شیراز. بازار وکیل. کودکان کار.
با من، حافظیه بود و باغ ارم. خیابان خیام و باغ خلیلی. سینما آریانا و پیترا شاپ. کازبا و لیدو و مشیر فاطمی. با پدر، گهواره دید بود و چاه مرتاض علی. چشمه سعدی و چشمه برم دلک . بابا کوهی و تکیه هفت تنان. آب زنگی و آب رکن آباد. باغ تخت و باغ دلگشا. کل مشیر و سر دزک. سنگ سیاه و لب آب. مسجد نو و مدرسه خان. خاتون قیامت و مصلی و بی بی دخترون. ... با من بگو، امروز عشق با تو به کدام گوشه شهر سفر میکند؟
انگاری همین دیروز بود. آسمان شیراز را دود سیاهی پوشانده بود. صدای گلوله بود و فریاد الله اکبر. گروه تظاهرات سخنرانی دانشگاه را تازه تمام کرده بود و بسوی شاه چراغ در حرکت بود که خبر رسید ساواک منهدم شد. مردم به طرف باغ ساواک حمله ور شدند. جلو در بسته ساواک در حالیکه همه با چوب و چماق به در میکوبیدند سه نفر با کمک مردم که قلاب گرفته بودند خودشان را به بالای دیوار باغ رساندند. نفر اول با شلیک گلوله ای که هیچوقت معلوم نشد از کجا شلیک شد به پایین پرتاب شد. مردم پیکر خون آلودش را عقب یک تاکسی پیکان انداختند و او را روانه بخش اتفاقات بیمارستان سعدی کردند. بعدها هم هیچکس نپرسید که آیا او جان سالم بدر برد یا نه. نفر دوم که گلوله از بغل گوشش رد شده بود از ترس پایین پرید و با همان ترس و لرز در میان جمعیت ناپدید شد. نفر سوم که خودش را به پشت دیوار رسانده بود کلون آهنی در را کشید و او هم در زیر دست و پای مردم که به داخل ساواک هجوم آوردند جایی گم و گور شد. من یکی از این سه نفر هستم.
شیراز. خیابان باغ ارم. لحظه های انتظار. لحظه های بی تو بودن.
سرنوشت من و تو. مسیرهای پنهانی. اتفاقات پشت پرده. اگرها و شایدها. اگر آن شب در فرودگاه شیراز پرواز من تاخیر نداشت. اگر تو آن روز به بازار تجریش نمیرفتی. اگر من در میدان تقسیم استانبول وسط برفها زمین نمیخوردم. اگر آن شب در رم باران نمیبارید. اگر تو در پاریس وارد آن کافه قدیمی میشدی. .. شاید امروز من و تو در دو گوشه مختلف دنیا مثل دو غریبه اینجا نمینشستیم نوشته های یکدیگر را بخوانیم. شاید من و تو ...
یادش بخیر غروبها بعد از نوشتن مشقهایمان همه دلخوشی ما به یک تلویزیون سیاه و سفید شاو لورنس و یا آر تی آی بود که تمام روز برفک نشان میداد و شبها هم فقط چهار ساعت برنامه داشت. ... با ماجراهای کهکشان و غرب وحشی وحشی. با پلی تیک های سرکار استوار و یاقوت مرادبرقی. با دعواهای خانه قمرخانم و قصه های تلخ و شیرین. با موزیک های ۶/۸ و چشمک و میخک نقره ای. ...
اگرچه بد بود، یواشکی بود، جایی نگفتنی بود. اتاق پدر بزرگ همیشه مهمانی بود. دیوان حافظ و رباعیات خیام بود. صدای سوز و ساز کمانچه و تنبک و تار و سنتور و آواز ایرج و گلپا بود. چای همیشه تازه و خرمای ناب جهرم و خربزه مشهدی و حلوا و رنگینک بود. ... و آن آتش سرخ که همیشه زیر خاکستر پنهان بود.
یادش بخیر آن روزها هیچ چیز خوشمزه تر از آخرین لقمه ته دیگ نبود.
آدمها عوض میشوند. آدمها مثل حباب آب هستند. وقتی ترکیدند دیگر هیچند. ... امروز وقتی میخواهیم جایی برویم باید حواسمان باشد که تلفن دستی و لپ تاپ و پیجر و آی پاد و دوربین دی جی تال و .... همراه ما باشد. یادش بخیر پدر خدا بیامرز ما هروقت مسافرتی و یا جای دوری میرفتیم یادش بود آفتابه مسی اش را اول از همه بار میزد.
رفتم سفر. باز آمدم. از دیروز به آغاز آمدم. ... تهران. اصفهان. شهرضا. آباده. ده بید. سعادت آباد. سیوند. نقش رستم. تخت جمشید. مرودشت. زرقان. اکبر آباد. زیر قرآن. ... سلام شیراز.
شیراز. پاییز سالهای دور. فلکه شهرداری و بلوار کریمخان زند.
شیراز. خیابان زند. ساندویچ فروشی لذیذ. قبل از سینما. توی صف. ساندویچ کتلت. نصفه. کالباس. با گوجه اضافی. خیارشور. سالاد الویه. مرغ. تخم مرغ. مغز. دل و جیگر مرغ. کوکو سبزی. همبرگر. دونر کباب. پپسی کوچیک. کانادا درای. سون آپ. ... و فیلم های تکراری.
غروبها بتول چادر خالدار خاکستری اش را که مادر برایش از کربلا آورده بود به دور کمرش گره میزد و دم در کوچه را جارو و آب پاشی میکرد. و تو که همیشه وقت قایم موشک بازی پشت این در چوبی قایم میشدی. سالهای سال گذشت و من هنوز وقتی از کنار این در قدیمی رد میشوم بی اختیار نگاهی به پشت آن می اندازم و بغض گلویم را میگیرد. ای کاش میتوانستم فقط برای یک بار دیگر تو را پیدا میکردم.







