یه پسر کاکُل زری ... یه دختر لُپ گلی.
در شیراز قدیم رسم بود وقتی میخواستند پسر یا دختر بودن بچه زن حامله ای را پیشگویی کنند، یک نخ درازی را به حلقه انگشتری گره میزدند و بعد انگشتر را مثل یک شاقول بنایی بالای شکم زن حامله آویزان نگه میداشتند. اگر انگشتر مثل پاندول ساعتهای قدیمی چپ و راست حرکت میکرد میگفتند که بچه پسر هست ولی اگر انگشتر بالای شکم دایره وار میچرخید، یعنی بچه دختر به دنیا میآید.
چند شب پیش رفته بودیم مهمونی لول اندازون لیلا جون، دختر فرنگیس خانم. البته از مدتی پیش فرنگیس خانم آب پاکی روی دست همه ریخته بود و به همه خبر داده بود که آلتراساند گرفته اند و بچه هنوز به دنیا نیامده لیلا جون، ماشاالله بزنم به تخته،... پسر هست. بعد هم توی یک فروشگاهی که لوازم اتاق خواب و کالسکه و گهواره و قنداق و اسباب بازی بچه ها را میفروشند، یک لیست بالا بلندی که از جهاز خود فرنگیس خانم هم درازتر بود، انتخاب کرده بودند که بقیه فامیل و دوستان و آشنایان بروند و از آنجا کادوهای خودشان را بخرند. البته فرنگیس خانم شب مهمونی برای بقیه آنهایی که هنوز روی پسر بودن بچه لیلا جون شک داشتند، عکس آلتراساند شکم بالا آمده لیلا خانم را با افتخار قاب کرده بود و گذاشته بود روی یک میزی گوشه سالن پذیرایی که همه باورشان بشود که ایشون با کسی شوخی ندارد. یک جا هم یکی از بستگان نزدیک خانواده داماد به قاب عکس اشاره کرد و گفت: ووی ماشاالله چه نازه. انگار انگشتو داره تکون میده... که فرنگیس خانم فوری وسط حرفش پرید و جوابش داد: نه خانم جون، حواستون کجاست... این که انگشتش نیست. این یه چیز دیگه هست... و بعد هر دو زدند زیر خنده.
شب مهمونی لول اندازون لیلا جون واقعا همه سنگ تمام گذاشته بودند. میز شام و شیرینی و دی جی و موزیک زنده و رقص شکم و باسن عربی برای مدعوین تدارک دیده بودند و بادکنک های آبی رنگ و پیامهای مبارک باد روی در و دیوار چسبیده شده بود. گاه گاهی هم یکی دو تا خانم این وسط بلند میشدند و کف و کل میزدند و برای بقیه واسونک میخواندند:
آی حنابند آی حنابند این حنا عالی ببند
داغ بچت رو نبینی شط مرواری ببند.
یه حمومی سیت بسازم حمومای حاجی رضا
گلش از مکه بیارم آبش از امام رضا.
ولی با همه این مخلفات و بزن و بکوب و پایکوبی، یک چیزی توی این مجلس کم بود ... و آن هم همان صحبتهای یواشکی و درگوشی خانمهای پا به سن گذاشته قدیمی بود که معمولا توی این مجالس کنار هم مینشستند و به سلیقه و تجربه قدیمی خودشان، دختر و پسر بودن نوزاد را از روی رفتار و شکل و شمایل صورت و شکم بالا آمده خانم حامله، برای بقیه پیشگویی میکردند.
آن روزها وقتی یکی از خانمهای توی فامیل حامله میشد، برای بقیه بستگان و دوستان، این پیشگویی پسر و یا دختر بودن نوزاد هنوز به دنیا نیامده، یک تفریح و سرگرمی بسیار هیجان انگیزی میشد که برای ۹ماه هم طول میکشید. خیلی ها روی این مسئله برای خودشان دلیل و ایده های جالبی داشتند. مثلا شهلا خانم وقتی حامله شده بود خیلی دلش پسر میخواست. موقع حموم زایمون، ننه معصومه دلاک حموم، وقتی پشت شهلا خانم را کیسه میکشید به او گفته بود اگر ناف شکم زن حامله بیرون بزند و شکم شکل خربزه بشود، بچه پسر هست ولی اگر شکم مثل هندوانه گرد و قلمبه باشد، بچه دختر میشود. بعد یواشکی در گوش شهلا خانم گفته بود: مادر، شمو شکمت درست عین کیسه برنجی پهن و گنده شده. از همین الان شیرینی منو کنار بذار. شمو دو تا پسر میزایی. توت سیاه و انجیر و آش کارده هم نخور، ولی تا میتونی سیب و آش ماست و آش غوره بخور. حواست هم باشه از جلو دکون رنگرزی رد نشی. بچت غشی میشه. از یک طرف دیگر خانم فخرالسادات خواهر شوهر شهلا خانم که همه فامیل از او حساب میبردند میگفت: ننه معصومه کُم گشنه داره آروغ فندوقی میزنه. شماها دل خودتون رو ایقد به حرفوی ای زنیکه کیسه کش داتی خوش نکنید. شهلا چون زیاد میخوره و میخوابه و تنبلی میکنه و هیکلش خیلی شل و وارفته شده و صورتش هم پف کرده، بچه اش حتما دختر هست. بعد هم طعنه زده بود که اگر پسرش میخواد مثل خودش دست و پا چلفتی باشه، همو بهتر که هفت تا دختر کور دنیا بیاره. برای همین هم همیشه هیکل گنده پسر لوس و ننر و ته تقاری خودش را به رخ این و اون میکشید و همه جا میگفت: ماشالو، منم هر وقت سر کوروش جون حامله بودم همیطوری دست و پا دار و زرنگ بودم. البته شهلا خانم چند ماه بعد فارغ شد و دو تا پسر خوشگل ترگل ورگل هم زایید. بعد هم برای لجبازی با فخر السادات رفت سر حموم و یک صد تومنی به ننه معصومه هدیه داد. پریوش خانم بند انداز عقیده داشت اگر زن آبستن هنگام راه رفتن، اول پاي راست خودش را پيش بگذارد و يا هنگام بلند شدن از روی زمين روی دست راست خودش تكيه کند، بچه توی شكمش پسر هست. رقیه خانم میگفت اگر زن آبستن یک چیزهایی مثل شمشير، خنجر، كارد، چاقو، كليد، كلاه و عرقچين توی خواب ببیند بچه اش پسر هست ولی اگر قيچي، سنجاق، تكمه، روسري، قفل، گردنبند و مرواريد توی خواب ببیند بچه اش دختر میشود. خانم بدرالملوک همیشه میگفت من وقتی سر مهندس حامله بودم چند روز پیشترش که مهندس به دنیا بیاد، تو کوچمون سوزن پیدو کردم. ولی عروس خانم مصطفوی اینا که فرنگیه روبرو در آپارتمانشون یه لنگه گوشواره پیدو کرده و دختر زاییده. ولی خوب ای که کاری نداره. شما برید یواشکی از عقب رو سر زن حامله برنج بریزید. اگه دسشو برد رو لب و دهنش، بچه اش پسر هست. اگرم دسشو کشید به موهاش خوب معلومه که دختره.
عنایت الله خان، همسایه دیوار به دیوار ما پنج تا دختر داشت. همین عنایت الله خان وقتی خانمش برای بار ششم حامله شده بود از او پرسیدند: عنایت الله خان، دوست دارید بچه ششمی شمو پسر باشه یا دختر؟ عنایت الله خان دستی به چانه اش کشیده بود و جواب داده بود: برای من اصلا هیچ فرقی نمیکنه. دختر و پسری اش دست خداست. من همیشه توی آسونه شمع نذر میکنم و از سید علاالدین حسین میخوام که بچه درشت و سالمی باشه. از قرار معلوم، سید علاالدین حسین عنایت الله خان را خیلی دوست میداشت. چونکه ۹ ماه بعد دعایش را مستجاب کرد و یک دختر درشت و سالم و تپل مپل، عین یک دسته گل به او هدیه داد.
اقدس خانم اصرار داشت اگر زن حامله خواب عروسی ببیند، بچه اش پسر به دنیا میآید. ولی اگر خواب ببیند که خانه شان را دزد زده، بچه اش دختر میشود. اگر پیشگویی های اقدس خانم درست از آب در میآمد، معلوم میشد که دزدها راه دیوار خانه عنایت الله خان را خوب یاد گرفته بودند. بیچاره عنایت الله خان... هر شب جمعه خانه اش را دزد میزد. شاید بهتر بود عنایت الله خان به جای اینهمه شمع روشن کردن، یک بنایی میآورد و این دیوار حیاط خانه شان را یک چند متری بالاتر میکشید.