رویاهای گمشده

داستانها و عکس های رویاهای گمشده در فیس بوک

 
+ نوشته شده  چهارشنبه 19 آذر1393   توسط علی کشفی 


برگهای پاییزی.

پاییز که میآمد یکی از کارهای زورکی و اجباری روزهای جمعه، جمع کردن برگهای خیس و خشک توی حیاط بود. اگر از زیر این کار در میرفتم از تماشای تلویزیون و غرب وحشی وحشی و کهکشان و سرزمین عجایب هم خبری نبود. من سر گونی را میگرفتم و پدرم برگهایی که گوشه حیاط جارو و تلنبار شده بودند را دو دستی برمیداشت و توی گونی میریخت. بعد همانجا گوشه حیاط روی یک صندلی مینشست و سیگاری روشن میکرد و خاطراتش را ورق میزد. ... پاییزها و پاییزها همه دلگیر اومد و رفت.

+ نوشته شده  سه شنبه 18 آذر1393   توسط علی کشفی  | 

خاطره های نوروز.

یکی از زیباترین خاطره سالهای دوران کودکی من نوروز سالی بود که موقع خانه تکانی من و خواهرم مژگان ۲ تا اسکانس کهنه ۲ تومانی زیر قالی اتاق پذیرایی پیدا کردیم. هر دو از خوشحالی یک جیغی کشیدیم که همسایه بغل دستی مان فکر کرد شب عیدی زلزله اومده. مژگان چون نقاشی دوست داشت با ۲ تومانی خودش یک قوطی آبرنگ خرید. من با اینکه پدرم اصرار داشت که ۲ تومانی خودم را نگه دارم و با بقیه پولهای عیدی که پس انداز میکنم اولین دوچرخه ام را بخرم، ولی به حرفش گوش ندادم و فردایش سر کوچه از "منصور چرخی" یک ساعت دوچرخه کرایه کردم. ... آن سال من عیدی زیادی نگرفتم و خرید دوچرخه به سال بعد موکول شد، ولی مژگان تا مدتها برای من دوچرخه نقاشی میکرد.

+ نوشته شده  سه شنبه 20 اسفند1392   توسط علی کشفی  | 

شیراز. خیابان وصال. یک خیابان پُر از خاطره.

قنادی نوشین. بستنی مش نمکی. سوپر هانی. کوچه زهره. بن بست فرزانه. باغ ننه گيسی. بقالی و لبنیاتی دام دوشان. عطاری آقوی میرآب. عکاسی تصویر آقوی شریعتی. عکاسی تماشا. پیراهن فروشی عصر طلایی. قصابی صمد آقو. مدرسه ایگار. دبستان ولیعصر. خاتم فروشی آقوی غلامی. خیاطی و زنانه دوزی آقوی ناصر رئوفی. مبل فروشی جلوه آقوی سلیم و آقوی خدایاری. کتابفروشی و لوازم التحریر آقوی آریا. تعمير كولر و رادیاتور سازی آقوی جعفر نیری. نفت فروشی مش کرامت. فروشگاه خرازی آقوی قهرمانی. خياطی آقوی عارف فر. اسدالله دوچرخه ای. اولین دفتر روزنامه خبر. ساندويچ فروشی فانتن بلو کریم آقو. …

+ نوشته شده  یکشنبه 18 اسفند1392   توسط علی کشفی  | 

سر جوب خیرات.

سر چهار راه خیرات یا به روایتی "سر جوب خیرات"، مغازه کتاب فروشی اقای رئیسی بود که روزنامه و مجله هم میفروخت. بچه که بودیم اول سال تحصیلی کتاب های درسی را از اینجا میگرفتیم. با یک متر نایلون و یک چسب نواری برای جلد گرفتن کتابها. بعد هم دفتر مشق و برگه امتحانی و بزرگتر هم که شدیم دفترچه عقاید و چاپ برگردون و کلاسور و پرگار. آخرش هم اینجا شد پاتوق قرار و مدارهامون با همکلاسی هایی که هم محله بودیم. کنار این کتابفروشی یک پالوده بندی بود و یک کمی پایین تر سینما کاپری و یک کلوپ بیلیارد و دبیرستان خرد و مهرآیین. اون ور خیابون هم قنادی باستان بود با نون خامه ای و کیک فنجونی های معروفش. یک پاسبانی هم بود که عصرها وسط چهار راه میایستاد و چون اصلا ترافیک نبود برای هر ماشینی که گاهی رد میشد سوت میزد. ما اسم اینجا را گذاشته بودیم "توی خط ". عصرها بعد از مدرسه همه سرگرمی ما شده بود قدم زدن توی این خط یا ایستادن سر جوب خیرات و خوردن نون خامه ای و کیک فنجونی و تماشای پاسبانی که برای خودش الکی سوت میزد.

+ نوشته شده  سه شنبه 6 اسفند1392   توسط علی کشفی  | 

پدرم و سیروس خان سلمانی محله ما.

سیروس خان سلمانی محله ما بود. پدرم از قدیم با او رفیق بود و همیشه فقط ۲ تومان برای کوتاه کردن موهایش به او میپرداخت. یادم هست بچه که بودم سیروس خان یک تخته چوبی روی دو تا دسته صندلی میگذاشت و من روی آن مینشستم و موهایم را هر مدلی که خودش دلش میخواست کوتاه میکرد. سالها بعد که بزرگتر شدم یک روز وقتی پدرم توی سلمانی داشت موهایش را کوتاه میکرد من به شوخی گفتم: آقا جون، زمونه عوض شده. پسرها حالا دیگه موهاشون را سشوار میکشن. ۲ تومان دیگه پولی نیست. اینقدر گدا بازی درنیارید. سیروس خان هم که دنبال بهانه میگشت گفت: ای بابا، ما که چند ساله داریم همینو میگیم. مگه ایشون قبول میکنه. پدرم جوابم داد: هم تو غلط کردی و هم اونهایی که سشوار میکشن. ایشون هم اگه دوست نداره من از این به بعد میرم جای دیگه موهامو کوتاه میکنم. سالها از این ماجرا گذشت. پدرم فوت کرد. ما از آن محله رفتیم. یک روز تصمیم گرفتم به محله قدیمی مان بروم و پیش سیروس خان موهایم را کوتاه کنم. سیروس خان همینطور که موهایم را با همان مدل همیشگی خودش اصلاح میکرد از پدرم تعریف میکرد و حتی گفت که آخرین ۲ تومانی که پدرم به او داده را هنوز برای یادگاری نگه داشته. موقع خداحافظی دستم را که توی جیبم کردم سیروس خان گفت: بفرمایید، قبلا حساب شده. بعد در میان ناباوری من ادامه داد: روزی که به بابات گفتی گدا بازی درنیار، خدابیامرز فرداش اومد توی مغازه و گفت: سیروس این ۲ تومان را بگیر و برای امانت نگه دار. اگه یک روز علی را دیدی، موهاشو کوتاه کن به حساب من. ... اگر خواست سشوار هم براش بکش.
+ نوشته شده  پنجشنبه 24 بهمن1392   توسط علی کشفی  | 

مطالب قدیمی‌تر