستاده بود خودش را جلو انداخت و سرش را کرد توی گیشه و گفت: روبرتو، این همان دانشجوی جدید ایرانی هست که تازه از دانشگاه رم اینجا منتقل شده. خودم امروز صبح دیدم که این کارت را برایش صادر کردند.
و بعد ادامه داد: روبرتو، دیدی پلاتینی دیروز عجب گلی زد...
روبرتو نگاهی به من انداخت و کارتم را پس داد و شروع کرد از فوتبال حرف زدن... و من کارتم را برداشتم و رد شدم.
اینطور بود که من با Massimo آشنا شدم.
ادامه دارد...
Grazie e arrivederci
دعوت به صرف شام و شیرینی
بدین وسیله از تمام بستگان، آشنایان و سروران گرامی که در مدت چند هفته گذشته با پیام های دل شاد خود از طریق نامه، تلگراف، تلفن، فاکس، کارت پستال، ایمیل، مسنجر، پیجر، لینک، و .... اینجانب را مورد لطف و عنایت خود قرار دادند کمال تشکر و سپاسگذاری را دارم.
به همین خاطر از همه سروران عزیز و گرامی دعوت میشود که برای صرف شام و شیرینی در مجلس جشن و سروری که جمعه آینده از ساعت ۵ تا ۱۱ در منزل پدری اینجانب در شیراز برگزار میشود شرکت کرده و با حضور خود این مجلس مزین را رونق بخشند.
با تشکر و قدردانی از خانواده های محترم:
حمید کجوری راوی امشاسپندان آشپزباشی خورشید خانوم پارسا قهوه چی نسرین مامان غزل آب و گل باران هانی و مانی کوشا الف.میم سرزمین رویایی سایه شیرین آزاده قلندر محمد امین انار شیرین فرشته مهر محسن رسول اف مهران
و دوست باوفا، رضا، امیر، هویار، هومن، سارا، نگین، سیروس، مریم، ترمه، مریم.ص و شهر آشوب.
Mamma mia, come sei bella
Italia è campione del mondo
قهرمانی تیم ملی فوتبال ایتالیا را به رفیقی تقدیم میکنم که در مدت سالها رفاقت همیشه صدایم میکرد : Un amico Iraniano
رفیقی که دیر شناختمش و زود از دستش دادم.
در جشن آتش بازی ستاره های لاجوردی جای تو خالیست.
Massimo, questo è per te
در پست بعدی برایتان سرگذشت Massimo را مینویسم.
Forza Italia , Forza Azzurri
چرا من طرفدار تیم ایتالیا هستم ؟
جدا از علاقه ای که همیشه به فوتبال ایتالیایی داشتم، بعدها در زندگی اتفاقات زیادی برایم افتاد که هم مسیر زندگی مرا عوض کرد و هم من بیشتر و بیشتر طرفدار تیم ایتالیا شدم:
به خاطر تمام مردم مهربان و خونگرم و ساده ای که از همان روز اول ورودم به سرزمینشان، مرا با آغوش باز و بدون هیچ ادعایی به خانه های گرم و باصفایشان راه دادند.
به خاطر Maria زن همسایه ای که وقتی مرا درخیابان با پاکتهای میوه و سبزی دید سرم داد زد که چرا میوه و سبزی ام را از مغازه میخرم و به من دستور داد که هر وقت خواستم باید گوجه فرنگی و خیار و نعنا و بادمجان را از باغچه همیشه سرسبز پشت خانه شان بچینم.
به خاطر Mario که بدون اینکه بتوانم یک کلمه ایتالیایی حرف بزنم به من کار داد تا بتوانم خرج زندگی ام را مهیا کنم.
به خاطر Angelo مامور اداره مهاجرتی که با مهربانی پرونده ام را گم کرد تا من مجبور بشوم تقاضای دیگری پر کنم و مدت اقامت بیشتری بگیرم و بتوانم با آن در دانشگاه ثبت نام کنم.
به خاطر Marco استاد دانشگاهی که همیشه تایر عقب چرخش کم باد بود و کامپیوتر و تلفن همراه هم نداشت ولی خیام را میشناخت و رباعیاتش را بلد بود.
به خاطر Stephano که بعد از سالهای سال هنوز روزهای عید برایم کارت تبریک نوروز میفرستد.
به خاطر Luca که در آن نیمه شب سرد طوفانی با پیژامه سه ساعت توی برفها رانندگی کرد تا بیاید و ماشین مرا از توی گودال بیرون بکشد.
به خاطر Massimo که در آن بعد ازظهر غمگین سال ۱۹۹۰ زمانیکه در استادیوم شهر ناپلی پشت دروازه ایتالیا نشسته بودیم و وقتی ایتالیا در ضربات پنالتی به آرژانتین باخت و از رفتن به فینال حذف شد، سرش را روی شانه ام گذاشت و گریه کرد.
و باز هم به خاطر Massimo که بعدها از میان ما رفت ولی میدانم همین یکشنبه جایی آن بالای ابرها دوباره پیراهن سفید و سیاه یوونتوسی اش را به تن کرده و شال لاجوردی اش را با افتخار دور گردنش پیچیده و دارد بالا و پایین میپرد و مثل همیشه فریاد میزند:
Forza Ragazzi..., Andiamo..., Forza Italia
به خاطر همین هاست که من طرفدار تیم ایتالیا هستم.
زنگ حساب.
برای آنهایی که ریاضی میدانند: یک تومانی گمشده.
سالها قبل، یک شب سه نفر وارد هتل ارزان قیمتی میشوند و تقاضای اتاقی برای ماندن میکنند.
شاگرد هتل یک اتاق سه تختی به قیمت ۳۰ تومان در اختیار آنها قرار میدهد. هر کدام از این سه نفر ۱۰تومان ازجیبشان در می آورند و پول اتاق را میدهند.
صبح اول وقت که صاحب هتل از راه میرسد و جریان را میفهمد به شاگردش میگوید که اشتباه کرده و پول اتاق فقط ۲۵ تومان هست. و ۵ تومان از داخل دخلش بیرون میکشد و به شاگردش میدهد که به این سه نفر برگرداند.
شاگرد هتل در راه رفتن به سوی اتاق پیش خودش فکر میکند که این سه نفر چگونه میتوانند این ۵ تومان را بین خودشان تقسیم کنند. برای همین فکری به خاطرش میرسد.
از این ۵ تومان، ۲ تومان آن را توی جیبش میگذارد و یکی ۱ تومان به هر کدام برمیگرداند و میگوید که اشتباه شده و قیمت اتاق ۲۷ تومان هست.
در آخر حساب هر کدام از این سه نفر فقط ۹ تومان پول اتاق داده اند. ۲ تومان هم که توی جیب شاگرد هتل رفته، که در مجموع میشود ۲۹ تومان.
پیدا کنید ۱ تومان گمشده را.
یک خاطره قدیمی در فرودگاه شیراز.
بلندگوی فرودگاه: توجه بفرمایید. مسافرین محترم پرواز شماره ۵۲۲ به مقصدهای اصفهان و تهران... این پرواز Cancel شد.
چند دقیقه بعد یک پیرمرد شیرازی جلو پیشخون اطلاعات:
ببخشید خانم. این جریان پرواز ۵۲۲ که اعلام کردید چیه؟
خانم اطلاعات: اعلام کردیم که این پرواز Cancel شد.
پیرمرد شیرازی: منظورتون از کنسل شد چیه؟
خانم اطلاعات: پدر جان، یعنی این پرواز باطل شد.
پیرمرد شیرازی: آهان ... پس بفرمایید این پرواز به اُ گوزید. اُ = آب