دوست و هموطن گرامی سلام.
مطلب مطرح شده در وبلاگ شما به همراه نامه الکترونیکیتان به عرفان نجف آبادی امروز با حضور آقای حاجاتنیا مدیر و سردبیر روزنامه در جلسه تحریریه تحلیلروز مطرح شد. علیآقا، عکسی که در صفحه اول روزنامه تحلیل روز یکشنبه دهم شهریور چاپ شده نتیجه جست و جوی واژه «باغهای قصردشت» در موتور جست و جوگر گوگل بوده است که کاربر را به وبلاگی غیر از وبلاگ شما رهنمون میسازد. هرچند در آن وبلاگ عکسها و مطالبی از شیراز و باغهای قصردشت آن درج گردیده و در انتها منبع آن عکسها و مطالب را وبلاگ شما عنوان نمودهاند، اما عکس مذکور از همان وبلاگ برداشته شده است، چرا که عکسی که در وبلاگ شما قرار دارد از نظر کیفیت و اندازه مناسب چاپ در صفحه اول روزنامه نمیباشد. ضمن این که خود شما هم میدانید لزوماً هر عکسی که در وبلاگ قرار میگیرد توسط صاحب وبلاگ گرفته نشده است. به هر حال از توجه و همچنین همکاری ناخواسته! شما با روزنامه تشکر و قدردانی میکنیم و استقبال میکنیم از مشارکت شما و سایر هموطنان در هر نقطهای از دنیا در روزنامه تحلیل روز بهره گیریم، چراکه تحلیلروز متعلق به همه ایرانیان است.
در انتظار عکسها و مطالب زیبایتان هستیم.
هاشم حکمه ، دبیر تحریریه.
افاده های طبق طبق.
بعضی ها هنوز فکر میکنند که تو این مدت ۳۰ سال گذشته هیچ اتفاقی نیافتاده و دنیا همینجوری که داشته برای خودش میچرخیده یه روزی یه دفعه سر جاش وایستاده. لعبت خانم یکی از همین آدمهاست که همو روزو از اتوبوس جا مونده. حالا چونکه سرکار علیا مخدره از نواده میرزا اسماعیل، پیشخدمت باشی ایوان قصر قاجار هستند که در مراسم سلام کنار تخت مرمر زانو میزده و نی قلیون دهان فتحعلی شاه میگذاشته، و یا پدر بزرگ ایشون ریاست اداره نظافت حیاط قصر وکیل را به عهده داشته، برای همین سرکارعالیه توقع دارند که هر وقت لب تر کردند همه آب دستشان هست زمین بگذارند و دست به سینه منتظر اوامر سرکار باشند. لعبت خانم هنوز خیال میکنند زمونه عین همون سالهایی هست که ایشون توی خانه پدریشون همیشه کلفت و نوکر داشتند و عصرها که از چُرت بعد از ظهرشون بلند میشدند، طالبی و خربزه خنک تو کاسه گل سرخی براشون قاش میکردند و از کله سحر تا آخر شب هم استکان چایی گرم تو سینی براشون آماده بوده. معمولا ایشون وقتی به یک چیزی احتیاج دارند و یا میخواهند جایی هم تشریف ببرند بقیه افراد فامیل را با نوکر و راننده شخصی خودشون عوضی میگیرند و بدون اینکه فکر کنند مردم هم برای خودشون هزارتا بدبختی و گرفتاری دارند، گوشی تلفن را برمیدارند و هی پشت سر هم برای این و اون دستور صادر میکنند.
شوهر دختر بزرگ لعبت خانم مهندس بود. ولی اهل دود و دم هم بود. توی هر مجلسی یک دفعه بیخبر برای یک نیم ساعتی غیبش میزد. وقتی هم که برمیگشت میرفت یک گوشه خلوتی تنها برای خودش مینشست و یک سیگاری روشن میکرد و چُرت میزد. بعد هم میگفتند آقای مهندس از صبح کله سحر که بلند میشود یک پایش توی شرکت هست و یک پایش سر ساختمون دارد با پیمانکار و بنا سر و کله میزند. برای همین طفلکی شب که خونه میرسد، خسته و کوفته هست. داماد دختر وسطی ایشون دکتر بود. این یکی هم مثل آفتابه مچد وکیل که همیشه زنجیلش به گردنش آویزون بود، خمره عرقیاش را هر جا که میرفت با خودش میبرد. ولی لعبت خانم به این چیزها اصلا اعتنایی نمیکرد. دکتر و مهندس بودن دامادهایش برایش بیشتر از این حرفها اهمیت داشت.
ما آخرش نفهمیدیم شوهر تهمینه جون چه کاره بود. این یکی با اینکه هیچ پُخی هم نبود ولی خدا براش تیلیت کرده بود. ایشون نه از خانواده درست و حسابی بود نه مدرک و مقامی داشت، ولی خوشگل و بلند بالا و خوش چش و ابرو بود. زیر ابروهایش را هم برمیداشت. میگفتند سر و گوشش هم میجنبید. عین کفتر دو برجه هر روز یه جایی بود. در ضمن تو دروغ گفتن و خالی بندی و حرفوی صد تو یه غاز زدن، دست حیدر ملنگ را از پشت بسته بود. هی نشسته بود از خودش حرف درمیاوُرد. ولی هر چه بود همینکه با کلک و دغل بازی خودش را دو دستی انداخته بود رو مال و اموال لعبت خانم، ما هر وقت او را میدیدیم توی دلمون به او ای ول و ماشاالله میگفتیم.آرزوهای توی دل ما.
آرزوهای توی دل ما مثل آدمهایی هستند که جلو در یه دکونی پشت سر هم صف کشیدند و توی نوبت منتظر سرپا ایستادند. با اینکه خیلی از این آدمها میدونند که وقتی به جلو صف رسیدند، شاید دیگه چیزی گیرشون نیاد و مجبورند که دست خالی برگردند، ولی باز امیدوار توی این صف به انتظار میایستند. اینجا هم وقتی یکی از راه میرسه، با عجله یه سری به بقیه تکون میده و یه سلامی میکنه و ساکت میره ته صف منتظر نوبت خودش میایسته. گاهی هم یکی که از ایستادن زیاد خسته میشه، میره کنار باغچه جلو دکون میشینه و یه سیگاری روشن میکنه و منتظر میمونه تا وقتی نوبتش شد بقیه صداش بزنند. بعضی از این آدمها هم بعد از یه مدت زیاد سرپا ایستادن و انتظار کشیدن، وقتی میبینند که صف از سر جاش تکون نمیخوره، پشیمون میشن و از تو صف بیرون میان و بدون اینکه به پشت سرشون نگاهی بکنند، سرشون را میاندازند زیر و از همون راهی که اومدند برمیگردند.
عروس شیرازی.
ننه عروس میگه: دوماد جونیم اومد، ننه دوماد میگه: قاتل خونیم اومد.
عروس بدُ بذار زیر دیگ، خوب خوبش هم بُکن تو دیگ و بجوشون.
عروس با لباس سفید میره خونه شوهر، با لباس سفید هم برمیگرده.
عروس جوون باشه، آردت تو سُرمه دون باشه.
عروس تعریفو، شلخته از آب در اومد.
عروس عمه، طلوی تو پنبه. عروس خاله، آتیش تاله.
عروس رفت گل بیچینه، دیگه نیومد.
عروس که به ما رسید، شب کوتاه شد.
عروس بس که خوش پر و پاس ... لُو خزینم میشینه.
عروس نمیتونه برقصه، میگه زمین اتاق کجه.
عروس مُردنی رو گردن مادرشوهر نذارید.
عروس میاد وسمه بکشه، نه وصله بکشه.
عروسی که مادر شوهر نداره، همه اهل کوچه مادرشوهرشن.
عروسی که مادرش ازش تعریف کنه بری دائیش خوبه.
از تو فامیل عروس بیارید. عروس و دوماد باید وصله یه شلوار باشن.
عروس کدبانو آب میریزه، گلاب ورمیداره.
خونه به آب و جارو بنده، عروس به چیش و ابرو.
هر عروس سیاه بختی تا چهل روز سفید بخته.
حالو شمو دو کلُوم هم از ننه عروس بشنو.
کفش های حسین آقو.
اون قدیم قدیما مادر بزرگ ما همیشه میگفت: اگه یه نفر اومده خونتون مهمونی و کنگر خورده و لنگر انداخته و جا خوش کرده و به ای زودیا هم خیال رفتن نداره، برید دم در تو کفشش نمک بریزید. مهمونتون بی اختیار دلش شور میزنه و نگران یه چیزی میشه. بعد زود بلند میشه و خداحافظی میکنه از در بیرون میره.
یه روزی من از رو کنجکاوی ای بلا رو سر کفشوی حسین آقو در اووردم. اومده بود نشسته بود تو اتاق زیرزمینی و عین اینکه تخم کفتر خورده باشه، همیطوری داشت یه بند وراجی میکرد و هی لفتش میداد و از سر جاش هم جُم نمیخورد. البته اون فرار از ترس چوب قلیون و دو دو زدن دور حوض تو حیاط و کتک مفصلی که بعدش از دست بابام نوش جون کردم به کنار، ... بیچاره حسین آقو وقتی دم در داشت کفشاشو پاش میکرد، رنگ و روش یه طوری از عصبانیت قرمز شده بود که کم مونده بود همونجو سنگ کُپ بکنه.
یکی نبود به این مادر بزرگ ما بگه خوب وقتی به آدم یه چیزی یاد میدی اقلا اندازشم معین بکن، تا من نصف گونی نمکی رو ایجوری تو کفش مردم خالی نکنم.
یه پسر کاکُل زری ... یه دختر لُپ گلی.
در شیراز قدیم رسم بود وقتی میخواستند پسر یا دختر بودن بچه زن حامله ای را پیشگویی کنند، یک نخ درازی را به حلقه انگشتری گره میزدند و بعد انگشتر را مثل یک شاقول بنایی بالای شکم زن حامله آویزان نگه میداشتند. اگر انگشتر مثل پاندول ساعتهای قدیمی چپ و راست حرکت میکرد میگفتند که بچه پسر هست ولی اگر انگشتر بالای شکم دایره وار میچرخید، یعنی بچه دختر به دنیا میآید.
چند شب پیش رفته بودیم مهمونی لول اندازون لیلا جون، دختر فرنگیس خانم. البته از مدتی پیش فرنگیس خانم آب پاکی روی دست همه ریخته بود و به همه خبر داده بود که آلتراساند گرفته اند و بچه هنوز به دنیا نیامده لیلا جون، ماشاالله بزنم به تخته،... پسر هست. بعد هم توی یک فروشگاهی که لوازم اتاق خواب و کالسکه و گهواره و قنداق و اسباب بازی بچه ها را میفروشند، یک لیست بالا بلندی که از جهاز خود فرنگیس خانم هم درازتر بود، انتخاب کرده بودند که بقیه فامیل و دوستان و آشنایان بروند و از آنجا کادوهای خودشان را بخرند. البته فرنگیس خانم شب مهمونی برای بقیه آنهایی که هنوز روی پسر بودن بچه لیلا جون شک داشتند، عکس آلتراساند شکم بالا آمده لیلا خانم را با افتخار قاب کرده بود و گذاشته بود روی یک میزی گوشه سالن پذیرایی که همه باورشان بشود که ایشون با کسی شوخی ندارد. یک جا هم یکی از بستگان نزدیک خانواده داماد به قاب عکس اشاره کرد و گفت: ووی ماشاالله چه نازه. انگار انگشتو داره تکون میده... که فرنگیس خانم فوری وسط حرفش پرید و جوابش داد: نه خانم جون، حواستون کجاست... این که انگشتش نیست. این یه چیز دیگه هست... و بعد هر دو زدند زیر خنده.
شب مهمونی لول اندازون لیلا جون واقعا همه سنگ تمام گذاشته بودند. میز شام و شیرینی و دی جی و موزیک زنده و رقص شکم و باسن عربی برای مدعوین تدارک دیده بودند و بادکنک های آبی رنگ و پیامهای مبارک باد روی در و دیوار چسبیده شده بود. گاه گاهی هم یکی دو تا خانم این وسط بلند میشدند و کف و کل میزدند و برای بقیه واسونک میخواندند:
آی حنابند آی حنابند این حنا عالی ببند
داغ بچت رو نبینی شط مرواری ببند.
یه حمومی سیت بسازم حمومای حاجی رضا
گلش از مکه بیارم آبش از امام رضا.
ولی با همه این مخلفات و بزن و بکوب و پایکوبی، یک چیزی توی این مجلس کم بود ... و آن هم همان صحبتهای یواشکی و درگوشی خانمهای پا به سن گذاشته قدیمی بود که معمولا توی این مجالس کنار هم مینشستند و به سلیقه و تجربه قدیمی خودشان، دختر و پسر بودن نوزاد را از روی رفتار و شکل و شمایل صورت و شکم بالا آمده خانم حامله، برای بقیه پیشگویی میکردند.
آن روزها وقتی یکی از خانمهای توی فامیل حامله میشد، برای بقیه بستگان و دوستان، این پیشگویی پسر و یا دختر بودن نوزاد هنوز به دنیا نیامده، یک تفریح و سرگرمی بسیار هیجان انگیزی میشد که برای ۹ماه هم طول میکشید. خیلی ها روی این مسئله برای خودشان دلیل و ایده های جالبی داشتند. مثلا شهلا خانم وقتی حامله شده بود خیلی دلش پسر میخواست. موقع حموم زایمون، ننه معصومه دلاک حموم، وقتی پشت شهلا خانم را کیسه میکشید به او گفته بود اگر ناف شکم زن حامله بیرون بزند و شکم شکل خربزه بشود، بچه پسر هست ولی اگر شکم مثل هندوانه گرد و قلمبه باشد، بچه دختر میشود. بعد یواشکی در گوش شهلا خانم گفته بود: مادر، شمو شکمت درست عین کیسه برنجی پهن و گنده شده. از همین الان شیرینی منو کنار بذار. شمو دو تا پسر میزایی. توت سیاه و انجیر و آش کارده هم نخور، ولی تا میتونی سیب و آش ماست و آش غوره بخور. حواست هم باشه از جلو دکون رنگرزی رد نشی. بچت غشی میشه. از یک طرف دیگر خانم فخرالسادات خواهر شوهر شهلا خانم که همه فامیل از او حساب میبردند میگفت: ننه معصومه کُم گشنه داره آروغ فندوقی میزنه. شماها دل خودتون رو ایقد به حرفوی ای زنیکه کیسه کش داتی خوش نکنید. شهلا چون زیاد میخوره و میخوابه و تنبلی میکنه و هیکلش خیلی شل و وارفته شده و صورتش هم پف کرده، بچه اش حتما دختر هست. بعد هم طعنه زده بود که اگر پسرش میخواد مثل خودش دست و پا چلفتی باشه، همو بهتر که هفت تا دختر کور دنیا بیاره. برای همین هم همیشه هیکل گنده پسر لوس و ننر و ته تقاری خودش را به رخ این و اون میکشید و همه جا میگفت: ماشالو، منم هر وقت سر کوروش جون حامله بودم همیطوری دست و پا دار و زرنگ بودم. البته شهلا خانم چند ماه بعد فارغ شد و دو تا پسر خوشگل ترگل ورگل هم زایید. بعد هم برای لجبازی با فخر السادات رفت سر حموم و یک صد تومنی به ننه معصومه هدیه داد. پریوش خانم بند انداز عقیده داشت اگر زن آبستن هنگام راه رفتن، اول پاي راست خودش را پيش بگذارد و يا هنگام بلند شدن از روی زمين روی دست راست خودش تكيه کند، بچه توی شكمش پسر هست. رقیه خانم میگفت اگر زن آبستن یک چیزهایی مثل شمشير، خنجر، كارد، چاقو، كليد، كلاه و عرقچين توی خواب ببیند بچه اش پسر هست ولی اگر قيچي، سنجاق، تكمه، روسري، قفل، گردنبند و مرواريد توی خواب ببیند بچه اش دختر میشود. خانم بدرالملوک همیشه میگفت من وقتی سر مهندس حامله بودم چند روز پیشترش که مهندس به دنیا بیاد، تو کوچمون سوزن پیدو کردم. ولی عروس خانم مصطفوی اینا که فرنگیه روبرو در آپارتمانشون یه لنگه گوشواره پیدو کرده و دختر زاییده. ولی خوب ای که کاری نداره. شما برید یواشکی از عقب رو سر زن حامله برنج بریزید. اگه دسشو برد رو لب و دهنش، بچه اش پسر هست. اگرم دسشو کشید به موهاش خوب معلومه که دختره.
عنایت الله خان، همسایه دیوار به دیوار ما پنج تا دختر داشت. همین عنایت الله خان وقتی خانمش برای بار ششم حامله شده بود از او پرسیدند: عنایت الله خان، دوست دارید بچه ششمی شمو پسر باشه یا دختر؟ عنایت الله خان دستی به چانه اش کشیده بود و جواب داده بود: برای من اصلا هیچ فرقی نمیکنه. دختر و پسری اش دست خداست. من همیشه توی آسونه شمع نذر میکنم و از سید علاالدین حسین میخوام که بچه درشت و سالمی باشه. از قرار معلوم، سید علاالدین حسین عنایت الله خان را خیلی دوست میداشت. چونکه ۹ ماه بعد دعایش را مستجاب کرد و یک دختر درشت و سالم و تپل مپل، عین یک دسته گل به او هدیه داد.
اقدس خانم اصرار داشت اگر زن حامله خواب عروسی ببیند، بچه اش پسر به دنیا میآید. ولی اگر خواب ببیند که خانه شان را دزد زده، بچه اش دختر میشود. اگر پیشگویی های اقدس خانم درست از آب در میآمد، معلوم میشد که دزدها راه دیوار خانه عنایت الله خان را خوب یاد گرفته بودند. بیچاره عنایت الله خان... هر شب جمعه خانه اش را دزد میزد. شاید بهتر بود عنایت الله خان به جای اینهمه شمع روشن کردن، یک بنایی میآورد و این دیوار حیاط خانه شان را یک چند متری بالاتر میکشید.







